ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

پرونده اینترنتی سبک ­زندگی


مقدمه

مطالب فارسی
1- اهمیت پرداختن به بحث "سبک زندگی"
2-سينما و سبک زندگي
3-سبک های زندگی در بین دختران نوجوان
4-سبک زندگي جوانان کافي شاپ
5-سبک زندگي زمينه ساز و زندگي غربي
6-سرمايه اجتماعي و سبك زندگي
7-رابطه سبک زندگی اسلامی با شادکامی در رضایت از زندگی دانشجویان شهر اصفهان
8-تأثیر فنآوری‏های ارتباطی و اطلاعاتی بر سبک زندگی
 9-مفهوم «سبک زندگی» و گستره آن در علوم اجتماعی
10-بررسی مولفههای تقابل «سبک زندگی غربی» با «سنت معاش اسلامی»
11-سکونت، هویت و سبک زندگی
12-مدرنیته و سبکهای جدید زندگی
13-سبک زندگی، هویت و ارزش
14-زندگی بی زندگی
15-تجانس در سبک زندگی در پژوهش انسان شناسی
16-زنان، مصرف و سبک زندگي
17-مقايسه كاركرد شبكههاي اجتماعي در سبك زندگي در دو تمدن اسلامي ـ ايراني و غربي
18-سبک زندگی دلخواهتان را بسازید
19-مطالعه كيفي تغييرات در سبك زندگي و صورت بندي هويت ي زنان در كردستان ايران (مطالعه موردي: شهر مريوان)
20-بررسي سبك زندگي در زنان باردار گناباد
21-مکاتب جامعهشناختی مرتبط با سبک زندگی
22-ارتباط فرهنگ با روش زندگی
23-نظریه ی شخصیت آلفرد آدلر (روانشناسی فردنگر)
24-نظریه تا عمل سبک زندگی؛ از دین تا دکوراسیون
25-شیوه زندگی تکیه کلام نظریه شخصیت آدلر و ارائه دهنده اندیشه و افکار آدلر است
26-سبک زندگی
27-مقايسة سبك زندگي، سبک فرزندپروري، ترتيب تولد و عزت نفس در افراد  وابسته به مواد و افراد عادي در شهر تهران
28-جاي خالي نظريه هاي فرهنگي و سبك زندگي
29-سبك زندگي پيشينه، واژه و مفهومشناسي
30- سبک زندگی
31-بشر امروزی به واسطه ی پیشرفت روزافزون رسانه های ارتباطی و به واسطه آنچه در این رسانه ها تبلیغ می شود دیدگاهی تک ساحتی و ماتریالیسی به حوزه زندگی خود دارد.
32-طرح سبک زندگی در جامعه شناسی
33-سبک های زندگی جهان وطنانه در میان جوانان ایرانی و دلالت های سیاسی آنها
34-نقدی بر سبک زندگی ایرانیهای اینروزها
35-سبک زندگی مدرن و افزایش آمار طلاق
36-توجه قرآن به سبک زندگی
37-دیدگاه نظریهپردازان غربی
38-سبک زندگی چند سال دارد؟ تاريخچه تولد مفهوم سبک زندگی در علوم اجتماعی
39-تاملی نظری در معنا و مفهوم شیوه زندگی
40-سبك زندگی از ديدگاه پير بورديو
41-زیبایی شناختی کردن زندگی روزمرّه
42-سبک زندگی و هویت شهروندی
43-سبک زندگی دینی؛ نوشداروی درد مصرفگرایی
44- وسوسههای مصرفگرایی در دنیا
45-سبک زندگی خانواده ایرانی و چالشهایش
46-جایگاه رسانهدر زندگی روزمره
47- زندگی قهرمانی و زندگی روزمرّه
48-مطالعه تجربه مرگ در زندگی روزمره
49-درآمدی بر تاریخچهی سبک زندگی
50- ساختار اجتماعی؛ عاملی موثر در سبک زندگی سلامت محور









مطالب انگلیسی
1-Balancing Life-Style and Genomics Research for Disease Prevention
2-Role of Life-style and Dietary Habits in Risk of Cancer among Seventh-Day Adventists
3-The Meaning of Life-Style: Sociological and Marketing Perspective
4-LIFESTYLE-EXPOSURE THEORY: Structural Equation Modeling Assessment of Key Causal Factors in Computer Crime Victimization
5-Lifestyles, Routine, Activities, and Residential Burglary Victimization
6-The lifestyle approach as basis for interventions and campaigns to promote climate-conscious consumption, sustainable mobility and energy conservation
7-The Presentation of Self in Everyday Life
8-Identity and Reality
9-Comparative Study of Everyday Life: Current Theoretical Paradigms, Methodological Orientations and Teaching Practices
10-Health practice in Islam —the cultural dependence of the lifestyle formation—
11-Theoretical Perspective
12-COGNITIVE THEORY OF EVERYDAY LIFE
13-Erving Goffman: The Presentation of Self in Everyday Life
14-The need for critical theory in everyday life: Why the tea parties have popular support
15-Anthony Giddens: Lifestyle
16-Bourdieu and ‘Habitus’
17-GENDER AND DOMESTIC LIFE: CHANGING PRACTICES IN FAMILIES AND HOUSEHOLDS
18-Gender as a Determinant of Individual Lifestyle for Sustainable Development in Africa
19- Everyday Urban Life in the Global Landscape: Gender, Choices and Lifestyle in Public Space
20-WOMEN AND DOMESTIC LIFE
21- Lifestyle
22- Lifestyle Consumption





مقدمه

مطالعه و پژوهش در موضوع سبک زندگی بیشتر به عنوان یک حوزه مطالعاتی «بین رشته ای» تلقی می شود. ورود دانش پزشکی و دین شناسی به این حوزه نیز شاهدی بر مدعای فوق است. سبک زندگی به عنوان دانشی نوپدید و فراگیر، ظرفیت مسأله سازی در حوزه های مختلف عمل و زندگی از یک طرف و علم و نظر از طرف دیگر را داشته و دارد.
خاستگاه بحث «سبک زندگی» با این عنوان خاص، به عالم غرب بر می گردد؛ که از عمر آن حدود صد و اندی سال می گذرد. این مفهوم در آغاز با مباحث طبقه و منزلت اجتماعی پیوند خورده بود. در اوائل قرن بیستم، از یک سو «سبک زندگی» فرصت تبیین هایی غیر مارکسیستی را فراهم کرد و از سوی دیگر بسیاری از جامعه شناسان، این اصطلاح را گویاتر از شاخصه های رایج در مطالعه طبقه بندی اجتماعی دانستند. در غرب کار هایی در این موضوع صورت پذیرفته که به عنوان نمونه می توان به دیدگاه های آدلر، وبلن، زیمل، وبر و بوردیو و اخیراً بودریار اشاره کرد؛ که برخی از آن ها به طور صریح و برخی دیگر تلویحاً این موضوع را مورد مطالعه و ملاحظه قرار داده اند. طرح علمی این موضوع برای نخستین بار در روانشناسی، از سوی آلفرد آدلر بود و سپس پیروان او آن را گسترش دادند. «سبک زندگی» از دهه 1990میلادی مورد اقبال بیشتری قرار گرفت و آثار و مقالات مختلفی با رویکرد های متمایز در این زمینه به رشته تحریر درآمده است. برخی آثار مکتوب فارسی نیز در این زمینه منتشر شده است.














مطالب فارسی

1- اهمیت پرداختن به بحث "سبک زندگی"
زندگی روزمرّه و عادی مردم در نیم قرن گذشته بسیار مورد توجه جدی جامعهشناسان و اندیشمندان حوزهی فرهنگ قرار گرفته است. قبلاً به نظر میآمد که رفتارهای عادتی و معمول مردم اهمیت چندانی ندارد و معمولاً به دنبال بزنگاهها و نقاط عطف زندگی نخبگان و برجستگیهای فرهنگی اقوام بودند، اما در دهههای اخیر به این مسأله توجه ویژهای شد که جریان زندگی عمومی مردم بسیاری از رفتارها و اتفاقات را در فضای سیاسی و اقتصادی جوامع رقم میزند.زندگی عمومی مردم خصوصاً از وقتی مورد توجه قرار گرفت که به لحاظ سیاسی مسألهی «قدرت مردم»، «رأی مردم» و «نگرش دموکراتیک» و به لحاظ اقتصادی «مصرف» به عنوان رکن تصمیمسازی سرمایهداری اهمیت یافت؛ آنقدر بازار اشباع شده بود که مردم دیگر کالا نمیخریدند. پس باید کاری میکردند تا در زندگی مردم اتفاقاتی میافتاد که باعث میشد مردم بیشتر مصرف کنند.
نکتهی بعدی این بود که اندیشمندان متوجه شدند خیلی اوقات اندیشه و انتخاب افراد تابع نوع رفتارهای روزمرهی آنها است. قبلاً چنین باوری وجود نداشت و خیلی روی معانی، مقاصد و رفتارهای خاص سیاسی، اقتصادی و حقوقی تکیه میکردند، اما بعد متوجه شدند که اتفاقاً طرز خوردن و خوابیدن و راهرفتن انسانها بر اندیشههای آنها اثر بسیاری میگذارد. به نوعی میتوان گفت اگرچه این رفتارها میتواند برآمده از اندیشه باشد، اما میتواند اندیشه را هم بسازد. البته در نگرش اسلامی این امری شناختهشده بود؛ همانطور که قرآن کریم بیان میکند: «وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذینَ یَمْشُونَ عَلَی الأرضِ هَوْناً». قرآن میگوید کسی که نه قدّش اندازهی این کوهها است و نه میتواند زمین را بشکافد، پس به عنوان بندهی خدا بر روی زمین متواضعانه راهمیرود. یعنی اندیشه بر رفتار اثر میگذارد. البته از آن طرف هم اگر این آیه را در سیاق امر بخوانیم، وقتی رفتار متواضعانه انجام میدهیم، بهتدریج «حقیقت تواضع و بندگی» بیشتر در مؤمن رسوخ میکند. یعنی هم تأثیر است و هم تأثّر. به عبارتی شما تفکری دارید، از تفکر شما رفتارتان و از رفتار شما تفکرتان دائماً تولید و بازتولید میشود. دنیای غرب روی این کار کرد و متوجه شد که برای تأثیرگذاری میتواند از همین نوعِ سادهی رفتار روزمره استفاده کند تا عقاید و افکار و ایدئولوژی و نهایتاً طریقهی زندگی و عمل مردم را تحت کنترل خود درآورد.
سایت راسخون
https://rasekhoon.net/article/show/737471/%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C/
_____________________________________________________________________________________
2-سينما و سبک زندگي
سبک هاي زندگي، مجموعه اي از طرز تلقي ها، ارزش ها، شيوه هاي رفتار، حالت ها و سليقه ها در هر چيزي را دربرمي گيرد. در بيشتر مواقع، مجموعه ي عناصر سبک زندگي در يک جا جمع و افراد در يک سبک زندگي مشترک مي شوند. به نوعي گروه هاي اجتماعي، اغلب، مالکِ يک نوع سبک زندگي خود، به گروهي از انسان ها پيوند مي خورد و از دسته اي ديگر فاصله مي گيرد. ممکن است برخي افراد اين گونه تصور کنند که سبک زندگي به صورت ناآگاهانه انتخاب مي شود؛ ولي اين تلقي اشتباه است؛ زيرا انسان در تعامل با خود، ديگران، طبيعت و حتي خدا، براساس نگرش خود به امري گرايش پيدا کرده، آن را انجام مي دهد و يا به امري ديگر گرايش نمي يابد و آن را انجام نمي دهد. به همين دليل، انتخاب سبک زندگي، ارتباط مستقيمي با بينش هاي انسان دارد و بر همين اساس نمي توان آن را امري اتفاقي دانست.
گروهي از آثار سينمايي و تلويزيوني، خواسته يا ناخواسته سبک زندگي خاصي را نشان مي دهند. گرايش يا گريز مخاطب به اين سبک علاوه بر سطح تکنيک و ميزان انتقال مفاهيم به نگرش هاي مخاطب نيز ارتباط دارد؛ يعني در پروسه اي پيچيده، مخاطب با شخصيت اصلي داستان، هم ذات پنداري کرده، سعي مي کند رفتار خود را با شخصيت داستاني محک بزند. اگر مخاطب قانع شود که شيوه ي داستاني براي زندگي از داشته ي او برتر است، بنابر وجود گرايش انسان به موقعيت والاتر، مي کوشد اين سبک را در زندگي خود اجرا کند و حاصل آن دگرگوني سبک پيشين و پديد آمدن سبکي مشابهِ نمونه ي داستاني است. نمونه هاي تأثيرپذيري را در زمينه ي سبک زندگي مي توان در تغيير نگرش مخاطبان پس از تماشاي فيلمي مؤثر مشاهده کرد و اينکه چگونه افراد پس از حضور در اين پروسه، تصميمات جديدي براي زندگي مي گيرند، ممکن است سير تأثير تا تصميم گيري، آني يا با مدت زمان طولاني رخ بدهد که براي اشخاص گوناگون متفاوت خواهد بود.
سایت راسخون
https://rasekhoon.net/article/show/1031025/%D8%B3%D9%8A%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A/
______________________________________________________________________________________
3-سبک های زندگی در بین دختران نوجوان
گسترش شبکه های ارتباطی در جهان موجب شده است تا رسانه ها نقش عمده ای را در اشاعه فرهنگ مدرن در جامعه ایفا کنند. علی رغم کنترل و مراقبت سیاست گذاران و متولیان فرهنگی جامعه و تلاش فزاینده نهادهای جامعه پذیرکننده ای چون مدارس، مساجد، دانشگاه ها، مطبوعات، رادیو و تلویزیون و خانواده ها در جهت پرورش دختران و پسران ایرانی بر اساس معیارها، ارزش ها و هنجارهای سنتی و اسلامی، برخی از جوانان ایرانی تعریف دیگری از هویت، به هنجار بودن و زندگی مطلوب دارند و بر اساس این تعاریف به سبک های زندگی خاصی تمایل دارند که گاه با هنجارها و ارزش های رسمی و مورد انتظار جامعه فاصله دارد. این گروه از جوانان وجوه تمایز خود را در سبک، کنش، ذائقه و سبک زندگی متفاوت خود متجلی می سازند. در بین این جوانان نوعی همسانی در الگوهای رفتاری دیده می شود که در گرایش آنان به مصرف کالاهای مشابه، انتخاب سبک زندگی مشابه و مصرف یکسان فراغت نمودار است، هرچند که تفاوت ها و تمایزهای ساختاری چون طبقه، جنسیت و مکان زندگی تأثیر خود را همچنان بر گرایش ها و رفتارهای آنها بر جای می گذارند. منتقدان فمنیست بر این باورند که الگوی مردانه تبیین فرهنگ جوانان برای جنس مؤنث مناسب نیست؛ چون جامعه پذیری دختران به دلیل نقش تابعی که دارند اساساً متفاوت است و از همین رو تجربه آنها از جهان و دوران جوانی نیز با جنس مذکر فرق دارد، در نتیجه آنان از وسایل و شیوه های متفاوتی برای حل مسائل ساختی خود بهره می گیرند با تأکیدی که امروزه بر عاملیت افراد در شکل دادن به هویت و سبک زندگی شان می شود، گروه های سنی و جنسیت های مختلف عامل و منشأ خرده فرهنگ ها و سبک های زندگی خاصی هستند که محققین اجتماعی باید در بررسی های خود به نقش مؤثر آنها در گروه بندی ها و تمایزهای اجتماعی توجه نمایند و در این میان توجه به دختران جوان و نوجوان که تاکنون در مطالعات فرهنگی مهجور مانده اند از اهمیت بیشتری برخوردار است. به همین منظور از یک تحقیق پیمایشی (survey) بهره گرفته و به مطالعه عناصر و اقلامی از تجلیات آشکار و عینی خرده فرهنگی و سبک های زندگی در دختران نوجوان چون: مد و سبک پوشش، موسیقی، آرایش، کاربرد زبان و واژه های خاص، مصرف وسایل تزئینی بدن و فعالیت های فراغتی و عوامل زمینه ای مؤثر بر آن پرداختیم و با شناسایی سوگیری های غالب در این گونه رفتارها نزد دختران نوجوان و ارزیابی تأثیر عواملی چون مصرف رسانه های جدید، سرمایه های فرهنگی خانواده و مصرف خانگی فراغت بر این رفتارها را مورد بررسی قرار دادیم. نتایج این تحقیق ضمن نشان دادن سطح فراگیری رفتارهای خرده فرهنگی، تنوع و اولویت های انتخاب های مصرفی نوجوانان دختر را نسبت به مؤلفه های خرده فرهنگی نشان داده و قابلیت مفهوم خرده فرهنگ را برای این مصارف نشان می دهد.
سایت راسخون

https://rasekhoon.net/article/show/903210/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86/

______________________________________________________________________________________
4-سبک زندگي جوانان کافي شاپ

اين مقاله به بررسي سبک زندگي جوانان کافي شاپ منطقه 3 تهران مي پردازد و تلاش مي کند ويژگي هاي سبک زندگي اين گروه از جوانان را مشخص کند. مشخص ساختن اهميت عناصر مختلف زندگي، هنجارهاي مصرف و نيز شيوه هاي گذران اوقات فراغت از ديگر هدف هاي اين مقاله است. نتايج اين مطالعه نشان مي دهد که در اين فضاي اجتماعي ويژگي هاي سبک زندگي پسامدرن از قبيل مد و سليقه التقاطي، تعامل امر محلي و جهاني، اهميت سرگرمي و مصرف و نقش حياتي لذت ديده مي شود. بررسي فرهنگ اين بخش از جوانان ايراني نشان مي دهد تا چه ميزان سياست گذاري فرهنگي امري حساس، دشوار و پيچيده است و اثرگذاري فرهنگي بر نسل جوان صرفا از طريق پرداختن صوري و سطحي به ارزش ها در سطح نهادهاي رسمي ممکن نيست.

پایگاه اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی
http://fa.journals.sid.ir/ViewPaper.aspx?ID=84812

_____________________________________________________________________________________
5-سبک زندگي زمينه ساز و زندگي غربي

اين نوشتار، سبک زندگي زمينه ساز و نيز زندگي غربي بررسي مي شود. اهداف پژوهش با در نظر گرفتن سبک هاي گوناگون زندگي، در ده متغير موثر و مربوط، مطرح شده و بررسي مي گردد. روش تحقيق، کيفي و ابزار گردآوري اطلاعات، کتابخانه اي و به روش فيش برداري است. تجزيه و تحليل اطلاعات نيز با استفاده از استدلال هاي قياسي و استقرايي، عقل و منطق صورت مي گيرد. بر اساس يافته هاي پژوهش، زمينه سازي، همه امور کلي و جزئي زندگي انسان را دربر مي گيرد. در اين نوشتار، ده حوزه موثر بر سبک زندگي بررسي مي شود. بدين منظور، پس از مشخص شدن پيش فرض ها، پيش زمينه ها، مجموعه عناصر و انديشه هاي حاکم بر يک جامعه زمينه ساز در اين ده حوزه، تاثيري که هر يک از آن ها بر اثر تلاش و تکاپوي منتظران واقعي براي رسيدن از جامعه نيمه مطلوب، نيمه ايده آل و نيمه آرماني کنوني به جامعه مطلوب، ايده آل و آرماني امام عصر (عج) بر سبک و سياق زندگي و تغييري که در زندگي مي گذارند، تعيين مي شود. آن گاه به وضعيت سبک زندگي غربي و تفاوت آن با سبک زندگي زمينه ساز اشاره شده و پس از شناخت دو وضعيت موجود و مطلوب، راه هاي تقويت قوت ها و اصلاح ضعف ها ارائه مي گردد.

