ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ

الوار درباره شعرهای رهنما مطلب می‌نوشت

گفتگو با محمد رضا اصلانی  / حورا نژادصداقت

محمدرضا اصلانی هنوز هم خوب یادش مانده که چه شب‌ها و روزهایی را همراه فریدون رهنما می‌گذرانده تا درباره نظریه‌های مختلف و دنیای شعر و سینما با هم حرف بزنند. حالا اصلانی مانده و خاطرات دوستی که چهل و یک سال از درگذشتش می‌گذرد؛ اصلانی مانده و خاطره آن شعری که از فریدون رهنما بدون اجازه‌اش منتشر کرد و چند وقتی رابطه‌شان شکرآب شد یا خاطره آن وقت‌هایی که رهنما با صدایی آرام برای اصلانی تعریف می‌کرد که من نیما یوشیج را دیده بودم و چقدر این مرد قشنگ بود... این روزها، هم فرصت خاطره‌بازی است و هم فرصت بحث‌های جدی درباره شعر رهنما آن هم از زبان اصلانی. چون بعد از سال‌های سال کتاب «واقعیت مادر است» در نشر دانه منتشر شده و در آن تعدادی از مقاله‌های رهنما آمده که نشان می‌دهد این مرد چقدر متفاوت فکر می‌کرده؛ همین سبک فکری متفاوت موضوع صحبت من با اصلانی بود.

ياد فريدون رهنما چقدر براي شما زنده و روشني‌بخش است؟ مثلا آن‌طور که نيما مي‌گويد: «ياد بعضي نفرات روشنم مي‌دارد»

ياد فريدون رهنما براي من صرفا يادآور دوستي‌هايمان نيست، بلکه يادآور يک احترام است و احترام جايگاه بالاتري نسبت به دوستي دارد. رهنما بر گردن رشد يک دوره از تاريخ فرهنگ ايران حق دارد؛ چه در فضايي که براي ادبيات ايران فراهم کرد و چه در فضايي که براي سينما و نقاشان ايجاد کرد. گرچه من با جانبداري مخالفم، ولي رهنما نوعي جانبداري خاصي داشت که در آن معصوميت موج مي‌زد.

 چرا با جانبداري حتي براي فردي که اهل فکر و انديشه بوده، مخالفيد؟

زيرا جانبداري نوعي تعصب ايجاد مي‌کند و رهنما نسبت به بعضي مسائل، خصوصا در حوزه هنر، متعصب بود. گرچه تعصب شخص فرهنگ‌مند با آدمي که صرفا ايدئولوگ است، تفاوت دارد. ضمن اين‌که تعصب‌هاي او صرفا راجع به هنر مدرن نبود، بلکه نسبت به ايران و فرهنگ ايران هم متعصب بود.

 اتفاقا اين نکته مهمي است. در هر صورت آقاي رهنما بزرگ‌ شده ايران نبود و مدت کمي از زندگي‌‌اش را در اين‌جا سپري کرد.

کساني که زندگي نکردن در ايران را عامل دوري از ايران‌دوستي مي‌دانند، صرفا از تعبير و دستاويزي عاميانه براي نفي افراد استفاده مي‌کنند. برخي هم مي‌خواهند توطئه‌اي بچينند تا با حذف يک چهره، خودشان را بيشتر نشان دهند، اما نمي‌دانند هيچ چهره‌اي نه چهره ديگر را حذف مي‌کند و نه جانشين آن مي‌شود. آيا چهره‌هاي قرن چهارم مثل ابوريحان بيروني و ابوعلي‌سينا و خواجه ابوالهيثم و... حذف شدند يا جاي ديگري را گرفتند؟ اين تنگ‌نظري تاريخي بين خيلي از ما باب شده است. هر چند کار ما اين نيست که جلوي تنگ‌نظري‌ها را بگيريم، بلکه بايد حرف خودمان را بزنيم.

