ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

چهل سال بعد از قلعه (قسمت اول)

 

روایتی از زندگی یک زن

خاطره‌ی یک شهر تنها خاطره‌ی فردی ساکنان‌اش نیست، بلکه خاطره‌ای‌ست جمعی که در نسبت با دیگری معنا پیدا می‌کند. تهران قطعاً خاطره‌های بسیاری دارد، خاطره‌ی فروریختن‌ها و ساختن‌ها، مقاومت‌ها و شکست‌ها، زندگی‌ها و فقدان‌ها و خیلی چیزهای دیگر که اگر ما آن‌ها را به یاد نیاوریم، گویی که هیچ‌گاه وجود نداشته‌اند. در حافظه این شهر، حضور مه‌آلود و کم‌رنگی از زنانی وجود دارد با نام "فاحشه"یا "روسپی" و یا حتی کلمات توهین آمیز سخت تر؛ زنانی که این شهر بارها تلاش کرده تا آن‌ها را از حافظه‌ی خود پاک کند؛ کوشیده تا آنان را و بدن‌شان را کنترل کند، عزم کرده تا آنان را از ساحت عمومی خود طرد کند و حتی سعی کرده با محو آن‌ها از حافظه‌ی نه چندان دور خود، ذهنی پاک و تمیز داشته باشد. اما آن‌ها آن‌جا ــ در اعماق حافظه ــ ایستاده‌اند. گرچه که به ظاهر نامی از آن‌ها به جا نمانده است.
و گرچه که این شهر تلاش می‌کند تا، با "فاحشه" نامیدن‌شان، در قالب قشری تک‌بعدی و برکنار از عواطف انسانی در نظرشان بگیرد، اما هر "فاحشه" یعنی منظومه‌ای از خاطره‌ها، خاطره‌هایی از کودکی، نوجوانی، جوانی، مادری، عاشقی؛ یعنی یک زندگی که دیگر به یاد هیچ کس نمی‌آید و یک تن نحیف و شکننده که جولانگاه قدرت، قانون و سیاست شده است.
به گمانم مونس باید یکی از آخرین زنان قلعه باشد که در ذهن‌اش روایت‌هایی از زندگی در آن‌جا وجود دارد. اکنون شصت‌ساله است و از هپاتیت و اعتیاد جان به در برده. سال‌ها در دی.آی.سی. «خانه خورشید» تحت مراقبت بوده تا سرانجام توانسته در گوشه‌ای از این کشور، به دور از نگاهی که او را سال‌ها رانده و طرد کرده، زندگی کند.
این روایت حاصل گفت‌وگوی من با مونس است که در آخرین سال‌های حیات قلعه، از ۱4 سالگی، همراه با مادرش، در آن‌جا کار می‌کرده و تلاش می‌کند تا روایتی از زندگی زنان آن‌جا را به تصویر بکشد.  

