ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

مردم شناسی ایالات متحده آمریكا

تصویر: فرانس بواس


نوشته سیدل سیلورمن برگردان و تلخیص محسن حجاریان


خط و مشی بواسی ها و گسترش مردم شناسی فرهنگی- امروزه دست كم بیش از چهل گونه زیر شاخه در مردم شناسی و انسان شناسی در ایالت متحده پژوهش می شود. مردم شناسی آمریكایی جوان ترین مردم شناسی در میان نمونه های فرانسوی، آلمانی و انگلیسی است كه در دهه هفتاد میلادی شكل بنیادی و تشكیلاتی به خود گرفت. غالباً در تاریخ مردم شناسی آمریكا، فرانس بواس را در آغاز نیمه اول سده بیستم پایه گذار مردم شناسی می دانند. وی نگاه خود را بر ضد تكامل گرایی معطوف داشت و از چند زاویه مانند، تجربه در كار موزه، كاربرد طرح روش شناسی نوین در پژوهش بومیان آمریكا، نهادینه كردن ساختار دپارتمان و گسترش فعالیت های میدانی از كارهای اوست. با همه اینها، مسیر سده اخیر مردم شناسی آمریكا از مسیرهای تئوری اجتماعی، سیاسی، مناظرات و مباحثات و درگیری های متضاد رشد كرده است و نباید این تصور را داشت كه مردم شناسی آمریكا پیش از زمان بواس خالی از سكنه بوده و بدون هیچ پشتوانه ی از دوران بواس شروع شده است
در بسیاری از جنبه ها لوئیس هنری مورگان را كه در نیمه دوم سده نوزدهم بر روی مردم شناسی قبیله ایروكی پژوهش های ارزنده ای انجام داده، پیشتاز مردم شناسی آمریكا می دانند. او حقوقدانی بود كه به عضویت قبیله سنكا در حوزه مریلند و نیویورك، در آمد و پژوهش نهائیش بیشتر بر روی سیستم روابط خانوادگی قبیله ایروكی بود. مورگان، مطالعه روابط خانواده را پایه موضوعات تكاملی نهاد و بر اساس آن پرسش هایی در مبانی مردم شناسی مطرح ساخت. كتاب او جامعه باستان (1877) اثری است كه مورد توجه ماركس و انگلس بود و از دید مردم شناسی تاثیر مهمی بر مشی مردم شناسی ماركسیست داشت و از همین جا هم انگلس كتاب منشاء خانواده، مالكیت خصوصی و دولت را از آن الهام گرفت .
با گسترش قلمرو جغرافیای سیاسی آمریكا به سوی غرب [منظور غرب ایالات متحده آمریکا و به سوی آریزونا و كالیفرنیا]، جامعه روشنفكری نیز رو به ازیاد نهاد و از این زاویه هم دانش درخور توجهی از مردمان بومی (سرخپوستان) به دست آورد. در دوران جنگ داخلی آمریكا 1860 تا 64 در زمان ابراهام لینكلن] بود كه در كنار بررسی های جغرافیایی سرزمین ها، سازمان قوم شناسی آمریكا تاسیس گردید. در راس این سازمان، جان وسلی پاول John Wesley Powell بود كه بعداً از طریق همین نهاد، مطالعات فرهنگی بومیان آمریكا را دامن زد. بسیاری از قوم شناسان این زمان دست به ماجراجویی های پژوهشگرانه می زدند كه با آمدن بواس تغییراتی در روند پژوهشی آنان صورت گرفت.
رشد مردم شناسی با نهادینه شدن موزه ها و فعالیت های دولتی آغاز شد. موزه ملی اسمیت سونیین (در واشنگتن)، موزه پببادی در هاروارد (بوستن ماساچوست) و موزه تاریخ طبیعی (در نیویورك) تقریباً در نیمه دوم قرن نوزدهم تاسیس شدند كه در همین راستا هم همین فعالیت ها موجب تاسیس باستان شناسی و رشته قوم شناسی گردید كه در كنار یكدیگر به جمع آوری اشیاء فرهنگی و تاریخی مشغول شدند. در سال 1893 بود كه "نمایشگاه كلمبیا در شیكاگو" فعالیت های "موزه ای" خود را آغاز كرد. در این موزه است كه بواس فعالیت های خود را نشان داد. بواس در سال 1883، با پژوهش های خود در "جزیره بافین" Baffin Island در ناحیه "اسكیموهای مركزی" دست به مطالعات جغرافیایی زد و به دنبال همین پژوهش ها بود که به یك قوم شناس مبدل گردید. وی یكسال بعد به كشورش آلمان باز گشت و تحت نظر آدولف باستین Adolf Bastian در موزه قوم شناسی سلطنتی در برلین به كار پرداخت. وی بعداً دیدگاه های باستین و ردولف ویرچو را در محتوای پژوهش های فرهنگی آمریكایی به كار گرفت. او بار دیگر با سفر پژوهشی به شمال غرب آمریكا، تصمیم گرفت در این كشور اقامت گزیند و در همین زمان در سال 1895 به تاسیس پایه های مردم شناسی در دانشگاه كلمیبا مبادرت نمود. در این زمان است كه برخوردهای تند مردم شناسانه بین دپارتمان مردم شناسی بوستون و نیویورك (كه بواس نماینده نیویورک بود) در می گیرد؛ مهمترین موضوعات پیرامون تفاوت های سیاست و موضوعات مهاجرت، روابط نژادی، ناسیونالیسم و انزوا سازی در دوران جنگ جهانی اول، بحث پیرامون بومیان آمریكا و جدایی سازی و مشابه سازی و سایر موضوعات دیگر دور می زد.
بواس و خط و مشی طرفداران او تا جنگ جهانی اول – در سالهای 1890، بواس مواضع تكامل گرایی را مورد نقد قرار داد كه نمونه آن در مقاله "محدودیت های روش تظبیقی" منعكس شد. با اینكه وی اثر سیستماتیك تئوریكی مهمی تا آن زمان ارائه نداد، با این حال، انتشار كتاب اندیشه انسان پریمیتیو جایگاه مهمی برای خوانندگان حرفه ای این رشته به وجود آورد. پارادیمی كه بواس در مطالعات تجربی خود ارائه داد دیدگاه جایگزینی فرهنگی بومی را مطرح می كرد كه البته همین دیدگاه به جایگاه عمده مردم شناسی مبدل شد. موضوع پژوهش های میدانی، اصل عمده چنین اندیشه ای بود. از چهار زیر شاخه مردم شناسی به مثابه ابزار برای بازشناسی تاریخ فرهنگ های نانوشته استفاده شد. تاكید بر مطالعه زبان و زبان های بومی و نوشته ها، دریچه ورود به شناخت وضعیت فرهنگ بومیان بود. این مدل پژوهش، درك شناخت از فرهنگ را تغییر داد. این دیدگاه فرهنگ را دربر گیرنده مادیات اجتماعی و قلمروهای نمادین تعریف می كرد كه با تعریف ادوارد تیلور از فرهنگ همسویی داشت، اما بواس از زاویه دیگری آنرا مطرح می كرد. تیلور، فرهنگ را مشابه تمدن می دید و مدل فرهنگ را در یك جامعیت كلی، كه رفتارهای آگاهانه انسان را دربر می گیرد، تلقی می كرد. این ایده از فرهنگ، نسبیت گرایی فرهنگ نامیده شد؛ ایده ای كه ضرورتاً فرهنگ را در مقولات خود و در محتوای تاریخی خود و پیش از آنكه آنرا به جایی تعمیم دهد، تعریف می كرد. چنین برداشتی از فرهنگ، كه تكامل گرایی را نقد می كرد، پارتیكولاریسم تاریخ [خاص گرایی تاریخی،‌یعنی هر فرهنگی مسیر خاص تاریخی خود را طی کرده است] را مطرح نمود كه مراحل پیشرفت فرهنگ را در مرحله های پیشرفت ناشناخته تعریف می كرد؛ و این در حالی است كه پراكنش فرهنگ ها موضوع اصلی مكانیسم تاریخی فرهنگ است. البته بررسی مواد پراكنشی هم خود راه های شناخت را به مسیرهای دیگری هموار می سازد که در اینجا باید موضوع رابطه فرد با فرهنگ را جستجو كرد.
مدل بواس، خود مختاری نسبی پدیده های فرهنگی را اثبات نمود. عوامل عمده در این رویكرد موضوع جدایی نژادی، زبان و فرهنگ است كه به نظر او این پدیده ها جدا از یكدیگرند و هرکدام در درون فرهنگ حاوی استقلال خود می باشند. این نظرگاه، انسان شناسی فیزیكی را گسترش داد كه كم و بیش روی بیولوژی تمركز می كرد.
در همین زمان بواس موضوعات زبان شناسی را از دیدگاه توصیفی descriptive مطرح می كرد. زبان شناسی توصیفی حالت تجریدی تئوری كردن زبان شناسی است که به توصیف زبان های خاص می پرداخت. زبان شناسی توصیفی كوشش می كرد با جمع آوری اطلاعات در باره زبان ها، تئوری زبان را مدون سازد. واقعیت این است كه بواس زبان شناسی را پیش خود آموخته بود. دیدگاه نسبیت گرائی وی در مورد آموزش و كارعلم زبان شناسی هم دیده می شود. اگرچه زبان ها تا بی نهایت متفاوت و متنوعند و اگرچه در نگاه اول به نظر می رسد كه زبان های قبایل عقب افتاده ممكن است زبانی عقب افتاده تر یا غیر تعقلی باشند، با این حال او می گفت دلیلی برای توجیه این اصل وجود ندارد. وی از این زاویه متوجه شد که زبان، کلیدی برای تفهیم فرهنگ است. بواس در سال 1911 "کتابچه زبان های بومیان آمریكا" را منشتر كرد.
مطالعه بر روی زبان های بومی آمریکا از سال 1880 به بعد رو به پیشرفت نهاد. جمع آوری واژگان و در کنار آن داستان های فولکلوریک و اسطوره ها و مواد موسیقایی همه مورد توجه قوم شناسان بود. بواس در کتاب نژاد، زبان شناسی، فرهنگ و مقالات پراکنده می گوید که زبان قبیله های آمریکای میانی و جنوبی که در مجاورت اسپانیولی ها هستند، تحت تاثیر این زبان واقع شده و هم چنین در حوزه سواحل آقیانوس آرام کودکان واژه های بیگانه ای غیر از زبان قبیله ی خود را از مردمان دیگر می آموزند. وی اظهار می دارد که من خودم سالها پیش گمان می کردم که گروه زبان های بومی آمریکا با زبان های هند و اروپایی در ارتباط است، اما امروز به این دیدگاه معتقد نیستم. با این حال او می گوید اگر از تاریخ و پراکندگی زبان ها آگاهی کافی نداریم اما می دانیم زبان های عرب و چینی و ترکی و بانتو و در شرق آمریکا شاخه زبان های الگانکیان همه با یکدیگر متفاوتند و اینها از یک ریشه منشعب نشده اند و از این جهت ما باید به دنبال گسترش زبان گفتاری در تاریخ بشر باشیم. ما باید با پژوهش بر روی زبان های اصلی مانند زبان سو، موسکوگان، الگانکیان، شوشانی، ‌سالیش و اتاباسکان باشیم و سپس به مسئله فونولوژی و گرامر و واژه شناسی آنها بپردازیم. ایده های بواس در زبان شناسی تا سال های 1950 باقی بود تا این كه از جانب چامسكی و طرفداران او مورد نقد و نفی قرار گرفت زیرا اینان معتقدند که هرانکس که به زبانی سخن می گوید خود از ماهیت فرهنگی آن بی خبر است. زبان شناسی توصیفی بعد از 1960 به حاشیه رانده شد، اما با این حال دیدگاه آنان هنوز هم می تواند به بسیاری از موضوعات زبان شناسی پاسخ بدهد.
