ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

چرا ناسیونالیسم رضا شاه را قلابی می‌خوانم؟


احمد سیف


در پیوند با بررسی تقابل بین سنت و مدرنیته در ایران هم، همه چیز بستگی دارد كه چه كسی با چه دیدگاهی به این بررسی بپردازد. اگر نویسنده مدافع سنت باشد، كه حتما تجدد‌طلبان مقصرند و به این یا آن قدرت خارجی وابسته بوده‌اند و اگر به اردوگاه تجدد‌طلبان دلبستگی داشته باشد كه بدیهی است سنت‌گرایان نگذاشته‌اند. تا آن زمان كه از این شیوه اندیشیدنِ خیر و شری با دانش و آگاهی دست بر نداریم، كار ما زار خواهد بود. 
این خیر و شر اندیشی وقتی به عرصه نقادی كشیده می‌شود، نتیجه به‌واقع اسف‌انگیز می‌شود. چون نقد به‌جای این كه وسیله‌ای باشد برای خودآموزی و كمك به دیگران، در وجه عمده وسیله‌ای می‌شود برای جا انداختن یكه‌سالاری در عرصه اندیشه كه در اینجا و همه‌جا و در همه زمان‌ها، اول و آخر مصیبت است. 
مسأله ما اما، این است که چرا در تاریخ دراز همیشه استبداد داشته‌ایم؟
حداقل در 200 سال گذشته ما و جامعه ما، گرفتار تناقض بین سنت و مدرنیته در ایران بوده‌ایم و اغلب بدون این كه تعریفی از مدرنیته به دست داده باشیم، درباره‌اش فضل و فرمایش هم كرده‌ایم. مقوله اصلی كه باید برای فهمیدن مشكلات و مصائب متعددمان، مورد بررسی جدی‌تری قرار بگیرد، علل و زمینه‌های عدم پیدایش مناسبات سرمایه‌داری در ایران است كه به نوبه خویش، تداوم مناسبات ماقبل مدرن را در ایران امكان‌پذیر ساخته است. حتی همین خصلت دوئل طلبی ما، كه با كوچكترین اختلافی بدمان نمی‌آید، «دشمن» را به دوئل دعوت كنیم، ناشی از همین عقب‌ماندگی ذهنی ماست كه از مراحل ماقبل سرمایه‌داری جلوتر نیامده است. نمود دیگرش هم این است كه با همین نگرش ماقبل مدرن به شیوه حل اختلاف، اغلب گمان می‌كنیم كه هركس كه با ما همراه نباشد، پس حتما با عدوی ما سروسرّی دارد. به سخن دیگر، هركس كه دیدگاه بدوی و ماقبل سرمایه‌داری «دایه، دایه، وقته جنگه…» را قبول نداشته باشد، حتما ریگی به كفش و ماری در آستین دارد و سرش به آخور این یا آن بند است.
با این همه، ولی كم نیستند كسانی كه دركشان از مدرنیته از حد مینی‌ژوپ و كراوات فرا تر نمی‌رود. با این همه در باره‌اش اظهار فضل هم می‌كنند. درحالی كه به اعتقاد من، مدرنیته، گذشته از زیرساخت اقتصادی اش، دو مشخصه اساسی دیگر نیز دارد: منشاء زمینی و این دنیائی قوانین جاری، برابری و آزادی شهروندان.


سلطه رضاشاهی
در این تردیدی نیست كه در حول و حوش سوم اسفند 1299، شیوه‌ای ملوك‌الطوایفی بر كشور حاكم بود. بعید نیست در شماری از آن اغتشاشات حفظ و حفاطت از منافع خارجی هم دخیل بوده باشد، ولی با كودتای سوم اسفند و به قدرت رسیدن رضا‌خان، این اغتشاشات به شدیدترین حالت سركوب می‌شوند. شوربختی تاریخی ما در این بود که پیامد این «موفقیت» در سرکوب، حاكمیت قانون نبود و به همان نسبت مهم و تعیین کننده، حكومتی پاسخگو به مردم به جای حكومت پیشین نمی‌نشیند. آن چه «امنیت» نامیده می‌شود، به‌واقع ترس همگانی از سركوب است و این ترس ملی‌شده و سراسری به‌خصوص در شرایطی كه با قانون‌ستیزی قدرتمندان مشخص می‌شود، بهترین زمینه برای به هرز رفتن قابلیت‌ها و امكانات است. گذشته از سركوب شورشیان، حذف روشنفكران و سیاستمداران و حتی اندیشمندان نیز در دستور كار حكومت قرار می‌گیرد. مصدق و مستوفی و مدرس –به‌عنوان نمونه- خانه‌نشین می‌شوند[مدتی بعد، حكومت حتی به ترور ناجوانمردانه زنده‌یاد مدرس متوسل می‌شود]. حكومت «‌اصلاح‌طلب» رضاشاه نه فقط به ریشه‌های اغتشاشات كار ندارد، بلكه با سیاست‌هایی كه در پیش می‌گیرد،‌ آن مصائب را تعمیق می‌كند.


*اصلاح مالیه
اصلاح مالیه به‌عنوان مثال، به‌خصوص به شیوه‌ای كه انجام می‌گیرد‌ - ‌یعنی باافزودن بر مالیات‌‌های غیر مستقیم- نتیجه‌ای غیر از فقر افزایی ندارد. به‌جای رسیدگی به آموزش و بهداشت و اقتصاد مملكت، بخش اعظم بودجه ‌دولتی صرف قشون می‌شود. كه اگر چه برای « امنیت» لازم است، ولی به‌واقع كاربرد اصلی‌اش سراسری كردن ترس است. برای بهبود زندگی روستاییان كه بخش اعظم جمعیت‌اند، اقدامی صورت نمی‌گیرد. اگر چه مالیات‌های غیرمستقیم،‌ بار اضافه‌ای می‌شود بر امكانات محدود این جماعت كثیر‌العده. با این همه، با پرداختن به ظواهر، ادعای «‌تجدد طلبی» نیز هست. این تجددخواهی چون بی‌ریشه و قلابی است، به‌صورت شیوة نوین حكومت كردن در نمی‌آید، بلكه مدتی بعد به‌صورت كلاه پهلوی و لباس متحد‌الشكل [‌برای مردان] و بركشیدن اجباری حجاب از زنان كه هم‌چنان فاقد هر‌گونه حق و حقوق اجتماعی هستند، جلوه‌گر می‌شود. با هزار من سریشم هم نمی‌توان این گونه اقدامات خودسرانه و سرکوبگرانه را تجدد نامید، حتی اگر شماری از فرزانگان ما با «‌آمرانه» خواندن تجدد، دراین راه بکوشند.
یكی از افتخارات رضاشاه، ساختن راه‌آهن سراسری ایران است كه قرارا از مالیات انحصار قند و شكر تأمین مالی شد. وقتی در همین پروژه كمی دقیق می‌شویم، احتمالا به نتیجه متفاوتی خواهیم رسید. در همان سال‌ها‌ دكتر مصدق كه نمایندة مجلس بود، به تفصیل در خصوص «‌غیر اقتصادی» بودن آن سخن گفت و ادله و شواهدش را ارایه داد. ولی این احتمالا درست است كه با همه ادعاها، تصمیم به احداث این راه نه در تهران، بلكه در لندن اتخاذ شده بود و به همین خاطر، غیر‌قابل تغییر بود. به گوشه‌هایی از استدلال دكتر مصدق در جای دیگر خواهم پرداخت. البته از جزییات قرارداد احداث راه‌آهن سراسری سخن نخواهم گفت، چون به گمان من این و بسیاری قرارومدار دیگر، حلقه‌هایی بودند از یك زنجیر و به همین سبب، می‌كوشم بررسی مختصری از این مجموعه به دست بدهم. پیش از آن اما، باید به چند سئوال دیگر پاسخ داد.
-هزینه احداث راه‌آهن 75 میلیون تومان برآورد شده بود، ولی كل درآمد انحصار قند و شكر در سال تنها 6 میلیون تومان بود و معلوم نشد كه بقیه از چه منبعی باید تأمین شود؟
-در نبود و توسعه‌نیافتگی راه و كمی تولید، فایده اقتصادی این راه‌آهن در چه بود؟
- چراعوارض اضافی بر قند و شكر وضع شد و برای نمونه، منسوجات وارداتی شامل این عوارض اضافی نشده بودند؟ آیا علت می‌تواند این بوده باشد كه انگلستان در قند و شكر وارداتی به ایران سهمی نداشت؟ به عبارت دیگر، آیا ممكن است كه غرض به‌واقع لطمه زدن به منافع تجاری روسیه در ایران بوده باشد که دراین دوره صادر‌کننده اصلی قند و شکر به ایران بود؟
برای فراهم‌كردن زمینة پاسخ گویی به این پرسش‌ها، بد نیست بحث را در حاشیة چند موضوع كلی‌تر دنبال كنیم.