قلعه
پیش از انقلاب ما در خیابان جمشید زندگی می‌کردیم. آن موقع که می‌خواستند من را برای کار به قلعه ببرند، به خاطر سن کمی که داشتم ــ نزدیک 13 یا 1۴ سال ــ خیلی آرایش‌ام کردند و لباس زنانه با کفش پاشنه بلند به من پوشاندند تا سن‌ام را زیاد نشان دهد. سربازی دم در قلعه بود که هر روز کارت زنان را چک می‌کرد و نمی‌گذاشت زنان کم‌سن‌وسال وارد آن‌جا شوند. نیم‌ساعت بیش‌تر نبود که وارد شده بودم، مأمورها آمدند و من را گرفتند‌. بردندم کلانتری که آن سر قلعه بود. پرسیدند که چه کسی تو را به این‌جا آورده؟ گفته بودند که نگو. برای همین تا می‌توانستند من را زدند. بعد از آن خانوم رییس آمد، رشوه‌ای به سرهنگ پ ... داد و بیرون‌ام آورد.
قلعه دو خیابان خاکی بن‌بست داشت با خانه‌های زیاد. خانه‌های یک‌طبقه، دوطبقه. یک سمت آن به گمرگ می‌خورد و انتهای آن پاسگاه قرار داشت. خا‌نه‌ها حیاط داشتند و هر حیاطی به حیاط‌های دیگر راه داشت و در هر حیاطی ۱۵ تا 20 اتاق بود. در ابتدای این خیابان هم دری بود که سربازها آن‌جا می‌ایستادند و صبح‌به‌صبح کارت خانم‌ها را چک می‌کردند. همه‌دکانی هم داشت. آرایشگاه، خیاطی، لباس‌فروشی، کافه، صفحه‌فروشی، خنزرپنزر و تئاتر. مامورها هم همیشه در محوطه‌ی قلعه گشت می‌زدند که کسی دعوا نکند و اگر کسی مست بود اجازه نمی‌دادند که با خانوم‌ها وارد اتاق شود.
قلعه دو بخش داشت، بخشی در انتهای آن که مربوط به زنانی بود که دیگر پیر شده بودند و «قیمت»‌شان پایین بود و بخشی هم مال جوان‌ها. خانه‌های اول قلعه اکثراً بهترین خانم‌ها را داشتند. خانوم رییس‌ها زنان را پیدا می‌کردند و به قلعه می‌آوردند؛ یا از خانه فرار کرده بودند و یا کسی فریب‌شان داده بود. تا دختر جوانی وارد قلعه می‌شد، پاسگاه می‌آمد و سوال و جواب می‌کرد که از کجا آمده‌ای و چه کسی تو را آورده. می‌گفتند که سن ورود به قلعه بالای 20 سال است و اگر زیر آن سن کسی را پیدا می‌کردند، در آن خانه را می‌بستند و سعی می‌کردند خانواده‌اش را پیدا کنند. ولی اکثراً رشوه می‌دادند و بیرون می‌آمدند. می‌گفتند خانوم رییس ماهی 100 هزار تومان رشوه می‌دهد.
دم در خانه‌ها اول از همه یک‌نفر دربازکن بود که مشتری را ورانداز می‌کرد و بعد اجازه می‌داد که وارد شود، بعد زن سن‌وسال‌داری بود که پشت میز می‌نشست و 40 تا 50 تخت و صندلی هم توی حیاط بود. خانوم‌ها لباس ماکسی می‌پوشیدند و خانوم رییس قیمت می‌داد. مثلاً جوان‌ها را می‌گفت 80 تومن و همین‌طور به‌ترتیب کمتر می‌شد، همه ژتون داشتند و بعد از پایان کار می‌انداختند در صندوقی که به نام خودشان بود. تا آخر شب که مشخص می‌شد چقدر کار کرده‌اند. روزی 70-80 تا مشتری راه می‌انداختند.