در پاردایم بواس دو جریان، كه از سوی شاگردان او و خود او در جهت های متفاوت دنبال می شد را می توان مشاهده كرد: برداشت های تاریخی، كه به طور مخصوصی درگیر ردیابی مراحل پراكندگی فرهنگ می شود؛ و برداشت های روان شناسانه، كه هم شامل موضوعات روانی افراد است كه چگونه حالات آنان با فرهنگ یک دیگر متفاوت است و در عین حال برگیرنده یكپارچگی حالات روانی است كه از طریق آن می توان چگونگی مسیر دسته جمعی حالات را ردیابی كرد. این دو جریان به طور كلی در تطابق با دو جنبه اپیستمولوژی بواس است كه موضوعات تاریخی و علمی را مطرح می كنند. حوادث جنگ جهانی اول موجب شد تا بر جنبه تاریخی آن توجهی بیشتری شود. نسل دوم، كه در سال های 192. در كنار بواس مطالعه می كردند، جنبه دوم را برگزیدند و كوشش كردند تا جنبه های سینكرونیك (یا همزمانی) یكپارچگی فرهنگ را بررسی كرده و از نقش فرهنگ پذیری فرد آگاهی پیدا كنند. نسل سوم، در دانشگاه كلمیبای (نیویورك) در سال 193.، هردو جنبه را با یكدیگر درآمیخت، اما بار دیگر بر جنبه های تاریخی فرهنگ تمركز كردند.
بعد از وی الفرد كروبر (Alfred Kroeber)، كه دكترای خود را زیر نظر بواس گذرانده بوده، دپارتمان مردم شناسی را دردانشگاه بركلی كالیفرنیا تاسیس کرد. از همین زمان، سایر شاگردان بواس در تاسیس دپارتمان های مردم شناسی در آمریكا فعال شدند؛ رابرت لویی ( Robert Lowie )، فرانك اسپك ( Frank Speck ) به دانشگاه پنسیلوانیا رفتند، فی- كوپر كل ( Fay-Cooper Cole) و ادوارد ساپیر (Edward Sapir ) به دانشگاه شیكاگو رفتند، ملویل هرسكویتس (Melville Herskovits) به دانشگاه شمالغربی (در ایندیانا) رفت، الكساندر گلدن وایزر (Alexander Goldenweiser) به مدرسه جدید تحقیقات اجتماعی رفت كه بعداً لزلی وایت (Leslie White) و راث بندیكت (Ruth Benedict) هم به وی ملحق شدند. بواس خود در سال های 1920سرگرم تاسیس "انجمن مردم شناسان آمریكا" ( AAA ) شد.
ساپیر در سال ١٨٨٤ در لوئنبرگ آلمان متولد شد و در سن پنج سالگی همراه پدر و مادرش به آمریکا مهاجرت نمود. وی از دانشگاه کلمبیا در رشته ژرمنیک فارغ التحصیل شد و در این زمان است که با فرانس بواس آشنا می شود. وی در سال 1970اسیستان دپارتمان مردم شناسی دانشگاه کالیفرنیا بود و بر روی زبان تیره یانا (Yana) به مطالعه پرداخت. او در سال 1990 درجه دکترای مردم شناسی را از دانشگاه کلمبیا دریافت نمود و در سال ١٩٣٩ درگذشت.
با این كه شاگردان بواس را زیر عنوان "بواسی" ها دسته می كردند، اما زمانی نگذشت كه هركدام از این شاگردان با نقد دیدگاه های بواس، راه خود را از وی مستقل ساخته و دیدگاه های خود را اظهار نمودند. این شاگردان كه دیدگاه های مستقل خود را بیان كردند، عبارت بودند از لوئی، لزلی اسپایر (Leslie Spier)، هرسكویتس، ویسلر (Wissler)، اسپك؛ و دسته دوم شامل كروبر بود كه مسیر تاریخ نگرانه خود را ارائه داد؛ هم چنین ادوارد ساپیر بود كه تمركز زبان شناسانه خود را از راه بواس جدا ساخت و به دنبال آنها، راث بندیكت (Ruth Benedict) و مارگارات مید (Margaret Mead) و پاول رادین (Paul Radin) نیز راه خود را طی نمودند.
مردم شناسی آمریكا در میانه دو جنگ جهانی - كروبر و ساپیر از برجسته ترین نسل بعد از بواس بودند؛ بواس در سال 1942 درگذشت كه البته دیدگاه های او در مردم شناسی آمریكا تا مدتی قابل منازعه نبود و تا سال 1960 كه نوشته های زیادی از او منتشر شد، نوشته هایش كاربرد تئوریكی داشتند. بیشترین مسئولیت مردم شناسی بعد از بواس، با كروبر بود كه جنبه تاریخی الگوی بواس را دنبال می كرد، اما دیدگاه خود را نیز در زمینه های صورت و ظاهر فرهنگ، الگوی پیوسته در فرهنگ و خلاقیت فرهنگی ابراز می نمود. این جنبه ها در روش های فرمال تاریخی نیز دنبال می شد كه بر طبقه بندی و كیفیت بخشیدن نیز تاكید داشت. وی بر تمركز مطالعاتی باور داشت و از این جهت، مطالعات ١٩٢٩ خود را بر بومیان ناحیه های شمال غرب آمریكا متمرکز نمود. او در برنامه پژوهشی خود در سال 1930 كه پیرامون مرحله بندی فرهنگی در شمال غرب آمریكا انجام داد تعدادی از دانشجویان را به عنوان همیار پژوهشی به كار گمارد، اما زمانی نپائید كه برنامه او به شكست منتهی شد و در "انجمن مردم شناسان آمریكا" دانشجویان را مسئول شكست برنامه معرفی كرد كه این كار او موجب سرخوردگی دانشجویان گردید. وی از بواس انتقاد می كرد كه از تاریخ بهره كافی نمی گیرد. بواس در پاسخ او نوشت "او هرگز به طور كامل به چنین موضوعی نمی اندیشد".
ساپیر با این که با دانش و استعداد خوب تاثیرعمیقی بر روند مردم شناسی آمریكا نهاد، اما کمتر از کروبر با تشکیلات سازی ایده ها درگیر بود. تخصص ساپیر مردم شناسی زبان شناختی بود كه تعداد قابل توجهی را در این رشته تعلیم داد. وی از همین دیدگاه روش های فیلولوژی را برای زبان های بومیان آمریكا به كار گرفت و از این دیدگاه كوشش می كرد تا تاریخ فرهنگ ها را بر اساس شواهد آنها شناسایی و باسازی كند؛ از جنبه دیگر به روابط ژنتیك زبان از زاویه پراكنشی نگاه می كرد. وی به مطالعه رابطه فرد با فرهنگ علاقه داشت. نام ساپیر در كنار بنیامین ورف (Benjamin Whorf) كه فرضیه ساختار سمنتیك را در زبان های متفاوت مطرح ساختند دیده می شود.
در سال های 1920، نسل دیگری از دانشجویان بواس پاعرصه نهادند. از دید این دسته، تئوری های پراكنشی و تاریخ نگری كهنه شده و دیدگاه روان شناسانه \ کلی گرایی (در فرهنگ) تفوق خود را به دست آورد. كسانی كه این خط و مشی بواس را دنبال می كردند به مكتب فرهنگ و شخصیت معروف شدند كه بندیكت و مید جزء این دسته بودند. این عده علاقه چندانی به تاریخ نشان نمی دادند. تعدادی از دانشجویان بواس كه خط تاریخ نگری را دنبال می كردند به مطالعات تطبیقی و هم چنین به جریان فونكسیونالیست، كه به تازگی از مردم شناسی بریتانیا به آمریكا معرفی شده بود، پیوستند.
سال های 1920، سال های رمانتیك در كارهای اتنوگرافی بود كه به طور نمونه تاكید بر روی جوامعی مانند مردمان "پوئبلو" (Pueblos) یا مانند قبیله زونی Zuni در نیومكزیكو و آریزونا بود كه این خط و مشی با تحقیقات میدانی مارگارات مید (در سال 1926) به جزایر ساموا (Samoa) نوع جدیدی از پژوهش را ارائه داد. مید، در این پژوهش جانب فرضیه های بواس را گرفت. تصمیم او این بود كه تحقیقات میدانی خود را در پولونزیا انجام دهد، اما بواس با بی میلی با او موافقت كرد. بواس موضوع و عنوان پژوهش او را مناسب با دانش و سن او برایش انتخاب كرد، عنوان پژوهش او مربوط به بیولوژی و شرائط بلوغ بود كه بعداً با عنوان بلوغ در ساموا شناخته شد. این پژوهش بعداً به موضوع مهمی در رابطه با بیولوژی ومطالعه بلوغ در میان جوانان آمریكا و نوع تغذیه آنان مبدل شد. مید ادعا می كرد كه اگر یك نمونه متضاد در مطالعات این پژوهش نشان داده شود، وی همه محتوای كتاب خود را رد خواهد كرد. بواس در مقدمه آن نوشت: "(این كتاب) دریچه ی ورود به زندگی فكری گروه ها در جوامع پریمیتیو است".
نوشته مید در باره ساموا، احتمالاً اولین اثر اتنوگرافیكی كلی نگرانه ی است كه از زاویه پژوهش های عینی، دیدگاه مالینوفسكی را به كار گرفته است. وی بعداً فصلی هم در رابطه با توضیح بلوغ در جامعه آمریكا به این كتاب افزود كه موجب شد به شهرت بیشتر كتاب بیافزاید.
از میان دانشجویان بواس، راث بندیكت جنبه یکپارچگی گرایی (integrationist) دیدگاه بواس را دنبال كرد؛ وی از سوی دیگر زیر تاثیر ادوارد ساپیر بود كه فرهنگ و فرد را مورد توجه قرار می داد، البته با این تفاوت كه ساپیر بر نقش فرد تاكید داشت درحالی كه بندیكت بر نقش فرهنگ پافشاری می كرد. وی كتاب الگوی های فرهنگ را نوشت كه بواس در مقدمه آن در سال 1934 یادآور شد كه بازسازی تاریخ راه را در ادغام عمیق فرهنگ ها نشان داده كه جنبه ایده را نباید از نظر دور داشت. بندیكت می نویسد كه هر فرهنگ، بر بنیان لایه ی مشخص و برجسته ای از دورانی با محدودیت های انسانی ساخته شده است؛ هر فرهنگی را می توان به مثابه "شخصیتی بزرگ" در نظر گرفت كه به گرد موضوعات مشخصی در كنار یكدیگر ادغام شده اند. فرهنگ های متفاوت سیندروم های (یا نشانه های بهم پیوسته) روان شناسانه متعدد را به یكدیگر مرتبط می كنند و سرنوشت و جایگاه افراد بستگی به ارزش های شناخته و ناشناخته درون همان فرهنگ دارد. این اصل همان نسبیت گرایی فرهنگی است. این ایده دارای نكات ضعف و قدرتی است؛ جنبه ضعف آن به دیدگاه مردم شناسی بواس باز می گردد كه فرهنگ ها و مراحل پیشرفت آن ها را صرفاً در ماهیت درونی خود آنها جستجو می كند و جنبه قدرت آن این است كه نسبیت گرایی فرهنگی فرهنگ ها را به طور نامشابه دیده و هر فرهنگ را به طور مخصوص در مقولات منحصر به فرد آن قابل درك می داند.
موضوع دیگری که تا آن زمان هنوز مورد پرسش بود موضوع "جبرگرایی مطلق فرهنگی" بود که نه بواس و نه هیچكدام از دانشجویانش به آن اعتقاادی نداشتند. درك فریمن (Derek Freeman) در سال 1983، دیدگاه مارگارت مید را مورد نقد قرار داد و اظهار داشت كه بواس او را با معیارهای خود راهنمایی كرده تا از این جهت موضوع بلوغ در ساموا را، كه در آرامش به سر می برند (nonstressful) مطابق وضیعت فرهنگی آمریكا ارائه دهد. دیدگاه الفرد كروبر هم، كه روی طرح های سبد كار كرده بود، مورد نقد فریمن قرار گرفت.