فريدون رهنما در خانواده‌اي فرهنگي به دنيا آمده بود. پدر او زين‌العابدين رهنما بود که هم مترجم قرآن بود و هم رمان‌واره‌هايي نوشته بود. مهم نيست که کسي موافق يا مخالف اين رمان‌واره‌ها باشد. مهم اين است که او چنين کتاب‌هايي نوشت و اتفاقا من در بچگي رمان محمد را خوانده بودم و با همان هم عاشق حضرت محمد(ص) شده بودم. هنوز هم يادآوري آن برايم جالب است، در حالي‌که آن موقع‌ها اصلا خانواده رهنما را نمي‌شناختم.

 با فريدون رهنما چطور آشنا شديد؟

من رهنما را پيش از آن که ببينم، مي‌شناختم؛ به خاطر فيلم‌ها و مقاله‌هايش. ما از افرادي که نديده‌ايم ولي دوستشان داريم، چهره‌اي در ذهنمان مي‌سازيم و طبق يک قانون نانوشته، وقتي ديدارمان حضوري مي‌شود، آن چهره برايمان مي‌شکند. حتي متاسف مي‌شويم که چرا آن شخص را ديده‌ايم. چهره ذهني بهتر از عيني است. من چون فيلم‌هاي رهنما را دوست داشتم و آن‌ها را آثاري پيش‌رو مي‌دانستم، از او چهره يک شخصيت خاص را در ذهنم تصور کرده بودم. وقتي با رهنما برخورد کردم، نه‌تنها چهره ذهني‌ام خراب نشد، بلکه بهتر شد. يعني آن قانون به شکل نادري درباره اين ديدار ما درست عمل نکرد و همه چيز عکس آن پيش رفت.

 اين پيش‌رو بودن همان زمان در شعرهاي رهنما هم به چشم مي‌خورد؟

نمي‌توان گفت که فريدون رهنما صرفا يک شاعر بود. او در حوزه شعر هم، شخصي نظريه‌مند بود و با نظريه‌هايش شعر مي‌گفت. الان مي‌خواهم حرف بدي بزنم که شايد در نگاه اول ذم رهنما باشد، اما اين‌طور نيست؛ به نظرم شعرهاي رهنما عقب‌تر از نظريه‌هايش بود. نظريه‌هاي او اتودهايي بود براي آثارش. البته، سني هم پيدا نکرد تا اتودهايش به کمال واقعي برسد. آدمي که در چهل و چند سالگي از دنيا مي‌رود، هنوز در آغاز راه است، زيرا فقط نظريه را پيدا کرده و هنوز فرصت پختگي نيافته. او به خاطر تعصب‌ها و شدت برخوردهايش معمولا با مجامع عمومي درگير بود و همه به‌شدت نسبت به او حساس بودند.

 مگر در نظريه‌هاي او چه چيزي وجود داشت که ديگران نداشتند و کار را به اين جاهاي باريک مي‌کشاند؟

شايد خيلي از ما درباره شاعران مختلف مقالات متعدد خوانده باشيم که اتفاقا خيلي‌هايشان هم کاملا محققانه باشد. اما کمتر مقاله‌اي خوانده‌ايم که رويکرد يا approach داشته باشد. رهنما از اولين کساني بود که نسبت به زبان و ادبيات فارسي و نقاشي و سينماي ما رويکرد داشت. وگرنه همه اطلاعات دارند و اتفاقا کامپيوتر بيشتر از همه ما اين داده‌ها را دارد. در حالي‌که امروز اطلاعات، دانش به حساب نمي‌آيد و حتي ذهن ما ديگر نيازي به اطلاعات ندارد. آن ماجراي غزالي و سفرش که دزدي به بار کتاب‌هايش زده بود، اين‌جا معنا پيدا مي‌کند. حافظه يک انبار انباشتگي نيست، بلکه انبار گزينش‌هايي است که بايد به وسيله آن‌ها استنباط کرد. رهنما پيشرو استنباط در فضاي نقد و تحليل بود. همين است که وقتي در همين کتاب «واقعيت مادر است» مقاله فردوسي او را مي‌خوانيد، هيچ اطلاعات خاصي به شما داده نمي‌شود.