* تحول در عرصه اداره مملكت
بازهم باید تأکید کنم که من به ظواهر کاری ندارم، ولی در واقعیت امر گذشته از تقلب گسترده درانتخابات، تیمورتاش كه وزیر دربار بود، همه‌کاره شد و نه در برابر همان مجلس قلابی پاسخگو بود و نه می‌توانست از سوی مجلس برای ارایه توضیحات احضار شود.
- سیاست اقتصادی ایران در آن سال‌ها احداث راه‌آهن سراسری، قرارداد 1933 و سیاست بودجه دولت.
- سلطه بانك شاهنشاهی بر زندگی مالی و پولی ایران [ قرارداد 1305]. 
از مسایل دیگری چون ضبط اموال و فساد مالی [جریان نفت خوریان، برای نمونه] و اقدامات خودسرانه «كشف حجاب» و لباس متحد‌الشّكل که برای جلوگیری از اطناب كلام در می‌گذرم.


*تحول سیاسی
پیشتر به اشاره گذشتم كه برآمدن رضا‌شاه، به معنای قانون‌مند شدن امور در ایران نبود و این در حالی بود كه آنچه كه ایران نیاز داشت، نه جایگزینی یك خودكامه با خودكامه‌ای دیگر، بلكه دقیقا قانون‌مند شدن كارها بود. گذشته از سركوب خشونت‌بار جنبش‌های مردم [‌جنگلی‌ها، كلنل پسیان، شورش تبریز، شورش سلماس، شورش مراوه تپه در خراسان، شورش ابراهیم‌خان درفومن]. آن چه كه «‌‌استقرار امنیت» نامیده می‌شود، به‌واقع «‌ملی و سراسری كردن ترس و عدم امنیت» بود. ولی از آن اسفبارتر، برخورد حكومت تازه به انتخابات بود. از سویی دولت به «‌تجددطلبی»‌ تظاهر كرده و انتخابات را تعطیل نمی‌كند. از سوی دیگر انتخاباتی برگزار می‌كند كه در آن مردم از حق انتخاب به گسترده‌ترین حالت محروم می‌شوند. برای تكمیل این كمدی تراژدی به عیان‌ترین حالت در انتخابات مداخله می‌كند. به-عنوان نمونه، انتخابات مجلس هفتم نمایش مسخره‌ای بود از خودكامگی لجام‌گسیخته و اگر حافظه‌ام خطا نكند، همان انتخاباتی بود كه مرحوم مدرس، نماینده‌ اول تهران در دوره ششم كه گویا در این دوره حتی یك رأی هم نیاورده بود، به طعنه برآمد که «گیرم هیچ کس به من رأی نداد، برسر رأی خودم كه به خودم داده بودم، چه آمد؟‌» [نقل به مضمون]. نه فقط در بسیاری از حوزه‌ها، آراء‌ «نمایندگان رضا‌شاهی» از تعداد جمعیت واجد‌الشرایط بیشتر بود، بلكه در شماری از حوزه‌ها، شماره آرا از كل جمعیت حوزه‌ انتخابیه هم بیشتر شد. 
نماینده اول تهران، شیخ حسین طهرانی نزدیك به 50 هزار رأی آورد. جمعیت تهران ولی كمتر از 250 هزار نفر بود كه نیمی از آن زنان بودند، بدون حق رأی و براساس آمار‌های دولتی در همان موقع، نزدیك به 40 درصد هم كمتر از 21 سال سن داشتند كه نمی‌توانستند در انتخابات شركت نمایند. به‌علاوه خارجیان مقیم تهران و بی‌خانمان‌ها نیز كم نبودند. با احتساب همة این موارد، به‌ظن غالب، تعداد افراد واجد‌الشرایط به دشواری به 50 هزار نفر می‌رسد كه به ادعای دولت، نه فقط 100 درصد كسان در انتخابات شركت كرده بودند، بلكه همگان نیز به نامزد دولتی رأی داده بودند! حاجی تقی وهاب‌زاده از اردبیل كه به روایتی 30 هزار تن و به روایت دیگر، 40 هزار تن جمعیت داشت، با 36636 رای نماینده شد! نمایندگان بار فروش، دادگر و شریعت‌زاده با 32884 و 33841 رأی وكیل شدند، در حالیكه كل جمعیت بار فروش در آن موقع تنها 30 هزار نفر بود. ثقه‌الاسلام بروجردی از بروجرد كه 30 هزار نفر جمعیت داشت، با 35359 رأی به نمایندگی رسید. از ساری كه جمعیتش تنها 10 هزار تن بود، عمادی نامی با 33742 رأی به وكالت رسید. آرای وكیل ساوه 2 برابر جمعیت شهر ساوه بود. با اشاره به این دست مداخلات می‌خواهم بر این نكته انگشت بگذارم كه مشكل جوامعی چون ایران در وهله‌ اول آماده نبودن شرایط عینی برای تحول و دگرگونی اساسی نبود. همان جریاناتی كه به این صورت گسترده اما مضحك در انتخابات مداخله می‌كردند، می‌توانستند-اگر می‌خواستند- از امكانات و قدرت خویش برای انجام صحیح انتخابات استفاده نمایند. پرسش اساسی این است كه چرا این چنین نمی‌كردند؟ پاسخ صریح و بدون پرده‌پوشی به گمان من این است كه برخلاف آنچه كه به آن تظاهر می‌كردند، درد مردم و درد مملكت نداشتند. درد، اگر دردی بود درد منافع حقیرانه شخصی بود. جالب و توجه بر‌انگیز است كه حتی در برابر چنین مجلسی هم، شاه مستبد در عمل، همه‌ امور را به دست وزیر درباری می‌سپارد كه در برابر مجلس مسئولیت نداشت. با این وصف از چپ و راست از سوی اندیشمندان خودی با ادعای «تجدد طلبی» ‌و «تحول اساسی» در ایران عصر رضاشاه روبرو هستیم!
این البته درست است كه تیمورتاش و داور در سازمان‌دهی عناصر طرفدار رضاخان در آبان 1304 نقش بسیار مؤثری داشتند و احتمالا به همین خاطر نیز، بعد به وزارت رسیدند. ولی پاسخ به چرایی همه‌كاره شدن تیمورتاش، كماكان ناروشن است.
به‌نظر من، نه فقط در این دوره با تجدد‌طلبی سطحی و قلابی روبرو هستیم بلكه، «‌ناسیونالیسم» رضا‌شاهی نیز از نوع ویژه‌ای بود كه با سلطه امپریالیستی تناقضی نداشت. یعنی، نه فقط تجدد‌طلبی واقعی نبود، بلكه همخوان با آن با ناسیونالیسمی قلابی نیز مواجه هستیم كه مكمل تجددطلبی قلابی است. در این میان، تكلیف تحول اقتصادی نیز روشن می‌شود. 