مردم شناسی بواس در میانه دوگانه برداشت های بیولوژیكی و پدیده فرهنگی قرار گرفت. او هم چنان علیه جبرگرایی نژادی مخالفت می ورزید. البته وی بر جبرگرایی فرهنگی در مقابل این كه رفتار و منتالیتی محصول های آموزش در مجموعه امور مخصوص فرهنگی است، پافشاری می كرد.
سال های 1930، دوران ركود اجتماعی و سیاسی بود. برنامه جدیدی كه كارهای پژوهشی مردم شناسی را مورد حمایت قرار دهد کمتر بود و اگرچه وضعیت استخدام در دانشگاه ها و موزه ها هم چندان خوب نبود اما دولت از كارهای تحقیقاتی حمایت می كرد. در طی این سال ها و تا پایان جنگ جهانی دوم، دولت تحقیقات میدانی مردم شناسی را بهتر از امور اكادمیكی پشتیبانی می كرد. با تصویب "فرمان بازسازی تشكیلاتی بومیان آمریكا" (Indian Reorganization Act) در سال 1934، كه هدفش این بود تا قبیله های بزرگ را به خود مختاری تشویق نماید، بسیاری از مردم شناسان در امور خدماتی بومیان استخدام شدند. تحقیقات باستان شناسانه مهمی در همین دوران صورت گرفت.
در این زمان فعالیت های سیاسی در بسیاری از شهرها مخصوصاً شهر نیویورك چشم گیر بود و نسل سوم بواسی ها بیش از پیشینیان خود درگیر موضوعات سیاسی شده بودند. این موضوع بر كار پژوهش آنها تاثیر می گذاشت و مسیر مطالعاتی آنها را به جانب مطالعات اقتصادی و تاریخی، علی الخصوص به مطالعات میدانی بیشتر در میان بومیان امریكا می كشاند. لوئیس اسكار بر روی موضوع تاثیر تجارت پوست خز در فرهنگ قبیله بلك فوت (Black Foot) در سال 1942 به تحقیق پرداخت؛ برنارد میشكین (Bernard Mishkin) موضوع درجه بندی و امور جنگی را در سال 1940 در فرهنگ بومیان دشت های بزرگ مورد بررسی قرار داد؛ جین ریچارسن (Jane Richardson) موضوع حقوق و وضعیت آن در میان قبیله كیوا (Kiowa) در سال 1940 مطالعه كرد و الكساندر لسر (Alexander Lesser) دگرگونی فرهنگ را در سال 1933 و رقص ارواح را در میان قبیله پاونی بررسی کرد.
بعد از بازنشستگی بواس در سال 1936، رئیس دانشگاه كلمیبا، تصمیم گرفت لینتون را به جای وی انتخاب كند. دمسردی هایی كه بین لینتون و بندیكت بود، همه جا به گوش می رسید. بعد از فوت بندیكت، این گفته هم پراكنده شد كه لینتون، او (بندیكت) را در تحقیقات میدانی در ماداگاسكار به قتل رسانده است. بندیكت، مردم شناسی را به حوزه میان رشته ای "علوم اجتماعی" كشاند؛ با این حال، جهت یابی مطالعاتی لینتون در پژوهش بر روی انسان (1936)، از پیش ماهیت میان رشته ای مردم شناسی را در این كتاب برجسته می ساخت.
در دانشگاه كلمیبا، لینتون بر موضوع فرهنگ و شخصیت فرد تكیه می كرد كه پیشتر از جانب مید، آنهم با تمركز بر "تحمیل فرهنگی" (enculturation)، مطرح شده بود و بندیكت هم بر آرایش و انتظام فرهنگ ها با هویت های گوناگون خودشان اظهار نظر می كرد، در حالی که لینتون جنبه دیگر آن را در نظر می گرفت. بیرون از دایره بواسی ها، محور مردم شناسی بین شهر واشنگتن و بوستن در حال شكل گیری بود؛ انسان شناسی فیزیكی نقش برتری ایفا می كرد. باستان شناسی نیز قدم های پیشرفته ای برمیداشت.
دانشگاه شیكاگو، راه جداگانه خود را طی می كرد كه تاثیر عمده آن در سال های 1931- 1937 از جانب رادكلیف براون بود. دیدگاه وی با تركیبی از سنت جامعه شهری در این دانشگاه و مردم شناسی بود و تاكید خود را بر روی تئوری ساختار اجتماعی می گذاشت كه به جانب علوم انسانی سوق داده شد. فرد ایگان (Fred Eggan) و سل تاكس (Sol Tax) كوشش كردند تا نظریات رادكلیف براون را با برداشت های فرانس بواس تلفیق كنند و آنرا در مطالعات مردم شناسانه بومیان آمریكا به كار گیرند. در همین زمان، ایده های مالینوفسكی به دپارتمان مردم شناسی دانشگاه ییل (Yale) كشانده شد و دیدگاه مردم شناسی اجتماعی انگلیسی را به دیسیپلین آمریكایی افزود. در همین دوران بود كه پژوهش های قوم شناسی هم به شكل قدیمی خود پا گرفت؛ مقوله مردم شناسی فرهنگی نیز، كه بر مركزیت و مفهوم مشخص فرهنگ در سنت امریكایی پافشاری می كرد، در حال گسترش بود.
موضوع دیگری كه در سال های 1930 اتفاق افتاد و تاثیر خود را بر مردم شناسی بعد از جنگ جهانی دوم برجای نهاد، این بود كه دو تن از شاگردان بواس، جولیان استوارد (Julian Steward) از شاگردان كروبر و لویی كه زیر تاثیر دیدگاه های گوردن چایلد (Gorden Childe) واقع شده بود، بر روی باستان شناسی و قوم شناسی مردم دشت های میانی آمریكا شروع به پژوهش نمودند، كه به كشف روابط زیست محیطی و اكولوژی دست یافتند. لزلی وایت هم در همین زمان بر روی تئوری تكامل فرهنگ مشغول بود و از دیدگاه تكامل گرایی لوئی مورگان دفاع می كرد.
جنگ جهانی دوم – بعد از حمله "پرل هاربر" (Pearl Harbor)، مردم شناسان آمریكایی، مانند بسیاری از شهروندان آمریكا، علاقمند بودند تا در جنگ تهاجم ژاپن به آمریكا، شركت كنند. با این وجود، هیچ فردی از دولت به این مسئله اهمیت نمی داد و به طور كلی كسی نقش مفید بودن آنها را در جنگ درك نمی كرد. تعدادی از مردم شناسان در همین زمان و یا بعد از آن به نیروی ارتش پیوستند كه آنها را به نقاطی از جهان گسیل دادند. بعد از جنگ، این دسته از مردم شناسان، تحقیقات خود را ارائه دادند. تعدادی از آنان نیز استخدام شدند تا تحقیقات خود را بر روی كمپ اسیران ژاپنی انجام دهند. تعدادی دیگر نیز در"خدمات استراتژیك"، یا كارهای جاسوسی استخدام شدند و كسانی دیگر به كارهای نظامی و آموزش زبان در میان مردم جهان پرداختند.
بیشترین درگیری های مردم شناسی در امورجنگ مربوط به این بود تا یك تحلیل فرهنگی از كاربرد توانایی روانی در جنگ را ارائه دهند. مید و بندیكت مردم شناسانی بودند كه بیشترین نیروی خود را صرف تجزیه روانی دشمن به كار گرفتند. در یك مجموعه سری مطالعات، زیر عنوان "كاراكتر ملی"، آنان به تجزیه و تحلیل مواد غیر دست یافتنی فرهنگ ها پرداختند كه آنرا مطالعه فرهنگ از راه دور نامیدند. موضوع جنگ بسیاری از مردم شناسان را به گرد خود جمع كرد.
گسترش بعد از جنگ، ماتریالیسم و منتالسیم - مردم شناسان بعد از وفقه ای در كه دوران جنگ به وجود آمده بود به كارهایشان بازگشتند و در میان آنان دانشجویانی جای گرفتند كه از سوی "فرمان دولتی" حمایت می شدند. مردم شناسی آمریكایی از نظر تعداد رو به گسترش نهاد. سال 1946 سال پر اهمیتی برای نهادها و دانشگاه ها در رشته مردم شناسی آمریكا بود. در این سال، جولیان استوارد به دانشگاه كلمبیا وارد شند و دیدگاه ماتریالستی را تبلیغ می كرد. تالكوت پارسونز، جامعه شناس معروف نیز به دانشگاه هاروارد رفت و رشته میان رشته ای دپارتمان روابط اجتماعی را تاسیس كرد كه بعداً پایگاهی برای رویكردهای مردم شناسی فرهنگی از زاویه منتالیست گردید.
با پایان جنگ جهانی دوم، جنگ سرد جایگزین جنگ جهانی دوم شد و "دفتر خدمات استراتژیك" كه تعداد زیادی از مردم شناسان به آن پیوسته بودند كوشش كردند تا شرائط فرهنگی گروه های ملی دوران جنگ را بررسی كنند، به سازمان دیگری تغییر نام و ماهیت داد كه آنرا "سنترال انتلجنس اجنسی" (سی آی ا) نامیدند. جنگ سرد تاثیر خود را به دو گونه بر مردم شناسی امریكا برجای نهاد: از یك سو، مك كارتیسم وضعیت روانی آكادمیك را متشنج كرد و در بعضی موارد موجبات دستگیری و از كار بركنار كردن استادان را فراهم نمود و از سوی دیگر، دولت برای "كشورهای جهان سومی" برنامه ای تنظیم كرد تا دنیای آرام سرمایه داری را به پیش ببرد؛ از اینجا دولت رو به سوی دانشمندان امور اجتماعی آورد و برای پژوهش های آنان حمایت های مالی تدارك دید.
تكامل گرایان جدید و ماتریالیسم جدید – الگوی مردم شناسی بواس از جانب لزلی وایت و جولیان استوارد مورد چالش قرار گرفت. هردوی این دو تن، برداشت های مردم شناسانه خود را با خاص گرایان تاریخی (particularism) كه تا آن زمان مورد چالش قرارنگرفته بود آغاز كردند؛ پایان نامه دكترای لزلی وایت درباره "جوامع ساحران در جنوب غرب""Medicine) Societies of the Southwest") در میان قبیله آكامو پوئبلو و موضوع پایان نامه دكترای جولیان استوارد به مطالعه فرانغمه ها در "جشن های بوفون در میان بومیان آمریكا" اختصاص داشت. با این كه هردوی آنان مباحث خود را در راه های متفاوتی دنبال می كردند، اما تركیب دیدگاه های متفاوت آنان، مسیر مردم شناسی را به راه دیگری كشاند و تعریف فرهنگ را نیز از زاویه دیگر ارائه دادند.
لزلی وایت مطالعات خود را در قوم شناسی مردم پوئبلو تا سال های 1930 ادامه داد و از این مطالب یك سری مقالات نیز منتشر ساخت كه همگی به تئوری تكامل فرهنگ مربوط می شدند و از این دیدگاه مردم شناسی را به مثابه علم فرهنگ تعریف كرد و آنرا فرهنگ شناسی (culturology) نامید. دیدگاه او در سال 1939 در "انجمن مردم شناسی آمریكا" (=AAA American Anthropological Association ) مورد نقد قرار گرفت، كه وی در آنجا از دیدگاه لوئیس هنری مورگان دفاع كرد. وی از مدافعان سرسخت جبرگرائی فرهنگی (cultural determinism) بود و از فرهنگ به مثابه پدیده های عینی، ایده ها، اوضاع و احوال دفاع می كرد و در عین حال معتقد بود اینها خود نیز به استفاده از نمادها وابسته هستند. البته مارشال سهلینز (Marshall Sahlins)، بعداً ادعا كرد كه وی این دیدگاه را زمانی پیشتر كه به ایدئالیسم ملحق شود، ارائه داده است. وایت مدت زیادی ازعمرش را بین سال های 193. تا 197. در دانشگاه میشیگان به تعلیم گذراند و نسل های متعددی در مردم شناسی تربیت كرد و پر اعتبارترین دپارتمان مردم شناسی آمریكا را در آن زمان ساخت. وی در بیشتر موارد، به خاطر طرح موضوعات سوسیالیستی مورد مواخذه مدیریت دانشگاه قرارگرفت؛ البته وی یكبار در سال 1929 به روسیه سفر كرده بود، با این حال كلاس درس او آنقدر جالب بود كه حتی راهبه ها هم در درس های او شركت كرده و از گفته های شفاهی او یادداشت برمی داشتند.