 اما انگار او سبک و مدلي براي فکر کردن را نشان مي‌دهد که اتفاقا مي‌توان همان سبک را جاهاي ديگر هم استفاده کرد.

بله و اين مسئله مهمي است. همين ارائه سبک فکري، تفاوت کار رهنماست با تمام مقالاتي که مثلا آقاي فروزانفر مي‌نويسد و در همه آنها اطلاعات فراواني مي‌دهد، ولي هيچ سبک فکري در اختيار مخاطب نمي‌گذارد.

 اين سبک فکري چطور ايجاد شد؟ 

رهنما زماني در فرانسه زندگي مي‌کرد (حدود دهه بيست و سي شمسي) که آن‌جا فوران نظريه بود؛ سوررئاليست‌ها، دادائيست‌ها، فرماليست‌ها و... او با شعراي مدرن فرانسه هم ارتباط داشت. اين ارتباط‌ها زمينه ايجاد رويکرد مدرن را در ذهن و انديشه او ايجاد کرد. او شاهنامه را با يک ذهن مدرن مي‌خواند، نه با ذهن پژوهشگرانه يا نگاه معلمان و استادان دانشگاه. همان فضا بود که به رهنما طرز نگاه کردن را ياد داد. او در سينماتک فرانسه که لانگلوا آن را راه انداخته بود، بزرگ شد. روايت با نگاه مدرن را ياد گرفت، در حالي‌که ما اصلا اين مسئله را نمي‌شناختيم. سينماي رهنما روايت مدرن بود. گرچه او در شعرش هم توانسته بود نگاه سوررئاليستي داشته باشد و از واقعيت عبور کند. البته نه اين‌که شعر هپروتي بگويد. عبور از واقعيت يعني فهم واقعيت نه ارائه واقعيت. اين دو با هم متفاوت است. رهنما فهم دروني از واقعيت داشت و مي‌دانست که واقعيت کجا مي‌تواند خودش را بروز دهد. او مکانيزم ذهن را مي‌شناخت و مي‌دانست که ذهن ايستا نيست. پس به هيچ چيز ايستا نگاه نمي‌کرد. اين چيزي بود که فوران هنر مدرن به رهنما و همه ما ياد داد. يعني اسير واقعيت‌هاي رويه نباشيم. در حالي‌که همين واقعيت‌ها سر جاي خودشان هستند، در پشت آن‌ها چيزي پنهان است. مثلا هر ديواري، غير از اين جنبه که وجود دارد، اولين نکته‌اش اين است که در پشت خود چيزي را پنهان کرده است. اصلا ديوار هيجان‌انگيز است، چون نماد پنهان‌گري است و نه آشکارگي. از طرف ديگر، پايه‌گذاري سبک فکري جديد، نشان‌دهنده هوش رهنماست. يعني همه ‌چيز صرفا به دانش او بر‌نمي‌گردد، زيرا او هم‌دوره‌‌اي‌هاي ديگري هم داشت که از دانش او برخوردار بودند يا حداقل مي‌دانستند که چنين دانشي هست، ولي دنبالش نرفتند.