روزهای اولی که وارد قلعه شدم خیلی کوچک بودم و بدن‌ام خیلی ریز بود. با دو نفر که رفتم دیگر افتادم. خانوم رییس پمادی به من می‌داد اما باز من گریه می‌کردم و جیغ می‌زدم. نمی‌توانستم. خانوم رییس می‌گفت خب برای امروز دیگر بس است. همین جور با گذشت روزها مشتریان‌ام زیاد شد.
زنان قلعه ماهی یک بار می‌رفتند پیش دکتر و آزمایش می‌دادند، ساختمانی بود در همین خیابان کارگر. اگر مریض بودند کارت‌شان تمدید نمی‌شد و تا زمان درمان کامل اجازه‌ی کار نداشتند. دارو می‌گرفتند و معالجه می‌کردند. من هیچ‌وقت دکتر نرفتم. فقط دو بار، یک بار برای کورتاژ و یک بار برای سزارین.
در قلعه اجازه نمی‌دادند کسی حامله شود. باید پیش‌گیری می‌کردی و اگر هم حامله می‌شدی باید بچه را می‌انداختی. من هم یک بار کورتاژ کردم. سن‌ام خیلی کم بود، زیر دل‌ام درد گرفته بود. به خانم رییس گفتم. من را برد دکتر. بعد گفت درد زیر دل‌ات چیزی نیست، عفونت کرده. الکی می‌گفت. فردایش بردندم یک مطب شخصی در خیابان دانشگاه و کورتاژ شدم. جفت‌ام کشیده بود بالا، من را بی‌هوش کرده بودند. آن موقع نمی‌فهمیدم که چه شده، بعدها که دیگران را دیدم متوجه شدم که حامله بوده‌ام. از آن‌جایی که دکترها قبول نمی‌کردند کورتاژ کنند، خانوم رییس پول زیادی به دکتر داده بود تا این کار را انجام داد.
شب‌ها که در قلعه بسته می‌شد، زنان رویشان را می‌گرفتند و می‌رفتند خانه‌ی خودشان در محله‌ی جمشید که دقیقاً کنار قلعه بود و اکثر زنان قلعه همان‌جا زندگی می‌کردند. خانم‌ها اجازه نداشتند که در خانه خودشان مشتری داشته باشند، تنها مردی که به خانه‌شان رفت‌وآمد می‌کرد شوهر یا معشوقه‌شان بود. هیچ‌گاه هم به خانه‌ی مشتری نمی‌رفتند، مگر آقایانی که درخواست می‌کردند و شب را در همان قلعه با خانوم‌ها می‌گذرانند.
روزی که قلعه را آتش زدند یادم هست. دو نفر آمدند و من و یکی دیگر از دخترهای آن‌جا را بردند پیش خانواده‌ای تا قلعه تکلیف‌اش مشخص شود. یک زن و شوهر که دو تا بچه داشتند. من و دوست‌ام رفتیم آن‌جا تا سرو صداها خوابید و بعد از آن دوباره برگشتیم خیابان جمشید.
بعد از سوزاندن قلعه، همه‌ی زنان قلعه در خیابان جشمید ماندند و در خانه کار می‌کردند. قبل از آن وقتی زنان شب از قلعه می‌آمدند بیرون، همه پاک بودند؛ بعد از آن کار را آوردند به خانه‌های خودشان. این بود که همسایه‌ها شکایت کردند، آمدند فیلم‌برداری و دیدند که خانوم‌ها اکثراً در این خیابان کار می‌کنند. نصف شب بی‌خبر آمدند همه‌ی زنان را جمع کردند و بردند. زنان و بچه‌ها را. امان ندادند که حتی لباسی بردارند، همه را بردند و در احمد آباد مستوفی خالی کردند و تمام داروندارشان نیز دزدیده شد. خیابان جمشید را هم خراب کردند.
بعد از آن بود که خیلی‌ها را از بین بردند و خیلی‌ها هم حبس‌های سنگین گرفتند. زن‌ها را در زندان بازجویی می‌کردند که برای چه کسی کار می‌کردی، روزی چند نفر مشتری داشتی. آن‌هایی که خانوم رییس بودند در همین خیابان کارگر اعدام شدند.