چرا ناسیونالیسم رضا شاه را قلابی می‌خوانم؟
هر تعریفی از ناسیونالیسم را كه بكار بگیریم، ناسیونالیسم با سلطه امپریالیسم تناقضی آشتی‌ناپذیر دارد. در ایران در صدسال گذشته حداقل در دو مورد بسیار اساسی - قرارداد 1305 [قرارداد بانك شاهنشاهی]‌ و قرارداد 1311 [تمدید قرارداد نفت] نمی‌توان از حفظ منافع ایران سخن گفت. از خود رضا‌شاه نقل است كه وقتی جریان را به او خبرداده بودند، اولین عكس‌العملش این بود كه «‌این‌[تمدید قرارداد] ابدا نمی‌شود، می‌خواهید سی سال كه ما به گذشتگان لعنت كردیم، پنجاه سال هم آیندگان به ما لعنت كنند». ولی چیزی نمی‌گذرد كه امتیاز نفت مطابق خواسته دولت بریتانیا تمدید می‌شود. هرچه كه زمینه تمدید قرارداد باشد -خواه پرداخت رشوه به شخص شاه و یا تهدید به قطع رابطه- واقعیت این است كه بیش از 80 درصد درآمدهای نفتی برای 32 سال دیگر -یعنی بیشتر از همان قراردادی كه شاه واضعین آن را لعنت می‌كرد- در اختیار انگلیسی‌ها قرار گرفت. علاوه بر آن، این نیز پذیرفته شد كه دولت ایران تحت هیچ عنوانی نمی‌تواند امتیاز را لغو نماید. البته در كنار آن، مواد دیگری نیز بود كه همین تعهدات یك جانبه در زمانه مصدق به نفع امپریالیسم بریتانیا بسیار كارساز افتاد. 
از سوی دیگر، برای سی سال شركت از پرداخت هر‌گونه مالیات بر درآمد به دولت ایران معاف شد. به‌عوض، دست دولت بریتانیا برای اخذ مالیات بر درآمد باز گذاشته شد. از طرف دیگر، سهم ایران، هر چه بود، از درآمد مالیات در رفته شركت برداشت می‌شد. به این ترتیب، «‌هر قدر مالیات‌های بریتانیا افزایش می‌یافت، از سهم ایران نیز به همان اندازه كاسته می‌شد» قرارداد بانك شاهنشاهی، اگر نه بدتر اما به همین بدی بود. آیا مصدق راست نمی‌گفت كه این قرارداد، ‌«‌هم مخالف قانون است و هم به حال مملكت مضر»؟ ماده 4 ضمیمه قرارداد، «از دولت ایران سلب آزادی می‌كند كه از هیچ دولتی ولو به تنزیل كمتر نتواند استقراض نموده قرض دولت انگلیس را تأدیه نماید». فصل ششم همان قرارداد دولت را «‌ملزم می‌كند كه با هیچ بانكی غیر از بانك شاهنشاهی طرف دادوستد نباشد» در نطقی دیگر از مصدق در 22 آذرماه 1305در مجلس، مسایل بیشتری آشكار می‌شود كه قرارداد بین دولت و یك شركت خارجی كه بر خلاف قانون اساسی به مجلس ارایه نشده است، چه وضعیت دست‌وپاگیری برای مردم و برای اقتصاد كشور ایجاد كرده است؟ قرارداد نفت كه به آن صورت و قرارداد مالیه كه به این صورت، یك حكومت خودكامه دیگر چه باید بكند تا دیگر «‌ناسیونالیست» ارزیابی نشود؟
و اما وقتی می‌رسیم به «‌تجدد‌طلبی» رضا‌شاه، این ادعا باید با توجه به مختصات ایران مورد ارزیابی قرار بگیرد و به‌خصوص لازم است از ظاهر قضایا فراتر رفته به مسائل ریشه‌ای برخورد شود.
- به سلاطین بی‌خبر قاجار كه تا سال 1906 بر ایران حكم راندند، نمی‌توان تهمت قانون‌شكنی و قانون‌گریزی بست. چرا كه قانونی نبود تا از سوی آنان شكسته شود. ولی آیا‌ همین نكته در مورد رضا‌شاه هم صادق است؟
- به ناصرالدین‌ شاه، شاید ایرادی نباشد - كه بود- كه مملكت را به آن صورت اداره می‌كرد و امین‌السلطان همه‌كاره شد. نه مجلسی بود و نه تجربه مشروطه‌ای. ولی همه‌كاره بودن و همه‌كاره شدن وزیر دربار رضاشاه با شیوه‌های مدرن حكومتی جور در نمی‌آمد. مسئله اصلا این نیست كه تیمورتاش آدم خوبی بود یا نبود، نكته این است كه در حكومتی كه ادعای مشروطه‌بودن و مجلس و قانون اساسی داشتن داشت، هیچ مقامی نمی‌توانست و نمی‌بایست این‌گونه، همه‌كاره بشود.
این درست كه مدتی بعد، به اجبار چادر از سر زنان بركشیدند و بر مردان هم لباس متحد‌الشكل پوشاندند و كلاه‌پهلوی «‌مقدس» شد. ولی این هم واقعیت دارد كه در وضعیت زندگی روستاییان كه اكثریت مطلق جمعیت كشور بودند، بهبودی حاصل نشد. آیا خود‌كامه‌ای كه با صرف آن همه امكانات از سر زنان چادر بر می‌كشید، نمی‌توانست سیاستی مبنی بر تعدیل بهره مالكانه را اجرا نماید؟ تقسیم اراضی و اصلاحات ارضی دیگر پیشكش، ولی این چنین نشد. 
در سال‌های اولیه قرن گذشته، قرارداد 1919 را داریم كه می‌رفت تا ایران را به صورت كشوری تحت‌الحمایه بریتانیا در آورد كه خوشبختانه ناموفق ماند. هنوز دوسالی از آن نگذشته بود كه كودتای سوم اسفند پیش آمد و صدارت صدروزه سید ضیاء و بعد همه‌كاره شدن رضا‌خان. به جزبیات و دیدگاه‌های مختلفی كه در‌باره این رویدادها هست، در این جا تكیه نمی‌كنم. ولی برخلاف باور عمومی‌ «‌امنیت آفرینی» رضا‌خان نه نتیجه قانون‌مند شدن امور و احترام به قانون و حق و حقوق افراد در ایران، بلكه پیامد سركوب گسترده و ملی‌كردن و سراسری كردن ترس و واهمه بود. به همین دلیل در عرصه اقتصاد و اجتماع ناموفق ماند. مشاهده كنید كه مصدق در همان موقع در نطقی كه در اعتراض به وزارت وثوق‌الدوله در كابینه مستوفی‌الممالك می‌كند، اوضاع را چگونه تصویر می‌كند: «وضعیات امروز با دوره قرارداد مناسب نیست، زیرا عناصر منتقد مرعوب و عامه به فقر مبتلا گردیده‌اند. حكومت نظامی و سانسور مطبوعات و آزاد نبودن اجتماعات كه بهترین وسایل اختناق است، به‌خود صورت عادی گرفته و وسایل فقر و تنگدستی از هر حیث فراهم گردیده است. چنانچه كسی از مركز مملكت بخواهد به اطراف نزدیك برود، باید چندروز برای اخذ مجوز معطل باشد» و به همین خاطر بود كه در همان مجلس به اعتراض بر‌آمد كه «بیایید برای خدا دست از گریبان ملت بردارید» 
جان‌مایه سیاست‌های دولت‌های برآمده از كودتای سوم اسفند، تكیه بر مالیات‌های غیر‌مستقیم بود و تخصیص بخش اعظم درآمد‌ها به «‌وزارت جنگ». البته از پروار كردن دیگر عوامل سركوب نیز غفلت نكرده بودند. وقتی برای ساختن زندان‌های بیشتر و تعمیر قصور سلطنتی از كیسه مردم از مجلس بودجه می‌خواهند، این جا باز مصدق است كه به‌عنوان سخنگوی وجدان اجتماعی عصر و زمانه ما به صدا در می‌آید كه چه خبرتان است. «‌چند سالیست كه یك مبلغ زیادی همین بودجه نظمیه برای خرج سانسور - چیزی كه برخلاف قانون اساسی و چیزی كه پایمال كننده حقوق ملی است- می‌گیرد و خرج می‌كند. امسال چند سال است كه همین نظمیه یك عده اشخاص معلوم‌الحال را دم دروازه می‌گمارد كه هر كسی كه می‌خواهد از دروازه بیرون برود، تمام تاریخ خود و اعقابش و اجدادش را از او سئوال بكند. شما تحقیق بكنید امروز كه در ممالك اروپا یك چنین چیزی نیست. سهل است در عصر ناصری، در عصر مظفری، در عصر محمدعلی میرزائی همچو چیزهائی نبوده، نه سانسور مطبوعات بوده و نه این كه اگر كسی بخواهد از خانه‌اش به دهش برود، یك عریضه به نظمیه بنویسد و بدون اجازه نتواند حركت بكند و اگر بتوانند هزارگونه جلو‌گیری كنند و دم دروازه بایستند، اسم خودش و عیالش و پسرش را بپرسند و تقریبا تمام امور اقتصادی را فلج بكنند» ( ص 157). 
آیا حكومتی كه با آن همه خشونت، حكومت متمركز را بر‌قرار كرده و اموال دیگران را به حساب شخصی شاه ضبط می‌كرد، نمی‌توانست از ثروتمندان برای بهداشت و آموزش مالیات بگیرد؟ سئوال این است كه چرا نگرفتند و چرا از این كارها كمتر كردند؟
به‌عنوان مشتی از خروار، كل درآمد دولت در 1308 نزدیك به 35 میلیون تومان بود كه 7-6 میلیون تومانش مالیات قند و چای بود. 12 میلیون تومان هم درآمد گمركات، 5-4 میلیون تومان هم مالیات مستقیم. درآمد نفت هم 12 میلیون تومان بود كه 6 میلیون تومان را به‌عنوان ذخیره برای مصارف نظامی كنار گذاشته شد. علاوه بر آن، كل بودجه وزارت جنگ در 1308 معادل 14.6 میلیون تومان بود. به سخن دیگر،‌در مملكتی كه نه راه داشت، و نه مدرسه و نه بیمارستان، نزدیك به 20 میلیون تومان از درآمد 35 میلیون تومانی به‌طور مستقیم صرف ارتش شد. ارقام زیر را برای مقایسه به دست می‌دهم.