 نشانه‌هاي اين سبک فکري خاص را کجاها مي‌شود پيدا کرد؟ صرفا وقتي در مقام منتقد و شاعر بود؟

خير، فرهنگ و سبک فکري جزو غرايز رهنما بود. خيلي فرق است بين کسي که فرهنگ و سبک فکري خودساخته‌اش جزو غريزه او باشد يا صرفا به خاطر دانشي که کسب کرده يا اين‌که حتي مثل سيبي در دستش باشد که هر وقت دلش بخواهد از آن استفاده کند. رهنما چون سبک فکري داشت، درباره همه کس مي‌نوشت. از سهراب و فروغ گرفته تا فردوسي و صادق هدايت و حتي بهمن فرمان‌آرا. او نگاه متفاوت داشت، حتي در عادي‌ترين مسائل. مثلا وقتي يکي، دو ديدارش با نيما يوشيج را برايم تعريف مي‌کرد، مي‌گفت: "نيما خيلي خوشگل بود. چهره سفيد و روشني داشت، خيلي خوشگل بود..." البته نيما در زمان نوجواني من از دنيا رفته بود و من خودم هيچ‌وقت او را نديدم. بعد برايم تعريف مي‌کرد که نيما آدم بسيار حساسي بود. حتي وقتي مي‌خواست کسي را نفرين کند، نمي‌گفت مرگ بر فلان کس. به جايش مي‌گفت: "هر تني ز‌آنان، جدا از خانمانش، بر سکوي در، نشسته تر" آن موقع من جواني بيست و دو، سه ساله بودم و دانش زيادي نداشتم. ولي همين يک توجه دقيقي که رهنما به من داد، برايم کافي بود. با همين مي‌توانستم راهم را پيدا کنم يا حداقل مي‌فهميدم که چي را بايد پيدا کنم.

 گرچه شما مي‌گوييد رهنما چنين بنيان بزرگي را ايجاد کرد، اما واقعيتش اين است که تاثيرگذاري چنداني از کار او به چشم نمي‌خورد. من تاثيرگذاري ماندگار را در کاري مثل کار نيما مي‌بينم که تغيير اساسي در شعر ايجاد کرد.

نيما چند سال عمر کرد؟ حدود هشتاد سال. فريدون رهنما چند سال عمر کرد؟ حدود چهل سال. نيما فرصت کرد پايه‌هاي بنايش را محکم کند و به افکار و ايده‌هايش سر و سامان بدهد.

 البته يک‌بار رهنما در نامه‌اي براي وفات ابوالحسن صبا نوشته بود: «وقتي هنرمندي مي‌ميرد، خيلي زود مي‌ميرد، همه ما مسئول هستيم.» چنين حرفي درباره مرگ زودهنگام او هم صادق است؟

دقيقا. همه ما هم در برابر مرگ رهنما مسئول هستيم. چون ديگران با حرف‌هايشان رهنما را به راه تومور مغزي و مرگ انداختند. مرگ آدم‌هايي مثل رهنما، مرگ عادي نيست؛ قتل است، کشتن است. آن‌قدر غصه خورد که تومور مغزي گرفت و آخرش هم مرد.

 کار رهنما و هجمه‌هايي که به او وارد کردند، سنگين‌تر بود يا کار شخصي مثل نيما يوشيج؟

خيلي‌ها نيما را حمايت کردند. مصداقش هم مجله «موسيقي» که پيشرفته‌ترين مجله دوران رضاشاه بود. اگر نيما از همان اول حمايت نمي‌شد، نمي‌توانست هر ماه يک شعر آن‌جا منتشر کند. همين حمايت کافي است. حالا بقيه فحش بدهند به او. مهم اين است که اسم نيما در مجله موسيقي مي‌آمد و اسم هيچ‌کدام از آن‌هايي که فحش مي‌دادند، در مجله موسيقي نيامد، اما تمام کساني که به فريدون رهنما فحش مي‌دادند، در مجلات مختلف مطلب داشتند، در حالي‌که اسم رهنما را به‌سختي مي‌شد در مجله‌ها پيدا کرد. يعني مطالبش را چاپ نمي‌کردند يا به‌زحمت چاپ مي‌کردند. من حدودا در دهه چهل کتاب «واقعيت‌گرايي فيلم» را پيش سه ناشر بردم تا توانستيم آن را چاپ کنيم. اصلا کسي نمي‌گذاشت آثار او چاپ شود. حتي با قرض و قوله بود که مي‌توانست فيلم‌هايش را بسازد.