از محله‌ی جمشید تا نهم آبان
تمام کسانی که در قلعه کار می‌کردند، بچه‌هایشان در خیابان جمشید یک دایه داشتند، آن‌جا در هر خانه‌ای که زندگی می‌کردی، صاحب‌خانه دایه‌ی بچه می‌شد و از او مراقب می‌کرد و شیر و غذا می‌داد. و در ازای آن روزی 70 یا 80 تک تومن می‌گرفت. ممکن بود دیگر مادرها دنبال بچه‌ها نیایند. من زیاد با مادرم بزرگ نشدم.
به دایه ام گفتم، مادرم می‌گوید تو اصلاً بچه من نیستی، تو تبریز به دنیا آمدی و مادرت سر زا رفته و من تو را از یک دکتری خریدم. گفت دروغ می‌گوید تو در همین خانه به دنیا آمدی. راست‌اش را نمی‌دانم.
در این محله همه‌جور آدمی زندگی می‌کرد، از آدم‌های نجیب تا خلاف‌کار و ... به دایه‌ام می‌گفتم عمه. خیلی باخدا بود. همیشه می‌گفت که مادرت می‌رود خیاطی. اما مادرم دوست داشت من شبیه خودش شوم، شب‌ها که می‌آمد، دو پیک می‌زد و داستان‌های قلعه را برایم تعریف می‌کرد.
دایه‌ام تعریف می‌کند که پدرم من را نمی خواسته و به مادرم گفته بوده بچه را در بیمارستان بگذار و بیا. اما مادرم من را با خود می‌آورد و می‌گذارد پیش او. بعد دوباره به بهانه دکتر بردن می‌آید من را می‌برد و می‌فروشد به یک خانواده‌ی دیگر. به دو خواهر که یکی‌شان قاچاق فروش بود و چند وقتی هم زندان بود. مدتی پیش آن‌ها بودم و بعد دوباره من را پیش دایه ام برمی‌گردانَد.
وقتی مادرم من را در 7‌سالگی به جعفر شوهر داد، شب‌ها می ترسیدم و پیش‌اش نمی‌ماندم. فرار می‌کردم می‌رفتم خانه همسایه‌ها. یک روز که شوهرم برای کار به گنبد کاووس رفته بود، دندان عقب‌ام درد گرفت، مادرم به بهانه‌ی دکتر من را از خانه برد و رفتیم راه‌آهن. من را به 6-5 مرد فروخته بود تا من را ببرند بیابان. آن‌قدر قسم‌اش دادم و گریه کردم که منصرف شد. به خانه که برگشتیم به عمه‌ام و شوهرم گفتم. شوهرم هم من را از آن خانه برد و رفتیم خانه‌ی خواهرش. یک شب شوهرم رفت و یک خانوم با خودش به خانه آورد، صبح او از من پرسید که تو دختر جعفری؟ گفتم نه زن‌اش هستم. دل‌اش به حال من سوخت. گفت می‌خواهی از این‌جا بروی؟ گفتم آره اگر بشود. فرار کردیم آمدیم شمال. تا رسیدیم شمال مأمورها ما را گرفتند. او را آزاد کردند و من را به دادسرای تهران بردند. چند سال در کانون کرج بودم تا نزدیک‌های 13‌سالگی و بعد آزادم کردند. من را تحویل مادرم نمی‌دادند، الکی گفتم که می‌روم پیش پدرم.  
بعد از آن که قلعه را آتش زدند با مردی به نام سید جواد آشنا شدم که در اتوشویی کار می‌کرد، 12 سال با او زندگی کردم. چون گذشته‌ی من را می‌دانست خیلی شکاک بود و نمی‌گذاشت هیچ کاری بکنم، حتی اگر با برادر خودش هم حرف می‌زدم من را به باد کتک می‌گرفت. آن‌قدر می‌ترسیدم که فکر می‌کردم الان من را می‌کشد. از جعفر حامله شدم اما خارج از رحم بود و نمی‌شد که بچه را نگه داشت. رفتم بیمارستان پیچ‌شمران. آن‌جا دکتری هندی بود که به دانشجوها آموزش می‌داد. او من را عمل کرد. بچه را انداختم و دیگر هم بچه‌دار نشدم. حتی بیمارستان آریا هم بستری شدم اما فایده نکرد.
آن اواخر به جواد گفتم من را طلاق بده. خیلی اصرار کردم، او هم در نهایت من را طلاق داد، برگشتم پیش‌اش اما آخرسر رفت با کسی دیگر ازدواج کرد. من از غم ازدواج جواد به اعتیاد رو آوردم.
بعد از جدایی از او زن ماشال... شدم. چهارتا بچه داشت. و قاچاقچی بود. من و مادرم برایش کار می‌کردیم. خیلی ما را آزار می‌داد. من را می‌فرستاد آبادان که قاچاق بیاورم. بعدتر می‌فرستادم مالزی که شیشه بیاورم. وقتی می‌آمدم خانه هم می‌گفت برو عرق‌کشی کن. زن هر کس شدم می‌گفتم که حالا دیگر زندگی من بهتر می‌شود ولی فقط از من برای قاچاق استفاده می‌کردند. شش سال به خاطر قاچاق زندان بودم، بیرون که آمدم، با برادر زن‌دایی ماشال... ازدواج کردم و ده سالی با او بودم. مربی استخر بود ولی خلاف بود و همه کاری می‌کرد. آن موقع محله‌ی نهم آبان زندگی می‌کردیم.