بودجه وزارت جنگ 14618460 تومان
[ 6 میلیون تومان ذخیره محاسبه نشده است]. 
بودجه وزارت فواید عامه 343100 تومان
بودجه‌ وزارت معارف 909900 تومان
بودجه وزارت بهداری 716000 تومان 


یعنی بودجه وزارت جنگ به‌تنهایی، بیش از 10 برابر كل بودجه وزارت فواید عامه، معارف و بهداری بود! حالا می‌خواهد حكومت رضا‌شاه باشد و یا هر حكومت دیگری، این چنین حكومتی با این شیوه تخصیص بودجه، چه در ایران و چه در هرجای دیگر، نه «تجدد طلب» میتواند باشد و نه «ناسیونالیست». چون در آن وضعیتی كه بود و با آن شیوه اداره امور که مختصری از آن به دست داده‌ام و این شیوه «‌تخصیص منابع عمومی»، «ناسیونی» باقی نمی‌ماند تا كسی بتواند « ناسیونالیست» هم باشد یا نباشد! ایراد عمده و اساسی من ولی به اقداماتی است که موجب تضعیف بیشتر نهادهای نو‌پایی شد که تازه در ایران شکل گرفته بودند و برای پیشرفت و توسعه کشور لازم بود که از حمایت قانونی برخوردار باشند. از این جمله نهادها می‌توان به مجلس و نمایندگی اشاره کرد و هم به مطبوعات و به‌طور کلی به حکومت پارلمانی که با اقدامات رضا‌شاه و مدافعانش به‌شدت تضعیف شدند. 
وكیل ملایر در مجلس شواری ملی اندكی پس از خلع رضاشاه این‌طور گفته بود که «‌شاه سابق را می‌دانم 17 سال در این مملكت سلطنت كرد و این را تقسیم به روز كه بكنیم، تقریبا شش‌هزار روز می‌شود و ایشان چهل و چهار هزار سند مالكیت صادر كرده‌اند. تقسیم كه بكنیم، روزی هفت سند ایشان گرفته‌اند. به عقیده بنده ماده اول این قانون باید این طور نوشته شود نظر به این كه شاه سابق املاكی را از مردم قهرا غصب كرده بود و الزاما سند مالكیت‌هائی صادر كرده بود، این اسناد بلااثر و ملغی از درجه اعتبار ساقط است».


