ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

مرگ، استاد قایم‌باشک‌بازی: ايرج گل‌افشان

بهروز غریب‌پور

من از خود مرگ نمي‌ترسم، از بازي مرگ مي‌ترسم. گولت مي‌زند. خيال مي‌کني آن‌که زير آوارست مرده، در حالي‌که مرگ به سراغ کنار دستي‌ات مي‌رود که قبراق گوشه ديوار ايستاده است؛ ديوار با يک تکان فرو مي‌ريزد و همان کسي را مي‌کشد که نگران مرگ ديگري بود؛ آن‌که زير آوار بوده است.

شهري در سوريه به خاک و خون کشيده مي‌شود و کودک بخت‌برگشته‌اي زنده مي‌ماند و با نگاهش مي‌پرسد: "ديگران کجايند؟ چرا قايم‌باشک‌ بازي مي‌کنند؟" در حالي‌که اين مرگ است که استاد قايم‌باشک‌ بازي است.

ايرج گل‌افشان، مونتور مشهور، که دو فيلمم را مونتاژ کرده، کُرد بود و همشهري من؛ سر مونتاژ هر دو فيلم آن‌قدر حرف مي‌زد که اصل کار از دست مي‌رفت. با لبخندي بر لب، داستان پشت داستان از مرگ مي‌گفت. صحبت از مرگ به زبان مادري برايش هيجان‌انگيز‌تر بود. يک‌بار تعريف مي‌کرد: "يه وقتي، يه فيلم مستند راجع به معتادا مي‌ساختم. مي‌رفتيم اين‌ها رو زير پل‌ها يا توي خرابه‌ها پيدا مي‌کرديم؛ رختخواب يه پتو،  لباس که قربونش برم، خوراک که يه لقمه نون خشک، پول که هيچ، امکان درمان صفر، دور و برشون پر از سگ و توله سگ، بالششون يه گوني و خلاصه حد اعلاي بي‌چيزي. يه‌بار يکيشون رو ديديم که با سرنگ زنگ زده ماده مخدر به خودش تزريق مي‌کرد... من فيلمبرداري رو رها کردم و رفتم يه گوشه نشستم و مات و متحير، هي پک به سيگار ‌زدم. ازم پرسيدن: «چيه ايرج؟!» گفتم: «بابا اين مرگ خيلي پدر سوخته‌س! آخه چرا اين يارو با اين جثه‌، لباس پاره‌پوره، اين رختخواب خاک و خلي و اين‌جور تزريق کردنش نبايد بميره؟ مرگ چرا سراغ اين نمياد و عوضش ميره يه بچه نازنين رو توي يه حوض به عمق يه وجب جون به سر مي‌کنه؟ چرا ميره سراغ يه باستاني‌کار رستم‌هيکل و جابه‌جا وسط گود جونش رو مي‌گيره؟» معتاده که اين حرف‌ها رو شنيده بود، باصداي لرزان گفت: «ما رو نمي‌کشه که دستش رو نشه... عمو جان مرگ که صف نفت نيست بدوني جلوييت که رفت، نوبت تو ميشه بري. بيا فيلمت رو بگير شايد نوبتت باشه...»" يک داستان ديگري هم مي‌گفت که هولناک‌تر بود؛ تعريف مي‌کرد که من مدتي در فرانسه بودم. شبي يکي از کانال‌هاي سراسري تلويزيون مصاحبه‌اي را پخش مي‌کرد. به خانه خواننده‌اي که در گذشته معروف بود، رفته بودند و با او صحبت مي‌کردند. مصاحبه‌کننده چند بار صفحاتي از اين خواننده‌ را که از دور خارج شده بود، روي گرامافون گذاشت و از او سوال کرد: "اين کيه که مي‌خونه؟" خواننده بي‌اعتنا ‌گفت: "نمي‌شناسمش!" مصاحبه‌کننده چندين و چند‌بار با گذاشتن صفحات مختلف سعي کرد او را به ياد گذشته بيندازد و در او انگيزه‌اي براي بازگشت به کار هنري به‌وجود بياورد، اما خواننده ميانسال هر‌بار با گفتن "نه، نمي‌شناسمش" و "نه، نمي‌دونم کيه"، نه‌تنها به خواسته او تن نمي‌داد، بلکه به هر دليلي نمي‌خواست به ياد بياورد. فردا از دم کيوسک روزنامه‌فروشي نزديک خانه‌مان که رد مي‌شدم، روي پيشخان عکس همان خواننده را ديدم. روزنامه‌ها نوشته بودند او پس از آن برنامه تلويزيوني خودکشي کرده است. همه اين‌ها را که مي‌گويم به ياد داوود رشيدي‌ام؛ او حتما شايعه مرگ مشايخي، کشاورز و خبر تکان‌دهنده مرگ کيارستمي ‌و ديگران را شنيده و از خود پرسيده است کي نوبت من مي‌شود؟ حتما او نيز مي‌دانسته که مرگ، صف نفت نيست و بر‌اساس «نوبت» عمل نمي‌کند؛ مرگ بر سر مردمان يک شهر در سوريه هوار مي‌شود و جان همه را مي‌گيرد، الا يک بچه را... حتما تصوير اين کودک را ديده‌ايد که در آمبولانس نشسته و چنان مات و مبهوت به اطرافش نگاه مي‌کند که انگار وسط بازي کودکانه‌اش، او را از بازي منع کرده‌اند و چنان به خون روي صورتش دست مي‌کشد که گويا آب است. مي‌خواهم به خودم تذکر بدهم مرگ نوبتي نيست! اگر «مرگ» نخواهد و در ليستش نباشي، هرگز «موفق» نخواهي شد نوبتت را تغيير بدهي، حتي هنگامي‌که به صورت ارادي مرگ را انتخاب مي‌کني و خودت را حلق‌آويز مي‌کني يا به هر وسيله ديگري مي‌خواهي از شر زندگي خلاص شوي... در فکر مرگم که به ياد ترانه‌اي از مرسدس سوسا مي‌افتم و سراغش مي‌روم؛ ترانه «سپاس از زندگي». شايد با شنيدن اين ترانه، تا نوبتم نشده است، به زندگي فکر کنم. صداي خشدار و زيباي سوساي ستايشگر را به گوش جان مي‌شنوم:

سپاس و شکر از زندگي که غرق نعمتم کرده است

دو چشم داد که وقتي بازشان مي‌کنم

سياهي را از سپيدي تشخيص مي‌دهم

تا  آسمان را ببينم، ستاره‌ها و آسمان بالاي سرم را 

و در ميان انبوه جمعيت، آ‌ن‌که را که دوستش دارم، ببينم و او را تشخيص دهم

سپاس از زندگي که به من گوش‌هايي داد تا با تمام وسعتش، 

آواي جيرجيرک‌ها و قناري‌ها

صداي ضربات چکش و توربين‌ها و باد و طوفان را بشنوم

و صداي محبوبم را 

صداي دلنشين محبوبم را...

سپاس و شکر که صدا و الفبا را مي‌شنوم و مي‌خوانم 

تا بينديشم و بگويم و بيان کنم: مادر، دوست، برادر

و روشنايي به مسيري از مهر و عشق بتابد و من آن را ببينم. 

 

بهروز غریب پور عضو شورایعالی  انسان شناسی و فرهنگ است. 

 

این مطلب در چارچوب همکاری انسان شناسی و فرهنگ با مجله «کرگدن» منتشر می شود. 

 

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

لطفا کمک های خود را به حساب زیر واریز کنید و در صورت دلخواه با ایمیل به ما اطلاع دهید.

شماره حساب بانک ملت: 117360766

شماره شبا: IR98 0120 0000 0000 0117 3607 66

شماره کارت: 7329-6247-3377-6104

به نام آقای رضا رجبی

به نقاشی‌های میلاد حضرت مسیح بیشتر دقت کنید؛ و خیا...
روی پنهان «مُدلی» که فرانسه را شیفته کرده: اسرائیل...

Related Posts