وایت الهام بخش بسیاری از مردم شناسان و باستان شناسان برجسته در بعد از جنگ جهانی دوم بود. از میان آنان می توان به نام های ساهلینز، البرت اسپودینگ (Albert Spauding )، المان سرویس (Elman Service)، رابرت كارنیرو (Robert Carneiro)، ناپلئون چانون (Napoleon Chagnon) ، لوئیس بینفلد (Lewis Binford پایه گذار باستان شناسی نوین امریكا) و بسیار كسان دیگر اشاره کرد.
استوارد نیز فعالیت های علمی خود را از جنبه دیگر ادامه داد. وی ابتدا به عنوان یك باستان شناس كارهایش را در ایالت یوتا دنبال كرد و سپس در سال های ١٩٣٣ تا ٣٥ به مطالعات قوم شناسی در میان بومیان شاوشانی (Shoshone) در ناحیه دشت بزرگ در آمریكا به پژوهش پرداخت و آنگاه به "سازمان اتنولوژی آمریكا" پیوست؛ در همین زمان بود كه هفت كتاب با عنوان دستنوشته هایی پیرامون بومیان آمریكای جنوبی اقدام نمود. وی سپس به دانشگاه كلمبیا (در نیویورك) رفت و جای لینتون را گرفت، سپس باقی عمر را در دانشگاه النوی سپری كرد.
استوارد در مطالعات خود پیرامون اتنوگرافی شاوشانی ها (1938) به مطالعه روابط محیط – فرهنگ پرداخت كه بر نقش محیط بر فرهنگ تاكید داشت. با این حال، به نظر می رسد او چندان تمایلی نداشت تا پرسش عنصر "هسته ای فرهنگ" را در مقابل "عناصر محیطی فرهنگ" كه الفرد كروبر كه معلم او بود را مورد نقد قرار دهد. وی در این مورد مقوله اكولوژی فرهنگی را در توضیح تكنولوژی و كار مطرح كرد و معتقد بود كه وجود تكنولوژی كه در منابع محیط به كار گرفته می شوند نقش خود را بر تشكیلات كار تحمیل می كند و در نهایت تاثیر آن بر نهادهای اجتماعی آشكار خواهد شد.
استوارد با ارائه تئوری تكامل گرایی مبانی خود را مطرح ساخت. وی چهارناحیه مشخص در آمریكای جنوبی را تعریف كرد و آنها را گونه فرهنگ نام نهاد كه هركدام معیارهای اكولوژی خود را در پیچیدگی گروه ها و تیره ها و رئیس قبایل و ترکیب تمدن ها دارند. سپس وی زیر تاثیر افكار كارل ویتفوگل (Karl Wittfogel) و گوردن چایلد و باستان شناسی نوین كه كشفیات نوینی در دره ویرو (Viru) در كشور پرو به دست آورده بود قرار گرفت و به مطالعه تطبیقی مراحل گسترش شش ناحیه خود مختار در تمدن دست زد. در این مطالعه تطبیقی كوشش كرد تا روابط كلیدی بین كشاورزی آبیاری و ظهور قدرت سیاسی تمركز یافته را نشان دهد. وی این گسترش موازی را "تكامل چند خطی" نامید. با این که دیدگاه تکامل تک خطی وایت و استوارد مورد تحسین بود اما تضاد آن موجبات سردرگمی نسل بعد را به وجود آورد. سلهینز كوشش كرد تا این دو دیدگاه را از زاویه تفاوت بین تكامل عام، از دید وایت، و تكامل خاص، از دید استوارد آشتی دهد.
استوارد مدت كوتاهی در دانشگاه كلمبیا بود؛ با رفتن لینتون، راث بندیكت (وفات 1948) جایگزین او شد و سپس مارگارت مید مسیر دپارتمان را با موضوعات فرهنگ و شخصیت به حاشیه كشانید. تعدادی از دانشجویان بواس هنوز مشغول نوشتن پایان نامه هایشان بودند. تعدادی از مردم شناسان كه تحت تاثیر الكساندر لسر (Alexander Lesser ) و ویلیام دونكان استرانگ (William Duncan Strong) باستان شناس، كه سمینارهایی درباره "جنبه زمان و كشت كار" (Time Perspective and the Plains) برگزار كرده بود، قرار گرفته و چند تن از آنان به مطالعه قوم شناسی تاریخی (ethnohistory)، اقتصاد و تحلیل فرهنگ های بومیان امریكا پرداختند. از میان آنان می توان به نام هلن كدر (Helen Codere) كه به موضوع رابطه پاتلاك (potlatch) و جنگ در میان قبیله كواكواكاواكی پرداخت اشاره کرد.
مطالعات ماتریالیسم استوارد موجب شد تا تعداد زیادی از دانشجویان ،علی الخصوص دانشجویان مرد، كسانی كه در جنگ شركت كرده بودند، سیاسی كاران چپی و كسان دیگر را به خود جلب كند. تعدادی از این دانشجویان در میان خود تشكیلاتی برای بحث گفتگو درست كردند كه به طور تلویحی آنرا "خیزش اجتماعی جهانی" (The Mundial Upheaval Society = MUS) نامیدند. آنها مردم شناسی را به خود تعلیم می دادند، مقاله یكدیگر را می خواندند و دیدگاه های سیاسی و آرمان های خود را تبلیغ می كردند. سالمندترین آنها المان سرویس بود كه در جنگ داخلی اسپانیا شركت كرد و سپس به پاراگوئه رفت، اما او را بیشتر به خاطر ارائه مدل تكاملی دسته و قبیله و دولت می شناسند. استانلی دایموند (Stanley Diamond) نوشته هایش را به آم یو اس (MUS )[دانشگاه ایالتی میشیگان] درباره "وضعیت پیش از تاسیس دولت" آرائه داد؛ و از این زاویه از نگاه جوامع پریمیتیو نقد هایی به تمدن غرب وارد ساخت. مرتون فراید (Morton Fried)، متخصص امور چین، به یكی از فرضیه پردازان مهم تكامل در سیستم های سیاسی مبدل شد. جان میورا (John Murra) متخصص فرهنگ های حوزه آند در آمریكای جنوبی بود؛ كسان دیگری از این گروه مانند دانیل مك كال (Daniel McCall)، رابرت منرز ( Robert Manners) و روفیوز متیوسن (Rufus Mathewson) بودند. سیدنی مینتز (Sidney Mintz ) و اریك ولف (Eric Wolf) عضو همین گروه بودند. تعدادی از این دانشجویان در سال 1948 همراه استوارد به پژوهش در اطرف جزایر پورتریكو مشغول شدند كه این پروژه هم موج دیگری از ماتریالیسم را با خود آورد.
سه تن از جوان ترین این گروه، یكی رابرت مورفی (Robert Murphy) بود كه تحقیقات میدانی اش را در میان بومیان موندوروكو (Mundurucu) در برزیل انجام داد و بعداً بر روی مردم طارق در شمال آفریقا و سیس به موضوعات تئوریكی اكولوژی فرهنگی، فرودیسم و ساختارگرایی روی آورد. سهلینز از شاگردان فراید بود كه ماتریالسیم استواردی را با ماتریالسیم وایت (Leslie White) درهم آمیخت و پایان نامه اش را روی "لایه بندی در پولینزیا (stratification in Polynesia) نوشت و سپس در تحقیقات میدانیش در فیجی (Fiji) در 1968 به موضوع بزرگ مردان و روسای پلونیزیا پرداخت كه از دید تئوریكی حوزه مردم شناسی اقتصادی و جامعه قبیله ای را مطرح نمود.سهلینز با مسافرت به پاریس در سال های 1967 تا 1969 به یك ساختار گرا تغییر ایده داد.
جوان ترین این گروه، ماروین هریس (Marvin Harris) از شاگردان چارلز ویگلی كه او خود از شاگردان لینتون و راث بوزل بود و مطالعات خود را در برزیل با عنوان "جامعه قراردادی" (conventional community) انجام داد. وی در سال های 195. به موزامبیك رفت و در بازگشت به یك فعال سیاسی مبدل شد سپس به یك فوق ماتریالیست (ultramaterialist) مبدل گردید. هدف وی این بود تا دیسیپلین مردم شناسی آمریكا را از زاویه تكنو – اكو – دمو – دترمینیسم (techno-eco-demo-determinism) به مسیری نو هدایت كند.
از موضوعات مطرح شده از جانب هریس، طرح دو مقوله "اتیكس" و "امیكس" بود كه از زبان شناختی كنت پایك به عاریت گرفت تا بین پدیده هایی كه به طور عینی قابل رؤیت هستند و پدیده هایی که دارای معانی و ذهنیت هستند تفاوت بگذارد. وی برداشت از فرهنگ را با دیدی فوق رفتارگرایی گسترش داد كه حاوی مبحث اتنوگرافی می شود و كلاً حركات مخصوص انسان و كوشش های عملی او را بر اساس مادیات بررسی می كند. از این میان نكات برجسته وی پیرامون، خوردن گوشت تابو گاو مقدس، خوك، آدمخواری و دیگر موضوعات فرهنگی است كه آنها را با دید ماتریالیست توضیح داد.
گونه دیگری از ماتریالیسم در دانشگاه كلمبیای (نیویورك) شاخه دوانده بود. اكولوژی فرهنگی جولیان استوارت، موضوع اكولوژی را از جانب اندرو پیتر وایدا (Andrew Peter Vayda)، که گروهی از دانشجویان خود را در سال های 1960 برای پژوهش به پاپوا در گینه نو برده بود، منتهی به مطالعات اتنوگرافی جنسیت گردید.
اكولوژی فرهنگی، كه استوارد آنرا به مثابه متدی برای درك مراحل علیت فرهنگ به كارگرفت، با صورت اكولوژی درآمیخت و پرسش اساسی آن موضوع درك رابطه انسان با طبیعت بود. اگر واحد استراتژیك از دید استوارد فرهنگ ها هستند، حال واحدهای جمعیتی انسان را باید به مثابه بخش جدا ناپذیر اكوسیستم درنظر گرفت؛ فرهنگ صرفاً جنبه ای از روابط دوجانبه این دو است که می تواند قابل طرح باشد. از این زاویه موضوع تحلیل اكولوژی به سرفصل مردم شناسانه ای برای تحلیل قربانی انسان در میان مردم ازتك یا موضوع پاتلاك در میان بومیان شمالغرب آمریكا به كار گرفته شد. نقدی كه بر این دیدگاه انجام شد این بود كه این دیدگاه از یك جنبه با فونكسیونالیسم همپوشانی دارد. با این حال، در سال های 1980، برداشت های اكولوژیكی، به تنوعات متفاوتی مانند اكولوژی سیاسی، كه اكولوژی را با اكولوژی اقتصاد سیاسی تلفیق می كرد و اكولوژی تاریخی كه كوشش می كرد تا مراحل اكولوژی را به جنبه های تاریخ نگرانه تعمیم بدهد، درهم آمیخته شد.
زمینه مردم شناسی آمریكایی در دوران بعد از جنگ - در پایان دهه 1950، اوضاع مردم شناسی به علت حمایت های مالی دولت تغییر كرد. پائیز 1957 گردش مهمی در سرنوشت مردم شناسی امریكا بود. در این زمان، مارگارت مید واحدهایی در دانشگاه كلمیبای نیویورك را تدریس می كرد. یك روز، او پرسشی برای دانشجویان مطرح ساخت و آن این بود كه مهمترین حادثه ای كه این هفته برای شما اتفاق افتاده چه بوده است؟ هركس موضوعات شخصی خود را بیان می كرد. اما در پایان مید، گفت مهمترین حادثه ای كه این هفته برای ما اتفاق افتاده، پرواز اسپاتنیك (روسیه شوروی) به فضا است؛ زیرا این پرواز در سرنوشت ما مردم شناسان و كارهای تحقیقاتی ما بسیار سرنوشت ساز است. درست در همین زمان بود كه دولت امریكا با حمایت مالی، مردم شناسان را به پژوهش های علمی از جمله در حمایت مردم شناسان بیولوژیست و باستان شناسان و حتی سالمندان ترغیب نمود.