*سوءاستفاده از نفت
در دوره رضاخان تنها حوزه‌ای كه فعالیت چشمگیری دارد، بخش نفت است كه آنهم عمدتا در تملك خارجیان است و در برابر هر قرانی كه به دولت ایران می‌پردازد، چندین قران سود در بانك‌های لندن به ودیعه می‌گذارد. از آن گذشته، بخش نفت رابطه‌ای با بقیه اقتصاد ندارد. بخش عمده نیازهای خود، حتی آنچه كه در ایران هم بود، را با معافیت گمركی از هندوستان و دیگر مستعمرات بریتانیا وارد می‌كند. شماری از ایرانیان البته در این شاخه به كار گمارده می‌شوند كه در ازای كار طولانی و طاقت‌فرسا مزد اندكی می‌گیرند و اعتصابات كارگری در همان سال‌ها در 1307 مثلا، انعكاسی است از آنچه در این بخش می‌گذرد. البته شماری دیگر هم بودند، مثل شماری از رهبران قبایل و ایلات، كه به كارگمارده نشده از این بخش بهره‌مند می‌شوند و بدیهی است كه خدمتگزار اربابان‌اند، به هر وقت و موقعی كه نیازی پیش بیاید. 
تا زمان تشكیل بانك ملی، نبض پولی اقتصاد در دست بانك شاهنشاهی است كه به هزار و یك ترفند تنها در اندیشة «‌حداكثر سازی» سود خود است. البته از 1307، با یك اختلاف -بیست‌و‌چند ساله تا آنجا كه من می‌دانم- بسی پیشتر استاد علی‌اكبر دهخدا در صور اسرافیل از ضرورت ایجاد بانك سخن گفت:
-بانك ملی به مدیریت آلمانی‌ها آغاز به كار می‌كند كه اگر چه اقدام بسیار مفید و موثری است، ولی مدتی بعد راز رشوه‌خواری متحصصین آلمانی از پرده برون می-افتد. 
روایت نفت، ولی به دو دلیل اهمیت فوق العاده‌ای دارد؛
- از یكسو، بخاطر اهمیت درآمد نفت در اداره اقتصاد گرفتار ایران،
- از سوی دیگر، كمپانی نفت انگلیس و ایران اگر چه به‌صورت یك كمپانی خصوصی آغاز به‌كار می‌كند، ولی از 1914 به صورت یك شركت دولتی‌ [ بریتانیا] در می‌آید.
این هم جالب است كه از 1927 [-1306] كل درآمد این شركت انگلیسی از صادرات نفت ایران به‌عنوان «‌صادرات ایران» منعكس می‌شود. درحالی‌ كه سهم ایران تنها 16 درصد آن بود و بقیه، در واقع درآمدی بود كه بر اساس قرارداد به ایران باز نمی‌گشت. ولی محاسبه كل درآمد شركت نفت در درآمدهای صادراتی ایران این حسن اضافی را داشت كه نشان از « توسعه و ترقی تجارت خارجی» ایران در این دوره می‌داد كه به‌واقع صحت نداشت و راست نبود. در عین حال، این هم لازم به یادآوری است كه سهم ایران 16 درصد از «‌منافع خالص» كمپانی بود و همین، شرایط را برای حساب‌سازی‌های كمپانی برای كم نشان‌دادن منافع خالص و درنتیجه پرداخت كمتر به ایران فراهم كرده بود. ‌نمونه ‌بارز این دست حساب‌سازی‌ها این بود كه اگر چه دولت ایران نمی‌توانست از درآمدهای كمپانی مالیات بگیرد، ولی دولت بریتانیا، به چنین كاری دست می‌زد و مقدار مالیات نیز سیر صعودی داشت. به گفته دكتر برزگر «ایران در عین پرداخت مالیات بر درآمدی گزاف به خزانه بریتانیا، خود نمی‌توانست از طریق وضع مالیات درآمد خویش را افزایش دهد».