مادر
مادرم هم در قلعه کار می‌کرد، فقط شب‌ها می‌آمد، آن هم همیشه با رفیق‌اش محمد. مادرم خودش وقتی کوچک بوده از خانه‌شان در ارومیه فرار کرده و آمده تهران. یکی دو بار برادرهایش می‌آیند دنبال‌اش. که از دست‌شان فرار می‌کند. برای همین مادرم می‌رود یک شناسنامه‌ی الکی می‌گیرد. نمی‌دانم این‌ها راست است یا دروغ، حتی نمی‌دانم فامیل‌اش واقعاً چه بوده. خود من هم دل‌ام خیلی می‌خواست بدانم خانواده‌ی او چه کسانی بوده‌اند. دیده‌اید زنگ می‌زنند 118 و فامیل می‌گویند و به شما شماره می‌دهند. من یک روز این کار را کردم. زنگ زدم به 118 ارومیه و گفتم شماره م ... را می‌خواهم. گفت ما اصلاً همچین فامیلی در ارومیه نداریم. پیش خودم فکر کردم: بیا! مادرت حتی فامیل‌اش را هم به تو دروغ گفته.
او می‌آید تهران و با پدرم آشنا می‌شود و من را می‌زاید، نمی‌دانم اصلاً زن بابای من بوده یا همین‌طوری با او زندگی می‌کرده، اصلاً نمی‌دانم. هیچ‌وقت ننشست با من حرف بزند. مادرم الکلی بود و همیشه وقتی از خواب بیدار می‌شد یک شیشه سر می‌کشید. حتی سر حاملگی من هم می‌خورده. بعد از انقلاب که قلعه خراب شد و دیگر کار نمی‌کرد، معتاد هم شده بود. خیلی جوان مرد. هم پدرم و هم مادرم از الکل و اعتیاد مردند.
مادرم بعد از قلعه اوضاع‌اش خیلی خراب شده بود. نمی‌توانست از خودش مراقبت کند. آوردم‌اش پیش خودم اما با هم نمی‌ساختیم. شوهرم موادفروشی می‌کرد. همه‌کاری می‌کرد. ما هم برای او مواد می‌فروختیم، مادرم را دستگیرکردند، چهارسال برایش بریدند و من را هم که دستگیر کردند.
بعد از آزادی فهمیدم که رفته مشهد در یک مسافرخانه‌ای و آن‌جا خدمت‌کار شده. گویا در مشهد با مردی آشنا می‌شود که در بازار انگشتر می‌فروخته. من هم این‌ها را نمی‌دانستم. بعد که مُرد، رفتم مشهد دنبال قبرش که پیدا هم نکردم و زنی که با او هم خانه بود این‌ها را برایم تعریف ‌کرد. زمانی که با آن مرد زندگی می‌کرده مریض می‌شود. یرقان گرفته بوده. عفونت به جگرش می‌زند و می‌میرد. شوهرش را پیدا نکردم. در بهشت رضا هم هر چه گشتم قبری به نام مادرم نبود. مسئول‌اش گفت برو وقتی کامپیوتری شد بیا.
دروازه‌غار
من اول برای گرفتن متادون می آمدم دروازه غار و با هر چه هم که در محله‌ی ما نبود آنجا آشنا شدم. وقتی آمدم دروازه غار صیغه‌ی پیرمردی شدم، ولی چندوقت بیش‌تر طول نکشید. به نظرم در دروازه غار بدترین کارها انجام می‌شود. حتی آن‌جا یک داروخانه‌ای هست که هر چیزی را بدون نسخه می‌دهد. ولی من کارهای آن‌ها را نه یاد گرفتم نه کردم. شاید محله‌های دیگر قاچاق فروشی می‌کردم ولی در دروازه غار نه.