موضوع دیگر در این زمان نزدیك شدن نسل جوان رو به رشد برای ورود به كالج بود و از این زاویه نیاز مبرمی برای تهیه مكان و كلاس دانشگاهی برای این تازه واردها بود. در همین زمان چهارده دپارتمان مردم شناسی در امریكا وجود داشت كه دورده دكترا ارائه می دادند. این دپارتمان ها در سال های 1960 رو به تزاید نهاد و حتی در میانه سال های 1970 هفتاد و پنج دپارتمان كمك هزینه های تحصیلی و تحقیقاتی به دانشجویان دورده دكترا اعطا می كرد. پایان سال های 1950 تا میانه سال های 1970دوران طلایی مردم شناسی آمریكا بود كه مسیرجدیدی با رویكردهای نو را پشت سر نهاد.
انسان شناسی اندامی درهمین دوران بود كه پیشرفت چشم گیری داشت. این رشته با رهبری شروود واشبرن (Sherwood Washburn) به موضوعات تئوری تكاملی در كنار مطالعات ژنتیكی می پرداخت؛ با مطالعات بر روی فسیل ها و رفتار، موضوع نوینی در تطابق رفتار در فرهنگ مطرح شد؛ این گونه مطالعات نه تنها موضوع انسان شناسی اندامی را گسترش داد بلكه به رشته مطالعاتی دیگری در زمینه پژوهش پیرامون جامعه نوین شكارچی گری، كه مفهوم آفرینی در درك جامعه اولیه انسان به مثابه یك مدل را دامن می زد، عنوان كنفرانس ها میانه دهه 1960 شد.
چرخش به سوی منتالیسم– اتفاقی که در پایان سال های 1950 روی داد یكی این بود كه واحدهای درسی مردم شناسی در پاره ای از دروس با جهت یابی علوم اجتماعی در درون مردم شناسی تمایل بیشتری نشان داد و این خود موجب شد تا شاخه میان رشته ای دیگری در مطالعات این پروگرام رو به افزایش نهد. در بعضی از نهاده ها و دانشگاه ها، مطالعه علوم اجتماعی از رشته های علوم انسانی، بیولوژی و مردم شناسی موزه ای جدا شد.
در یكی از دانشگاه هایی كه این اتفاق افتاد، دانشگاه هاروارد بود كه تالكوت پارسونز دپارتمان آنرا هدایت می كرد. پارسونز در پی ارائه تئوری خود در كردار اجتماعی، تقسیم كار را در درون علوم اجتماعی پیش بینی می كرد؛ جامعه شناسی می بایست به مطالعه سیستم اجتماعی بپردازد؛ روانشناسی باید به موضوع فرد و سیستم شخصیت بپردازد؛ و حوزه مردم شناسی می بایست سیستم فرهنگ را دربر بگیرد كه ایده ها و ارزش ها را تعریف كند. مردم شناس برجسته، كلاید كلاكهان (Clyde Kluckhohn)، به منشعب كردن مردم شناسی به چنین زیر شاخه های اعتراض داشت. وی در این مورد به كروبر پیوست تا از این راه بتواند تعریف فرهنگ، كه از آغاز مردم شناسی امریكا تا آن زمان موضوع اصلی منازعه بین مردم شناسان بوده، را نجات دهد. كمپندیومی (compendium \ نوشته های موجز و رسا) كه آنها از تعریف فرهنگ ارائه داده بودند، 146 تعریف را دربر می گرفت. با این حال آنها نتوانستند موضوع منازعه را حل و فصل كنند و در نهایت در مقابل دیدگاه پارسونز كوتاه آمدند.
بالاخره درگیری ها بر روی این موضوعات در سال 1958، با پیشرفت درخور توجهی از سوی كروبر و پارسونز حل شد؛ این دو نفر بیانه ی مشتركی صادر كردند كه در آن جایگاه مردم شناسی و جامعه را در قلمرو علوم انسانی تعریف كردند. كسانی می گفتند كه صدور این بیانیه مانند بیانه دو پادشاه اسپانیا و پرتغال است كه در سال 1494 دنیا را بین خود تقسیم نموده اند، می باشد. مقوله های جامعه شناسی و سیستم اجتماعی، در قلمرو جامعه شناسی، سیستم های ارتباطی میان افراد و گروه ها را تعریف می كند. فرهنگ، حوزه كار مردم شناسان است كه منحصر می شود به انتقال و محتوا و الگوی ارزش ها، ایده ها و سایر سیستم های نمادین با ارزش های آنها است.
با چنین تعریفی كه كروبر و پارسونز از فرهنگ ارائه دادند، اساس دیدگاه بسیاری از ماتریالیسم جدید و تكامل گرایی جدید را نفی كرده و از این جهت جای تعجب نبود كه چنین بیانه ای مورد تائید همگان قرار نگرفت. با این حال، چنین بیانیه ای عمیقاً تاثیر خود را بر دانشمندانی كه این تعریف را از ارائه می دادند برجای نهاد و در نتیجه تعریف كروبر و پارسونز تا سال ها جایگاه عمده ای اشغال كرد.
آنچه بعداً اتفاق افتاد، ظهور یک رویكرد موج جدید مردم شناسی آمریكایی بود؛ نقد و مبارزه افكار به مبارزه میان ماتریالسیت ها در مقابل منتالیست ها تبدیل شد. هریس مبارزه را به طور ساده در موضوع اتیكس در برابر امیكس قرار داد. ماتریالیست های جدید به صورت های گوناگون و با كوشش های متفاوت در تعریف فرهنگ وارد بحث شدند. موضوعاتی كه به سود چند تن از بواسی های قدیمی از جمله ادوارد ساپیر و كسانی كه طرفدار دیدگاه در مباحث منتال بودند، دیدگاه آنها به فرهنگ یا فرهنگ به مثابه تجمع اشخاص در گروه و نگاه نسبیت گرایی شدید با درك از ایدآلیسم فرهنگی کشاند که این دیدگاه ها مستقل از دیدگاه های پارسونز بودند. البته در همین زمان هم، زبان شناسان ها در ارائه مدل فرهنگی، اعتبار خوبی به دست آورده بودند. با این حال، جایگاه قدیمی ساپیر در دانشگاه ییل (Yale)، از جانب جرج پیتر مورداك ( George Peter Murdock) و دیگر پازیتیویست ها، كه چندان با ساپیر روی خوش نداشتند، اشغال گردید. كسانی از زبان شناسان و مردم شناسان فرهنگی كه آینده مردم شناسی این دپارتمان را در دست گرفته بودند، دپارتمان را علوم قومی (ethnoscience) نام نهادند.
پیشرفت دیگری كه در مردم شناسی زبان شناختی صورت گرفت در سال های 196. در دانشگاه بركلی بود. هدایت این دپارتمان با جان گومپرز (John Gumperz) بود كه كوشش می كرد دیدگاه چامسكی از زبان را به مثابه عامل فرهنگی در روابط اجتماعی به كار گیرد. از این زاویه امكان ارتباط بین زبان شناختی و مردم شناسی فرهنگی دامن زده شد. بعداً تعدادی از استادان دانشگاه بركلی، از جمله جان سزود (John Szwed ) و ویلیام لابف (William Labov) به دانشگاه پنسیلوانیا منتقل شدند و مركز اتنوگرافی شهری را گسترش دادند.
در بخش دیگری از خط و مشی پارسونز، نوع دیگری از منتالیسم رشد كرد كه تمركز خود را بر روی "معانی" قرار داد. مهم ترین افراد این جریان مردم شناسی نمادین كلیفرد گرتز (Clifford Geertz) و دوید اشنایدر (David Schneider) بودند. هردوی آنان تعلیم دیده دانشگاه هاروارد بودند كه تئوری التقاطی سال 1950 دانشگاه های كلمبیا و میشیگان را فرا گرفته بودند. گرتز در دوران سال های جنگ سرد، با كمك هزینه تحقیقاتی به اندونزی و مراكش رفت تا مطالعات اتنوگرافیكی را بر اساس تئوری پارسونز و یا دقیق تر بر اساس تئوری ماكس وبر انجام دهد. اشنایدر كه سرباز جنگی دوران جنگ جهانی دوم در آقیانوس آرام بود، پژوهش درباره روابط خانوادگی را در جزیره یاپ (Yap) انجام داد و نشان داد كه وابستگی خانوادگی چیزی نیست مگر مدل های فرهنگی آن هم موضوع "منتالی". زمانی نگذشت كه وی وابستگی خانوادگی را به طور كلی نفی كرد. بالاخره این دو در پایان 1970، به دیدگاه سهلینز ملحق شدند و مردم شناسی نمادین آمریكا را مطرح ساخت.
هم گرتز و هم اشنایدر از دانشگاه هاروارد به دانشگاه بركلی منتقل شدند و سپس در سال 1960 به شیكاگو رفتند. پایه كار دانشگاه شیكاگو از پیش بر اساس كشش به سوی جامعه شناسی بود كه در اصل مردم شناسی و جامعه شناسی و جامعه شناسی شهری را هم شامل می شد. درخور یادآوری است که رادكلیف براون در سال های 1930 مردم شناسی را به شیوه جامعه شناسی تطبیقی معرفی می كرد.
هنگامی كه گرتز و اشنایدر به دانشگاه شیكاگو رفتند، مسیر دپارتمان را به جانب سیستم های تئوری پارسونز هدایت كردند. در همین مسیر، آنها جهت را به سوی مردم شناسی فرهنگی به زاویه تنوع نمادین كشاندند. اگرچه گرتز در سال 1970 به دانشگاه پرینستون رفت، اما اشنایدر نسل بعدی مردم شناسان را در این دانشگاه به طور جدی تحت تاثیر قرار داد.
لازم است اشاره ای به مراحل فعالیت گذشته این دو تن مردم شناس داشته باشیم. گرتز در سال 1949 وارد دپارتمان روابط اجتماعی در دانشگاه هاروارد شد و همراه همسرش هیلدرد گرتز (Hildred Greetz) به پژوهش پرداخت. وی از سربازان كهنه کار جنگ بود؛ هردو آنان پژوهش میدانی خود را در جاوه و همچنین در بالی انجام دادند. در این پژوهش، كلیفرد گرتز مونوگرافی های متعددی درباره دین در جاوه و نقش آن در تغییر جامعه نوشت، همچنین به نقش تاجران جاوه ای و اریستوكرات های بالی در مدرنیزاسیون این دو حوزه پرداخت. سپس وی همراه تعدادی از دانشجویان خود به مراكش رفت و به مطالعه ای تطبیقی نقش اسلام در اندونزی و مراكش پرداخت. مردم شناسی وی، همانگونه كه او خود می گوید، مردم شناسی تفسیری بود كه معانی را دنبال می كرد؛ این دیدگاه یك مردم شناسی علمی نبود كه به دنبال توضیحات باشد. وی با علوم اجتماعی پازیتیویست در عناد بود و از این جا به هرمنیو تیك گرایش پیدا كرد.
جایگاه اشنایدر و تئوری وی كاملاً متفاوت با گرتز بود. وی مطالعات خود را پیش از جنگ جهانی دوم در مدرسه روابط انسانی در دانشگاه ییل آغاز كرد و سیس به هاروارد و بعد از آن به شیكاگو رفت و در نهایت به رفتارگرایی روی آورد. مردم شناسی در شیكاگو در مسیر كار مورداك بود كه به روش تقابل فرهنگی در اتنوگرافی می پرداخت و به طور آماری قطعه های پژوهش را كنار یكدیگر می گذاشت. اشنایدر و مورداك با یك دیگر سازگاری فكری نداشتند. بعد از جنگ جهانی دوم، اشنایدر به دانشگاه هاروارد رفت و زیر نظر پارسونز و كلاكهان به مطالعه پرداخت.