احداث راه‌آهن
يکي از افتخارات رضاشاه، ساختن راه‌آهن سراسري ايران است، هرمملکتي که بخواهد راه‌آهن بسازد بايد دو شرط موجود باشد: استعداد ساختن راه‌آهن و احتياجات
و باز تأکيد مي‌کنم بر تعبیر مصدق مبنی که بر کوچکي کيک ملي يا به‌عبارت ديگر توليد ناخالص داخلي. به حرف مصدق کار نداشته باشيم. به مختصات اقتصاد ايران در آن دوره بنگريد تا براي شما روشن شود که اين کيک ملي ما به چه اندازه بود. به ياد داشته باشيم که بخش نفت هنوز به جريان نيافتاده است و همان‌گونه که به درستي پيش‌تر گفته بود رقم عمده صادراتي ما در اين دوره ترياک است و عملا ديگر هيچ. ممکن است مقداري کتيرا و پوست و روده گوسفند و گاو هم جزء صادرات ما بوده باشد. ولي در کنارش نه به شدت کنوني ولي از جان آدم تا شيرمرغ را بايد وارد کنيم. 
دوم مقوله احتياج است. مصدق مثال خانه را مي‌زند که اگر کسي خواست خانه بسازد بايد ببيند که پول دارد يا خير و بعد به اندازه احتياجش خانه بسازد. در بررسي نقش راه‌آهن، بلژيک را مثال مي‌زند. از جميعت و به‌خصوص از تراکم جمعيت آن سخن مي‌گويد و بعد وصلش مي‌کند به تراکم پايين جمعيت در ايران و ايرادش درست است که به خاطر کمبود جميعت طبيعتا راه‌آهن درايران نمي‌تواند به اندازه بلژيک مورد استفاده قرار بگيرد و اين نکته درست را مي‌گويد که «مخارج راه‌آهن که فرق نمي‌کند» و ادامه مي‌دهد که اگر شما 80 ميليون پول را در اقتصاد ايران در کارهاي ديگر به جريان بيندازيد، استفاده‌اش سالي 12 ميليون است ولي «راه‌آهن سالي هشت ميليون خرج دارد». نظر مصدق که درست هم بود اين که، اول «احتياج» را بيشتر بکنيم تا پروژه راه‌آهن از نظر اقتصادي منطقي شود، چون وقتي احتياج کم باشد، راه‌آهن هم صرف نمي‌کند و «از کار مي‌افتد» خصوصا «راه‌آهني که در مملکت ما کشيده مي‌شود» چرا؟ دليلش هم ساده است و هم درست «به نظر بنده اين خطي که هست از نظر تجارت داخلي و احتياجات داخلي است»، چون برخلاف ادعايي که مدافعان اين راه مي‌کردند، «معقول نيست که مملکت اروپا مال‌التجاره خودش را از راه روسيه بياورد به بندر جز و از بندر جز هم ببرد به هندوستان که بگوئيم راه‌آهن ما رابط اروپا و هندوستان است» به سخن ديگر، به نفع اروپاست که «از راه مديترانه بياورند به بغداد و از راه بغداد ببرند به هندوستان، پس راه‌آهن ما اثر بين‌المللي ندارد» و «براي تجارت داخلي است» درحالي‌که ممالک ديگر وقتي راه‌آهن مي‌کشند علاوه بر احتياجات داخلي به «تجارت بين‌المللي» هم نظر دارند و «از روي حساب راه‌آهن مي‌کشند» ولي راه‌آهن پيشنهادي ايران اين مختصات را ندارد. 
بعد بحث را مي‌کشاند به راه‌آهن تبريز و جلفا و مي‌گويد که اگر 9 ميليون خرج آن شده باشد و الان هم 12 سال است که راه‌آهن داير شده، اين خط بايد سالي 900000 تومان فايده بدهد. و اين حرف درست را مي‌زند که راه‌آهن و پروژه‌هاي مشابه بايد بيش از اين فايده داشته باشد، چون استهلاک سرمايه در آنها زياد است و طبيعتا استهلاک زياد به سرمايه‌گذاري بيشتر نيازمند است. به سخن ديگر، براي اين که راه‌آهن از حيّز انتفاع نيفتد، لازم است هر چند مدت يک‌بار براي حفظ آن سرمايه‌گذاري بشود و بعد اشاره مي‌کند به تراکم جمعيت در آذربايجان و مي‌گويد اگر منافع اين راه را با توجه به غلظت جمعيت بدانيم، آن وقت مي‌توان تخميني از ساختن راه‌آهن براي مناطق کم‌جميعت به دست آورد. و اگرچه به تخمين و البته در نطق ديگر از ارقام رسمي استفاده مي‌کند و نشان مي‌دهد که راه-آهن تبريز-جلفا فايده اقتصادي خيلي کمي دارد. 
از فقر مملکت سخن مي‌گويد و وظيفه خويش را به‌عنوان نماينده مطرح مي‌کند و مي‌گويد اگر مي‌خواهيم به واقع راه‌آهن مطلوبي بکشيم «مجبور به يک تحقيقات و مطالعاتي هستم. بايد متخصص راه‌آهن را بخواهم، يک صورتي از صادرات و واردات بخواهم که وجدان خودم را راضي کنم که رأي به اين پول-افزايش ماليات- بدهم. 
باز بر مي‌گردد به پيشنهاد قبلي‌اش که حاضر است براي افزايش ماليات رأي بدهد به شرط اين که «از عايدات انحصار قند بخواهيد قند بسازيد بنده موافقم. به‌جهت اين که مي‌گويم يک چيزي پيدا مي‌کنيم و براي اين که يک چيزي خرج مي‌کنيم براي اين که امروز همان‌طوري که عرض کردم محل احتياج است» درحالي‌که به خاطر پايين بودن تمرکز جميعت، فايده احتمالي راه‌آهن زياد نيست. 
جالب است کل مالياتي که قرار است اخذ شود 14 ميليون تومان است، ولي ايران در آن دوره سالي 22 ميليون تومان قند وارد مي‌کند و حرف مصدق اين است که اگر اين پول صرف تأسيس کارخانه قند بشود «هم قند ارزان‌تر مي‌شود» و هم ايران پول به خارجه نمي‌فرستد. اگر مملکت از اين راه 14 ميليون تومان عايدي داشته باشد، مي‌تواند هفت ميليونش را صرف ساختن راه‌آهن بکند و جان کلام مصدق اين است که «اگر ما اين مردم را چاق نکنيم، نمي‌توانيم آنها را بدوشيم» و خب اين سخن، اگر آدم حرف دهن‌اش را از نظر اقتصادي بفهمد، هنوز هم سخن درستي است. 
اولين انتخاب مصدق براي هزينه کردن پولي که جمع‌آوري شده يا قرار است بشود، ساختن کارخانه قند است و اما در مورد مشخص حمل‌و‌نقل، به گمان مصدق اين کار ايراد دارد که «ما استعداد ايجاد کاري را نداشته باشيم و احتياجش را هم نداشته باشيم و آن وقت برويم يک کاري بکنيم که برخلاف استعداد و احتياج باشد» پس، به درستي مي‌گويد «ما بايد اول احتياجات خودمان را زياد کنيم» و درهمين‌راستا معتقد است که «ما امروز کارهاي مهمي در قسمت کاميون بکنيم» يعني معتقد است که بهتر است به جاي راه‌آهني که به قول خودش «در رو ندارد» شبکه جاده‌هاي شوسه را در مملکت گسترش بدهيم و در جواب کساني که خواهند گفت که کاميون و گسترش راه‌هاي شوسه هم «خرج» دارد، مصدق مي‌گويد قبول ولي خرج‌ها را با يکديگر مقايسه ميکند. براي خط آهن 40 ميليون پولمان به خارج مي‌رود «که سالي چهار ميليون حداقل منفعت آن است» و سالي چهار ميليون هم بودجه راهآهن است. نظر مصدق علاوه بر استفاده از کاميون، خريدن «پنجاه اتوبوس مسافرتي» هم هست و بعد اشاره مي‌کند به عدم تمرکز جمعيت و اين نکته درست را مي‌گويد که اولا راه‌آهن 10 سال طول مي‌کشد تا تمام شود، تازه وقتي که تمام شد براي «مملکتي که هر کيلومتر مربعش 5 نفر جمعيت دارد، گمان نمي‌کنم فايده داشته باشد» و اما استفاده از کاميون، «امروز که کاميون را دائر کرديم، شروع مي‌کند به تزئيد احتياجات و وقتي که احتياجات زياد شد؛ البته فايده مي‌بريم، ولي راه‌آهن در مملکت ما بلامنفعت است». اين نکته‌هاي مصدق، برخلاف آنچه معاندان به او نسبت مي‌دهند نه نشانه ضديت او با راه‌آهن، بلکه نشان‌دهنده درک عميق مصدق از مسائل پايه‌اي اقتصاد و به‌ويژه اقتصاد ايران است. 