پایگاه اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی
http://fa.journals.sid.ir/ViewPaper.aspx?ID=234869

______________________________________________________________________________________
6-سرمايه اجتماعي و سبك زندگي

هدف تحقيق حاضر بررسي و شناسايي رابطه بين سرمايه اجتماعي و سبك زندگي است. چارچوب نظري تحقيق حاضر مبتني بر ديدگاه هاي ماکس وبر و پيربورديو مي باشد. در بخش روش تحقيق، با توجه به چند بعدي و پيچيده بودن موضوع تحقيق حاضر از روش هاي کمي يعني پيمايش و از فنون آماري پيشرفته اي چون تحليل عامل براي شناسايي ابعاد اين مفهوم و نيز از معادلات رگرسيوني و ديگر فنون آماري براي بيان روابط بين شاخص ها و مولفه هاي مربوط به اين مفهوم استفاده شده است. اين مطالعه از دو قسمت تشكيل شده است: قسمت اول، مطالعات اسنادي و قسمت دوم پيمايشي بوده كه در بين 400 نفر از شهروندان بالاي 18 سال ساكن در دو منطقه 1 و 20 تهران صورت گرفته است. يافته هاي تحقيق نشان مي دهد که ميزان سرمايه اجتماعي در جامعه مورد مطالعه در مجموع با 1/74درصد در سطح متوسطبوده است. نوع سبك زندگي پاسخ گويان سنتي بوده است كه اين ميزان 8/51درصد از پاسخ گويان را در بر مي گيرد. هم چنين 2/48 درصد از پاسخ گويان داراي سبك زندگي مدرن هستند كه بيانگر افزايش تقريبا چشم گير سبك زندگي مدرن در سال هاي اخير بوده است. در مجموع بين دو متغير سرمايه اجتماعي و نوع سبك زندگي رابطه معنا داري وجود داشته است. بنابراين، مي توان نتيجه گرفت ميزان سرمايه اجتماعي با نوع سبك زندگي در ارتباط است به اين معنا كه سرمايه اجتماعي درون گروهي يا خاص، سبك زندگي سنتي را در پي خواهد داشت و سرمايه اجتماعي برون گروهي يا عام سبك زندگي مدرن را ايجاد خواهد نمود.

پایگاه اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی

http://fa.journals.sid.ir/ViewPaper.aspx?ID=126883

____________________________________________________________________________________
7-رابطه سبک زندگی اسلامی با شادکامی در رضایت از زندگی دانشجویان شهر اصفهان

این پژوهش با هدف بررسی رابطه سبک زندگی اسلامی با شادی در رضایت از زندگی دانشجویان شهر اصفهان انجام شد. جامعه آماری از میان دانشجویان سال تحصیلی 89ـ90 شهر اصفهان 300 دانشجو به صورت نمونه گیری تصادفی از 3 دانشگاه (اصفهان، صنعتی مالک اشتر، صنعتی اصفهان) انتخاب و پرسش نامه های 29 سؤالی شادی (آکسفورد)، 5 سؤالی رضایت از زندگی SWLS ) و سبک زندگی اسلامی کاویانی بر روی آنان اجرا شد. این پژوهش با روش آمار توصیفی و رگرسیون چندگانه مورد تحلیل قرار گرفت. نتایج پژوهش نشان میدهد که سبک زندگی اسلامی و شادکامی، با رضایت از زندگی دانشجویان در سطح (001/0p<  و شادکامی با 6 خرده مقیاس سبک زندگی اسلامی( ILST در سطح (001/0 p< و خرده مقیاس سلامت با رضایت از زندگی در سطح (001/0 p< همبستگی مثبت و معناداری دارند.

سایت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

http://ensani.ir/fa/content/306364/default.aspx

___________________________________________________________________________
8-تأثیر فنآوری‏های ارتباطی و اطلاعاتی بر سبک زندگی

این تحقیق به ارزیابی چگونگی ورود فرآیند مدرنیزاسیون به‏ویژه فنآوری‏های ارتباطی و اطلاعاتی به طایفه‏ی دهدار پرداخته است.  به این معنا که طایفه‏ی دهدار تا چه اندازه در معرض اشاعه‏ی فنآوری‏های ارتباطی متعلق به دوران مدرن قرار گرفته است.  سپس نحوه‏ی تاثیر فنآوری‏های ارتباطی و اطلاعاتی بر سبک زندگی افراد طایفه‏ی دهدار را ارزیابی می‏کند.  طایفه‏ی دهدار به‏ویژه از زمان اجرای اصلاحات ارضی با شدت بیشتری در معرض اشاعه‏ی فنآوری‏های ارتباطی قرار می‏گیرد.  تعداد جمعیت مورد مطالعه 404 نفر بوده که تعدادی از آنها در روستای دهداری و تعدادی از آنها در شهر شیراز سکونت دارند.  نتایج تحقیق نشان می‏دهد که افراد طایفه دهدار، حتی در معرض فنآوری‏های ارتباطی و اطلاعاتی مانند تلفن همراه، ماهواره و اینترنت نیز قرار گرفته‏اند و همین امر بر تغییر سبک زندگی آنها از سنتی به مدرن تأثیر گذاشته است.

سایت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

http://ensani.ir/fa/content/131149/default.aspx

_____________________________________________________________________________________
 9-مفهوم «سبک زندگی» و گستره آن در علوم اجتماعی

مفهوم سبک زندگی از جمله مفاهیم علوم اجتماعی است که اخیراً بسیار مورد توجه قرار گرفته است. اما کاربردهای متفاوت و بعضاً متعارض، آن را مفهومی مبهم و از دیدگاه پاره ای محققان غیر قابل استفاده ساخته است. در مقاله حاضر، در ابتدا به ارایه تبیینی واژه شناسنامه از این مفهوم، پرداخته شده و سپس به بررسی ابعاد مفهومی آن در حوزه علوم اجتماعی پرداخته شده است. این مفهوم، با سایر مفاهیم در حوزه علوم اجتماعی، از جمله مفهوم «ذائقه» دارای ارتباط و پیوند وثیقی است. در این مقاله، کوشیده ایم، با بررسی و مقایسه نظرات جامعه شناسان کلاسیک و مدرن به تبیین ابعاد مفهومی و مؤلفه های «سبک زندگی» بپردازیم.

سایت پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

http://ensani.ir/fa/content/21054/default.aspx
______________________________________________________________________________________
10-بررسی مولفههای تقابل «سبک زندگی غربی» با «سنت معاش اسلامی»
یکی از مشکلات اساسی ما این بوده است که نتوانستهایم نظریه¬ی اجتماعی و فلسفهی انقلاب اسلامی را به صورت یک تئوری درآوریم و عرضه کنیم. اگر انقلاب اسلامی به دنبال تحقق همهی لایههای خود است باید مشخص باشد که در هر لایه چه اقتضائاتی دارد. باید مثلا اقتضائات لایهی فرهنگ دینی و حرکت به سوی آن مشخص گردد. هم چنین چگونگی ورود انقلاب اسلامی در حوزههای مختلف اعم از: تفریح و سفر و فراغت، تعلیم و تعلم و دانشگاه و… میبایست مشخص شود و به زبان اجتماعی درآید. مخصوصا در این دوره که دورهی حیات فرهنگی انقلاب است. باید فاصلهی ما آن چیزی که به عنوان سبک زندگی در غرب گفته میشود تبیین شود. به همین علت من این نمودار را ترسیم کردهام .
1-انتخاب (غفلت) در مقابل «اختیار» (ذکر)در قضیهی فطرت از اختیار صحبت میکنیم. هر مرحله از زندگی انسان با اختیار رقم میخورد. اختیار در ادبیات دینی متمایز کنندهی انسان و حیوان است. اختیار در جای جای زندگی انسان دینی وجود دارد که او را مکلف به بندگی خدا میکند. حال کاری که اولیای طاغوت میکنند این است که اختیار را از انسان سلب میکنند و او را به سوی انتخاب حرکت میدهند. انسانِ عادتزده اختیارش سلب میشود. انسانی که خودش را نسبت به هستی نامحدود به تغافل بزند از خودش نیز غافل میگردد. اما انسان دینی انسان مختار است. اگر انسان بتواند با توجه به حقیقت عالم تصمیم بگیرد این اختیار است. این که انسان هر یک از مظاهر روزمره و جزیی زندگیاش را انتخاب میکند این نشاندهندهی آن است که من ِفاعلی و سوبژه وجود دارد. انتخاب در بین گزینههای معلوم در زندگی بشر اختیار نیست بلکه صرفا انتخاب است. انسان دینی به واسطه هستی که خدا به او داده یا دارد شکر میکند یا کفر. راه سومی وجود ندارد. اندیشههای زوالی که در غرب وجود دارد نشان میدهد که انسانی وجود ندارد بلکه ماشین جایگزین انسان شده است. در اندیشهی دینی، ما معتقدیم که انسان عالم اکبر است و عالم بیرون عالم اصغر است.
2-میل (هوس) در مقابل «نیاز»: نیاز احتیاجات و ضروریات زندگی انسان بر اساس هدف است. میل یا هوس، مطالبات متراکم و متکاثر انساناند نه بر اساس هدف بلکه بر اساس جذابیت. انسان سبک خواه امیال خود را سرکوب نمیکند بلکه بر اساس محدودیتهای اجتماعی آنها را تامین میکند و به هوسهای خود، خودآگاه است. انسان سبک خواه چیزی را میخواهد که جذاب است. انسان دینی در این زمینه نیازهای خود را بر اساس هدف نهایی که برای خود در نظر گرفته است، برطرف میسازد. خواستن ایجادکنندهی نیاز نیست بلکه هدف ایجادکنندهی نیاز است. خواستن مولد هوس است.
3-مُد و تکنیک مداری در مقابل «اسوه وتأسی» بشر معاصر تکنیکمدار است. حد زیادی از نیازهای وجودیاش را به وسیلهی تکنیک برطرف میکند. به وسیلهی این تکنیک نیز آرامش پیدا میکند. در سنت معاش چیزی که زندگی انسان را راهبری میکند اسوه است. آن چیزی که شیوه و شکل پاسخ به نیاز را معین میکند اسوه است. اما در هوس انسان سبک خواه به مد اقتدا میکند.
4-مصرف متکثر (تودهای) در مقابل «قناعت متنوع» در معنای مصرف انسان غربی با مصارف مختلف از جمله: خانه ، موبایل، کیف و… به خود معنا میدهد. اما زهی خیال باطل که مصرف معنای زندگی دهد. سنت معاش معنایی که از زیست و بودن، بازگردانی میکند قناعت است. یعنی انسان قَنوع است و نیازهای خود را بر اساس کفاف و عفاف تامین میکند. حضرت امیرالمومنین با وجود ثروتی که در دست داشتند با اصل قناعت زندگی میکردند و سریعا ثروت خود را توزیع مینمودند و از انباشته شدن آن جلوگیری میکردند.
ما با تنوع مشکلی نداریم و اگر با تأسی از معصومان باشد مشکلی را پدید نمیآورد. اما در آن طرف ما میتوانیم هزاران کیف را انتخاب کنیم. اما همهی اینها در یک کاربرد و در رنگ و لعابهای مختلف است. ظاهرا تکثر است که همهی آن یک معنا را انتقال میدهد و در واقع مصرف تودهای است.
5-هویت جنسیتی (مردانه، زنانه و …)در مقابل «هویت خانوادهمدار» بالاخره به لایهی آخر یعنی لایهی هویت رسیدیم. یک محصول بسیار مهم انسانشناسی که مقدمهی بحث سبک زندگی است لایهی هویت انسان است فعالترین لایهی هویت انسان سبک خواه، لایهی هویت جنسی اوست. انسان مدرن به این سمت پیش میرود که بر اساس هویت جنسیتی زیست داشته باشد. به این خاطر است که ادبیات مردانگی و زنانگی معاصر مهم شده است. مطالعات فرهنگی و مطالعات جنسیتی این تداخل را مورد بررسی قرار میدهد.
درست است که جنسیت در ادبیات دینی هم به رسمیت شناخته شده است و بسیار هم مهم است. اما در ادبیات دینی فعالترین لایهی هویت انسان هویت خانوادگی انسان است. انسان به خاطر عضویت در خانواده هویت خود را بازتولید میکند نه به خاطر نقش زنانگی و مردانگی. غرب با این مفاهیم حریم تفاوت بین زن و مرد را شکست و مفهوم مقدس تفاوت را از میان برد. جالب است بدانید که پر رنگ کردن هویت جنسیتی در غرب منجر شده است که تفاوتها از بین برود و حتی در رفتارهای روزمره و این مورد در فرهنگ و اخلاق جنسی غرب نیز تاثیر گذاشته است. این منجر شده است که آستانهی جنسی در غرب افزایش یافته است و پدیدهای به نام همجنسگرایی پدید آمده است. و پس از آن به خود ارضایی میرسد. در صورتی که در هویت دینیمیدان جنسی در محدودهی خانواده است. باید تعیین شود که در هر یک از پنج مسألهی فوق که به لحاظ انسانشناسی تبیین شد موضع برای این امر اجرایی کجاست. قرار است انسان دینی انسان مختار بماند.
جمعبندی: انسان مختار دینی، انسان متذکر در دنیا، نیازهای خود را میشناسد اسلام هم میشناسد و دین را هم به رسمیت میشناسد و آنها را مبتنی بر اسوههایی که به او دادهاند نیازهایش را تامین میکند و تامین این نیازها را در یک چهارچوب معنایی به نام عفاف و کفاف و قناعت میبیند در عین اینکه تنوعهای فرهنگی خود را حفظ میکند و هویت او هویت خانوادگی است و بعد هویت اجتماعی. در مقابل انسانی که ظاهرا هر روز میلیونها انتخاب میکند. اما از حقیقت هستی خود غافل است. میل و هوس راهبر است، هوسهای خود را مبتنی بر مد و مدگرایی تامین میکند و چهار چوب معنایی که از این رهاورد برای او تامین میشود مصرف است. مصرف او مصرفی است که ظاهرا متکثر است اما مصرف تودهای است و فعالترین لایهی هویتی او لایهی جنسیتی او است که مردانگی و زنانگی او را مبنای کنش های روزمرهی او قرار میدهد.

نیاز احتیاجات و ضروریات زندگی انسان بر اساس هدف است. میل یا هوس، مطالبات متراکم و متکاثرانساناند نه بر اساس هدف بلکه بر اساس جذابیت سنت معاش معنایی که از زیست و بودن، بازگردانی میکند قناعت است. یعنی انسان قَنوع است و نیازهای خود را بر اساس کفاف و عفاف تامین میکند. حضرت امیرالمومنین با وجود ثروتی که در دست داشتند با اصل قناعت زندگی میکردند و سریعا ثروت خود را توزیع مینمودند و از انباشته شدن آن جلوگیری میکردند درست است که جنسیت در ادبیات دینی هم به رسمیت شناخته شده است و بسیار هم مهم است. اما در ادبیات دینی فعالترین لایهی هویت انسان هویت خانوادگی انسان است. انسان به خاطر عضویت در خانواده هویت خود را بازتولید میکند نه به خاطر نقش زنانگی و مردانگی جالب است بدانید که پر رنگ کردن هویت جنسیتی در غرب منجر شده است که تفاوتها از بین برود و حتی در رفتارهای روزمره و این مورد در فرهنگ و اخلاق جنسی غرب نیز تاثیر گذاشته است. این منجر شده است که آستانهی جنسی در غرب افزایش یافته است و پدیدهای به نام همجنسگرایی پدید آمده است.
سایت حیات
http://hayat.basijisu.com/1183-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B3%D9%86%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B4-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-77-%D9%88-78.html