اشنایدر در سال 1960 در دانشگاه شیكاگو به مطالعات پیرامون خویشاوندی پرداخت كه دنباله پروژه مطالعات تطبیقی فیرت (Firth) بود که وی پیشتردر لندن آن را انجام داده بود. تجربه كاری، اشنایدر را به سوی موضوعات تئوریكی مانند خویشاوندی آمریکایی كشاند. یك محاسبه فرهنگی که وی آن را به مثابه ایده خویشاوندی نه كم و نه زیاد سسیتم نمادین ها مطرح می ساخت،‌این باور بود که محاسبه اندیشه انسان مستقل از رفتار آدمی است. نمادهایی كه او برای خویشاوندی آمریكایی می دید، روابط جنسی و عشق بود.
گسترش مردم شناسی نمادین در ایالت متحده از جانب دیدگاه های بیرون از آمریكا هم شكل می گرفت. آثار كلود لووی اشتراوس، به مجرد انتشار مورد مباحثه قرار می گرفتند. در سال 1960 بود كه ترجمه اثار وی در دسترس انگلیسی زبانان قرار گرفت. در انگلستان هم دیدگاه های ویكتور ترنر (Victor Turner)، ماری داگلاس (Mary Douglas) و ادموند لیچ (Edmund Leach ) مورد توجه بود. ترنر در سال های 1960 به آمریكا رفت و داگلاس هم غالباً برای تدریس به آمریكا سفر می كرد.
دوران جنگ ویتنام – طی سال های 1960، تعدادی از ماتریالسیت ها و منتالیست ها روی در روی یکدیگر ایستادند و این تنش فضای سیاسی فزاینده ای در آمریکا را دامن زد. بسیاری از مردم شناسان به جنبش آزادی های شهروندی پیوستند، اما جریان جنگ ویتنام و دخالت دولت موجب شد تا نیروی های دولتی جنبش ضد جنگ را در دانشگاه ها مهار كند. مردم شناسان مورد سوء ظن بودند. به طور نمونه، در بهار 1965، ولف و سهلینز در دانشگاه میشیگان موجب حركت ضد جنگ گردیدند كه به سراسر آمریكا كشانده شد. آتش مبارزات ضد جنگ چنان دانشگاه ها را فرا گرفت كه دانشجویان شعارهای اصلاح طلبی می دادند و در جنبش سخن رانی آزاد در دانشگاه بركلی، دانشجویان ساختمان های اداری دانشگاه را اشغال كردند. همین موضوع باعث شد تا تعدادی از مردم شناسان به كمپ ضد جنگ بپیوندند.
بحران، زمانی همه گیر شد كه تعدادی از مردم شناسان دریافتند كه افرادی از دانشمندان علوم اجتماعی كه شامل تعدادی از مردم شناسان هم می شد، برای مطالعه ضد جنبش استخدام شده اند. البته منظور از ضد جنبش نیروهایی بود كه به طور مخصوص در آمریكای لاتین فعالیت می كردند. "انجمن مردم شناسی آمریكا" (AAA) یك بیانه اخلاقی صادر كرد؛ اما موضوع زمانی در سال 197. پیچیده شد و شواهد به دست كمیته اخلاقی انجمن مردم شناسی امریكا رسید كه تعدادی از مردم شناسان در برنامه تحقیقات ضد جنبش در تایلند شركت كرده بودند. اریك ولف، رئیس تحقیقات كمیته بود كه تعدادی از افراد را برای بازخواست دعوت كرد. هنگامی كه اتهام ها از جانب دانشجویان (نه از سوی كمیته) منتشر شد، انجمن مردم شناسی امریكا در شرائط متضادی قرار گرفت. مارگارات مید، از افراد برجسته جامعه مردم شناسی، مسئول تشكیل كمیته مخصوصی برای تحقیقات در این زمینه شد. كمیته مید گزارش اخلاقی را اعلام كرد، با این حال، در جلسه بعدی انجمن مردم شناسی، اعضا به طور دسته جمعی گزارش مید را نفی كردند كه موجب تحقیر این فرد برجسته مردم شناس گردید. چنین حوادثی تاثیر خود را بر روی مسیر مردم شناسی برجا نهاد و از جنبه هایی هم تاثیر خود را بر موضوعات تئوریكی نشان داد. تاثیری كه موجب شد دو رقیب نسبیت گرایی و پارتیكولاریسم را در سال های 1970 از جریان خود به دور سازند.
ورود مردم شناسی به دنیای جدید - هدف اصلی مردم شناسی امریكا موضوع پژوهش در جوامع پیچیده بود. از آنجا كه مصالح چنین موضوعی به سال های جنگ مربوط می شود، نیاز است تا مسیر تاریخی این مبحث را از پیش از سال های 1970 دنبال كنیم. ترم جوامع پیچیده در مردم شناسی به سیستم های متشكل دولتی اطلاق می شود كه جوامع كهن (تمدن های باستان و جدید) و آنهایی كه دوران صنعتی جدید و بعد از كلنیالیسم را یا دوران انتقالی سیاسی جدید را از سر گذرانده اند باشند. از این روی، دولت و ملت دو مفهوم متفاوت هستند: دولت و ابزارهای نهادی آنها مانند دولت های كهن بین النهرین؛ و ملت یعنی ساختمان مجموعه ملیت كه با هویت سیاسی و پدیده ای كه در قرن نوزدهم اروپا ریشه گرفته، تعریف شوند.
از آنجایی كه مردم شناسی مدتی طولانی كار خود را با مطالعات بر روی بومیان آمریكا آغاز كرده بود، از این جهت می توان حوزه های پژوهشی آنرا بیشتر در قلمرو اتنوگرافیكی تعریف كرد. در مطالعات انسان های اولیه بود كه مارگارت مید سفرش را به ساموا آغاز كرد؛ و در همین زمان (سال های 1920) بود كه مردم شناسان به قلمرو دیگری از پژوهش گام نهادند و آنهم مطالعه درباره موضوعات روستایی و فولك در شهرهای كوچك در میان ملت های مدرن. همین گونه پژوهش ها بود كه مردم شناسی امریكایی را با جامعه شناسی و حتی با قوم شناسی كه جنبه های پارتیكولاریسم تاریخی را دنبال می كرد، آمیخته ساخت.
پژوهش های اولیه ی ناحیه ای - از میان پژوهش های میدانی اولیه كه بر روی قلمرو ناحیه ای صورت گرفت، رابرت ردفیلد (Robert Redfield) دهكده تپوزلان (Tepoztlan) را در مكزیكو در سال 1926 مورد پژوهش قرار داد. مطالعات وی از كارهای تاثیر گذار اولیه در روش پژوهش میدانی در مردم شناسی امریكا در میان جوامع پریمیتیو بود. نمونه كار پژوهش ردفیلد محصول تلفیق دپارتمان جامعه شناسی و مردم شناسی دانشگاه شیكاگو بود.
ردفیلد این مدل پژوهشی را برای بررسی این دهكده كه در حاشیه شهر مكزیكو قرار داشت برگزید تا ارتباط آنرا از زاویه پاره هایی از مسائل سیاسی و فرهنگی دریابد و جایگاه فولك های برجای مانده را پیدا كند. پژوهش بر روی ارتباط رفت و آمد مردمان این دهكده مجاور با شهر بود كه فرهنگ را به حالت سیال اجتماع درآورده بود، اما درعین حال توجه كمتری به تداخل اجتماعی یا موضوعات تاریخی آنها می شد. وی تیپولوژی مطابقت بین جامعه شهر و روستا را در جامعه شناسی به كار گرفت. تپوزلان یك نمونه از یك جامعه فولك بود. ملوویل هرسكویتس، از شاگردان بواس، در سال 1928 پژوهشی درباره "تداخل نژاد" را انجاام داد تا جنبه دیگری از زندگی سیاهان ایالات متحده را بررسی كند. پژوهش وی با دستیاری زورا نیل هورستن (Zora Neale Hurston ) در محله هارلم نیویورك بر روی فولكلورهای سیاهان هارلم صورت گرفت. در این زمان مطالعه بر روی جوامع كوچك ، در امریكای جنوبی و آسیا مورد توجه قرار گرفت.
كاركتر ملی - وقوع جنگ جهانی دوم رویكرد متفاوتی پیش روی جوامع جدید نهاد. راث بندیكت و مارگارت مید در كنار جفری گرور (Geoffrey Gorer) ، لویی و سایر مردم شناسان كوشش كردند تا در سال های ١٩٣. تعریف نوینی پیرامون جایگاه انسان ارائه دهند. در تحلیل های آنان كوشش می شد تا رفتار گروه های مخصوص را پیش بینی كند و از این جهت خط و مشی مشخصی را دنبال می كردند. از همین جاست كه برنامه هایی كه مید ارائه میداد با خط و مشی دولت هم خوانی داشت.
از مهمترین پژوهش هایی كه در این زمینه صورت گرفت، پژوهش بندیكت بر روی ژاپنی ها با عنوان كرایس انتموم و شمشیر ( Chrysanthemum and the Sword) در سال 1946 بود. این پژوهش به خواهش دفتر اطلاعات جنگ صورت گرفت تا از این طریق بتوانند "وضعیت ژاپنی ها را بدانند كه در چه حالتی هستند" تا از این راه بتواند پیش بینی كند كه آنان چگونه در جنگ و بعد از جنگ رفتار می كنند. بندیكت ایده هایی را به كار برد كه در الگوهای فرهنگی در سال 1934 برای ژاپنی ها به كار گرفته بود. درك وی این بود كه هر فرهنگی حالتی یك پارچه دارد و این یكپارچگی موجب ساختن شخصیت فرد می شود. این یك رویكرد فونكسیونالسیتی بود كه كمتر به موضوع پیشرفت تاریخی یا دگرگونی تاریخ مربوط می شد.
پروژه پرتریكو – جولیان استوارد مطالعات خود را پیرامون جوامع كمپلكس دوران خود در دانشگاه كلمیبا در زمان بعد از جنگ آغاز كرد. وی پیشتر درگیر مطالعات ناحیه ای بود و هنگامی كه برای دفتر قوم شناسی امریكا (Bureau of American Ethnology ) كار می كرد، پژوهش میدانی خود را بر روی پروژه مكزیك و پرو انجام داد. وی در پژوهش خود درباره پرتریكو، ایده اكولوژی فرهنگی را به كار گرفت. البته در این پژوهش تنها متد اهمیت داشت نه تئوری و از این راه بو د که مناطق متفاوتی در پرتریكو را تعین هویت كرد و به طور اكولوژیكی جایگاه شاخص و مخصوصی در نحوه كشاورزی این ناحیه را شناسایی نمود. او تصور می كرد كه كار و نیروهای متشكل در یك كمپلكس تولیدی، می تواند الگوهای فرهنگی و اجتماعی معین را تعریف كنند.
در سال های 1950 و 1960، مردم شناسان آمریكایی مدل مدرنیزاسیون را به كار گرفتند. این موضوع به هسته اصلی كارهای ردفیلد تبدیل شد كه به سرعت از موضوع فولك در دهكده ها به سوی موضوع مطالعه تمدن روی آورد. این موضوع زیر نظر ردفیلد و همكاری پروفسور میلتون سینگر (Milton Singer) متخصص هند در دانشگاه شیكاگو به مركزیتی برای مطالعه تطبیقی تمدن هایی مانند چین، اسلام، هند و سایر تمدن ها مبدل شد. ایده وی "تشكیلات اجتماعی در سنت"، رویكرد او را منعكس می كرد. تصور می شد كه تمدن ها حاوی دو سیستم سنتی فرهنگی هستند: "یك سنت بزرگ كه كم را بازتاب می كند" كه آنهم سنت های مخصوص هستند و "یك سنت كوچك كه تعدد را در محدوده ناحیه دهكده ها بازتاب می کند".