 چه احساس خطري از جانب او مي‌کردند؟

به هر حال مخالفت عجيب و غريبي با او داشتند، به خصوص در حوزه سينما، چون فردي پيش‌رو بود.

 در شعر چطور؟

در شعر کسي با او مخالفتي نداشت. چون اصلا شعرش فارسي نبود. شعر رهنما فرانسه بود. شاعرانمان هم رقابتي با او نداشتند، چون همه فارسي مي‌گفتند. اگر رهنما شعر فارسي داشت، برايتان مي‌گفتم که چه اتفاقي مي‌افتاد.

 ولي گويا خيلي‌ها پيش رهنما مي‌آمدند و از او شعر را ياد مي‌گرفتند.

بله، خيلي از همين شاعران از طريق رهنما با شعر فرانسه آشنا شدند. الوار و آراگون در ايران از طريق رهنما شناخته شدند، چون تا قبل از رهنما شعري از آن‌ها ترجمه نشده بود. او در جلسات و ديدارهايي که در خانه خودش يا کافه‌اي، جايي داشت، اين شعرها را ترجمه مي‌کرد. حتي شاملو هم پيش او مي‌رفت و در مقدمه يکي از کتاب‌هايش اين نکته را در دو صفحه کامل گفته است. آن هم شاملويي که معمولا احتراز مي‌کند از گفتن چنين حرف‌هايي. گرچه من اين را نشانه ضعف شاملو نمي‌دانم. اگر چنين خصلتي نباشد، اصلا آن شاعر، شاعر نيست. خلاصه، کلا نسل ما با او ارتباط زيادي داشت؛ من، بيژن الهي، احمدرضا احمدي و... خود رهنما هم چنين ارتباط‌هايي را مي‌طلبيد و ديگران را دفع نمي‌کرد. بماند که بعضي‌ها از آن ديدارها چيزي نمي‌گويند.

 در اين شعرخواني‌هاي فرانسوي از اشعار خودش چيزي نمي‌خواند؟

من مي‌دانم که گاهي شعرهاي خودش را مي‌خواند، ولي نمي‌گفت شعر من است. مثلا مي‌گفت: "يکي از شاعران سوررئاليست فرانسه هم اين شعر را سروده که..." اتفاقا خيلي زياد هم اين کار مي‌کرد، اما آن دسته از شعرهايش را هم که ترجمه مي‌کرد، حاضر نبود منتشر کند. يک بار من شعر ترجمه‌شده‌اش را گرفتم و با وجود اين‌که قبول کرده بودم چاپش نکنم، خيانت کردم و آن را به جايي دادم تا چاپ شود. آقاي رهنما خيلي از دست من دلخور شد. گفت: "شما به من خيانت کردي." گرچه ما ارتباط بسيار صميمانه‌اي داشتيم، ولي کاملا رسمي با هم صحبت مي‌کرديم. اين دلخوري حتي يک دوره‌اي هم طول کشيد. تا اين‌که کم‌کم يادش رفت و دوباره اوضاع مثل قبل شد.

 شما در مراسم «شب فريدون رهنما» مدعي بوديد که او يکي از بهترين نثرنويسان معاصر است. 