11-سکونت، هویت و سبک زندگی
زندگی روزمره از مفاهیم متأخر علوم اجتماعی است و در رابطه ای نزدیک با مفهوم سبک زندگی قرار می گیرد. در این بخش به توضیح و تبیین سبک زندگی، رابطه ی آن با هویت اجتماعی و فضای مسکونی و زندگی روزمره ی شهری پرداخته می شود.
واژه ی style در زبان انگلیسی معانی مختلفی دارد که عمدتاً برای اشاره به دو جنبه ی زیبایی شناختی و تمایز در حوزه ی هنری و ادبی استفاده می شود. اما ترکیب Lifestyle (سبک زندگی) مفهومی جدا از بعد ادبی و هنری است و بیشتر به حوزه ی زندگی اجتماعی انسان ها نزدیک است. در لغت نامه های معتبر انگلیسی دو نوع برداشت از این ترکیب دیده می شود؛
⦁    وبستر سبک زندگی را " روش نوعی زندگی فرد، گروه یا فرهنگ" و لغت نامه ی اکسفورد " روش خاصی از زندگی یک شخص یا گروه " تعریف کرده است.
⦁    بنا به لغت نامه ی رندم هاوس سبک زندگی " شیوه ی زندگی یا سبک زیستنی است که منعکس کننده ی گرایش ها و ارزش های یک فرد یا گروه است. عادات، نگرش ها، سلیقه ها، معیارهای اخلاقی، سطح اقتصادی و ... که با هم طرز زندگی کردن فرد یا گروه را می سازد. "
در حالیکه تعاریف نخست توضیح واژه به واژه ی سبک زندگی است، تعریف دوم بیان معنای اصطلاحی است که امروزه در علوم اجتماعی و انسانی رواج یافته است. (مهدوی کنی: 204)
از میان جامعه شناسان کلاسیک، زیمل و وبر پیشگام مطالعات سبک زندگی هستند. زیمل تأثیر ظهور کلان شهرها بر الگوهای مصرف تحلیل کرده است. وبر مفهوم سبک زندگی را با مطرح ساختن گروه های منزلت بررسی می کند. به نظر وبر سبک زندگی بیش از آنکه با تولید مرتبط باشد به الگوهای مصرف تکیه دارد. به نظر وبر مصرف فرآیندی است که کردارهای متفاوت فرهنگی و اجتماعی را که بیان کننده ی تفاوت های میان گروه های اجتماعی است در برمی گیرد.(فاضلی:28 ) به نظر زیمل "سبک زندگی کل به هم پیوسته ی صورت هایی است که افراد یک جامعه مطابق انگیزه های درونی و سلایق خودشان و به واسطه ی تلاشی که برای ایجاد توازنی میان شخصیت ذهنی و زیست محیطی عینی و انسانی شان به انجام می رسانند، برای زندگی خود برمی گزینند." (مهدوی کنی: 205) جز زیمل و وبر می توان از آدلر، وبلن، ونزل، گیدنز، بوردیو و لیزر نام برد که هریک به اقتضای حوزه ی خاص مطالعاتی خود تعاریفی برای سبک زندگی ارائه کرده اند. در هر حال می توان عناصر اصلی این تعاریف را در چند نکته خلاصه کرد؛
⦁    در تمامی تعاریف به جنبه ی دوگانه ی وحدت و تمایز توجه شده است. به این معنی که سبک زندگی مجموعه ی عناصری است که در درون با یکدیگر وحدت دارند و یک کل منسجم می سازند و از کل های دیگر قابل تمییز هستند.
⦁    می توان طیفی در نظر گرفت که یک سوی آن برداشت ذهنی از سبک زندگی و سوی دیگر برداشت عینی فرض شود. در این صورت تعریف زیمل عینیت گراترین  و رویکرد روانشناختی آلفرد آدلر ذهنی ترین برداشت است. وبلن، بوردیو و دیگران در میانه ی طیف قرار می گیرند.
⦁    سبک زندگی مفهومی اجتماعی است. اگرچه می توان در رویکرد روانشناختی به تعداد انسان ها سبک های زندگی در نظر گرفت.
⦁    سبک زندگی عموماً نوعی بیان و نمایش است. زیمل آن را نماد فردیت برتر، وبلن نماد سازو کار روحی و عادات فکری، وبر نماد منزلت اجتماعی، متفکران متأخر چون بوردیو و گیدنز نماد هویت فردی و اجتماعی می دانند.
⦁    مبنای گزینش سبک زندگی خلاقانه و بر اساس ترجیحات یا به تعبیر بوردیو بر اساس ذوق و سلیقه است. (همان:208-210)
در دو دهه ی پایانی قرن بیستم مفاهیم سبک زندگی، مصرف و زندگی روزمره به طور خاص وارد ادبیات علوم اجتماعی شد. فرآیندهای فردی شدن که آزادی عمل بیشتری به کنشگران می دهد، رشد طبقه ی متوسط جدید شهری، افزایش مباحثات آکادمیک پست مدرن و سهم عمده ی آثار بوردیو به ویژه کتاب تمایز او، مهمترین علل آن شمرده می شود. از سوی دیگر از هم گسیختگی مدرنیته و و کاسته شدن اهمیت تلقی های مدرنیستی از هویت که بر اساس طبقه، شغل، جنسیت و ... انجام می گرفت، رواج فزاینده ی رسانه ها که نقش مهمی در ایجاد و القای شکل های نوین هویت اجتماعی بر اساس الگوهای فراغت و مصرف داشتند باعث شد که زندگی روزمره از مفاهیم بسیار مهم در تبیین اجتماعی به شمار آید. (نوری: 73) از مفهوم سبک زندگی دوبرداشت به عمل آمده است؛ نخست برداشتی که در آن سبک زندگی معرف طبقه ی اجتماعی و موقعیت اقتصادی افراد است. این برداشت از دهه ی 1920 متداول شد. دوم برداشتی که سبک زندگی را نه راهی برای تعیین طبقه ی اجتماعی بلکه یک شکل اجتماعی جدید می داند که صرفاً "در متن تغییرات فرهنگی مدرنیته و رشد مصرف گرایی" معنا پیدا می کند. در برداشت اخیر سبک زندگی راهی است برای " تعریف، ارزش ها، نگرش ها و رفتارهای افراد" که در تحلیل اجتماعی اهمیت فوق العاده دارند. (اباذری، چاووشیان :6)
در مطالعات دهه های اخیر، سبک زندگی جایگزین مناسبی برای سنجش نحوه ی شکل گیری هویت اجتماعی به جای طبقه ی اجتماعی تشخیص داده شد. طبقه ی اجتماعی که ریشه در آرای مارکس دارد از ایده ی شکل گیری هویت اجتماعی بر پایه ی جایگاه فرد در نظام سلسله مراتبی تولید دفاع می کند. این رویکرد تمامی جنبه های زندگی اجتماعی بشر را با سنجه ی تولید اقتصادی می سنجد و بر این اساس طبقات اجتماعی از یکدیگر مشخص می شود که به نظر مارکس و انگلس قاطع ترین مبنای شکل گیری هویت اجتماعی فرد در جهان سرمایه داری است. در حالیکه مفهوم سبک اجتماعی که بیش از همه در نظریات بوردیو و گیدنز به آن پرداخته شده است، نه بر فعالیت های تولیدی که بر مصرف تأکید دارد. مصرف که مشخصه ی اصلی سبک زندگی است در زندگی روزمره ی انسان ها عامل تمایز خود از دیگری می شود. چنانچه بخواهیم تعریفی جامع از هویت اجتماعی ارائه کنیم، باید گفت هویت اجتماعی تعریفی است که فرد به واسطه ی انتساب به گروههای اجتماعی خاص از خود در برابر دیگران دارد. هویت اجتماعی از طریق مقایسه های اجتماعی شکل می گیرد. مقایسه هایی که میان درون گروه و برون گروه انجام می شود و مرزها را مشخص می کند. " بنابراین اگر برای فرد جایگاه و ویژگی هایی تعریف شود که تنها در مقایسه با دیگران و در ارتباط با دیگران معنا یابد هویت اجتماعی او تعریف شده است." تمام آنچه "ما" و "آنها" را از یکدیگر متمایز می سازد اعم از زبان، دین، قومیت، شغل، عضویت های گروهی و ... هویت اجتماعی را می سازد. مصرف یکی از فعالیت های روزمره ی زندگی است که سهم به سزایی در تمایز ما و آنها بر عهده دارد. (اباذری،چاووشیان:5) در بحث از نظریات بوردیو به جایگاه سکونت به عنوان مصرف فضای مسکونی در زندگی روزمره و نقش آن در شکل گیری هویت اجتماعی پرداخته خواهد شد.
سبک زندگی به رفتار کنشگران در زندگی روزمره جهت می دهد. اگرچه به دلیل سیال بودن و فراگیر بودن این مفهوم تعریف آن دشوار است، اما می توان گفت منظور از زندگی روزمره فعالیت ها و کنش های به نظر پیش پا افتاده ای است که هر روزه در زندگی تکرار می شود. به واقع زندگی روزمره در عین آشکار و بدیهی بودن، ناپیدا و مبهم است. ضمن اینکه با پیچیده تر شدن زندگی در شهرها، زندگی روزمره نیز پیچیده تر و درک سازوکارهای آن دشوارتر می شود. برای سهولت درک، می توان از ویژگی های زندگی روزمره یاری گرفت؛
⦁    زندگی روزمره تمایل به یکنواختی و تکرار دارد.
⦁    واقعیت اجتماعی در بستر روزمره ساخته می شود.
⦁    دارای خاصیت آنی غیرتأملی(Non-reflective) است.
⦁    در مطالعات زندگی روزمره بر کاربرد زبان، نشانه ها و تصایر تأکید می شود.
⦁    بنیاد تفکر در زندگی روزمره عقل سلیم است نه منطق قیاسی و استقرایی فلسفی. (احمدی، 99)
زندگی روزمره و رفتارها ی انسان در زمینه ی اجتماعی خاصی معنادار هستند. فعالیت هایی نظیر نوع و میزان ارتباطت اجتماعی، نوع استفاده از فضا و زمان، نوع رابطه با خویشاوندان و نظایر آن در زمینه های اجتماعی و فرهنگی متفاوت با یکدیگر تفاوت دارد. ( پوردیهیمی: 15) از دیدگاه نظریه ی سیستم ها، حوزه ی زندگی روزمره، عرصه ی تحت سلطه درآمدن و استثمار هویت های فردی شناخته می شود. کنشگران نقش های اجتماعی و هنجارهای رفتاری را منفعلانه درونی می کنند. (نوری:73) همچنین زندگی روزمره می تواند به عرصه ای برای به چالش کشیدن قدرت بدل شود آنچه از آن تعبیر به مقاومت می شود. به نظر جان فیسک زندگی روزمره قلمرویی است که در آن منافع متعارض جوامع سرمایه داری - و در مورد جامعه ی ایرانی منافع متعارض گروه های فرادست ازجمله سرمایه داران- دائماً به مبارزه کشیده می شود. دو سرتو مفاهیمی به کار می برد که نشان دهنده ی جنگ و گریز در زندگی روزمره است. " مقاومت در زندگی روزمره از نظر دوسرتو کرداری ظریف و مزورانه است. این نوع مقاومت آشکار نیست و نیازمند تفسیری از کردارهای فرهنگی آدمیان است تا خود را عیان سازد." وی برای توضیح ساز و کار مقاومت در زندگی روزمره، از دو اصطلاح " تاکتیک" و "استراتژی" استفاده می کند. استراتژی برخاسته از نوعی مناسبات قدرت است. آنچه دوسرتو از تاکتیک در نظر دارد "بازی در زمینی است که به واسطه ی قواعد قدرتی بیگانه تحمیل شده است. البته این فرصت هم وجود دارد که یک تاکتیک موقعیت خودش را بنا کند." پیچیدگی های سیال و لغزنده ی استراتژی و تاکتیک بیانگر نحوه  ی رها شدن  کردارهای زندگی روزمره از سلطه ی نظم اجتماعی بدون ترک آن است. به این معنا بسیاری از فعالیت ها و کردارهای روزمره مانند خرید کردن، قدم زدن، صحبت کردن و غیره می توانند تاکتیک به شمار آیند. تاکتیک ها با نظم اجتماعی کنار می آیند و با آن وارد تضاد و تخاصم نمی شوند. (اباذری و کاظمی:101)
نخستین نظریات درباره ی زندگی روزمره در مکتب پدیدارشناسی به وجود آمد. مهم ترین نظریه پردازان این حوزه، شوتس و گارفینکل هستند که با روش شناسی مردم نگار و توجه ویژه به قلمروی نظام آگاهی و معنا درصدد تفسیر واقعیت های اجتماعی نهفته در متن زندگی روزمره برآمدند. به نظر آنها نمی توان زندگی روزمره را از معناهایی که کنشگران به آن نسبت می دهند، جدا در نظر گرفت. افراد زندگی روزمره را خلاقانه دستکاری می کنند و با آفریدن فضاهایی برای واژگون ساختن همنوایی و سازش، زندگی روزمره را قال تحمل می سازند. ( نوری: 73) نظریات انتقادی که اساس آنها بر اندیشه ی مارکس استوار است نیز به زندگی روزمره پرداخته اند. مکتب انتقادی به طبقات اجتماعی و نظام سلطه توجه می کند. ایده ی اصلی پیروان این مکتب نظیر آدورنو و هابرماس آن است که سلطه از طریق زندگی روزمره بازتولید می شود و لازم است زندگی روزمره از بندگی عقل ابزاری و تکنولوژی رهایی یابد.
از دهه های پایانی قرن بیستم زندگی روزمره محور اصلی مباحث پست مدرن شد. نظریات پست مدرن فراروایت های زندگی روزمره را رد می کنند. افرادی چون والتر بنیامین با مطالعه ی مظاهر پیش پا افتاده ی زندگی روزمره مانند مکان های خرید، ورزش، تصاویر تبلیغاتی و ... سعی در درک جهان اجتماعی دارد. (احمدی: 106)
یک از نظریه های بسیار مهم در این حوزه مربوط به پیر بوردیو است. روش بوردیو به نوعی حاصل پرورش سه دسته نظریه ی فوق است. محور توجه بوردیو زندگی روزمره است اما برخلاف اتنومتدلوژیست ها، به شرایط مادی و اجتماعی برساخت تجربه های فردی در حیات روزمره می پردازد و وارد حوزه ی آگاهی و معنای ذهنی نمی شود. بوردیو جهان اجتماعی را عرصه ی عمل می داند. فضای اجتماعی محل کشمکش دائمی کنشگرانی با درجه های نابرابر قدرت است. بوردیو از مفهوم میدان استفاده می کند تا عرصه ی روابط رقابت آمیز میان کنشگران را تبیین کند. قدرت نابرابر در نتیجه ی سهم نابرابر از سرمایه ی موجود در میدان حاصل می شود. بوردیو نظریه سرمایه ی مارکس را بسط می دهد. به نظر او در هر میدانی میان بازیگران اجتماعی چهار نوع سرمایه رد و بدل می شود؛
⦁    سرمایه ی اقتصادی: ثروت و دارایی مالی
⦁    سرمایه ی فرهنگی: قدرت شناخت و قابلیت استفاده از کالاهای فرهنگی توسط افراد
⦁    سرمایه ی اجتماعی: شبکه ی روابط فردی و گروهی
⦁    سرمایه ی نمادین: مجموعه ی ابزارهای نمادین، پرستیژ، حیثیت، احترام و قابلیت های فردی در رفتارها(کلام و کالبد) (فکوهی، 1386:300)
در نظر بوردیو مصرف ابزاری مشروع برای تولید سرمایه ی فرهنگی است. بوردیو در صدد است نشان دهد چگونه گروه های اجتماعی با قدرت نابرابر درگیر مبارزه ای بی پایان برای تثبیت هویت، ارزش و موقعیت اجتماعی خود هستند. (فاضلی :44) در دیدگاه بوردیو سبک های زندگی بر پایه ی فرهنگ مصرفی از یکدیگر تمایز می یابند. به این ترتیب که گروه های فرادست از سبک زندگی بالا با مشخصه هایی چون درک و مصرف هنری بالا، و گروه های فرودست صاحب سبک زندگی پایین و عامیانه هستند. در نظریات بوردیو سبک زندگی یک بحث محوری است. "او سبک زندگی را فعالیت های نظام مندی می داند که از ذوق و سلیقه ی فرد ناشی می شوند و بیشتر جنبه ی عینی و خارجی دارند و در عین حال به صورت نمادین به فرد هویت می بخشند و میان اقشار مختلف اجتماعی تمایز ایجاد می کنند. معنا یا به عبارتی ارزش های این فعالیت ها از موقعیت های آن در نظام تضادها و ارتباط ها اخذ می شود. " (مهدوی کنی :207) بوردیو بررسی سبک زندگی را اولاً با مطالعه ی دارایی های فرد (کالاهای فرهنگی) مانند خانه، اتوموبیل، لباس، تابلو، عطر و ... ثانیاً با فعالیت هایی که خود را متمایز نشان می دهند مانند ورزش ها، تفریحات، بازی ها، نحوه ی استفاده از زبان و ... انجام می دهد. در حالت کلی به نظر بوردیو سبک زندگی با "سلیقه" مشخص می شود. سلیقه " ترجیحات به نمایش درآمده" یا "ظرفیت تولید فعالیت ها و محصولات قابل طبقه بندی و ظرفیت فرق گذاری و درک اهمیت این فعالیت ها و محصولات" است. (همان:217) آنچه سلیقه را هدایت می کند با اصطلاح عادتواره یا منش شناخته می شود که طی فرآیند جامعه پذیری و موقعیت فرد در میدان کسب می شود.  کنشگران میدان بر اساس سلیقه در زندگی روزمره ی خود دست به انتخاب هایی می زنند تا سهم خود را از سرمایه ی موجود بیشتر کنند یا توازن میان سرمایه ها ایجاد کنند. در نهایت اعمال سلیقه در زندگی روزمره سبب تمایز یافتن از گروه های دیگر می شود. انسان ها به واسطه ی اعمال سلیقه، به هویت خود شکل می دهند و دیگران را می شناسند.
سکونت در شهر می تواند یک میدان با کنشگرانی صاحب مقادیر نابرابر سرمایه های چهارگانه فرض شود. در این صورت مسکن یک سرمایه است. شکی نیست که مسکن یک سرمایه ی اقتصادی است. به ویژه در ایران مسکن یک کالای سرمایه ای محسوب می شود. صاحب خانگی در وهله ی اول مبین قدرت اقتصادی و حفظ سرمایه است. مسکن می تواند کالایی فرهنگی تلقی شود و به این ترتیب موقعیت آن در شهر، همسایگی، نوع مسکن و نحوه ی استفاده از آن در بحث از سرمایه ی فرهنگی حائز اهمیت است. سکونت در یک همسایگی و برقراری ارتباط با دیگر ساکنان سبب گسترش شبکه ی روابط فردی و گروهی می شود.به نظر بوردیو برد سرمایه ی اجتماعی با دو عامل مشخص می شود؛ اولاً اندازه ی شبکه ی ارتباطی، ثانیاً میزان سرمایه (اقتصادی، فرهنگی، نمادین) هر یک از افراد شبکه ارتباطی. (توسلی :8) مسکن همچنین می تواند یک سرمایه ی نمادین تلقی شود. وجهه ی نمادین محل سکونت که خود برآیندی از سرمایه های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ساکنان آن، موقعیت همسایگی در شهر در کنار عوامل زیبایی شناختی چون نمای ساختمان ها و آرایش فضای سبز و ... است، سرمایه ی نمادین سکونت محسوب می شود. هویت اجتماعی ساکنان به واسطه ی محل سکونت آنان، نوع رابطه ای که با فضای مسکونی و سایر ساکنان آن در جریان زندگی روزمره برقرار می کنند، برساخته می شود.
سایت انسان­شناسی و فرهنگ
http://anthropology.ir/article/18356
______________________________________________________________________________________
12-مدرنیته و سبکهای جدید زندگی
وضع سبکهای زندگی در ایران قرینهای برای تحول و تغییر است. تغییر قضاوتها و رواداریهای نو در صحن عرصهعمومی، نشانهای از تغییر پارهای باورهای سنتی است. گویی سبکهای زندگی جدید خبر از مدرنیزاسیون اجتماعی می دهد. اما سخن از این است، مدرنیزاسیون اجتماعی چگونه پیش میرود؟ آیا این روند خودآگاه است و یا ناخودآگاه؟ همچنین مدرنیزاسیون اجتماعی چه جایگاهی در سیر تجدد ایرانی دارد؟
به نظر میرسد این وضع جدید در اجتماع ایران تغییری ناخودآگاه است و هنوز مانده است تا به خودآگاهی برسد. اما همین روند در آگاهی سنتی تاثیر گذار است و از همین روست که توسط خودآگاه سنتی محدود میشود.
آن کس که به دنبال سبکی دیگر در زندگی به غیر سبک سنتی است اغلب بسی غریزی و بر اساس تبلیغات بازار و مد یا بر اساس نیازهای انسانی یک انسان مدرن عمل میکند. اما آنکس که به دنبال محدودسازی اوست میداند که او در حال شکستن وضع قدیم است. انسان امروز با گسترش ارتباطات و نیز با پیچیده شدن مناسبات شهری تنها راه سنتی ماندن یا چون اجداد زیستن را ندارد، او سبکهای جدیدی را بر میگزیند و در این انتخابهاست که اجتماع ایرانی مدرن میگردد و مدرنیزاسیون اجتماعی پیش میرود.
تنوع در سبکهای زندگی تحولی در ناخودآگاه جمعی است. هر چند این لزوما مقدم ِ تالی مدرنیته نمیباشد اما اگر این تغییر پشت بند خود تغییر در آگاهی و فرهنگ را داشته باشد میتواند به مدرن بودن انسان ایرانی نیز بیانجامد. گسترش سبک های جدید در سراسر اقلیم جغرافیایی مان خبر از گسترش ایده های نو می دهد. هر چند میزان گسترش ایدههای نو به اندازهی قرینهاش قابل اندازهگیری نباشد. میتوان تنوع سبکهای زندگی و نیز تغییرات فربه را در مناسبات اجتماعی دید اما هنوز یک شهروند فعال سیاسی و یا مناسبات مدرن و عقلانی را نمی توان به همان راحتی مشاهده کرد. اعتدال و رواداری بین مردم در ایران و گسترش آن، خاک پاکی است که هم ریشه در سنت اسلامی دارد و هم زمینه ساز مدرنیتهِی تاریخی است. رواداری اجتماعی در بین مردم را میتوان در تساهل والدین نسبت به انتخاب های جدید فرزندان ملاحظه نمود. والدین روادار، روادید عبور از وضع اجتماعی کهنه به نو را بیآنکه خود و فرزندانشان آگاه باشند صادر میکنند. نیز از سویی پذیرش دیگرگون بودن در اجتماع، آیندهای کم تنشتر را زمینهساز میشود. با پذیرش زندگی متفاوت امکان پذیرش انسان متفاوت و دنیای متفاوت فراهم میگردد و با این امکان میتوان پلورالیسم فرهنگی و به تبع سیاسی را که از مقومات دموکراسی است، شاهد بود. از سویی دیگر این وضع، یعنی مدرنیزاسیون اجتماعی، میتواند پیامدهای منفی هم داشته باشد و به تنش و بحران بیانجامد چه، تا حدی نیز انجامیده است.
از سویی ریشهداری اخلاق در سنت با تغییر ناخودآگاه به وضعیت نویی که اخلاق در آن ریشه ندارد، بنیان اخلاق را سست می کند. اخلاق سنتی اگرچه ممکن است نقدهایی داشته باشد، اما بی تردید اخلاق است. وقتی ناخودآگاه اجتماع، مدرن میشود، سنت که خاک اخلاق در آن ریشه دوانده است به دور ریخته می شود در نتیجه امکان بی بندو باری اخلاقی بالا می رود و نیز بحران در ساحت اخلاقی روی میدهد. دیگر به راحتی نمیتوان گفت فعلی اخلاقی است یا نه؟ از سویی دیگر با انقطاع از سنت به عنوان اندیشهی محوری و فیصله بخش، اندیشهای چکش نمیخورد و موضوع تغییر یا همان اندیشهی سنتی از بین میرود در نتیجه میبینیم که این تنها اجتماع است که لباس جدیدی پوشیده و روح یا اندیشه ای جدید در کالبد ملت دمیده نمیشود.
به هر حال سبک های جدید در حال گسترش است و در این میان لحاظ این مسئله به عنوان "یک مسئله"، می تواند آن را تحلیل نموده و در تحلیل کلیتر لحاظ نماید. مسئله در مثبت و یا منفی دیدن ِ صرف این وضع نیست بلکه در دیدن آن به عنوان یک واقعیت است. مدرنیزاسیون اجتماعی شمولی همهگیر دارد، چه آنکس را که سبک نو را انتخاب کرده، چه آنکس که سبک سنتی را انتخاب می کند و چه آنانی که دست به تلفیق بین نو و کهنه می زنند را شامل میشود. چرا که در وضع نو، انتخاب قدیم حتی، انتخاب دیگری است. انتخاب قدیم است ونه ادامه ی آن لذا سبکهای نو زندگی نه خود بلکه همه را دستخوش وضعیتی جدید کرده است.
سایت باشگاه اندیشه
http://www.bashgah.net/fa/content/show/20263
______________________________________________________________________________________
13-سبک زندگی، هویت و ارزش
مطالعه تجربی فرهنگ و سبک زندگی مردم، حتی بدون داشتن هیچ وسیله ای، کار آسانی است. و میتوان آن را از دیدگاههای مختلف نظری و روش شناختی مورد بررسی قرار داد. در این نوشته سبک زندگی و رابطه ی آن با مفهوم ارزش و هویت مورد مطالعه قرار می گیرد. این رویکرد جدید و اصیلی نیست، چرا که نظریه های بسیاری در این زمینه وجود دارد، که تئوری های سبک زندگی را با بسیاری از تئوری های پیشرفته در مورد ارزش و هویت در هم ادغام کرده اند. خاستگاه چنین ادعایی از این نقطه نشات می گیرد، که در ورای بسیاری از اعمال و عقاید و طرز فکر های ما، ارزشها و طرز تلقیمان نسبت به هویتمان است که نمایاین می شود. همینطور به این علت که سبکهای زندگی تقریبا همیشه بطور تجربی در قالب واژه هایی چون طرز فکرها و یا اعمال، تعریف و مفهوم سازی می شوند. از این رو، این مفاهیم (ارزش و هویت) نقشی کاملا مرکزی و پر اهمیت در تعریف سبک زندگی بر عهده دارند.بطوریکه ارزش هایی که یک فرد می پذیرد، اجزاء بنیادین هویت آن فرد را شکل می دهد و هویت نقشی بسیار مهم در سبک زندگی انسانها ایفا می کند.
برای پی بردن به رابطه ی میان ارزش، هویت و سبک زندگی و همینطور نقش "ارزش" و" هویت" در دوبارهسازی "سبک زندگی" لازم است، تک تک این مفاهیم مورد بحث قرار می گیرند. سبک زندگی مفهوم سبک زندگی به نسبت رویکردهایی که بدان پرداخته می شود، تعاریف متفاوتی دارد. سبک های زندگی مجموعه ای از طرز تلقی ها ، ارزش ها، شیوه های رفتار، حالت ها و سلیقه ها، در هر چیزی، از موسیقی گرفته تا هنر و تلویزیون و سبک دادن به باغچه ( گل کاری ) و دکوراسیون و فرش کردن خانه و... را در بر می گیرد. سبک زندگی فرد، اجزای رفتار شخصی او نیست، لذا غیر معمول نیستند. اما بیشتر مردم معتقدند که باید سبک زندگی شان را آزادانه انتخاب کنند. در بیشتر مواقع عناصر یک سبک زندگی به شکلی جمع می شوند و شماری از افراد در یک نوع سبک زندگی اشتراکاتی پیدا می کنند. به عبارت دیگر، گروههای اجتماعی اغلب مالک یک نوع سبک زندگی شده ، یک سبک خاص را تشکیل می دهند. مفهوم سبک زندگی به معنای انطباق دادن یک رهیافت سبک داده شده، در زندگی است . مثلا برای فرد مهم است که مانند فلان خواننده معروف باشد. حتی اگر آن خواننده غذای تایلندی بخورد، دیوار خانه شان را فلان رنگ کند ، یا در خانه تفریح کند نه بیرون ... سبکی شدن زندگی با شکل گیری فرهنگ مردم رابطه نزدیک دارد. بنابر این می توان شناخت لازم در مورد فرهنگ یک جامعه را از طریق شناخت سبک زندگی آن جامعه به دست آورد. به این معنی که باید نسبت به اشکال سبک داده شده ی زندگی مردم در آن جامعه، شناخت پیدا کرد.موسیقی عامه، تلویزیون، آگهی ها همه و همه تصور ها و تصویرهایی بالقوه از سبک زندگی فراهم می کنند . اما این تصویرها اجازه می دهد که مردم فکر کنند و تصور کنند، هرچیزی که آنها را ارضا می کند را سازمان داده، بسازند. در مطالعه جنبه های مختلف زندگی می توان به سه سطح مختلف و در عین حال مرتبط اشاره کرد، که کاملا با سبک زندگی در ارتباط هستند: سطح ساختاری، سطح موقعیتی و سطح فردی.
این تمایز میان سطوح کاملا مشابه ،تمایزی است که "هابرماس" در جلد دوم از کتاب "نظریه کنش ارتباطی" مطرح کرده است. "هابرماس" میان سه جزء ساختاری از زیست جهان یعنی فرهنگ، جامعه و شخصیت تمایز قایل شده است. وی به هرکدام از این اجزا مرحله ی بازتولید را نیز اضافه می کند و معتقد است بازتولید هر یک از این اجزا در نوع سبک زندگی تاثیرگذار است.این سه جزء به ترتیب عبارتند از:
بازتولید فرهنگ، بازتولید اجتماعی و اجتماعی کردن.
سطح ساختاری: هر فرد میتواند در سطح ساختاری تفاوتها و تشابهات میان کشورها، جوامع و فرهنگها را،و همچنین تفاوتهایی که در طول زمان و در جوامع مختلف روی داده است، مورد آزمون و مطالعه قرار دهد.این تفاوتها میان ساختارفرهنگها و جوامع،درقالب اشکال زندگی (سبک های زندگی) دسته بندی می شوند و می توانند بازگوکننده اشکال مختلف جامعه و فرهنگ رایج آن باشند.
سطح موقعیتی: این سطح به شباهت ها و تفاوت های جوانب مختلف زندگی، در میان طبقه بندی های وسیع تر می پردازد. مانند: طبقات و گروههایی که در ساختار جامعه، موقعیت های متنوع و مختلفی دارند. این دسته بندی که از طریق موقعیت فرد در ساختار اجتماعی خاص تعریف می شود، سبک های زندگی، نامیده می شوند. برای مثال سبک زندگی فردی از طبقه مرفه یک جامعه، با سبک زندگی کارگران همان جامعه تفاوت دارد.