و در همين جا به نکته ديگري اشاره مي‌کند که استفاده از کاميون و راه شوسه، اغلب نقاط کشور را به يکديگر وصل مي‌کند. ولي راه‌آهن فقط به حال کساني که در کنار خط زندگي مي‌کنند، مفيد خواهد بود و «آن نقاطي که دور از راه‌آهن است، آنها که احتياجات‌شان رفع نمي‌شود آنها بايد باز مال‌التجاره خودشان را با همين وسايل نقليه [کنوني] حمل کنند و برسانند به خط آهن» و باز بر ميگردد به هزينه نسبي اين پروژه‌ها و آن را با وضعيت مالي مملکت مي‌سنجد و درهمين‌راستا -اشاره مي‌کند به راه‌آهن آذربايجان که با آن همه هزينه، منفعتي ندارد. جالب است که استفاده از کاميون و گسترش راه شوسه را باعث افزايش صادرات مي‌داند و حرف‌هايش هم درست است. يعني مي‌گويد «بنده تحقيق کرده‌ام» که هزينه حمل‌و‌نقل کالا کاهش پيدا مي‌کند، سرتان را با ارقام مصدق به درد نمي‌آورم، ولي وقتي هزينه حمل‌و‌نقل کاهش يافت «صادرات ما به خارج ارزان‌تر تمام مي‌شود و وقتي که صادرات ارزان‌تر تمام شد، خريدارش بيشتر است و پول بيشتر وارد مملکت مي‌شود»
خب همين جا پيشنهاد مي‌کنم که بعضي از نوشته‌هاي امروزين کساني چون پروفسور پاول کروگمن برنده جايزه نوبل اقتصاد در 2008 را درباره «جغرافياي اقتصادي» بخوانيد تا به نقش هزينه حمل‌ونقل در تجارت بين‌المللي بهتر آشنا بشويد. ولي مصدق در بيش از 80 سال پيش- بدون اين که ادعايي داشته باشد- درباره اين مهم سخن مي‌گفت. و اما حرف مصدق اين است که استفاده از کاميون و اتوبوس و گسترش راه شوسه، بدون اين که براي اقتصاد مملکت ضرري داشته باشد، باعث افزايش احتياجات مي‌شود و وقتي چنين شد «راه‌آهن هم زودتر فايده مي‌دهد» و درباره پولي که جمع شده است هم نظرش همچنان ساختن کارخانه قند است. 
از آنچه نقل کرده‌ام مشاهده مي‌شود که نه اين که مصدق اهميت حمل‌ونقل را نشناسد، بلکه به‌صورت اقتصادداني آگاه و مسئول، خواهان استفاده بهينه از منابع محدود ايران است و به‌همين‌خاطر هم مي‌گويد «تصديق بفرمایيد که ما بايد يک‌کاري بکنيم که فايده داشته باشد» مي‌پرسيد چرا؟ جواب مصدق اگرچه تلخ، ولي راست است«چون ما ملت فقيري هستيم» و حرفش اين است که اگر از پولمان استفاده درست نکنيم، راه‌آهن را هم نمي‌توانيم تمام بکنيم و «بنده نمي‌دانم آن نيمه‌تمام را کي خواهد ساخت»
آقاي هدايت به سخنان مصدق در مجلس پاسخ مي‌دهد و در 9 اردبيهشت 1306 چون مصدق از اين جوابها قانع نشده است، دوباره بر مي‌گردد به مبحث شيرين حمل‌و‌نقل در ايران. من به پاسخ‌هاي هدايت دسترسي ندارم ولي از پاسخ مصدق گوشه‌هايي از آن روشن مي‌شود. 
قرارا به مصدق ايراد مي‌گيرند که مي‌خواهد مشوق کاميون بشود و مصدق مي‌گويد «اختراعات جديد وقتي که وارد يک مملکتي مي‌شود به‌واسطه تجدد خودشان قائم‌مقام چيزهاي کهنه مي‌شوند. خواه آن مملکت حاضر براي قبول آن باشد خواه نباشد» و بعد مثال به‌جایي مي‌زند از رفتن به عتبات که سابق با اسب و قاطر مي‌رفتند و هم هزينه زيادي داشت و هم وقت زيادي مي‌برد، ولي حالا که اتوموبيل آمده است کمتر کسي ديگر با آن وسايل قديمي رفت‌وآمد مي‌کند و دليل‌اش هم ساده است «صرفه جوئي درزمان، در پول و درراحتي» سبب شد که «اتوموبيل قائم‌مقام تخت روان شد» و بعد مي‌گويد «ما قبول بکنيم يا قبول نکنيم اتوموبيل در اين مملکت هست» و جالب است که دست مي‌گذارد روي گره‌گاه مشکلات تاريخي ايران و مي‌گويد «ما بايد کاري بکنيم که صادرات ما زياد شود يا از بعضي واردات مملکت خودمان کم کنيم» و بعد توضيح مي‌دهد که چرا نظر او به اين است که دولت کاميون بياورد. دليل مصدق هم چيزي است که اين روزها به آن مي‌گوئيم economies of scale يا صرفه‌هاي ناشي از مقياس بزرگ، يعني اگر دولت رأسا به خريد کاميون دست بزند چون مي‌خواهد تعداد زيادي کاميون را يکجا بخرد مي‌تواند قيمت پائين‌تري بپردازد و حرفش درست است «پس اين صرفه‌جویي باعث مي‌شود که واردات مملکت کم شود» و اگر هم اين خدمات را دولت ارائه بدهد، اين کار باعث مي‌شود که «مخارج عمومي کمتر مي‌شود». 
هم چنين هدايت به مصدق ايراد مي‌گيرد که براساس برآوردهائي که در وزارت فوائد عامه وجود دارد، هزينه برنامه مصدق 45 ميليون تومان است. از بداقبالي هدايت مصدق هم آن برآوردها را ديده است و مي‌گويد، عدد ايشان درست است ولي در آنجا صحبت از ساختن 17021 کيلومتر راه شوسه است که هزينه‌اش 45 ميليون تومان مي‌شود ولي اگر به‌جاي راه‌آهن پيشنهادي از بندر جز تا محمره- اين مسير را شوسه کنيم «بيش از دوسه ميليون تا چهارميليون خرج نخواهد داشت»، يعني مسافت بندرجز به محمره که فقط 1670 کيلومتر است سه چهار ميليون بيشتر هزينه نخواهد داشت، «به‌علاوه ساختن خط آهن از بندر جز به محمره مارا ازساير خطوط شوسه بي‌نياز نخواهد کرد». 
اين سئوال اساسي را مطرح مي‌کند که «اگر ما از محمره تا بندر جز راه‌آهن داشته باشيم، آيا مي‌توانيم بگویيم همين براي ما کافي است و ديگر خط شوسه لازم نداريم» پاسخ به اين پرسش مصدق روشن است؛ البته که منفي است و نکته‌سنجي‌هاي زيبائي دارد. 
- ساختن راه‌آهن 10 سال طول مي‌کشد، «در اين مدت هم مجبوريم همين راه از محمره تا بندر جز را با اتوموبيل و گاري حرکت کنيم» تازه وقتي که اين راه‌آهن ساخته شد، نياز به راه‌هاي شوسه هنوز خواهد بود «در صورتي که اگر با 45 ميليون تومان تمام راه‌هاي ايران را شوسه بکنيم و درظرف 10 سال هم اين کار را بکنيم هر سالي 4.5 ميليون [هزينه] مي‌شود»
خوب فايده اين کار در چيست؟ 