شايد خيلي‌ها از نثر رهنما خوششان نيايد. اصلا مهم نيست. خيلي‌ها تا همين چهل سال پيش که تذکره‌الاوليا را کشف کرديم، از نثر کتاب خوششان نمي‌آمد. تذکره‌الاوليا را نسل ما کشف کرد و تا قبل از آن حتي تذکره الاوليا را جزو ادبيات حساب نمي‌کردند. تا همين پنجاه سال پيش افرادي مثل مجتبي مينوي، اصلا نثر شمس را دوست نداشتند و مي‌گفتند نثري روستايي است. نويسنده کتاب «خط سوم» به اين نثر توجه کرد و اعتبار آن را نشان داد. پس همين که شخصي اندکي متفاوت باشد، با مخالفت‌هاي شديد مواجه مي‌شود. رهنما چون موسيقي را مي‌شناخت و بداهه‌نوازي مي‌کرد و پيانيست توانايي هم بود، ريتم را خوب مي‌شناخت. ممکن است خيلي‌ها حتي نثر شامخي داشته باشند، اما کارشان فاقد ريتم است. به نظر من تنها کسي که نثرش ريتم دارد، دهخداست، آن هم در «دخو». در نثر دهخدا و فروغي و مخبرالسلطنه (در کتاب «خاطرات و خطرات») و شمس و بيهقي فهم ريتميک وجود دارد. نثر بدون ريتم نثر نيست، يک چيز آبکي است که همين‌طور آمده، حالا ممکن است يکي بگويد نثر رهنما قشنگ نيست يا سليس نمي‌نويسد. اشکالي ندارد، اما نثر او ريتمي دارد که حتي ترديدها و سکوت‌هايش را مي‌توان فهميد. نثر او يک جورهايي وحشي‌تر از نثرهاي سليس است. نثر شمس هم وحشي است که با ريتم آن را قابل خواندن مي‌کند. نثر کدام يک از دوستان ما چنين ريتمي را دارد؟

 پس چطور رهنما بيشتر از شعر و نثر، در حوزه سينما اسم و رسم دارد؟

چون فيلم که ساخته مي‌شود، همه آن را مي‌بينند، ولي ممکن است کسي شعر بنويسد و آن را عمومي نکند. نسل من رهنما را به عنوان شاعر معرفي کرد. نسل خودش او را به بر نگرفت. همين وضعيت در حوزه سينماي او جدي‌تر و بدتر است. نسل من او را قبول کرد و نسل خودش، او را تحقير کرد و فحش داد.

 فرض بگيريم همان موقع شعرهاي رهنما منتشر مي‌شد. شما چون خودتان هم از فضاي سينما آگاه بوديد و هم شعر، به نظرتان چه برخوردي با شعر رهنما مي‌شد؟

حتما وضعيت شعري‌اش بهتر بود، چون فضايش وجود داشت. آن موقع که شعر شاملو پذيرفته شد، پس حتما شعر رهنما هم ديده مي‌شد. من نمي‌گويم رهنما جلوتر از شاملو بود ولي کمتر از او هم نيست. گرچه شعرهاي رهنما به سبک سوررئاليسم است، ولي پيچيده نيست و آن موقع هم احتمالا پذيرفته مي‌شد. شايد اگر شعرش منتشر مي‌شد، به اندازه سينمايش فحش نمي‌خورد. بي‌بازخوردي شعرهاي رهنما به خاطر فرانسوي بودن آن‌هاست. فقط ما دوستانش بوديم که کتاب‌هاي شعر فرانسوي‌اش را ديده بوديم. جالب است که الوار درباره شعرهاي او مطلب مي‌نوشت و ناشر فرانسوي‌اش هم با افتخار آثارش را منتشر مي‌کرد، ولي عموما رهنما در ايران با شعر معرفي و شناخته نمي‌شد. همان‌طور که در سراسر ايران هم يک سطر راجع به زيبايي سينماي او ننوشتند، اما هانري کربن فرانسوي در اين‌باره صحبت کرد! خلاصه اين‌که بايد چند نسل بگذرد تا اهميت و ارزش شعر و نثر و سينماي رهنما مشخص شود.

 

این مطلب در همکاری میان انسان شناسی و فرهنگ و مجله «کرگدن» منتشر می شود 

 

محمد رضا اصلانی عضو شورایعالی انسان شناسی و فرهنگ است 

 

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766

شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66

شماره کارت: 7329-6247-3377-6104

به نام آقای رضا رجبی

بوطیقای شهر(18)
هنر معاصر (بخش نخست)

Related Posts