سطح فردی: هر فرد سعی دارد تا تفاوتها و تشابهات را میان روش های مختلفی که افراد از طریق آنها با واقعیات روبرو می شوند و زندگی خود را اداره می کنند، درک کند و بداند افراد چگونه شخصیت و هویت خود را رشد می دهند و با دیگر افراد ارتباط برقرار می کنند. ذات و هویت فرد همواره در حال تغییر و تحول است. به همین دلیل سبک زندگی افراد نیز همواره ثابت و یکنواخت نمی ماند. در اینجا به مفهوم هویت به عنوان مولفه ای در شکل گیری گونه های مختلف سبک زندگی مردم، می پردازیم.
هویت
این مفهوم را می توان با تمییز دادن میان اجزاء سه گانه تشکیل دهنده ی هویت یک فرد، تعریف کرد. این اجزا عبارتند از: هویت فردی، هویت اجتماعی و هویت فرهنگی. این سه جزء تشکیل دهنده هویت، جنبه هایی از یک پدیده ی واحد هستند، که هویت کلی فرد را تشکیل می دهند. البته اختلافاتی جزئی میان این سه جنبه از هویت وجود دارد. هویت فردی از طریق مراحل مختلف فردی شکل داده می شود و توسعه می یابد. از طریق هویت فردی است، که یک فرد می تواند به تنهایی و دور از دیگران ظرفیت لازم برای زندگی را درون خود ایجاد کند. ظرفیتی که نهایتاً منجر به شکل گیری شخصیت فرد می شود. لذا اولین کارکرد،هویت تثبیت شخصیت فرد است. منظور از شخصیت همان ویژگی ها و مشخصه هایی است، که فرد باور دارد ، تنها و تنها منحصر به خودش است. در این حالت، هویت به عنوان ابزاری در راستای تقویت و تثبیت مفاهیم فرد در مورد خودش عمل می کند. لذا در نتیجه ی تثبیت هویت فردی است، که یک فرد می تواند در مورد خودش صحبت کند و به دیگران بگوید، که واقعاً چه کسی است؟ هویت فردی شامل تجارب، افکار، رویاها و آرزوهایی است، که در مقایسه با دیگر تجارب و افکار، توسط فرد تفسیر شده ،ادراک می شوند. بنابراین هویت شخصی را می توان به عنوان سیستمی منحصر به فرد از روابط میان تجارب، افکار، رویاها، امیدها و آرزوها تعریف کرد. "هویت" کارکرد اجتماعی نیز برای فرد دارد. جدای از اینکه هر فرد مایل است، هویت فردی و منحصر به فرد خود را داشته باشد، اغلب مردم تمایل دارند، تا به عنوان عضوی از جامعه و فرهنگ رایج در آن جامعه قلمداد شوند و در یکی از گروههای متنوعی که در آن جامعه وجود دارد، عضویت داشته باشند. لذا از طریق هویت اجتماعی است که یک فرد می تواند به عضویت گروه های مختلف درآید و نقشهایی را که در این گروه ها از وی انتظار میرود ،فرا گیرد و اجرا کند. این جنبه از هویت باعث می شود فرد با بافت های اجتماعی گوناگون هماهنگ و یکپارچه شود.
هویت اجتماعی در روند مراحل اجتماعی شدن شکل می گیرد و از طریق تثبیت نقش، برآورد فاصله نقش با هویت فردی و تحول نقش، توسعه می یابد. شایان ذکر است که میان ارزشهای فردی و جمعی و میزان انطباق نقش های انتخابی فرد در جامعه، با گرایشها و نظام ارزش های فردی او، رابطه ای تنگاتنگ وجود دارد. مردم اغلب هویت خود را از طریق عضویت در گروه های خاص اجتماعی که بدانها احساس تعلق دارند،تعریف می کنند. در نتیجه بعضی اوقات لازم است، هویت فردی خود را فدای انتظاراتی کنند، که نسبت به هویت اجتماعی آنان وجود دارد.
هویت فرهنگی افراد نیز دو کارکرد بسیار منسجم و مرتبط دارد، که از یک سو به هویت فردی و از سوی دیگر به هویت اجتماعی مربوط می شود. از طریق هویت فرهنگی است، که فرد می تواند ویژگی های منحصر به فرد خود را میان گروههایی که بدان تعلق دارد، ابراز کند و حتی در مقابل گروههای دیگر نیز راجع به تعلقات گروهی خود سخن بگوید. لذا افراد ارزشها، افکار و اعمالشان را به عنوان ابزاری برای حفظ و توسعه هویت فردی خود بکار برده، از این طریق می توانند خود و رابطه خود را با دیگران تعیین و تعریف کنند. در مجموع می توان گفت: ارزش و نگرش می تواند کارکردی دوگانه داشته باشد. از طرفی می تواند موجبات تقویت هویت فردی و اجتماعی شخص شود واز طرف دیگر به عنوان ابزاری قلمداد می شود،که فرد می تواند با استفاده از آن، علاقه و یا انزجار خود را نسبت به یک یا چند گروه خاص ابراز دارد. با توجه به مطالب ذکر شده، هویت در جهت یکسان سازی و هماهنگ کردن دو میل در انسان عمل میکند:
الف) میل به منحصر بفرد بودن ب) میل به تعلق داشتن البته ادغام و هماهنگی این دو میل در فرد، همواره بدون مسئله و مشکل نیست. ما معمولاً درگیر کشمکش هایی هستیم،که به منظور یکسان سازی این دو قطب هویتی ایجاد می شود. معمولاً هم به خاطر تضادها و درگیری هایی که رخ می دهد، موفق نمی شویم. اما این تضادها و درگیری ها از کجا نشات میگیرد؟سه منشا را می توان برای این تضادها نام برد:
1-همواره به ازای نقشهای مختلفی که یک فرد در اجتماع بر عهده دارد، توقعات مختلفی نیز بر اساس این نقش ها شکل می گیرد. در برخی موارد این انتظارات با شخصیتی مطلوب و آرمانی که فرد برای خود در نظر دارد و سعی می کند بدان برسد، در تطابق و انطباق نیست. انتظارات مربوط به یک شخص میتواند پتانسیل و خواست فرد را برای رسیدن به شخصیت مطلوبش محدود کرده ، حتی آن را از میان ببرد.
2- ممکن است یک شخصیت منحصر به فرد به لحاظ ویژگیهای معینی که دارد، نتواند با نقش اجتماعی که برای او در نظر گرفته می شود، منطبق شود. برای مثال یک فرد به خاطر باورهای سیاسی و یا مذهبی که دارد، از پذیرفتن نقشی اجتماعی پرهیز کند. این درحالی است که افراد دیگر اجتماع، اکتساب آن نقش را در رویا های خود می پرورانند. هویت اجتماعی یک فرد می تواند از نقشهای اجتماعی متفاوتی که بر عهده دارد، تشکیل شود. این نقش ها در کنار یکدیگر شخصیت اجتماعی فرد را تشکیل می دهند. فرد بایستی میان نقش های متفاوت خود تعادل ایجاد کرده ، بطور همزمان انتظارات گوناگون این نقش ها را به جا آورد. ایجاد تعادل میان نقش های اجتماعی از یک طرف و استعدادها و علایق فردی از طرف دیگر کاری است، بس طاقت فرسا، با این وجود انسانها در طول زندگی خود برای ایجاد تعادل میان این دو قطب بسیار تلاش می کنند.
در مطالعه ی رابطه ی میان ارزشها، هویت و سبک زندگی، لازم است همواره به یاد داشته باشیم، که هویت یک سیستم پیچیده از روابطی است، که میان مفاهیمی مانند فرد کیست؟ و یا رابطه او با دیگر افراد و فرهنگ ها چگونه است؟تعریف می شود. اما هویت فرد چه رابطه ای با سبک زندگی او دارد؟
هویت افراد در یک جامعه از طریق سبک زندگی انتخابی آنها تولید و بازتولید می شود. این سازوکار بیش و پیش از هر چیز، از خلال درونی کردن رفتارها و باورها، در ظرف روزمرگی عمل می کند. بدین ترتیب افراد و گروه ها اغلب به صورت ناآگاهانه و بدون آنکه نیازی به فشار بیرونی باشد، همانگونه رفتار می کنند که باید.! و از این طریق سیستم موجود را دائما و در هر لحظه بازتولید می کنند. هر اندازه این سازوکارها درونی تر شود، سیستم تضمین بیشتری برای تداوم خود دارد. و بر عکس هر اندازه به جای درونی شدن از سازوکارهای قدرتمدارانه و بیرونی-برای نمونه از یک سیستم کنترل و الزام اجتماعی برای تحمیل یک شیوه زندگی خاص-استفاده شود، سیستم شکننده تر ، تداوم آن ضعیف تر و واقعیت آن سطحی تر می شود. در برخی موارد، حکومت ها با مشروعیت دادن به برخی سبک های زندگی ، سبک های دیگر را زیر زمینی می کنند. وقتی این اتفاق می افتد، افراد جامعه دچار چندگانگی می شوند. لازمه ی زندگی در چنین محیطی تفکیک در حوزه ی زندگی خصوصی و رفتار عمومی است. افراد برای اینکه میان علایق خود و انتظارات محیط تعادل برقرار کنند، هویت های متکثر و چندگانه وحتی گاهی متضاد را بر می گزینند.
امروزه نظام های اجتماعی اغلب از طریق سبک های زندگی تولید و باز تولید می شوند. سیستم جهانی به خاطر بدست آوردن سود سرشار، تمایل به کالایی کردن شدیدسبک های زندگی دارد. کالاهای هویتی در بازار مصرف ارائه می شوند،و متعاقب آن هویت های وابسته به این بازار و سبک های زندگی که ارائه می دهد، تولید و بازتولید می شوند. یعنی هویت ها در جستجوی تولید و بازتولید خود، نیازهای بازار به کالاهای هویتی را افزایش می دهند.این کالاها در ظاهر لایه های سطحی جامعه را هدف گرفته اند، درحالیکه لایه های درونی و هویتی افراد نیز از این روند تاثیر بسیار می گیرند.
ارزش
مهمترین مفهومی که با مفاهیم هویت و سبک زندگی ارتباطی تنگاتنگ دارد، ارزش است. ارزش یکی از مولفه های بنیادین فرهنگ به حساب می آید. چرا که فرهنگ از ارزشهای اعضای یک گروه، هنجارهایی که از آن پیروی می کنند و کالاهای مادی که تولید می کنند، تشکیل می شود. به صراحت می توان گفت، که سبک های زندگی مرسوم در جامعه، یک جنبه از فرهنگ آن جامعه را شکل می دهند. بنابراین،در واقع ارزش، مفهوم بنیادین سبک زندگی است. و میتوان گفت، که سبک زندگی فرد بازتابی از ارزش های فرد و هنجارهایی است، که به این ارزشها مربوط می شوند. ولی ارزش در واقع مفهومی پیچیده است، که برای اینکه بتوان سبک زندگی را به درستی مورد تحلیل قرار داد، باید تمایزات مفهومی در این زمینه، به خوبی تعریف و شفاف شوند. بدین منظور در اینجا میان سه سطح مفهومی متفاوت سبک زندگی، از منظر ارزش، تمایز قائل می شویم.
این سه سطح عبارتند از: سطح ارزش، سطح نگرش و سطح عمل. سطح ارزش از ایده های کلی ای در مورد شرایط و کیفیات مادی ، زیباشناختی، اخلاقی و متافیزیکی تشکیل شده است. این ایده ها تقریبا توسط فرد و در سطح نگرش در یکدیگر ادغام می شوند. نگرشها نیز در حالات مختلف از اعمال و رفتار وی آشکار می گردد. ارزش ها به طرق گوناگون و با رویکردهای متفاوتی دسته بندی شده اند، که هر کدام از انواع این ارزشها به یک نوع از اعمال و نگرش منتهی می شوند. تفاوت میان ارزشها در میان افراد یک جامعه را می توان از سه رویکرد مختلف مورد بحث قرار داد. رویکرد طبقه و موقعیت مدار، رویکرد جنسیت و رویکرد ارزشهای انسانی. رویکرد طبقه شاید مهمترین و مسلط ترین رویکرد در میان ادبیات جامعه شناسان در مورد فرهنگ عامه و سبکهای زندگی باشد. بر اساس این رویکرد مهمترین اصل ساختاری، توزیع ثروت و موقعیت در جامعه است. تئوریک ترین و تجربی ترین کار در این زمینه متعلق به "بوردیو" است، که در کتاب تمایز "Distinction" عنوان شده است. نتایج تجربی دراین زمینه نشان می دهد، که طبقه و تحصیلات، عوامل مهمی در جهت حفظ و گسترش سبک زندگی به حساب می آیند. لازم به ذکر است، که برخی سلایق و الگوهای رفتاری با برخی طبقات و یا درجات تحصیلی خاص و یا هردوی آنها دررابطه هستند. بنابراین، سطح تحصیلی و پیش زمینه طبقاتی، باعث بوجود آمدن یک سلیقه خاص و علاقه ی خاص (برای مثال در مورد نحوه گذران اوقات فراغت) می شود. اگر چه طبقه و سطح سواد تعاریفی در مورد سبک های زندگی به ما می دهد،اما این متغیر ها برای یک تعریف جامع و کامل،کافی نیستند. البته نمی توان متغیرهای مهمی چون سن و جنس را نیز نادیده گرفت. تمام تفاوتهای موجود در الگوهای رفتاری افراد، به نوعی به ارزشها و جهت گیری های ارزشی افراد مرتبط می شوند. ارزشهای مورد قبول فرد از طریق والدین و دوستان در مدرسه و یا محل کار و همینطور از طریق دیگر نهادهای اجتماعی -مانند رسانه- طی مراحل مختلف فردی سازی و اجتماعی سازی، به فرد منتقل می شود. تمام افراد جامعه به مرور زمان و متاثر از روند جامعه پذیری یاد می گیرند، که به عنوان عضوی از اعضای جامعه رفتار کنند و ارزش های متعلق به آن جامعه و فرهنگ را دقیقا مشابه دیگر اعضای شبکه اجتماعی در هم ادغام کنند. روند جامعه پذیری باعث می شود، افراد یک جامعه مشابه هم شده و در طول زندگیشان از ارزش های مشترکی پیروی کنند. این روند به شکل دهی فرد در جهت ایفای نقشهای معین اجتماعی در زندگی کمک می کند. به این مفهوم که هویت فردی و اجتماعی، کاملاً فرد محور نبوده و کارکرد آن از موقعیت فرد در جامعه و رابطه آن با دیگر افراد جامعه، - با موقعیت اجتماعی مشترک و یا متفاوت- تعریف می شود.برای درک ارتباط میان هویت و ارزش به مطالعات ارزشمند "میلتون روکیچ" در این زمینه مراجعه می کنیم . بنا به گفته ی "روکیچ " ارزش، عقیده یا باور نسبتا پایداری است، که فرد با تکیه برآن یک شیوه رفتاری خاص یا یک حالت غایی را ،که شخصی یا اجتماعی است، به یک شیوه رفتاری خاص یا یک حالت غایی که در نقطه ی مقابل حالت برگزیده قرار دارد، ترجیح می دهد.
"روکیچ" بر این باور است، که ارزشها به انسانها آموزش داده می شوند و پس از یادگیری، آنها در درون یک نظام ارزشی سازمان می یابند، که هر ارزش در آن نظام بر اساس رابطه اش با ارزشهای دیگر مرتب می شود. ارزش ها می توانند برای هر فرد کارکردهای مختلفی داشته باشند. آنها استانداردهای رفتاری مارا شکل می دهند و در تصمیم گیری به ما کمک می کنند. برای مثال ارزش ها در بازنمایی و معرفی ما به دیگران، در مقایسه ای که نسبت به اعمال و اهداف مختلف داریم، تلاشی که در جهت اثر گذاری بر روی دیگران انجام می دهیم، در فرموله کردن نگرش هایمان، در ارزیابی و نکوهش دیگران و غیره به ما کمک می کنند.
تئوری "روکیچ" در مورد ارزش با فرضیاتی در مورد طبیعت انسانی بسط داده شد. وی بر این باور بود، که هر فرد بطور نسبی ارزش هایی دارد، که اهمیت ویژه ای برایش دارد. "روکیچ" معتقد است، که نظام باورهای کلی هر فرد به صورت کارکردی و سلسله مراتبی ساختار بندی شده است. بنابراین، اگر بخشی از یک سیستم تغییر کند، بخشهای دیگر آن نیز تحت تاثیر قرار می گیرد و تغییر می کند،و به تبع آن رفتار فرد را نیز تحت تاثیر قرار می دهد. هر چقدر بخش تغییر یافته در سیستم باورهای فرد مرکزی تر باشد، تاثیرات شدیدتر و عمیق تر و گسترده تر خواهد بود. روز تغییر در تعریف مفهوم فرد از خود، ممکن است به تغییر ارزش های وی نیز بیانجامد. تئوری اصل "روکیچ" این است که: هدف نهایی سیستم باورهای فرد، که شامل ارزشهای وی نیز می شود، این است که این ارزش ها باقی مانده و تقویت شوند.
"روکیچ" ارزشها را به دودسته تقسیم می کند: ارزش های غایی و ارزش های ابزاری. از دید "روکیچ" ارزش های غایی و ابزاری هر دو به دو دسته تقسیم می شوند.
ارزش های غایی:
الف) ارزش هایی که بر بعد فردی تمرکز دارند، مانند: رستگاری، هماهنگی و انسجام درونی
ب) ارزش هایی که بر بعد اجتماعی دلالت دارند، مانند: مباحث جهانی، دوستی واقعی بین مردم