اولا «تمام راه‌هاي ما شوسه مي‌شود»
«هزينه‌هاي لازم يک‌مرتبه خرج نمي‌شود»
«تمام خرج هم در خود ايران مي‌شود»


ولي درباره راه‌آهن، هر مقدار که خرج بشود «نصف‌اش به خارج خواهد رفت» و تازه پس از همه اين مصائب، «يک خط آهني خواهيم داشت از بندرجز به محمره» درحالي که «اگر تمام خطوط ايران را با 45 ميليون شوسه کنيم» آن وقت «به‌وسيله سرويس اتوموبيل و کاميون مي‌توانيم تمام مؤسسات جديد را در مملکت ايجاد کنيم». هدايت در پاسخ مصدق مي‌گويد که صنيع الدوله نيز با همين نقشه کنوني موافق بود و باز مصدق ناچار مي‌شود که يک‌بار ديگر تکرار کند که «گمان نمي‌کنم کسي با راه‌آهن مخالف باشد»، ولي باز تکرار مي‌کند که «براي وضعيت فعلي مملکت ما هم کاميون بهتر است» و بعد شکوه مي‌کند از سوءاستفاده از «افکار عمومي» و دنباله همان ارجاع به صنيع الدوله را مي‌گيرد و باز مي‌رسد به يک برخورد اقتصادي به ساختن راه‌آهن درايران. با توجه به آنچه تاکنون در جلسات ديگر گفته بود ادامه مي‌دهد که «ما مي‌خواهيم راه‌آهن بکشيم، بايد طوري بکشيم که هروقت خودمان مي‌خواهيم از آن استفاده کنيم و هروقت که خودمان نخواستيم بوسيله ديگران از آن استفاده کنيم.» و بلافاصله اين پرسش اساسي را پيش مي‌کشد که «خوب ديگران به چه ترتيبي از راه‌آهن ما استفاده خواهند برد؟» و براي جواب به اين سئوال، مي‌پرسد، «امروز اگر کسي بخواهد از اروپا به ايران بيايد از کجا مي‌آيد؟ آيا از غرب مي‌آيد مي‌رود به شرق يا از شمال شرقي مي-آيد به غرب». تا آنجا که به مصدق مربوط مي‌شود «راهي که اروپا را به آسيا متصل مي‌کند همين است. که از غرب بيايند و به شرق بروند» و البته اگر ايران بخواهد راه‌آهن را به مسافرين اروپایي و مال‌التجاره آنها کرايه بدهد «بايد طوري باشد که از غرب به شرق برود، ولي راهي که دراين نقشه معين شده دررو ندارد» و حرف نهائي‌اش اين است که «راهي که فعلا دولت درنظر گرفته برخلاف مصالح اقتصادي است». درپاسخ به ايرادات مصدق در مجلس يکي از روزنامه‌هاي آن وقت تهران مدعي شد که «اگر ما ازخارج پول قرض کنيم و راه‌آهن بسازيم بهتر است، زيرا پولي که درجريان مملکت هست از جريان نمي‌افتد و براي مملکت مضر نيست». مصدق درپاسخ مي‌گويد که «اين حرف صحيح است» ولي، اين صحيح بودن يک شرط خيلي مهم دارد، که «آن پولي که ما از خارجه ميگيريم بدون فرع باشد» والبته مي‌دانيم که قرض گرفتن بدون فرع نيست، يعني بايد بهره‌اي يا نزولي پرداخت و البته که «وقتي که ما با فرع مجبوريم پول قرض کنيم، صرفه نخواهد داشت» و مثال عددي مي‌زند که «مثلا اگر ما هشتاد ميليون پول از خارج قرض کرديم خود اين مبلغ درسال شش ميليون تنزيل خواهد داشت» و «در ظرف 10 سال ما سالي شش ميليون بايد تنزيل بدهيم و براي ما صرفه نخواهد داشت». به گفته مصدق پولي که در مملکت هست معادل با چهارده ميليون است و نظر او هم اين است که اگر بخواهند با اين پول ناچيز اين پروژه را آغاز کنند، يعني «اگر ما اين چهارده ميليون را به يک مصرفي رسانديم که فايده نداشت و در توي خاک کرديم و قائم‌مقام پول نشد و به خارج رفت و فقط آهن با آن خريداري شد در حقيقت ما خود را به جایي نرسانده‌ايم. در آن وقت نه‌تنها اين چهارده ميليون خواهد رفت بلکه ريش ما‌ گير خواهد افتاد و ناچار خواهيم بود يک مبالغ ديگري هم خرج کنيم» و بعد اين نکته کليدي را دارد که «براي.... مملکتي که فقير شد و پول نداشت وقتي که مي‌خواهد قرض بکند، هرجور تحميلي را به او خواهند کرد و همه اينها مربوط به فقر است»
پيشتر هم گفته‌ام، وقتي به اين ديدگاه‌ها فارغ از گرايشات سياسي و پيش‌داوري‌هاي عقيدتي نگاه مي‌کنيم، به گمان من روشن مي‌شود که پاي استدلال اقتصادي موافقان اين طرح در ايران آن روز سخت چوبين بود و مي‌لنگيد؛ البته که ملاحظات سياسي و غير‌اقتصادي و حتي مي‌گويم خودکامگي حاکميت موجب شد تا اين راه‌آهن غير‌اقتصادي کشيده شود. ناتوان از پاسخ‌گویي به ايرادات جان‌دار اقتصادي مصدق به اين طرح کذایي، شماري از ناظران با تحريف ديدگاه مصدق اورا به مخالفت با «راه‌آهن» متهم کرده‌اند، که همان‌گونه که در صفحات پيش ديده‌ايم تحريف آشکار نظر مصدق در باره راه‌آهن است. 
ولي روشن بود که مجلس و دولت، گوش‌شان به اين پيشنهادات بدهکار نبود. ظاهرا کشيدن راه‌آهن از بندر جز به محمره راهي بود که بايد کشيده مي‌شد. اين که کشيدن اين راه براي اقتصاد ندار ايران صرفه اقتصادي نداشت، به رضاشاه و وکلاي انتصابي مجلس چه ربطي داشت؟ شايد بتوان گفت که به قول معروف، «آنها نوکر خان بودند، نه بادمجان» و منافع سوق الجيشي خان اين‌چنين اقتضا مي‌کرد. مگر آن مداخلات علني در انتخابات به نفع مملکت بود؟ و مگر کسي به هشدارهاي دردمندانه مصدق و ديگران گوش داد؟ مگر در تمديد قرارداد شرکت نفت به آن‌صورت و واگذاري زمين به شرکت از «جريب» استفاده -سوءاستفاده- نکردند و بعد معلوم شد که منظورشان به واقع «هکتار» بود. در عرف نظام حاکم بر جامعه «جريب» پانصد ششصد ذرع بود، ولي هکتار هزار ذرع و بعد روشن شد که در کل چهارده ميليون و هفتصد هزار ذرع زمين به کمپاني بخشيدند که از کل منطقه [آبادان] بيشتر بود و مدرس به‌طعنه برآمد که «از اهواز هم باقي مي‌آوريم» (ص 131). و به‌علاوه بعد روشن شد که دولت «تجددطلب» رضاشاه گشاده‌دست‌تر از متن قرارداد دارسي عمل کرده است. چون بر‌اساس آن قرارداد، دولت تنها مي‌توانست اراضي باير را براي ساختن بنا و به‌کارگرفتن ماشين آلات به کمپاني ببخشد، ولي حضرات «زمين‌هاي داير» را هم به کمپاني بخشيده بودند! 
به اشاره مي‌گذرم که مصدق در تنظيم اين نوشته، به روشني نشان داد که ساختن راه‌آهن سراسري اگر توجيهي داشت، آن توجيه اقتصادي نبود. با اين‌همه، حتي در مجلس دستچين شده رضاشاهي، مصدق با ادله و شواهد بسيار کوشيد شايد کل برنامه را در مسير ديگري که با منافع مملکت سازگاري داشت بيندازد که متأسفانه موفق نشد. ولي درضمن، اين شهامت را داشت که در همان مجلس براي ثبت در سينه تاريخ بگويد «من بعقيده خودم اين رأي را که اين خط کشيده شود و به اين طرف برود خيانت و برخلاف مصالح مملکت مي‌دانم» (ص180).


تکمله:
بدون تردید ساختن پل و راه و راه‌آهن و هزار و یك چیز دیگر ضروری بود و هست، ولی مشكل اصلی جامعه ایران به اعتقاد من، بی حق و حقوقی عمومی ما بود. وقتی رضاشاه خود «حق» می‌دهد كه اموال دیگران را بالا بكشد و با دیگران هر غلطی که می‌خواهد، بکند، انگیزه‌ای برای كار و برای سرمایه‌گذاری و برای تولید و برای نوآوری باقی نمی‌ماند. یعنی می‌خواهم این نکته را بگویم که همین زیاده طلبی‌ها و ضبط مال و اموال در نهایت باعث می‌شود که اتفاقا ساختن همان راه‌ها و پل‌ها و دیگر زیر ساخت‌ها نیز چندان مفید فایده نباشد. یا به‌طور كلی وقتی كسی در جامعه‌ای هیچ حقی ندارد، در آن‌صورت، كل جامعه بی‌حق می‌شود و دریک جامعه بی‌حق، البته که مسئولیت‌شناسی هم نیست و نمی‌تواند باشد. مسئولیت‌شناسی توام با بی‌حقی -اگر چنین چیزی امكان‌پذیر باشد که نیست- نام دیگرش بردگی عمومی است.

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

مهاجرت در آفریقا
بازسازی زندگی ارامنه در رمان چراغ‌ها را من خاموش م...

Related Posts