استوارد هم هنگامی که در سال های 1950، در دانشگاه النوی بود به مطالعه تمدن ها علاقه نشان داد. وی یك پرژوه پژوهشی درباره "تغییرات جدید در جوامع سنتی معاصر" ترتیب داد كه بیشتر با موضوعات فراتاریخی و تئوری مدرنیزاسیون همراه بود. هنوززمانی سپری نشده بود كه تعدادی از دانشجویان استوارد از دیدگاه تئوریكی از وی فاصله گرفته و نقدهای اصولی بر او نوشتند.
شورشگران و بازآفرینشی ها (Rebellions and Reinventions) - خیزش های سال های 1960، تاثیر نیرومندی بر مردم شناسی آمریكا داشت. بعد از 1970، كوشش هایی در زمینه بازسازی مردم شناسی صورت گرفت، اما توافقی در دست نبود كه این بازسازی را چگونه انجام دهند. دو گونه بحث و دیدگاه متفاوت پیدا شد. این دو دیدگاه متفاوت در جنبه هایی مطالب پیشین ماتریالیست ها و منتالیست ها را ادامه دادند، اما اكنون رشته مردم شناسی اقتصاد سیاسی در مقابل مردم شناسی تفسیری (كه بعداً بافت انسان گرایانه به خود گرفت) قرار گرفت. در پایان دهه 1970 و دهه 1980، این دو جریان به حالتی خصمانه رو در روی یكدیگر قرار گرفتند؛ هركدام مواضع تئوریكی و سیاسی خود را داشتند و هركدام هم در طی دهه ها مراحل تغییر خود را از سر گذراندند.
برای درك بهتر آنچه كه بعد از سال 1970 در مردم شناسی اتفاق افتاد، می بایست حوادث سال های 1960 را به یاد بیاوریم؛ اوایل این دهه با جنبش حقوق مدنی روبرو هستیم، و در سال 1965 هم جنگ ویتنام و هم تظاهرات ضد جنگ رو به گسترش نهاد. سپس در سال 1968، سالی كه نقدها و برخوردهای دانشگاهی همه جا پراكنده و با ترور مارتین لوتر كینگ جامعه به خشونت كشیده شد؛ رابرت كندی نیز در این زمان به ترور شد، لیندن جانسون(رئیس جمهور آمریكا) در مقابل تظاهرت ضد جنگ عقب نشینی كرد؛ دانشجویان سربه شورش برداشتند وساختمان های دانشگاه ها را اشغال نمودند؛ نشست حزب دموكرات كه در شیكاگو برگزار شد، منجر به زد و خورد بین پلیس و مردم گردید؛ فرهنگ جدیدی در میان جوانان به وجود آمد. تمام این موضوعات مورد مباحثه مردم شناسی، در بحث های تند دپارتمان و خبرنامه ها روزنامه ها و كنفرانس های سالانه مردم شناسان امریكا منعکس شدند. این مشاجرات جامعه روشفكری و روابط درون دانشگاهی را به دو دسته تقسیم كرد [پیدایش موج های اعتراضی و خشونت آمیز موجب پیدایش موسیقی های اعتراضی و جدید گردید که در جای خود به آن می پردازیم].
دیدگاه های جدید در آكادمی مردم شناسی - پیشرفت های دیگری كه در صحنه مردم شناسی امریكا در سال های 1970 صورت گرفت، جریان سیاسی شدن مردم شناسان بود. اولین جریان، جریان جنبش زنان بود كه موجب پیدایش مردم شناسی فمینیست گردید و تاثیر آن تا جایی بود كه كسانی كه هم فمینیست نبودند به این جنبش گرایش پیدا كردند. بازبینی های جدید بر كتاب منشاء خانواده، مالكیت خصوصی و دولت نوشته انگلس صورت گرفت و كوشش شد تا نكات انقیاد زنان و روابط آنان را در جامعه طبقاتی و دولت برجسته سازند. همین مطالعات و گسترش آن نقش خود را در قطعنامه های 1970 انجمن مردم شناسی امریكا (AAA) برجای نهاد. انجمن مردم شناسی امریكا تحت فشار اعضای زنان مجبور به آمار گیری اكادمیكی شد و از این طریق یك سری تبعیض ها اشكار گردید.
مطالعاتی که در كنار این مباحث صورت گرفت، یكی مقاله "زن، جمع آورنده (Woman the Gatherer"") نوشته سلی اسلوكام (Sally Slocum) بود كه كوشش كرد تا "مردان را شكارگر" ( Man the Hunter"") نشان دهد و بگوید که این كار شكارگری مردان موجب تكامل فرهنگی شده است. جوآن بمبرگر (Joan Bamberger) در نوشته "اسطوره مادرسالاری: چرا مردان در جامعه پریمیتیو حكمفرفایی می كنند" نشان می دهد كه ایدئولوژی های زنانه موجب ابقاء تفوق مردانه شده است؛ در حالیكه شرلی ارتنر (Sherry Ortner) در مقاله "آیا زن نسبت به مرد نقش طبیعت در برابر فرهنگ را دارد؟" که به دوگانگی جایگاه زن و مرد پرداخت.
بخش دیگر مطالعات رشته مردم شناسی در سال های 1970، بر روی موضوع قومیت، مخصوصاً اقلیت های اسپانیولی زبان تمركز كرد. مطالعه بر روی، هیسپانیك، لاتینو، چیكانو (مكزیكی ها)، لاتین امریكنو از جمله عناوینی بود كه در این زمان به آن پرداخته می شد. چگونگی التقاط مردمان جزایر كارائیب با امریكایی های افریقا نژاد، از دیگر موضوعات بود. پرتریكوهای ساكن نیویورك از دیگر موضوعات مطالعاتی بود كه همگی زیرعنوان مطالعات چند ملیتی و چند فرهنگی در مردم شناسی صورت گرفت.
ماتریالیست ها و فرهنگ گرایان سال های 1970، – هركدام از ماتریالیست ها و منتالیست ها در دهه 1970 وارد فاز جدیدی از مباحث شدند. ماروین هریس كتاب سرآغاز تئوری مردم شناسی را در سال 1968 برای آموزش دانشگاهی تالیف كرد كه در آن به طور اجتناب ناپذیری ماتریالیسم فرهنگی را نشان داد. وی آنگاه در سال 1979، كتاب قطور و تئوریكی ماتریالیسم فرهنگی: نتازع برای علم فرهنگ را نوشت كه در آن اشتباهات دیگر مردم شناسان را متذكر شد. در این زمان بود كه كاربرد مقوله تكنو- اكو- دمو- دترمینیسم را گسترش داد و در آن زبان ماركسیسم را به كار گرفت، هرچند بر این باور بود كه مفهوم "دیالكتیك" تا اندازه ای ابهام آمیز است.
اریك ولف، موضوع مورد علاقه خود كه درباره دهقانان، علی الخصوص مطالعه پیرامون دهقانان سركش و طاغی را دنبال كرد با به كارگیری مقولاتی مانند طبقه و "مسائل دهقانی" موضوعات دهقانان را تجزیه و تحلیل نمود. وی به طور سیستماتیك درباره هسته اولیه و پراكنده نیروها در جهان به مثابه پدیده ای كه هویت اجتماعی فرهنگی را به وجود می آورد را مورد توجه قرار داد. در انتها، این نیرو را نظام وابسته و شیوه تولید سرمایه داری نامید. وی این دیدگاه را در كتاب اروپا و مردمان بدون تاریخ مطرح ساخت. این كتاب ولف در پایان دهه 197.، موجب كریستالیزه شدن ایده اقتصاد سیاسی گردید.
دیدگاه تكامل گرایی و اكولوژیست فرهنگی مارشال سهلینز در سال های 1970 به مثابه یك ساختار گرا و فرهنگ گرا منتشر شد. وی حدود یك دهه مقالاتی درباره اقتصاد عصر حجر (1973) جمع آوری كرد. تغییر مسیر ایده های سهلینز در كتاب فرهنگ و اندیشه عملی، فاز دیگری از ایده او را در مقابله بین ماتریالیسم و ایدالیسم مردم شناسی امریكا منعكس ساخت. مقابله ای كه او می خواست مطرح سازد چیزی بین ماتریالسیم تاریخی (ماركس) و ساختارگرایی (لووی اشتراوس) بود. رویكرد وی به جانب نمادین و تفسیر ساختاری فرهنگ بود. از دید وی، از جنبه سیستم معانی، "این فرهنگ است كه وحدت را شكل می دهد". با تمام این تفاسیر، در همه آثار سهلینز، فرهنگ گرایی عمیقاً نگاهی تاریخی دارد و تاریخ ازدید وی عمیقا، نگاهی فرهنگ گرایانه دارد. تاریخ از دید وی تدارك نظام نمادین است؛ آنچه به دگرگونی درمی آید جلوه فرهنگ ایدئولوژیك است كه از طریق مردمان رخدادها را تفسیر می كند. اسطوره ها، هم تفسیر می كنند و هم دگرگونی را هدایت می كنند.
انتشار كتاب تفسیر فرهنگ ها از جانب كلیفرد گرتز در سال 1973 تركیبی از مجموعه مقالاتی بود كه وی در سال های 1960 نوشته بود كه با گسترش همان ها جایگاه خود را به عنوان یك مردم شناسی نماد گرا ارتقا داد. گرتز با استفاده از جایگاه معتبر خود در "نهاد تحقیق پیشرفته" (Institute for Advanced Study)، روش تفسیری و رویكرد نسبیت گرایی، پارتیكولاریستیك خود را نسبت به فرهنگ ها پیچیده تر كرد و آنرا به مثابه "شبكه معانی" (Webs of significace) ارائه داد. او با مطالعات بیشتر خود در بالی، كتاب نگارا: تئاتر دولتی در قرن نوزدهم بالی (1980) را نوشت. در این داستان، پادشاه در بالاترین جایگاه هیراركی اجتماعی قرار می گیرد، كه قدرت مقدس به وی تفویض شده و دانشمندان در جایگاه پائین تر از لایه های سیستم قرار دارند؛ رسوم دولتی و مناسك درباری پارادایم های فرهنگی تمام جامعه را سامان می دهند. وی به خاطر رویكردهای ادبی، فلسفی و تاریخی و به علت نوشتارهای متعدد در نشریات، شناخته شده ترین مردم شناس امریكا در داخل و خارج این كشور بعد از مارگارت مید است.
با چرخش زمان به سال های 1970، تفاوت رو به رشد دیدگاه های ماتریالسیم، ماركسیسم و اقتصاد سیاسی از یك سو، و ایدالسیم، نمادگرایی و تفسیرگرایی از سوی دیگر را می توان مشاهده كرد. با این حال، كوشش هایی صورت می گرفت تا این ایده ها را به یكدیگر نزدیك كند. شری اورتنر از ناكامی كوشش هایی كه زیر عنوان تئوری عملی (practice theory ) صورت می گرفت، سخن می گوید (1984). این تنها یک پارادایم نبود بلكه تصویری از تئوری جهت یافته دست اندر كاران بود که به ایده های انتونی گیدنز مبدل شدند. علاوه بر رشد چنین دیدگاه هایی، به طور نمونه، ساختار گرایی سهلینز و منابع انگلیسی مانند نوشته های گیدنز با رویكردهای خود تحت تاثیر نوشته پیر بوردیو و تئوری عمل كه در سال 1977 به انگلیسی ترجمه شده بود قرار گرفت.
مردم شناسی امریكا در پایان سده بیستم - تاریخ مردم شناسی به عنوان یك رشته در ایالات متحده تقریباً همزمان با سده بیستم رو به گسترش نهاد؛ آغاز رسمی آن با اعطای اولین دكترا در سال 1901 و تاسیس انجمن مردم شناسی امریكا (AAA) در سال 1902 می باشد. سال های 1990، سال های چالش برانگیز مردم شناسی در امریكا بود. در این دهه، جغرافیای اروپای شرقی تغییر کرد، حضور نیروی های نظامی امریكا در منطقه خلیج فارس و ركود اقتصادی، موجب پیروزی كلنیتون در انتخابات شد. از این زمان به بعد چشم انداز مردم شناسی روشن نبود، با این حال، اوضاع اكادمیكی هم پیشرفتی نشان نداد. دانشگاه ها زیر فرمانروایی مدیریت قرار گرفتند و حقوق اعضای علمی و مطالعه از راه دور نقش خود را بر پیشرفت اكادمیكی این رشته داشت. علیرغم بازنشستگی، پروفسورهای نسل بعد از جنگ، اوضاع اكادمیكی پیشرفت چندانی نداشت. اكادمی ها بر روی سیستم سه گردونه حركت می كردند.