ارزش های ابزاری:
 الف) ارزش هایی که بر شایستگی ها و ویژگیهای خاص فردی و بعد فردی تمرکز دارند، مانند: منطقی بودن.
ب) ارزش هایی که بر بعد اخلاقی تاکید می کنند، مانند: امانت داری.
به نظر "روکیچ" ارزش های کلی و پذیرفته ی یک فرد در چهارچوبی کلی که همان باورهای کلی است، نظم می یابند. چهارچوبی که با تعامل و ارتباط میان عناصرش توصیف شده، در رویکردها و ارزش های ابزاری و غایی جلوه می یابد و به کمک آن می توان اهمیت نسبی هر یک از عناصر باورهای کلی و میزان اهمیت سلسله مراتبی آن ها را ترسیم کرد. صراحتاً هر ارزشی که فرد زیاد بر آن تاکید می کند، تاثیر بسزایی بر روی روش و سبک زندگی وی دارد. چرا که این ارزش است که سبک زندگی افراد را می سازد.
در توسعه و بسط سبک زندگی یک فرد، تمام مولفه ها و اجزا هویت ذکر شده، بکار می آیند. سبک زندگی متشکل از اعمال و نگرش هایی است، که نه تنها بر اساس ارزش های زیبا شناختی و مادی است، بلکه در کنار آن نگرش ها، اعمال متکی بر ارزش های اخلاقی و متافیزیکی را نیز در بر می گیرد. هر سبک زندگی ،شامل یک الگوی معنا دار از روابط میان ارزش ها ، نگرش ها و اعمال احتمالی است. لذا غیر ممکن است و نمی توان نقش انواع مختلف ارزش را در هویت و سبک زندگی مجزا انگاشت. همین موضوع در مورد رابطه میان فرد و جامعه نیز صدق می کند. در جوامع غربی کنونی انواع مختلف ارزش ها اعم از مادی ، زیباشناختی ، اخلاقی و متافیزیکی (فرامادی) در کالاهای مصرفی ورسانه های جمعی ادغام می شوند.
همان گونه که"استوارت اون" در "بازی انتزاعی همیشگی" مطرح می کند، تصاویری وجود دارند، که توده ای حاشیه نشین را می سازند و در سبکهای در حال تغییری که بازار ها را پر از کالاهای مورد نیاز مصرف کنندگان می کند، ارزشهای مادی و ارزشهای درونی همواره در حال دگرگونی هستند. هر روز بیشتر از پیش گیج کننده می شوند. بنابراین سبکهای زندگی، تجلی گر اراده افراد در راستای خلق شخصیت و هویت فرهنگی و اجتماعی خاص خویش در چهارچوب ساختاری و موقعیتی جامعه ای هستند، که در آن زندگی می کنند. بنابراین، عبارت سبک زندگی در اینجا پدیده ای است، که از منظر ساختاری، موقعیتی و فردی قابل تعیین و تعریف است. در جامعه شناسی، این عبارت در دسته بندی طبقات اساسی اجتماع و شاخصه های فرهنگی آنها مورد استفاده قرار می گیرد.
سایت باشگاه اندیشه
http://www.bashgah.net/fa/content/show/26248
______________________________________________________________________________________
14-زندگی بی زندگی