مثلاً آن‌جا می‌روند در خانه طرف، می‌بینند که یک گوشی دارد. برای همین در لیوان‌اش قرص می‌ریزند و او را به کشتن می‌دهند. حتی از من که با دل‌سوزی دوستان‌ام را به خانه‌ام می‌آوردم دزدی می‌کردند. یا اگر خانوم‌ها بدانند که مریض هستند و به آن‌ها بگویی که بهتر است از وسیله‌های پیش‌گیری استفاده کنی، بیش‌تر رعایت نمی‌کنند و می‌گویند می‌خواهم انتقام بگیرم.
خانم م ... (خانه خورشید) همیشه به من می‌گفت با زنان این‌جا نگرد، اما من دل‌ام می‌سوخت، آن‌ها را می‌بردم خانه. من را بی‌هوش می‌کردند و وسایل‌ام‌را می‌دزدیدند. بعدها فهمیدم که این‌ها با من چیکار می‌کردند آن موقع فکر می‌کردم اثرات مواد و متادون است. اما وقتی فهمیدم که ته چاه بودم. پول و خانه و طلاهایم رفته بود و دیگر چیزی برای زندگی‌کردن نداشتم.
در دروازه‌غار خانه‌هایی بود که همه‌کاری آن‌جا انجام می‌دادند. مرد می‌آوردند، مال‌دزدی می‌آوردند، آدم می‌کشتند. مواد می‌زدند و مأمورها هم می‌آمدند و با بولدوزر خراب می‌کردند. فردایش می آمدی می‌دیدی که به‌جای آن خانه یک زمین خالی‌ست. اما مأمورها پول‌خورند و کار درست و حسابی نمی‌کنند. آن‌ها همیشه می‌آمدند و معتادها و کارتن‌خواب‌های پارک را جمع می‌کردند؛ یا می‌بردند حیاط پشتی کلانتری و همه را همان‌جا در ظل آفتاب نگه می‌داشتند و یا می‌بردند کمپ و چند روز بعد دوباره رها می‌کردند.
آن‌جا چند بار دیگر طاقت‌ام تمام شد، خودکشی کردم. دیوانه‌خانه‌ی روزبه بستری‌ام کردند. می‌خواستم بمیرم اما نمردم. چند ماه هم بیمارستان امام حسین بودم. سم‌زدایی کردم. بعد دوباره شروع به مصرف کردم اما دیگر شیشه نکشیدم.  
خانه خورشید از من آزمایش گرفت و گفت که تو هپاتیت سی. داری. داروهایم خیلی گران بود و من هم پولی نداشتم. عوض‌اش هر روز بیش‌تر مصرف می‌کردم. خیلی خسته شده بودم، رفتم احمد آباد مستوفی. گفتم من را ببرید گدا خانه. دکتر آن‌جا هم گفت تو هپاتیت داری و باید معالجه کنی. من را بردند ساختمان پزشکان بدون مرز. آن‌جا دارو به من می‌دادند و خانه خورشید هم می‌رفتم. تا این‌که یکی از بچه‌های آن‌جا، سارا، من را هفت ماه برد پیش خودش. در عوض‌اش کارهای خانه‌اش را می‌کردم. او هم خیلی به من کمک کرد. الان نزدیک چهار سال است که پاک‌ام.
بعد گفتم: سارا! من می‌خواهم بروم سر کار، دیگر از خانه نشستن خسته شده بودم. اول برای کار رفتم خانه خورشید، آن‌ها خیلی کمک‌ام کردند. اما آن‌جا توان دادن حقوق کافی به من را نداشت و خیلی پول نمی‌گرفتم. بعد تصمیم گرفتم یک کار بهتر پیدا کنم. از روزنامه، در خانه سال‌مندان کار پیدا کردم. از من راضی بودند و کارهای بیشتری به من دادند. الان هم که پیش حاجی هستم. چندتا بچه دارد. حقوق بگیر تنها است. دو سال پرستارش بودم و الان هم یک سال است که زن او شده‌ام.

ادامه دارد...

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

دلالت‌های سیاسی و اقتصادی مدیریت مرگ در دوران معاص...
مقام والای نابغه‌های رفاقت

Related Posts