با افزایش باستان شناسان، اكادمی باستان شناسی مردم شناختی رشد كرد. مردم شناسی بیولوژی از مردم شناسی عمومی فاصله گرفت كه آنهم به علت ارتقاء دانش ژنتیك و دیگر شاخه های وابسته این علم بود. مردم شناسی فرهنگی از دیگر زیر شاخه های وابسته فاصله گرفت و به علوم انسانی نزدیك تر شد. مردم شناسی زبان شناختی تا اندازه ای از این اوضاع و احوال صدمه دید زیرا هنوز معلوم نبود كه به مردم شناسی یا به زبان شناختی تعلق دارد. از این جهت، یكپارچگی مردم شناسی سنتی امریكا مورد پرسش قرار گرفت.
با این كه بخش های زیادی در درون مردم شناسی فرهنگی باقی ماند، اما فهرست نام های متعدد بخش ها نشانه پراكندگی در تمایل زیر شاخه های متفاوت مردم شناسی داشت. قوم شناسی و مردم شناسی فرهنگی هركدام انجمن های خود را دارند، جامعه قوم شناسی امریكا، كه تاریخ آن به نیمه قرن نوزدهم باز می گردد و "جامعه مردم شناسی" از درون اتحادیه جدید متولد شد. بخش های دیگرعبارتند از: مرد شناسی آفریقا گرایی؛ مردم شناسی و تعلیم و تربیت؛ مردم شناسی و محیط زیست؛ مردم شناسی و آگاهی؛ مردم شناسی اروپا؛ مردم شناسی امریكای شمالی؛ مردم شناسی دین؛ مردم شناسی كار؛ مردم شناسی فرهنگ و كشاورزی؛ مردم شناسی فمینیست؛ مردم شناسی انسان گرایانه؛ مردم شناسی امریكای لاتین؛ مردم شناسی پزشكی؛ مردم شناسی خاور میانه؛ مردم شناسی موزه ای؛ مردم شناسی مواد غذایی؛ مردم شناسی سیاسی و حقوقی؛ مردم شناسی اجرایی؛ مردم شناسی روان شناسی؛ مرد شناسی شهری، ملی، و برون ملی \ جهانی؛ و مردم شناسی عینی. با این حال، بخشی هم با عنوان مردم شناسان سیاه پوست، لاتین، مردم شناسان برای لاتینو؛ لزبین، گی، بایسكچوال و دهه ها نمونه دیگر. در كنار این همه، جامعه انسان شناسی اندامی امریكا (American Association of Physical Anthrorpologists) هست كه بدنه آن از جامعه مردم شناسی آمریكا جداست.
اریك ولف در مقاله ای در سال 1980 در نیویورك تایمز نوشت كه تجزیه شدن مردم شناسی شكل بندی تئوریكی این رشته را تهدید می كند در حالی كه ویراستار این نشریه نوشت "آنان مردم شناسی را به بخش ها و زیر بخش ها تقسیم می كنند و آنرا هم مردم شناسی می نامند". از دید بسیاری به نظر می رسید كه مردم شناسی با نیروی یك سانترفیوژ در حال تكه پاره شدن است.
اگر بخواهیم به مسیر خطایی كه مردم شناسی امریكا طی كرده است بپردازیم، می بایست به موارد فراوانی اشاره كنیم كه در اینجا از چند نمونه آن یاد می كنیم. در دوران نقدهای پست مدرن گرایی، مناظره بین اقتصاد سیاسی در مقابل تفیسرگرایی (interpretivism) و ماتریالیسم در برابر منتالیسم بود. هركدام راه متضاد خود را می پیمودند. خطای دیگر بخش اپیستمولاژیكال درون رشته مردم شناسی بود كه بین پازیتیویسم و استراكتورالسیم شكل گرفت. آنچه در تفاوت این ایده ها است، از یك سو، باور بر این است كه آنها خارج از اراده ما ساخته شده اند و این واقعیتی عینی است كه می توان آنرا با استفاده از درگیری های علمی به چنگ آورد. ازسوی دیگر، ایده ای كه تمام زندگی اجتماعی و فرهنگی درون محتوای تاریخی و كدهای فرهنگی آن ساخته شده اند، زندگی مردم را می سازد و این شامل دانشمندان و آنچه كه احساس جهان را می سازد، می باشد. طرح چنین نكاتی موجب انشعاب در دپارتمان مردم شناسی دانشگاه استانفورد شد و به پیدایش "علم مردم شناسی" (anthropological science) و شاخته دیگر آن موجب تردید به رشته مردم شناسی به مثابه علم گردید. مشكل دیگر در مباحث مردم شناسی امریكا كه به راه خطا رفت، امورعام مردم شناسی بود و آن رابطه مردم شناسان با مردمان بومی است كه بر روی آنها مطالعه می كنند. این اصل به تضادها در اجرای عملی مردم شناسان بیرون از آکادمی بر می گشت.
علیرغم خطاهایی كه این رشته پیمود، پیشرفت هایی نیز در مردم شناسی آمریكایی بر سر دو راهه کنونی صورت گرفته است. ابتدا، قطب بندی بین اقتصاد سیاسی و تفیسرگرایی و پست مدرنیسم است كه در سال های 1970 تا 1980 به وقوع پیوست. یكی از كوشش های مؤثر در برنامه منتالیست ها كه ازسمبولیك به تفسیرگری پست مدرن روی آوردند این بود كه كم و بیش فرهنگ را با جلوه های نماینده آن همسان می دیدند. از این دید، فرهنگ دیگر تنها این تعریف را ندارد كه مردم آنرا انجام می دهند، بلكه آن چیزی است كه می اندیشند؛ و البته تعریف فرهنگ دیگر این نیست كه شرائط عینی موجود آنرا می سازد، بلكه ایماژهایی است كه آنرا می سازد.
مردم شناسی در ایالت متحده امریكا به مثابه یك سنت ملی، خلاصه مباحث – از چهار شاخه مردم شناسی امریكا، كه البته هركدام در ارتباط با یكدیگرند و از یكدیگر بهره گرفته، هركدام نیز مبانی دیدگاهی خود را تبیین كرده اند. روابط داخلی بین این چهار شاخه از یكسو از رابطه آن با عرصه های اكادمیكی بین المللی نیز حكایت می كند كه تعدادی از دانشمندان آن متولد بیرون از امریكا هستند. با این حال، از چه زاویه می توانیم مردم شناسی امریكا را یك مردم شناسی سنتی امریكایی بنامیم؟
همانگونه که در مطالعات بالا یاد شد، فرانس بواس عناصری از درك فرهنگ را از بیرون از امریكا به این سرزمین آورد و آنرا با محتوای امریكایی آن در آمیخت. او در مقابل ایده های دترمینیسم بیولوژیكی ایستاد و به آن یك معنی پلولاریست داد و از طریق آن پایگاهی برای مطالعات مردم شناسی بومی بنا نهاد. از این جهت، فرهنگ مركز اتحاد سازنده رویكردی این چهار شاخه گردید. پارادایم بواسی، بر دیدگاه دانشجویان خود برای نسل ها تاثیر گذار بود كه تا میانه قرن بیستم تسلط آنها بر مردم شناسی امریكا نمایان است. بسیاری از شخصیت های دنباله رو بواس در آمریكا از متولدین اروپا بودند که به امریكا سفر كرده بودند؛ با این حال، آنها در توجیه دیدگاه خود جانب سنت امریكایی این دیسیپلین را گرفتند كه بیشتر به مطالعات مردم شناسی بومیان امریكا می پرداخت.
این دوره آغازین را می توان دوره ای نام نهاد كه مردم شناسی امریكا زیر نفوذ ایده های اروپایی بوده اما در عین حال مسیر خود را طی كرده است. مفاهیم كلی از تئوری مردم شناسی آلمان، فرانسه و بریتانیا اتخاذ شد كه آنرا با اوضاع اجتماعی و سیاسی تطابق دادند. ایده های مالینوفسكی و رادكلیف براون به فونكسیونالیسم امریكایی ترجمه شد و با نسبیت گرایی فرهنگی بواس درآمیخته شد، كه نه تنها نوآوری های آكادمیكی از آن ظهور كرد بلكه معانی دیگری از فرهنگ و مكتب شخصیت در اجتماع و هم چنین برنامه های سیاسی برای زندگی امریكا تهیه شد.
مردم شناسی امریكا بعد از جهگ جهانی دوم به دو شاخه ماتریالیسم ها و منتالیسم ها تقسیم شد؛ هركدام تا سال 1960 دستخوش دگرگونی های خود شدند. در این زمان می توان از نفوذ ایده های دانشمندانی مانند كارل ویتفوگل و كارل پولانی و اریك ولف و ویكتور ترنر سخن گفت. به طور نمونه این دو جریان به خیزش های سال 1960 عكس العمل نشان دادند كه تاثیر آن بر اكادمی مردم شناسی نیز نمایان بود و البته هركدام تاثیری متفاوت در بازسازی مشی این دیسیپلین برجای نهادند.
برای مردم شناسان امریكایی كه بعد از گسترش جنگ جهانی به رشد تئوریكی رسیده بودند، مطالعه كتاب كارل ماركس، ماكس وبر و امیل دوركیم از ضروریات بود. هر نوشته ای هم كه از مردم شناسی اجتماعی بریتانیا منتشر می شد در دسترس مردم شناسان امریكایی بود. ترجمه های مارسل موس و كلود لووی اشتراوس نیز مطالعه می شد. نوشته های فرانسوی و بریتانیایی از جمله مراجع مطالعاتی مردم شناسان امریكایی های چپ بود كه در پی آن نوشته های پیر بوردیو و مایكل فوكو به كلی بعضی اوقات به منابع درسی افزوده می شدند. مردم شناسی امریكا همیشه ارزیابی برتری برای دانشمندان اروپایی این رشته داشت.
در سال 1970 اتفاقی كه افتاد این بود كه مردم شناسی بریتانیا تفوق خود را از جنبه مردم شناسی در میان انگلوساكسون از دست داد. رشد سریع اطلاع رسانی از طریق ابزار الكترونیك نقش پر اهمیتی در هژمونی سنت مردم شناسی امریكا ایفا نمود كه البته موقعیت اكادمی این رشته را نیز در سطح بین الملل افزون ساخت.
رو در رویی نقد و بررسی دیدگاه های استادان مردم شناسی از سوی دانشجویان كه برخلاف روش سنتی گذشته صورت گرفت موجب دگرگونی و رشد پژوهش های اكادمیكی در ایالات متحده گردید. تعدد مركزها، محدود ساختن هیراركی و تنوع دسترسی به جایگاه های اكادمیكی موجب شد تا نسل گذشته قربانی اظهار نظرهای تجدید نظر طلبان شوند. چنین اوضاعی نشان می داد كه هیچ پارادایمی نمی تواند بدون چالش عمر چندان طولانی داشته باشد. باید به این نكته هم واقف باشیم كه مردم شناسی در آینده رو به سوی بین المللی شدن دارد، با این حال، هنوز مردم شناسی امریكا، دست كم برای مدت زمانی، می تواند به همان سنت و دیسیپلین خود ادامه پیدا کند.
کتابشناسی:
Silverman, Sydel 2005 / Anthropology in the United States of America, in One Discipline, Four Ways: British, German, French, and American Anthropology. Chicago: University of Chicago Press..

 

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

پاتی یالا شلوار(PatialaSalwar)
صد و بیست و چهارمین نشست یکشنبه های انسان شناسی و ...

Related Posts