جهانیشدن فرهنگ موضوعی است که پیشرفت و گسترش فناوری ارتباطات زمینۀ عملی شدن آن را فراهم کرده است. این موضوع سبب شده است که عدهای با تأکید بر نوع تازهای از امپریالیسم، یعنی امپریالیسم فرهنگی غرب و در رأس آن امریکا بر جهان، آیندۀ فرهنگی جهان را جز امریکاییشدن همۀ جوامع و نابودی فرهنگهای ملی و محلی ندانند؛ با این حال پاسخ به این پرسش که آیا فرهنگ غربی و بهویژه فرهنگ امریکایی، فعالیتهای فرهنگی کم و بیش محلی و سنتیرا تغییر داده و نابود کرده است یا خیر به طرح دیدگاههای متنوعی منجر شده که نگاشتۀ پیش رو یکی از آنهاست.
سیاری از تحلیلگران و نظریهپردازانِ جهانی شدن دراینباره متفقالقولاند که زندگی روزمره و آنچه در مکانی خاص رخ میدهد تحت تأثیر چیزی است که به طور کلی در مجموعه نقاط دیگر رخ میدهد. این نظریه پیامدهای مهمی برای چگونگی درک ما از نیروهایی دارد که زندگی روزمره را شکل میدهند. براساس دیدگاه بسیاری از ناظران، ما نباید این نیروها را صرفاً محلی تلقی کنیم؛ یعنی اینکه گمان کنیم که این نیروها فقط در درون اجتماعات محلی یا در درون مرزهای دولتهای ملی خاص شکل میگیرند و فعالیت میکنند. ما دیگر نمیتوانیم چگونگی شکلگیری زندگی خودمان را فقط براساس پدیدههای محلی یا رویدادهای ملی درک کنیم؛ زیرا آنچه محلی یا ملی نامیده میشود در حال حاضر همبسته با نیروها و پدیدههای گستردهتر و جهانیتر است. دیگر نمیتوان فرهنگهای محلی را صرف نظر از بقیۀ جهان توجیه کرد، شکل بخشید و احیا نمود. به جای نگریستن به چگونگی زندگی روزمره در درون جامعۀ خاص باید به این توجه کرد که افرادی که در درون مرزهای دولتی خاص زندگی میکنند چگونه از نیروهایی تأثیر میپذیرند که ماهیتاً چند ملیتی به شمار میآیند و چگونه این افراد نسبت به این نیروها عکسالعمل نشان میدهند و از چه نظر مسبب ایجاد چنین نیروهایی میگردند. تمرکز ما باید از توجه صرف به درک زندگی انسان براساس شیوۀ تأثیرپذیری آن از جوامع ملی به سمت درک این امر باشد که چگونه فعالیتهای روزمره تابع جریانها و شبکههای جهانی و تأثیرپذیر از آنها هستند و چگونه بخشی از آنها به شمار میآیند. این امر همچنین بدین معناست که مطالعۀ جهانی شدن را نباید نوعی نگرش به فرهنگ تلقی کرد که ما آن را از تحلیل رایج از جامعۀ ملی به ارث بردهایم. دیگر کافی نیست که به فرهنگ بریتانیا، آلمان و... بنگریم. در عوض، آنچه ما باید انجام دهیم توجه و تعمق دربارۀ شیوههایی است که جهانی شدن از طریق تعاملات، تبادلات و تحولات خاص، بر سازمان فرهنگ تأثیر میگذارد. دقیقاً این امر از این حاکی است که ما باید به چگونگی ایجاد، شکلگیری و بازآفرینی فرهنگ در درون و بیرون مرزهای ملی توجه نماییم و برای نمونه، روابطی را بررسی کنیم که به مراکز فرهنگی (برای مثال هالیوود) و حاشیهها (برای مثال، کشورهای جهان سوم) مربوطاند. جنبۀ مهمی از «جهانی شدن فرهنگ»، بومیزدایی است؛ یعنی شیوههاییکه نیروهای جهانشمول میتوانند اهمیت مکان، منطقۀ اجتماعی و جغرافیایی را در خلق و تجربۀ پدیدههای فرهنگی کاهش دهند. آنچه ما باید بررسی کنیم ابزاری است که فرهنگ به وسیلۀ آنها پیوند سنتی خود را با مکانهای خاص میگسلد؛ برای مثال، غذای مکزیکی برگرفتهشده از بخش خاصی از امریکای مرکزی است و نشاندهندۀ محصول کشاورزی آن منطقه است، اما در پی رشد سریع رستورانهای فستفود، مانند تاکوبل، نوع خاصی از غذای مکزیکی به عادت غذایی رایج در امریکای شمالی تبدیل شده است؛ بهعبارتی غذای مکزیکی از خاستگاه اصلی خود فاصله گرفته و بخشی از عادت غذایی در جهان شده است. بدینترتیب باید گفت که تجربههای فرهنگی ما دیگر در مکانهایی که ما زندگی میکنیم لزوماً ریشه ندارند. امکانهای فرهنگیای که در مکانی خاص عرضه شدهاند دیگر به طور کلی یا عمدتاً برای آن محل و مکان، سنتی نیستند. تحت شرایط جهانی شدن، امر محلی (یا آنچه ما امر محلی تلقی میکنیم) دیگر عامل تعیینکننده و اصلی در آن چیزی نیست که فرهنگ مکانی خاص فراهم میکند. پدیدههای فرهنگی میتوانند با یکدیگر پیوند یابند و در جاهایی که هزاران کیلومتر از آنها فاصله دارد ریشه بدوانند. بدین ترتیب، پیوند فرهنگی گسترده، ویژگی اصلی جهانی شدن است. بر همین اساس، بعضی از افراد جهانی شدن را دارای تأثیر مثبت بر زمینههای فرهنگی در جهان میدانند؛ برای مثال میتوان به کارکرد مهمی اشاره کرد که سازمانهای رسانهای در تولید و توزیع بسیاری از برنامههای تلویزیونی و سینمایی جهان دارند؛ مثلاً مالک کانال خبری خاصی میتواند ادعا کند که در رسانۀ وی، اطلاعات از سراسر جهان گردآوری میشود و همۀ کارکنان به دنبال پخش برنامهای مناسب و شایستهاند که هدف آن برقراری صلح است. بنابر این ادعا فراگیری و گستردگی این رسانۀ خاص و پوشش خبری رویدادهای جهانی، دولتها را به روابط صلحآمیز با هم تشویق میکند؛ زیرا اگر دولتی به شکلی نامعقول یا خطرناک عمل کند «کل جهان» میتواند آن را مشاهده نماید؛ به همین دلیل خطر تحقیر گشتن و سرزنش شدن در مقابل چشمان جامعۀ جهانی کافی خواهد بود تا دولتهای خشونتطلب و تنشزا مجبور شوند سیاستهای نامتعارف خود را کنار بگذارند، اما با توجه به رویدادهایی مانند مخالفت صدام حسین در مقابل بازرسی از تسلیحات کشور عراق و جنگی که در پی این امر اتفاق افتاد، دیدگاههای بالا نسبتاً سادهلوحانه به نظر میرسد. با وجود این، استدلال موجهتر این است که گسترش رسانههای جمعی، مانند تلویزیون و ماهواره، رادیوی دیجیتال و اینترنت، موهبتهای عظیمی برای آزادی اطلاعات و حقوق بشرند؛ زیرا میتوانند از مرزبندیهای ملی فراتر روند. افرادی که در حاکمیت دولتی خاص زندگی میکنند حداقل میتوانند به طور بالقوه اطلاعاتی را از بیرون مرزهای آن کشور بهدست آورند، حتی اگر دولتمردان نخواهند آنها به چنین اطلاعاتی دست یابند. اگر رژیمی حقوق بشر را نادیده بگیرد و این واقعیت هرگز در رسانههای رسمی دولتی بیان نشود، افراد میتوانند اخبار این رویدادها را بهدست آورند مشروط بر اینکه به رسانههایی دسترسی داشته باشند که از کشور دیگری برنامه پخش میکنند. درحالیکه دولتهای سرکوبگر به دنبال کنترل چنین دسترسیهایی هستند یا آنها را ممنوع میکنند، هنوز این نکته پابرجاست که کنترل جریان اطلاعات بیش از پیش برای دولتها دشوارتر شده است؛ وضعیتی که میتواند نتایج پیشبینیناپذیری را برای افراد درون جامعه داشته باشد. از سوی دیگر، منتقدان جهانی شدن رسانههای همگانی نیز بسیارند. صرف نظر از جریان اطلاعات در سطح جهان و آزادی سیاسی، بنگاههای رسانهای غرب میتوانند اسب تروای ارزشهای سرمایهداری و ارزشهای مصرفی به شمار آیند و مُبلغِ ایدهها و مروّج شیوههایی از زندگی باشند که فرهنگهای محلی را تضعیف میکنند. از این نظر، رسانههای همگانی (عمدتاً امریکایی) فراهمکنندۀ امپریالیسم فرهنگی هستند که مجموعهای از ارزشهای کشور یا منطقهای خاص را به کشور و منطقۀ دیگر تحمیل میکنند. میتوان گفت که در شرایط خاصی، زندگی روزمره میتواند بهواسطۀ تأثیرات بیرونی و جهانی دچار تحولات عظیم گردد، اما در شرایطی دیگر، فعالیتهای روزمره و شیوههای تفکر ممکن است در برابر این چیزها نسبتاً نفوذناپذیر باشد. افراد ممکن است در رستورانهای مکدونالد غذا بخورند، اما چنین چیزی ضرورتاً به این معنا نیست که همگی آنها از نظر اندیشه، رویکرد و سبک زندگی به فردی امریکایی یا غربی تبدیل میشوند (حتی با فرض اینکه معنای «امریکایی یا غربی بودن» کاملاً روشن و بیابهام باشد). بحث دربارۀ تأثیراتی که با تغییرِ الگوهای فرهنگی رخ میدهند بحثی تجربی است که فقط میتواند بر اساس آنچه واقعاً رخ میدهد دربارۀ آن پژوهش کرد. البته مشکل خاصی که در عرصۀ پژوهش دربارۀ زندگی روزمره وجود دارد این است که زندگی روزمره در زمینههای فرهنگی و اجتماعی متفاوتی رخ میدهد. به عبارت دیگر، زندگی روزمره پیچیده است؛ زیرا خود افراد و مردم پیچیده هستند. تبیینهایی که ما از زندگی روزمرۀ افراد میکنیم تا حد زیادی گزینشی هستند. این مسئله وقتی که «فرهنگ» در زندگی روزمره تبیین میشود حادتر میگردد. میتوان نیروهای فرهنگیای را در نظر گرفت که فعالیتهای روزمره را شکل میبخشند. این فعالیتها میتوانند بر دو گونه باشند: 1. فعالیتهایی که مشخصۀ آنها این است که از طریق قدرت یک فرهنگ جهانی، مانند فرهنگ امریکایی به فعالیتهایی مشابه و همگون تبدیل شدهاند؛ 2. فعالیتهایی که مشخصۀ آنها تفاوت، متجانس نبودن و تأکید دوباره بر منطقه و ویژگیهای خاص آن است. به نظر کاملاً آشکار میرسد که هر دوی این شاخهها و سیرهای اصلی در زندگی روزمره در جریان هستند و هر دو به شیوهای پیچیده و اغلب مبهم بر جنبهها و سطوح گوناگون فعالیت روزمره تأثیر میگذارند و تا حدی یکدیگر را متعادل میسازند. ویژگی اصلی وضعیتی که ما در آن به سر میبریم این نیست که فرهنگ محلی به واسطۀ فرهنگ جهانی از میان رفته باشد، بلکه زندگی روزمرۀ ما همواره دستخوش تغییر و دگرگونیهای بسیار است و کماکان خود را در سطح محلی و منطقهای بازسازی میکند. بدینترتیب میتوان گفت که صورتبندی فرهنگی زندگی روزمره، آمیزهای آشفته از امری است که در جهان یکسان و مشابه تلقی میشود و از نظر محلی و منطقهای متنوع است. دومی کماکان در رویارویی با اولی به وجود خود ادامه میدهد و اولی به گونههای خاصی، دومی را برمیانگیزد. میتوان نتیجه گرفت که زندگی روزمره بیش از پیش با نوعی رویکرد جهانشمول مشخص میشود که از یکسو به فرهنگهای دیگر توجه میکند و احترام میگذارد و همواره از ذهنی گشوده در برابر تجربههای فرهنگی برخوردار است و از سوی دیگر، به تفاوتها و اختلاطها توجه میکند. اما اشتیاق به غذاهای متنوع کشورهای گوناگون و رفتن به رستورانهای متفاوت ضرورتاً با انجام دادن عملی تأثیرگذار و واقعی دربارۀ موضوعات جهانی مانند بدهی کشورهای جهان سوم، گرم شدن کرۀ زمین و... مرتبط نیست. میتوان فردی را تصور کرد که در زمینۀ علایق فرهنگی یک جهان وطن است، اما در فعالیتهای دیگر، از جمله فعالیتهای سیاسی، چنین نیست. تصور اینکه ما از ذوق و علایق جهانشمول برخورداریم میتواند راهی باشد برای فرهیختگان تا خودشان را از خیل عظیمی جدا کنند که در درون محدودیتهای علایق محلی و منطقهای گیر افتادهاند. افزون بر این، سخن گفتن دربارۀ اختلاط و آمیزشهای فرهنگی و جریانهای فراملیتی نباید چشمان ما را به این واقعیت ببندد که احساسات و شور و شوقهای ملی کماکان در زندگی روزمره مؤثرند، خواه از طریق گزارش روزنامهها یا گفتوگوهای عادی که طی آن افراد هویت خود را با ایرانی بودن، بریتانیایی بودن یا ... مشخص میکنند. از سوی دیگر روشن است که تأثیر چیزی که جهانی شدن مینامیم بر آنچه میاندیشیم و عمل میکنیم همواره گوناگون و تا حدی پیشبینیناپذیر است. بدین ترتیب آشکار میشود که جهانی شدن فرهنگ و زندگی روزمره هرگز نمیتواند به نتایج کاملاً روشن و پیشبینیپذیر بینجامد.
سایت باشگاه اندیشه
http://www.bashgah.net/fa/content/show/89718
___________________________________________________________________
15-تجانس در سبک زندگی در پژوهش انسان شناسی
یکی از مباحث مهم روش شناسی در انسان شناسی معاصر، بحث بازتابندگی است. در واقع دهه هاست که مقوله «بی طرفی در پژوهش» مورد نقد جدی قرار گرفته است و نه تنها در پژوهش های فمینیستی بلکه در بخش مهمی از نظریات جامعه شناسی (از وبر گرفته تا فوکو و بوردیو) این مقوله با دقت و ظرافت تعریف شده و در نتیجه، سالهاست که در بسیاری از پژوهش های معاصر، تدوین «رابطه بین محقق و موضوع تحقیق» با دقت دنبال می شود. یعنی در اکثر پژوهش های جدی، پژوهشگر در ابتدای تحقیق خود نقش خود و رابطه اش را با موضوع تحقیق به روشنی بیان می کند و این کار او «عینیت» تحقیق اش را نیز می تواند مشخص سازد.
اصل بازتابندگی، عبارت است از نیاز به بازگشت مستمر بر ابزارهاى علم اجتماعى که مورد استفاده محقق است. این بازگشت، تلاشى است براى کنترل بهتر نادرستى‏هایى که در ساخت موضوع به واسطه سه عامل عرضه مى‏گردد. اولین عامل، هویت فردى محقق است. یعنى جنسیت، طبقه، ملیت، قومیت، آموزش، سبک زندگی و ... دومین عامل، موقعیت وى در میدان روشنفکرى است که متمایز از موقعیت وى در فضاى اجتماعى به معناى گسترده آن است. این عامل ما را به تجزیه و تحلیل انتقادى مفاهیم، روش‏ها و مسائلى که وى وارث آن است و نیز هوشیارى نسبت به سانسورى که به واسطه تعلّق خاطر رشته‏اى یا علایق سازمانى ایجاد مى‏شود؛ فرا مى‏خواند. سومین عامل نیز، مکتب‏گرایى است. با توجه به تعریف این اصل، هویت انسان معاصر به روایت آنتونی گیدنز و بسیاری از نظریه پردازان اجتماعی دیگر خصلت «باز اندیشانه یا بازتابی» دارد. بازتابندگی هویت به معنای سیال بودن هویت و تغییر آن در نتیجه تغییر شرایط فرهنگی و اجتماعی و ظهور دانش ها، دانستنی ها و بخصوص تکنولوژی های ارتباطی و رسانه ای جدید است. به تعبیری دیگر، آن تلقی یا تصور هویت به مثابه ی امری ثابت و ازلی و ابدی، به پایان رسیده است. از اینرو دیگر مفهوم «هویت ایرانی» نیز اگرچه در مقایسه با هویت فرانسوی یا آمریکایی قابل تفکیک و تمایز دادن است و تفاوت هایی بین آنها وجود دارد اما هویت ایرانی رنگ های مختلفی بخود گرفته و می گیرد و متناسب شرایط تازه اشکال تازه ای از آن ظهور و بروز می یابد. ما هر روز در معرض آگاهی ها و شناخت های تازه ای در زمینه های مختلف تغذیه، بهداشت، درمان، مسکن، پرورش کودک، اشتغال، پوشش و لباس، آموزش و پرورش و دیگر موضوعات زندگی هستیم. این فرایند تدریجا باعث تغییر «سبک زندگی» ما و تغییر عادات و روحیات ما می شود. «سبک زندگی» پدیده ی جوان و نوظهوری است که کمتر از نیم قرن از عمر آن نمی گذرد. در گذشته ایرانیان مانند دیگر ملت ها عمدتا از بصورت رو در رو و چهره به چهره با یکدیگر ارتباط برقرار می کردند و از طریق فرایندهای ارتباط مستقیم چهره به چهره نیازهای خود را تامین و زندگی خود را سامان می داند. فعالیت های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی عمدتا منوط و متکی به روابط چهره به چهره دو یا عده ای از افراد بود. برای مثال، روابط بین دختران و پسران،سرگرمی های کودکان ارائه و ارسال پیام و و انتقال دانش، مبادله احساسات، خرید و فروش، مسابقه و رقابت و تمام اشکال دیگر روابط و کنش های اجتماعی مستلزم گونه های مختلف روابط چهره به چهره دو یا عده بیشتر افراد بود. اما ورود رسانه ها و تکنولوژی رایانه ای و دیجیتال باعث تغییر الگوی روابط سنتی چهره به چهره به روابط با واسطه و با میانجی رسانه ها و اینترنت شده است. این تغییر دو الگوی روابط بر نوع و چگونگی هویت و فرهنگ تمام جوامع از جمله جامعه ایران تآثیر می گذارد. در الگوی سنتی روابط چهره به چهره حجم ارتباط بسیار محدود تر و از نظر کمی کم شمارتر بود زیرا هر کس تنها در محدوده شبکه خویشاوندان، آشنایان و افرادی که اطراف او هستند امکان مراوده را داشت. اما الگوی جدید روابط با واسطه ابزارهای رسانه ای و رایانه ای فرد نه تنها با نزدیکان و آشنایان بلکه با هر کس در هر گوشه جهان امکان مبادله پیام و مراوده دارد. در نتیجه حجم ارتباط افراد بشدت گسترش یافته و افراد می توانند در گستره ای جهانی دوستان مناسب حال خود را انتخاب کنند. از طرف دیگر، فرد قادر است با استفاده از امتیازات فنی ارتباطات رایانه ای و اینترنتی، با آزادی بیشتر و به نحو دلبخواهانه تری عمل کند و بسیاری از تابوهای اجتماعی و سیاسی را بشکند و روایت دلخواهانه تری از خویشتن خود را شکل دهد. همچنین قابلیت ها و گستردگی میدان عمل اینترنت این امکان را برای فرد فراهم می سازد تا هر روز بتواند نیازهای بیشتری را از طریق اینترنت پاسخ دهد. مجموعه این عوامل باعث می شود تا انسان ایرانی این بار نه از طریق روابط گرم چهره به چهره بلکه از طریق روابط با واسطه صنایع رسانه های فنی مانند اینترنت به شکل دادن و باز تعریف خویشتن خود بپردازد. یکی از مهمترین تقاضاهای جوامع، ارائه الگوهای سبک زندگی از صاحبان دیدگاههای مختلف است. درواقع در جدال بین سنت و مدرنیزم، این الگوسازی ها نقش مهمی را در فاصله گیری از سنت و نسبت دارشدن با مدرنیزم ایفا می کند"سبک زندگی" اصطلاحی است که از 1939 به بعد در زبان انگلیسی رواج یافته است و به نظر می رسد تا پیش از آن جامعه و فرهنگ غربی نیازی به این مفهوم نداشته است. امروزه این اصطلاح کاربرد عامیانه زیادی در زبان انگلیسی دارد و بیشتر برای توصیف نوع و گونه خانه و اسباب و اثاثیه ای که فرد آن را "مطلوب" یا "ایده آل" خود می داند و به کار می برد گفته می شود.نند اما در تعریفی ساده و کلی تر می توان سبک زندگی را"شیوه زندگی" یا به نحو دقیق تر الگوها و شیوه های "زندگی روزمره" تعریف کرد که نه تنها شامل الگوهای فردی مطلوب از زندگی بلکه شامل تمام عادات و روش هایی که فرد یا اعضای یک گروه به آنها خو کرده یا عملاً با آنها سر و کار دارد می شود. بنابر این سبک زندگی به خانه و اثایه محدود نمی شود و تمام چیزها مانند الگوهای روابط اجتماعی، سرگرمی، مصرف و لباس را در بر می گیرد و نگرش ها، ارزش ها و جهان بینی فرد و گروهی که عضو آن است را منعکس می کند. انسان امروزی و مدرن چنان به استفاده از الکتریسته، اتومبیل شخصی، دوربین عکاسی و فیلمبرداری، تلفن، آپارتمان نشینی، رادیو، ضبط، تلویزیون رنگی، آرایش در خیابان و مکان های عمومی، آموزش مدرسه ای، ابزارها و روش های ضدبارداری، موسیقی پاپ، ساندویچ و غذاهای سرد و آماده، تکنولوژی های خانگی مانند ماشین لباس شویی، جارو برقی، اجاق گاز، ظرف شویی و وسایل آشپزی، چرخ خیاطی، یخچال و فریزر، تکنولوژی های بازی و سرگرمی کودکان و بزرگسالان و دیگر محصولات و کالاها و روش های مدرن خو کرده و در آن مستغرق شده است که دو نکته مهم درباره آنها را هرگز احساس نمی کند. اول اینکه، این «سبک زندگی» پدیده ی جوان و نوظهوری است که کمتر از نیم قرن از عمر آن نمی گذرد. دوم، ورود هر یک از روش ها و تکنولوژی های فوق تغییرات بنیادینی در زندگی، احساس، تفکر، شیوه زیست و فرهنگ انسان امروزی بوجود آورده و می آورد.
تجانس در سبک زندگی شیوه ای است که می توان آن را زیرمجموعه ای از روش های کیفی جمع آوری داده ها در پژوهش انسان شناسی به شمار آورد. با توجه به تغییر سبک های زندگی افراد از گذشته تا به امروز این نکته حائز اهمیت است که محققی که در میدان تحقیق موضوعی را مورد مطالعه قرار می دهد دارای چه نوع سبک زندگی می باشد چگونه به وسیله سبک زندگی خاص خود با افراد ارتباط برقرار می کند. به بیانی دیگر آیا سبک زندگی محقق بر روند و کیفیت تحقیق وی تأثیرگذار خواهد بود یا خیر؟به عنوان مثال محققی با ظاهر محجبه در جامعه ای که افراد آن به حجاب اعتقاد ندارند تحقیق بهتری انجام می دهد یا در جامعه ای معتقد به حجاب؟ به عبارتی در کدام یک از میادین تحقیق فوق به داده های واقعی دست پیدا خواهد کرد؟آنچه مسلم است این است که بخش عظیمی از سبک زندگی افراد که در ظاهر آنها (نوع پوشش و...) جلوه گر می شود می تواند به طور مستقیم و یا غیرمستقیم بر روند تحقیق البته با توجه به موضوع تحقیق تأثیرگذار باشد علاوه بر این، این مسأله می تواند بر روی کسانی که تحقیق از آنها صورت می پذیرد تأثیر بگذارد یعنی نوع سبک زندگی محقق پاسخهای افراد مورد تحقیق را تحت تأثیر قرار دهد و داده های تحقیق از حالت طبیعی و واقعی خود خارج و یا برعکس به حالت واقعی نزدیکتر شوند. به هر حال سبک زندگی محقق بر کیفیت تحقیق تأثیرگذار خواهد بود.
سایت باشگاه اندیشه
http://www.bashgah.net/fa/content/show/26220
______________________________________________________________________________________
16-زنان، مصرف و سبک زندگي
مهمترين پيامد مصرف گرايي به موضوع هويت مربوط است. اگر در جامعه سنتي و پيشامدرن، مبناي «هويت اجتماعي» را بيشتر ويژگيهاي انتسابي افراد از جمله مواردي چون شغل، طبقه و بهطور کلي «موقعيتهاي ساختاري» تشکيل مي داد، امروزه در جامعه مدرن دو عامل «موقعيت فرد در نظام توليد» که در مفهوم طبقه متبلور ميشود و جديدتر از آن نوع و سبک «کنشهاي مصرفي» مبناي اصلي هويت اجتماعي فرد است که در مفهوم «سبک زندگي» معنا پيدا ميکند.
مفهوم «سبک زندگي» طي چند دهه اخير، صاحب نظران عرصه هاي گوناگون از جمله جامع شناسي را به خود مشغول کرده است. افراد از لحاظ حرفه، حيثيت و نفوذ، قدرت، عادت، علاقه و خصيصه هاي فرهنگي با يکديگر تفاوت دارند؛ از اين رو ضرورتاً سازمان و فعاليت هاي گروهي و الگوهاي زندگي روزانه به شيوه ها و سبک هاي مختلف زندگي تقسيم مي شود. تحولات دهه هاي اخير، چه در زمينه هاي فرهنگي و چه در عرصه هاي ساختاري به تعدد، تنوع و گاه تعارض سبک هاي زندگي منجر شده است. سبک هاي زندگي، الگوهايي براي روش زيستن هستند که خطوط و نقوش کلي تمايز ساخت يافته طبقاتي را آشکار مي نمايد. غالباً اين مفهوم در ارتباط با مفاهيم ديگر جامعه شناختي از قبيل طبقه، قشربندي، توليد، مصرف، و هويت مورد بررسي و مطالعه قرار ميگيرد. از ديدگاه جامعه شناختي، کاهش نظارت هاي اجتماعي چهره به چهره، تنوع خاستگاه هاي منطقه اي و قوميتي، امکانات بيشتر براي تحرک اجتماعي عمودي و افقي، کاهش وابستگي هاي انتسابي فرهنگي، خانوادگي و مکاني، امکانات گسترده تر دسترسي به فرهنگهاي متنوع، از جاکندگي فرهنگي، شدت روزافزون برخوردهاي فرهنگي، دلزدگي و بيقراري انسان کلانشهري، و نياز وي به نظام ها و سازوکارهاي تسلي بخش و غيره از جمله عوامل گسترش تنوع فرهنگي و سبک زندگي در کلان شهر است.(شالچي،1381).
تعريف سبک زندگي: سبک زندگي مفهومي است که با انتخابي شدن زندگي روزمره معنا مي يابد. برخلاف جوامع سنتي، در جامعه معاصر به واسطه اهميت خود و مسئوليت شخصي و ظهور جامعه  مصرفي در زندگي قدرت انتخاب نيز بيشتر شده است. بنابراين، پديده اجتماعي سبک هاي زندگي از اجزاي سازنده تحولات مدرنيته تلقي مي گردد؛ زيرا سبک هاي زندگي بازنمودي از جستجوي هويت و انتخاب فردي است. بهعلاوه اين موضوع از چنان قابليتي برخوردار است که مي تواند ابعاد مختلف مدرنيته را معرفي نمايد. در دنياي امروز مفهوم سبک زندگي راهي براي تعريف ايستارها، ارزش ها و همچنين نشانگر ثروت و موقعيت اجتماعي افراد است. مطالعات سبک زندگي از اين جهت اهميت دارد که شيوه هاي ارتباط و پيوند اجتماعي حاصل از فرايندهاي فرهنگي و اقتصادي مدرن را آشکار ميسازد. به طورکلي، در بررسي تعاريف موجود درباره  سبک زندگي با دو رويکرد اصلي مواجه مي شويم: گروهي که سبک زندگي را مجموعه  رفتارهاي عملي و آنچه در زندگي اجتماعي افراد به صورت عينيت افته مشاهده مي شود، مي دانند و گروه دوم ارزش ها و نگرش ها را نيز در زمره  سبک زندگي مي دانند. در اين پژوهش تعريف فاضلي (1382، ص57) را مبنا قرار مي دهيم «سبک زندگي مجموعه  رفتاري در حوزه مصرف فرهنگي و مادي زندگي اجتماعي است که در عرصه  عمل محقق شده و قابل مشاهده  است». در تعريف ياد شده سه نکته قابل توجه است:
1-گرچه ارزش ها و نگرش ها در به وجود آمدن سبک زندگي مؤثرند اما جزيي از آن محسوب نمي شوند، بلکه سبک زندگي همان بخش از زندگي است که عملاً تحقق مي يابد. در واقع طيف کامل فعاليت هايي است که افراد در زندگي روزمره انجام مي دهند. يعني اينکه ارزش ها و نگرش هاي مشابه به سبک زندگي يکسان نمي انجامد و داشتن سبک زندگي همسان به معناي ارزش ها و نگرش هاي مشابه نيست.
2-همچنين سبک زندگي بايد زائيده  انتخاب گري افراد باشد زيرا سبک زندگي شامل آن دسته رفتارهايي که مردم حق انتخاب جايگزين براي آنها ندارند، نمي شود.
3-سبک زندگي نسبت مستقيمي با مصرف دارد زيرا مصرف در خدمت تعريف کردن کيستي کنش گران (پاسخ به سوال من کيستم؟)، بازکردن راهي براي عضويت افراد در گروه هاي اجتماعي، تثبيت مقولات فرهنگي، ايجاد ازخودبيگانگي يا نفي آن، ايجاد يا بازتوليد انواع نابرابري هاي اجتماعي، ايجاد گروه بندي هاي مدرن متمايز از گروه بندي هاي سنتي مبتني بر جنسيت و غيره بازتوليد اقتصادي سرمايه داري است. (فاضلي، 1382، ص57).
اينکه مردم چقدر، به چه نحوي و چگونه مصرف مي کنند در شکل دهي سبک زندگي آنها بسيار تعيين کننده است. در تبيين چرايي اين موضوع بايد در نظر داشت که نحوه مصرف تا حد زيادي انتخاب هاي افراد و دلايل آن را آشکار مي سازد. مطالعه کيفيت مصرف، اين امکان را فراهم مي آورد که حتي به ارزش ها و نگرش هاي افراد نيز راه يابيم. به عبارت ديگر مصرف، نمود خارجي نگره هاي دروني است که در شکل دهي به ساير رفتارها تأثير دارد. در اين پژوهش، رابطه سبک زندگي و مصرف زنان مورد تأکيد قرار گرفته است. نقش زنان در مصرف از اين جهت اهميت دارد که زنان با توجه به نقش مادري در خانواده، يکي از اصلي ترين عناصر فرآيند هويت يابي و جامعه پذيري فرزندان و نسل آينده جامعه هستند و بر هويت فردي و سبک زندگي نسل هاي آتي جامعه تأثيرگذارند. در واقع «زن» از اين منظر عنصري «فرهنگ ساز» تلقي مي شود که ارزش ها، اعتقادات و شيوه  هاي رفتار و عناصر ديگر فرهنگي را از نسلي به نسل ديگر منتقل مي کند.
همچنين با نگاهي درون فرهنگي اين موضوع قابل توجه است که به سبب احکام خاص عملي که بر رفتار ديني زنان مترتب است، طبيعتاً مصرف در زنان نيز مشمول چارچوب ها و محدوديت هايي مي شود که بي اعتنايي به آنها هويت ديني جامعه را خدشه دار ميسازد. بي اعتنايي به ارزش ها و اعتقادات ديني در نوع مصرف، نظم اجتماعي و ارائه الگوي متعالي حيات انساني و نيز با توجه به آميختگي فرهنگ اسلامي و ايراني در هويت بخشي به آحاد جامعه سبب ايجاد گسست نسلي، تناقضات ارزشي و بحران هويتي در اقشار و گروه هاي اجتماعي مختلف بهويژه زنان و جوانان خواهد شد. مطالعه سبک زندگي زنان اين ديدگاه را تقويت مي کند که رفتار زنان و نحوه ارتباط رفتارها با يکديگر داراي الگوهاي مشخصي مي باشد. الگوداربودن رفتارها، سبک زندگي را موضوعي قابل تحليل معرفي مي کند. همچنين سبک زندگي، موضوعي قابل پيش بيني است؛ چرا که سبک زندگي از مسيري که جامعه در فرايند حرکت به سوي آينده طي مي کند، متاثر است. اين نکته در خصوص سبک زندگي مادي و فرهنگي توامان صدق ميکند. فرآيندهاي جهاني شدن، گسترش ارتباطات رسانهاي و کم شدن فاصله مرکز و پيرامون در ابعاد اطلاعاتي همواره سبب تغيير و تنوع سبکهاي زندگي در بين اقشار مختلف شده است. در نظر داشتن عوامل ياد شده و داشتن تصويري واقع بينانه از شرايط آينده راهي براي شناخت مسير احتمالي حرکت جامعه يا حداقل شناخت راهي است که مردم پيمودن آن را مطلوب ميپندارند. (فاضلي، 1382، صص180- 179).
مصرف و هويت: کارکرد نمايشي مصرف:
عامل مصرف در تحليل سبک زندگي از اهميتي اساسي برخوردار است. مصرف با کارکرد نمادين خود، هويت افراد را نشان مي دهد. کارکرد نمايشي مصرف ناشي از اين واقعيت در دنياي مدرن است که جهت گيري مصرف تنها ناشي از ضرورت رفع نيازهاي زيستي نيست؛ بلکه انتخابي است که هويت متمايز را آشکار مي سازد. امروزه مصرف و نياز از هم فاصله گرفته اند و شکافي بين آنها به وجود آمده به نحوي که ديگر مصرف انساني مطابق با نيازهاي انساني نيست؛ بلکه مصرف چيزي بيش از آن است و آن شکاف را مصرف گرايي پر کرده است.(موحد، عباسي و مرحمتي، 1389، ص8). بودريار در کتاب نظام اشياء (1968) بيان ميکند که مصرف به تنهايي ارضاء يک دسته از نيازهاي زيستي نيست، بلکه متضمن نشانهها و نمادها است. او معتقد است «مصرف را بايد به عنوان روندي تلقي کرد که در آن خريدار يک قلم کالا از طريق به نمايش گذاشتن کالاهاي خريداري شده، به طور فعالي مشغول تلاش براي خلق و حفظ يک حس هويت است.» به عبارتي ديگر «مردم حس هويت چه کسي بودن را، از طريق آنچه مصرف ميکنند توليد مي کنند». (به نقل از باکاک، 1381، صص1-100). همچنين در کتاب «جامعهنمايش» اين طور عنوان شده است که امروزه «تمام زندگي جوامعي که در آنها مناسبات مدرن توليد، حاکم است به صورت انباشت بيکراني از نمايشها تجلي مييابد». (گي دوبور، 1382، ص55). بنابراين مصرف را نيز بايد در قالب جامعهنمايش تحليل کرد؛ جامعهاي که همه چيز در آن کالا است و خود کالا نيز به عنوان بازنمود چيزهاي ديگر ظاهر ميشود. واضح است که اين وضعيت را نميشود و نبايد تنها با کنشگران اقتصادي تحليل کرد. گسترش انواع بازارها و مراکز خريد مثل فروشگاههاي زنجيرهاي، فرصتي فراهم کرد تا جامعهشناسان و انسانشناسان در مورد فضاهاي خريد و مصرف، مطالعات بيشتري انجام دهند. (Chaney, 1996) برخي بر اين باورند که از بعد از جنگ جهاني دوم، به تدريج فروشگاههاي بزرگ مکاني براي عرضه بيپايان سيل کالاها و فرصتهاي جديدي براي انتخاب دلخواه بودند؛ خريداران در گمنامي آرمانشهر عرضه کالا، همگي آزاد بودند بنا به ميل خود و بدون محدوديت در فروشگاهپرسه بزنند و از تسهيلات آن براي يافتن اجناسي که مطابق ميل آنها است، بهرهمند شوند. (اباذري و کاظمي، 1384، ص168) اين روند رو به فزوني نشان ميداد که ديگر کالا و مصرف آن از شکل سنتي خود خارج شده است و بايد آن را به عنوان يک روند اجتماعي و فرهنگي ديد که شامل نشانهها و نمادهاي فرهنگي است. بنا به گفته بودريار «مصرف بايد به عنوان امري نگاه شود که بيشتر مبتني بر خواست است و نه صرفاً مبتني بر نياز» (باکاک، 1381، ص4).
 زنان، مصرف و سبک زندگي: در دهه هاي اخير، زنان که هم حضور بيشتري در عرصه هاي شغلي و تحصيلي يافته اند و هم در اثر تغيير سبک زندگي غالباً مسئوليت خريد و تهيه  اقلام مصرفي خانواده ها را برعهده گرفته اند، بيشتر مخاطب تبليغات مصرفي شده و نحوه حضور و الگوهاي ارزشي و نگرشي و رفتاري آنها تأثيرات فردي و اجتماعي مهمتري بر جاي گذارده است. (رفعت جاه، 1386، صص8-137).
وبلن از جمله جامعه شناساني بود که به موضوع مصرف و نقش زنان در اين مورد توجه نموده است. به عقيده وبلن در طبقه مرفه جديد، نوعاً زنان هستند که زندگي اجتماعي را سازماندهي ميکنند. آنها ابزارهاييهستند براي مردان تا از طريق «مصرف نيابتي»، ثروت خود را به نمايش بگذارند (به نقل از فاضلي، 1382، ص22)؛ يعني از طريق کالاهايي مانند زيورآلات يا لباسهاي گران قيمت و يا اعمالي مثل مسافرت به اروپا، آموزش زبان يا اسبسواری. بنابراين در شهر، نمايش ثروت از طريق تزئينات و تفريحات به آگاهي فزاينده از سبک زندگي ميانجامد. بدين ترتيب بورژوازي جديد ميکوشد با نمايش ثروت، جدايي خود را از طبقه کارگر مشروعيت بخشد و سلسله مراتب اجتماعي را طبيعي جلوه دهد. بدين صورت است که آنان اقتدار خود را بر کساني که در سلسله مراتب پايينتر هستند، افزايش ميدهند. وبلن با تأکيد بر کارکرد نمايشي مصرف، آن را راهکاري براي کسب منزلت اجتماعي مي داند. سئوال اصلي وبلن اين است که مبناي افتخار، منزلت و جايگاه اجتماعي چيست؟ وي پاسخي ساده ميدهد، ثروت حال، هرگونه ثروتبراي آنکه بيشترين شأن و منزلت را براي صاحبش به ارمغان آورد، بايد به صورت خودنمايانه يا متظاهرانه به نمايش گذاشته شود. (به نقل از فاضلي، 1382، ص21) فرد در شرايط پيچيده کلان شهري، در اثر گسترش وسايل ارتباطي و تحرک جمعيت در معرض ديد افراد بي شماري قرار ميگيرد. در اين شرايط نمايش دادن کالا، تنها وسيلهاي است که براي داوري کردن درباره اعتبار شخص وجود دارد. برخي معتقدند وبلن منزلت و اعتبار اجتماعي را بر مبناي ثروت، تحليل ميکند که کسب آن منوط به آن است که ساير اعضاي جامعه از ثروتمند بودن فرد مطلع باشند. بنابراين فرد براي کسب منزلت بايد ثروت و توانايي مالي خود را به نمايش بگذارد و بهترين راه براي ارائه اين توانايي، مصرف است. (مرادي، 1387، ص37) در يک فرهنگ رقابتي، انسانها ارزششان را در مقايسه با ارزش ديگري ميسنجند.(کوزر، 1368، ص362) در واقع مصرف راه سنجش اين ارزشها را هموار ميکند. وبلن بر اين باور است که فايده مصرف به عنوان وسيله کسب اعتبار، در بهترين شکل خود، در آن بخشي از جامعهمؤثرتر است که ارتباطات اشخاص و تحرک جمعيت به صورت گسترده وجود دارد. در نتيجه مثلاً شهرنشين، عادتاً بيشتر از روستايي، به ظاهر خود ميرسد. منظور اين نيست که شهرنشين  طبيعتاً بيشتر مشتاق مصرف تظاهري است يا روستايي به تجمل توجه کمتري دارد. بلکه انگيزه اين رفتار تظاهري و تأثيرگذاري آن در شهر مشهودتر است. همه شهرنشينها ميخواهند همواره استاندارد مصرف خود را بالا ببرند؛ بنابراين ضرورت همنوايي با اين سطح استاندارد امري لازم و ضروري ميشود. در واقع انگيزه مصرفکننده اين است که ميخواهد با عرف پذيرفته شده همنوايي کند و از هشدار و انتقاد ديگران نسبت به خود اجتناب ورزد. (وبلن، 1383، ص149). وي اضافه مي کند که در هر مرتبه اجتماعي، معيار تجمل در مصرف از راه بهکار بستن معيار آنهايي که از لحاظ اعتبار در يک سطح بالاتر هستند، اعمال ميشود. اين جريان بهويژه در جوامعي که تمايز طبقاتي تا حدودي نامعلوم است تا جايي ادامه پيدا ميکند که تمام استانداردهاي مصرف از طرز تفکر بالاترين طبقه تأثير ميگيرد. پس بهطور کلي اين طبقه برتر است که تعيين ميکند جامعه کدام شيوه زندگي را به عنوان سبک زندگي آرماني بشناسد. (وبلن، 1383، ص149).
ايده«چشم وهمچشمي» وبلن همزمان حاوي دو فرآيند است: «همانند ساختن خود به ديگري و متمايز ساختن خود از ديگري». او در تبيين پديده«مد» به اين مطلب اشاره ميکند که زماني که طبقه مرفه از لحاظ اعتبار در بالاترين مرتبه ساخت اجتماعي قرار دارد، آداب زندگي و معيارهاي ارزشي اين طبقه، هنجار اشتهار و اعتبار را تعيين ميکند. رعايت اين معيارها با کمي تغيير بر همه اعضاي طبقات پايينتر سلسله مراتب، ضروري است. در نتيجه، اعضاي هر لايه اجتماعي، آرايش سبک زندگي متداول لايه بالاتري را تقليد ميکنند. اين ها چون از شهرت و احترام لايههاي بالاتر محروم هستند، ميکوشند لااقل در ظاهر با قوانين و هنجارهاي پذيرفتهشده آنها همنوايي کنند. در آن سو «کساني که به دنبال نشان دادن فرهيختگي فزاينده و ذائقههاي والاي خود در حوزه هاي جديدي مانند مد هستند در تلاش اند تا خودشان را از تقليدکنندگان تازه  به  دوران رسيده متمايز کنند؛ يعني از کساني که به تازگي پولدار شدهاند، اما سليقه ندارند». (Paterson, 2006, p.21)
از سوي ديگر، يافته ها نشان مي دهد تفاوت هاي معناداري در رفتار خريد وجود دارد که مي تواند مرتبط با جنسيت باشد. در کل زنان نگرش هاي مثبت تري نسبت به مراکز خريد دارند و آنان محصولات به روز را بيشتر از مردان خريداري مي کنند. (موحد، عباسي و مرحمتي، 1389، ص14). تأثيرپذيري در مقابل تبليغات تجاري رسانه ها نيز بر اساس جنسيت متفاوت است. آرونسون (1364)  درباره نقش جنسيت معتقد است زنان آسان تر از مردان متقاعد مي شوند؛ چرا که زنان در جامعه پذيري تسليم تر از مردان تربيت مي شوند و کمتر در مسائل شک و ترديد مي کنند و براي تسليم و تمکين پاداش مي گيرند نه براي اظهار وجود. (به نقل از موحد، عباسي و مرحمتي، 1389، ص24). از منظري ديگر هنسن و ريد معتقدند نظام سرمايه داري غرب با تمام قوا مي کوشد تا با جهاني سازي فرهنگي توجيه کند که همه  زنان دلشان ميخواهد زيبا باشند؛ بنابراين همه  زنان علاقه  مشترکي به لوازم آرايش دارند. در نتيجه در اين نظام، هرچه خواستند، به بهانه  «نيازها و خواست هاي مشترک زنان» به آنها فروختند. (به نقل از وبلن، 1383، ص137). کارکرد نمايشي و تمايزآفرين مصرف، آنگاه اهميت بيشتري مي يابد که به اين نکته توجه داشته باشيم که زنان در ميان گروه هاي جامعه بهويژه در مقايسه با مردان از نظر هويت يابي با چالش هاي بيشتري روبرو هستند؛ زيرا منابع چنداني براي معنابخشي و تعريف خود در دسترس ندارند. منابع هويتي زنان بيشتر ناشي از جنسيت يا طبقه همسران آنها بوده و همواره به سرچشمه هايي ارتباط دارد که هژموني مردانه آن را جهت مي بخشد. با اين فرض مصرف براي زنان فرصتي براي تمايز و ابراز هويت فردي به وجود مي آورد. از اين منظر پاساژ و مراکز خريد در ايران به عنوان فضايي براي بازنمايي رفتارهاي زنانه تلقي مي گردد که زنانه شدن برخي رفتارها مانند خريد را به دنبال دارد. اين فضاها به مثابه بخشي از زندگي روزمره به گسترش حوزه  عمومي زنانه انجاميده است. زنان از طريق اين مکان به توليد سبک خود و تمايز آن از ديگران پرداخته و هويت جديدي را از رهگذر چنين مصارفي مي يابند. (پوراحمد و بهمني، 1389، ص45).
مصرف در جامعه ايراني: جامعه  در حال گذاري مثل ايران نيز در دهههاي اخير، تحولات زيادي را در زمينه پديده مصرف تجربه کرده است. طبق آمارهاي رسمي منتشر شده در سال 1388، متوسط انرژي مصرفي در ايران بيش از 2 برابر متوسط جهاني است. اين در حالي است که نسبت انرژي مصرف شده به کالاهاي توليد شده 8 برابر کشورهاي پيشرفته است. ايران از نظر تعداد جراحي زيبايي بيني در دنيا مقام اول است. 80 درصد از زنان و 60 درصد از مردان به انجام عمل زيبايي تمايل دارند. رئيس انجمن جراحان پلاسيتک و زيبايي بيان ميکند که 60 تا70 درصد از تقاضاهاي جراحي زيبايي بهويژه جراحي بيني غيرضروري است. در کشور زناني را داريم که بيش از 9 بار بيني خود را به تيغ جراحي سپرده اند و در واقع از بيني شان چيزي باقي نمانده است. طبق اين آمار حدود 90 درصد از بيماراني که بيني خود را جراحي مي کنند، دچار مشکلات تنفسي مي شوند. ايراني ها از نظر رشد مصرف لوازم آرايش، رتبه  3 را در دنيا دارند. در کشور ما تنها 10 درصد از لوازم آرايش موجود در بازار از مجاري قانوني وارد کشور شده اند. سن مصرف لوازم آرايش به 15 سال رسيده است در حاليکه در کشورهاي توسعه يافته، تمايل به آرايش بيشتر در زنان مسن ديده مي­شود که طراوت و شادابي پوست خود را از دست داده اند. (ترکاشوند، 1388، آنلاين).
پژوهش هاي اخير در ايران، حول موضوع مصرف انجام شده که حاکي از وضعيت بحراني مصرف، بهخصوص در ميان جوانان است. به عنوان مثال در پژوهشي با عنوان «روند تجمل گرايي در ايران بين سالهاي 1375-1362»، پژوهشگر پس از بررسي 8 گروه کالا در سطح مناطق شهري و روستايي به اين نتيجه رسيده است که سهم کالاهاي تجملي در طول جنگ روند نزولي داشته ولي پس از پايان جنگ به شدت سير صعودي يافته است؛ يعني روند سهم مصرف کالاهاي تجملي از کل مصرف خانوارها نشان مي­دهد که گرايش به مصرف کالاهاي لوکس به شدت افزايش يافته است. (کريم خان  زند، 1375، ص165).
مرکز افکار سنجي دانشجويان ايران نيز در سال 1381 نظر سنجي با عنوان «ارزيابي نظر شهروندان تهراني از پديده تجمل گرايي» انجام داده است. يافته هاي اين نظر سنجي حاکي از آن است که 77 درصد از مردم، رواج پديده تجمل گرايي را در حد زياد ميدانند. از نظر71 درصد کسب ثروت و درآمد اقتصادي، اولين اولويت و هدف مردم در زندگي شده است. (علي خواه، 1387، ص251) علي خواه معتقد است پژوهش هايي که در سال هاي اخير انجام شده مؤيد اين مدعا بوده است که در سال هاي اخير، عناصر نظام ارزشي جامعه از وضعيت مذهبي- معنوي به اولويت و غلبه  عناصر مادي و در نتيجه انتظارات مصرفي در حال جابجايي است. (علي خواه، 1387، ص250) جدا از آن که بروز اين تحولات را تا چه ميزان گسترده و يا محدود بپنداريم و جدا از آن که چه داوري ارزشي از اين تحولات داشته باشيم، نبايد از اهميت و تأثيرات آن در سطح زندگي روزمره غافل شد. (شالچي، 1387، ص112).
پيامدهاي مصرف گرايي: توجه به مصرف گرايي در بين جامعه شناسان همواره به سبب پيامدهاي گوناگون آن در سطح خُرد، يعني تأکيد بر رفتارها و نگرش ها و توجه به تأثيرات هويتي مصرف، در سطح مياني مانند توجه به رسانه هاي جمعي و در سطح کلان، بر ساختارهاي اجتماعي، سياسي و بهخصوص فرهنگي است.
چنين ديدگاهي در مقاله  «پيامدهاي سياسي مصرف گرايي» چنين عنوان مي شود: هم اکنون در جامعه ايران، فرهنگ مصرف گرايي که روزبه روز توسط رسانه هاي جمعي در حال گسترش است، در کنار پيامدهاي اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي، نتايج سياسي نگرانکننده اي به بار مي آورد و فشار را بر نظام سياسي وارد خواهد کرد. بهويژه کاهش حمايت سياسي از جمله پيامدهاي بارز رشد مصرف گرايي خواهد بود. به اين صورت که اگر مصرف گرايي را در سطح رواني، رشد انتظارات مصرفي و رفاهي فرض کنيم، زماني که افراد به سبب ناتواني در برآوردن اين انتظارات احساس ناکامي و محروميت کنند، عمدتا نظام سياسي را -با توجه به ذهنيت تاريخي و ساختار سياسي فرهنگي جامعه ايران- سبب ناتواني خود در برآوردن انتظارات رفاهي مي دانند. در نتيجه، احساس محروميت ناشي از ناتواني در برآوردن انتظارات مصرفي، ميزان حمايت و پشتيباني فرد از حاکميت سياسي را کاهش خواهد داد. (علي خواه، 1387، صص5-233). در شهرها، فروشگاه هاي بزرگ، فرهنگ مصرف گرايي را القاء مي کنند. در اين فرهنگ، يک شعار اصلي رواج پيدا مي کند که «تا ميتواني بخر و هر چه بيشتر مصرف کن». بر پايه اين شعار، رقابت در خريد و مصرف به نوعي وجهه  اجتماعي تبديل مي شود. برخي استدلال مي کنند که در چنين جامعه اي مصرف گرايي با دو نوع ابزار، آسان مي شود: نخست حراج هاي پي درپي کالاها و ديگري اشاعه  کارت هاي اعتباري. در کشورهاي توسعه يافته، در طول يک سال به بهانه هاي متعدد حراج کالاها وجود دارد. اين حراج ها با ايجاد احساس نياز کاذب، به مشتري القاء مي کنند به جنسي که در حراج مي بيند نياز دارد، در حالي که اگر جنس در حراج نبود چنين احساسي به او دست نمي داد. از سوي ديگر، فرد در بازار بايد حس کند که هميشه پول براي خريد دارد. در اينجا مسئله از طريق مکانيزم کارت هاي اعتباري حل مي شود. بنابراين، ابتدا نياز کاذب بهوجود مي آيد و سپس توانايي خريد به شکل مصنوعي فراهم مي شود. به تدريج، مصرف گرايي به عدم امنيت اقتصادي منجر مي شود و عدم امنيت اقتصادي، مصرف گرايي را تشديد مي کند؛ زيرا نگراني از کمبودها باعث انبارکردن اجناس شده و انبارکردن اجناس به مصرف گرايي بي رويه تبديل مي شود. در نهايت همان رفع نيازهاي غيرواقعي ايجاد مي شود. (لهسائي زاده، 1379، صص8-57). مهمترين پيامد مصرف گرايي به موضوع هويت مربوط است. اگر در جامعه سنتي و پيشامدرن، مبناي «هويت اجتماعي» را بيشتر ويژگيهاي انتسابي افراد از جمله مواردي چون شغل، طبقه و بهطور کلي «موقعيتهاي ساختاري» تشکيل مي داد، امروزه در جامعه مدرن دو عامل «موقعيت فرد در نظام توليد» که در مفهوم طبقه متبلور ميشود و جديدتر از آن نوع و سبک «کنشهاي مصرفي» مبناي اصلي هويت اجتماعي فرد است که در مفهوم «سبک زندگي» معنا پيدا ميکند. يکي از مهمترين موارد در اين زمينه مصرف است که در مقايسه با توليد و ساختارهاي اجتماعي ناشي از توليد، دامنه  بسيار فراخ تري دارد؛ زيرا مصرف همه افراد غيرشاغل را نيز دربرمي گيرد مثل جوانان، کهنسالان، بيکارها و بهخصوص زنان. (اباذري و چاووشيان، 1381، صص21-3).
سخن آخر: مقابله با اين جريان نيازمند کار فرهنگي گسترده و سياست گذاري هايي است که از تحقيقات جامعه شناختي نشات گرفته باشد. در اين راه براي شناخت عوامل و ريشه هاي تغييرات نگرشي و رفتاري زنان در زمينه  الگوي مصرف و نيز در خصوص چالش هاي هويتي آنها، نياز به پژوهش هاي گسترده با نگاه جامعه شناختي است. «سياستگذاريفرهنگ» امري حساس، دشوار و پيچيده است و اثرگذاري فرهنگي بر نحوه مصرف، صرفاً از طريق پرداختن صوري و سطحي به ارزشها در سطح نهادهاي رسمي امکان پذير نيست. برنامهريزي فرهنگي همچون هر برنامهريزي ديگر، نيازمند شناخت محيط عمل است؛ ليکن تفاوت برجسته آن در اين است که هدفش انسانها هستند. از اين رو، به سبب برخورداري از توان ذهني، ارزشها و نگرشهاي خود، اقدام به تفسير برنامهها ميکنند و واکنش نشان ميدهند. بدين ترتيب، پيش شرط هرگونه برنامهريزي فرهنگي، شناخت جامعه موردنظر جهت پيشبيني تفاسير و واکنشهاي احتمالي است.
پایگاه تحلیلی خبری خانواده و زنان
http://mehrkhane.com/fa/news/4055/%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%88-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A

_______________________________________________________________
17-مقايسه كاركرد شبكههاي اجتماعي در سبك زندگي در دو تمدن اسلامي ـ ايراني و غربي
جهاني شدن به مثابه روندي فراگير، تمامي ابعاد زندگي فردي و گروهي بشر را در گسترههايي چون: هويت، فرهنگ، سياست و اقتصاد متأثر ساخته است. با توسعه فناوري اطلاعات و نزديكي هر چه بيشتر جوامع و سازمانها به يكديگر، دسترسي به فناوري و سرمايه، ديگر در انحصار كشورها و سازمانهاي معدودي نبوده و تنها نيروي انساني است كه ميتواند به عنوان برگ برنده مطرح باشد.
كشور ايران با برخورداري از فرهنگ و تمدن غني در طول تاريخ چند هزار سالهاش، پيوسته از توالي زماني در امر هويتي خود، برخوردار بوده و با اينكه در دورههاي گوناگون صورتهاي متفاوتي به خود گرفته، اما هرگز اصالت ايراني بودن آن مخدوش نشده است. از طرفي هم، هر چند دگرگونيهايي در لايههاي سطحي فرهنگ و هويت ايراني پديد آمد، اما هيچگاه نتوانستند به ژرفاي هويت ايرانيان رسوخ پيدا كنند. همچنين اين فرهنگ و تمدن ايراني با خدماتي كه به گسترش ميراث مشترك تمدن بشر كردند، همراه با اقوام مختلف موجود در همسايگي خويش، هويتي ويژه خود را پديد آوردند كه در خلال روزگاران گسترش يافته و تكامل پيدا كرده است.
وقتي به جامعه امروز نگريسته شود، يك تضاد و دوگانگي ناشي از برخورد دو نوع سبك زندگي غربي و اسلامي ـ ايراني كه مربوط به دو تمدن غربي و اسلامي ـ ايراني ميشوند، مشاهده ميشود؛ به اين معنا كه ارزشها و فرهنگ غربي، با هنجارها و اعتقادات جامعه ما در تضاد است و بسط سبك زندگي غربي، مانعي بزرگ در مسير تحقق پيشرفت و توسعه مبتني بر تمدن اسلامي تلقي ميگردد. از اين رو، گسترش سلوك حيات ديني، از ضروريات جامعه ميباشد؛ يعني ارائه تفسيري توحيدي از زندگي بر مبناي خدامحوري، متفاوت از سبك زندگي انسانمدارانه غربي است.
از آنجا كه سبك زندگي، نيازمند مباني عميق فكري است، كاركرد شبكههاي اجتماعي در انتقال و نفوذ تمامي اين سطوح حايز اهميت است. از اين رو، ميتوان گفت شبكههاي اجتماعي در يك سطح با انتقال باورها و سلسله مراتب ارزشي و نيز انتقال روحيهها و ملكات روحي در سطح ناخودآگاه جمعي نقش ايفا ميكنند و در سطوح ديگر، با تغيير مباني فكري منجر به تغيير احساسات جمعي و به تبع آن، باعث تغيير رفتارهاي جمعي ميشوند؛ به عبارتي، شبكهسازي اجتماعي، به گسترش سبك زندگي منجر ميگردد.
ايجاد شبكههاي اجتماعي در ايران، به سرعت رو به افزون است و هر روزه بر تعداد آن اضافه ميشود. اين شبكهها در زندگي مردم نفوذ ميكنند و با توجه به گسترش اين شبكهها در ايران، رويكردهاي گوناگوني در كاركرد اين شبكهها به وجود ميآيد. در تمدن غربي، كاركردهاي اين شبكه اجتماعي با تمدن ايراني اسلامي متفاوت خواهد بود. شبكههاي اجتماعي با پيشرفت خود در دل جوامع بشري، در سبك زندگي مردم نيز اثرگذار هستند. اين تأثيرگذاري، در مقاله حاضر مورد بررسي قرار خواهد گرفت. در ضمن، اين تأثيرگذاري، در دو تمدن ايراني ـ اسلامي و غربي مقايسه خواهد شد.
شبكههاي اجتماعي
والنتي و راجرز (1995)، تحليل شبكههاي اجتماعي را از ديد اهميت تماسها و ارتباطات بين فردي به اين ترتيب بيان ميكنند: «تكنيكي است براي تحليل الگوهاي ارتباطي در يك شبكه، به وسيله تعيين اينكه هر فرد با چه كسي صحبت ميكند».
به بيان ديگر، شبكههاي اجتماعي به مجموعهاي از افراد اطلاق ميشود كه به صورت گروهي با يكديگر ارتباط داشتهاند و مواردي مانند: اطلاعات، نيازمنديها، فعاليتها و افكار خود را به اشتراك بگذارند؛ به عبارتي ديگر، شبكههاي اجتماعي پايگاههايي هستند كه با استفاده از يك موتور جستجوگر و افزودن امكاناتي مانند: چت، پيامرساني الكترونيكي، انتقال تصوير و صدا، امكان ارتباط بيشتر كاربران را در قالب شبكهاي از روابط فردي و گروهي فراهم ميآورند (دستجردي و صيادي، 1391).
شبكههاي اجتماعي، فرصتها و محدوديتهايي فراهم ميكنند كه در نگرشها و رفتارهاي افراد اثر ميگذارد (برت، 2007). پس، دريافت محدوديتها و امكانات بالقوه شبكههاي اجتماعي، چه براي محققان شبكه و چه براي مؤسسان آن، امري لازم و حياتي است. مطالعة روابط اجتماعي، به آشكاري سازوكارهايي كمك ميكند كه تعيينكننده توسعههاي اجتماعياند و آنها نيز به نوبة خود، شرايط استمرار و وقفه و برقراري روابط، و نيز تجربههاي شخصياي را كه اين روابط موجبشان ميشوند، تنظيم ميكنند(بروگمان، 1389).
تشكيل شبكههاي اجتماعي، تاريخي به قدمت زندگي اجتماعي بشر دارند؛ اما بالغ بر يك قرن است كه شبكه اجتماعي به گونه جديدي تجربه شده است. امروزه انسانها از شبكه اجتماعي براي اشارههاي ضمني به مجموعه روابط پيچيده ميان افراد در سيستمهاي اجتماعي در تمامي مقياسها از روابط بين فردي تا بينالمللي استفاده ميكنند (فريمن، 20026).
در اين ميان، تحليل شبكههاي اجتماعي ميتواند مبتني بر ساختار، روابط، اخلاق و اراده انجام شود (والمن، 1988). بر خلاف تحليلهايي كه بر اين فرض استوارند كه هنجارهاي اجتماعي تعيينكننده رفتارها هستند،تحليل شبكههاي اجتماعي به بررسي وسعت تأثيرگذاري ساختار و تركيب رشتهها بر هنجارها ميپردازد.
شبكههاي اجتماعي براي بررسي چگونگي تأثيرات متقابل ميان تشكيلات سازمانها نيز مورد استفاده قرار ميگيرند و در اين زمينهها نيز بهخوبي براي برقراري ارتباطات فردي ميان كارمندان سازمانهاي مختلف عمل ميكنند (واسر من، 1994).
طبق يك دستهبندي، شبكهها به سه صورت: شبكههاي ميكرو، مزو و ماكرو تعريف ميشوند. شبكههاي ميكرو، بر اساس افراد شكل گرفتهاند. شبكههاي مزو، بر اساس سازمانها و شبكههاي ماكرو، شبكههاي بسيار بزرگي هستند كه از مجموعه شبكههاي انساني و سازماني تشكيل شدهاند. در اين مقاله، اثرگذاري شبكههاي ميكرو و ماكرو در سبك زندگي دو تمدن اسلامي ـ ايراني و غربي مد نظر است.
سبك زندگي
مفهوم سبك زندگي، از زمره مفاهيمي است كه پژوهشگران حوزه جامعهشناسي و مطالعات فرهنگي براي بيان پارهاي از واقعيتهاي فرهنگي جامعه آن را مطرح و به كار ميبرند و دامنه به كارگيري آن، در ادبيات علوم اجتماعي و مطالعات فرهنگي رواج زيادي يافته است؛ تا حدي كه بعضي معتقدند كه اين مفهوم، قابليت جانشيني بسياري از واژگان موجود، از جمله مفهوم طبقه را دارا است و ميتواند به طور دقيقتري، گوياي واقعيت پيچيده رفتارها و حتي نگرشهاي فرهنگي و اجتماعي در جامعه امروز ما باشد؛ و چنانكه برخي انديشمندان به كارگيري آن به جاي مفاهيم فراگيري چون قوميت و مليت را مطرح كردهاند. سبك زندگي در رشته مطالعات فرهنگي، به مجموعه رفتارها، مدلها و الگوهاي كنشهاي هر فرد اطلاق ميشود كه معطوف به ابعاد هنجاري، رفتاري و معنايي زندگي اجتماعي او باشد و نشاندهنده كم و كيف نظام باورها و كنشها و واكنشهاي فرد و جامعه ميباشد؛ به عبارتي، سبك زندگي دلالت بر ماهيت و محتواي روابط، تعاملات و كنشهاي اشخاص و آحاد مردم در هر جامعه دارد (حاجياني، 1387).
روش پژوهش
روش تحقيق به كار گرفتهشده در اين مطالعه، از نوع كيفي و مبتني بر مطالعه اسناد و تحليل محتوا ميباشد. تحقيق حاضر با مطالعه منابع اطلاعاتي، اسناد، آمار، مقالات علمي معتبر، مجموعه مقالات كنفرانسها و بانكهاي اطلاعاتي داخلي و خارجي و بيانات مقام معظم رهبري تهيه شده و بر اساس تحليل اين اطلاعات انسجام يافته و به ارائه چند مدل پرداخته است.
نتایج:
ابعاد تمدني: ميتوان يك تمدن را داراي دو بعد ابزاري (سختافزاري) و بعد باطني (نرمافزاري) دانست. بخش باطني يا حقيقي، آن چيزهايي است كه متن زندگي ما را تشكيل ميدهد؛ به عبارتي، نرمافزاري است كه مبتني بر آن، بخش ابزاري به كار گرفته ميشود. ميتوان اين بخش را «سبك زندگي» ناميد.
بعد نرمافزاري يا همان سبك زندگي، بخش حقيقي و اصلي تمدن است؛ برخي از اين مسائل عبارتاند از: تشكيل خانواده و ازدواج، نوع البسه و خوراك، مسكن و معماري، الگوي مصرف، تفريحات و شيوه گذران اوقات فراغت، روش معيشت و كسب و كار، نوع هنر، ادبيات و سينما. اين مسائل، از جمله بخشهاي اصلي تمدن است كه متن زندگي انسان در جامعه است و در يك جمله ميتوان آن را «سبك زندگي» ناميد. پاسخدهي به اين مسائل، بر مبناي يك رشته مسائل و مباني ديگر است كه اين مقاله قصد تشريح آن را دارد.
از طرفي، بعد ابزاري، مربوط به موضوعاتي است كه در فضاي امروز، به عنوان نمودهاي پيشرفت مطرح ميشوند. برخي از مصاديق بعد سختافزاري را ميتوان مسائلي مانند: علم، اختراع، اقتصاد، سياست، اعتبار بين المللي و نظاير آن دانست.
مقايسه ابعاد ابزاري و باطني (سبك زندگي) در دو تمدن اسلامي ـ ايراني و غربي
از آنجا كه سبك زندگي اسلامي ـايراني، بُعد نرمافزاري تمدنسازي محسوب ميشود، آغاز و مقدمهاي براي تمدنسازي نوين اسلامي و در نهايت، تحقق پيشرفت و توسعه اسلامي ـايراني است. يكي از مهمترين دلايل نياز به تمدنسازي نوين اسلامي، تهاجم فرهنگي غرب و تحميل سبك زندگي غربي در جوامع اسلامي است. سبك زندگي با وجود آنكه يك بحث فرهنگي محسوب ميشود، نقش و جايگاه مهمي در تمدنسازي دارد. بسياري از مشكلات و مسائل فرهنگي يك جامعه، از نبود مباني نظري عميق در زمينه سبك زندگي ناشي ميشود. از اين رو، دستيابي به اين مباني، خود نيازمند برنامهريزي و طراحي است. در مرحله بعد، گسترش سبك زندگي در جامعه، نيازمند فرهنگسازي است و اين فرهنگسازي در باب سبك زندگي در جامعه، بايد از سوي مردم و در درون جامعه صورت گيرد.
وقتي به جامعه امروز نگريسته شود، يك تضاد و دوگانگي ناشي از برخورد دو نوع سبك زندگي غربي و اسلامي ـ ايراني كه مربوط به دو تمدن غربي و اسلامي ـ ايرانيميشوند، مشاهده ميشود؛ به اين معنا كه ارزشها و فرهنگ غربي با هنجارها و اعتقادات جامعه ما در تضاد است و بسط سبك زندگي غربي، مانعي بزرگ در مسير تحقق پيشرفت و توسعه مبتني بر تمدن اسلامي تلقي ميگردد. از اين رو، گسترش سلوك حيات ديني، از ضروريات جامعه ميباشد؛ يعني ارائه تفسيري توحيدي از زندگي بر مبناي خدامحوري، متفاوت از سبك زندگي انسانمدارانة غربي است. اين تضاد، مهمترين تضاد دو نوع سبك زندگي پيش گفته است.
براي تثبيت جامعه اسلامي با تمامي خصوصيات و شاخصهاي مربوط به خود، ميبايد شيوه و سلوك زندگي اسلامي نيز در بطن جامعه دروني گردد؛ بدين معنا كه اصول و احكام ديني زماني ميتواند به طور كامل در جامعه اجرا شود كه سبك زندگي اسلامي در بين اعضاي جامعه گسترش يابد. اگر الگوها و شيوههاي زندگي بيگانه و غربي در جامعه وجود داشته باشد،مانعي بزرگ در مسير تشكيل جامعه اسلامي و اجراي اصول ديني است؛زيرا ارزشها و هنجارهاي غيراسلامي و غربي، با فرهنگ و باورهاي رايج در جامعه منافات دارد. از سوي ديگر، تحقق اصول و آرمانهاي ديني در جامعه، زمينهاي براي گسترش سبك زندگي در جامعه است و اين دو، مكمل همديگر محسوب ميشوند.
سبك زندگي، متن تمدنسازي نوين اسلامي را تشكيل ميدهد. براي نيل به اهداف و آرمانهاي جامعه و موفقيت در زمينه اقتصادي و سياسي، ميبايد سبك زندگي بومي و ديني را در بين مردم گسترش داد. چنين حياتي، متفاوت از شيوه زندگي غربي است و با ارزشهاي اصيل و هنجارهاي بومي سازگاري دارد.
سبك زندگي اسلامي و اصيل، موجب ارتقاي فرهنگ عمومي جامعه و قرارگيري آن در مسير هنجارها و اصول اجتماعي ميشود. در اين راستا، وجدان كاري و انضباط اجتماعي در بين اعضاي جامعه افزايش مييابد و آنان با پايبندي به معيارها و قواعد سبك زندگي خود، ميتوانند انضباط فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي را ارتقا دهند؛ چرا كه اصول و هنجارهاي بيگانه با بطن و كالبد جامعه تضاد داشته و موجب غفلت از فرهنگ اصيل و ارزشهاي بومي در جامعه ميگردد؛ متقابلاً پايبندي به سبك زندگي بومي، باعث تحقق اهداف جامعه ميشود.
سبك زندگي به عنوان باطن تمدن اسلامي ـ  ايراني و نرمافزار آن محسوب شده و نتايجي به دنبال خواهد آورد كه دين در يك جامعه طلب ميكند؛ از جمله آنها ميتوان به مسائلي چون: عبوديت حق، ولايتپذيري، حفظ هويت فردي، ارتباط با خدا (سلوك الي الله)، اخلاق، معنويت و تعالي فردي اشاره نمود.
اين مسائل در باطن لايه اول تمدني محقق خواهد شد كه نرمافزار شايسته، ابزار سختافزاري تمدني را به كار اندازد. اين ابزار به نوبه خود، موجب ايجاد نتايجي چون: توليد ثروت و رفاه در جامعه، حفظ خانواده، ايثار، مردمسالاري ديني در بعد سياسي، تقويت بنيههاي اقتصادي دانشبنيان با دستيابي به علم و فناوري و پيشرفت صنعت ميشود.
در بطن اين تمدن، سبك زندگي غربي جاري است كه نتايج باطني آن، عبارت است از: ضد معنويت بودن، عاديسازي گناه، هويتزدايي، افسارگسيختگي شهوات، فروپاشي خانواده، گسترش مشروبات الكلي و مواد مخدر در جامعه است. اين نتايج فاجعهآميز، در ظاهري آراسته و فريبانگيز كه ويژگي توجه به دنيا است، پوشيده شده است. اين ظواهر جذاب عبارتاند از: برخورداري از ثروت و رفاه و امكانات مادي، علوم كاربردي، فناوريهاي نوين، صنعت پيشرفته، اقتصاد ليبرال، دموكراسي، سرعت و سهولت ظواهر زندگي، آزاديهاي بيحد و حصر فردي.
كاركرد شبكههاي اجتماعي در سبك زندگي
از آنجا كه براي توسعه بُعد نرمافزاري هر تمدن، نياز به گسترش سبك زندگي مربوط به آن تمدن در جامعه ميباشد، شبكههاي اجتماعي به عنوان مهمترين ابزار تحقق اين هدف اهميت مييابند.
شبكههاي اجتماعي، مجموعهاي از افراد است كه به صورت گروهي با يكديگر ارتباط داشته و پايگاههايي هستند كه امكان ارتباط بيشتر كاربران را در قالب شبكهاي از روابط فردي و گروهي فراهم ميكنند. همين ارتباط گروهي، زمينهساز ايجاد فرصتها و محدوديتهايي است كه ميتوانند در نگرشها و رفتارهاي افراد اثر داشته باشند و در نهايت، بر سبك زندگي مردم جامعه تأثيرگذار باشد. بنابراين، اطلاعات در مورد محدوديتها و امكانات شبكههاي اجتماعي، براي محققان شبكه و سبك زندگي، امري لازم و حياتي است. با گسترش روزافزون شبكههاي اجتماعي و سرعت بسيار زياد تغييرات در اين شبكهها، تحليل آنها و بررسي وسعت تأثيرگذاريشان، بر سبك زندگي اجتماعي استفادهكنندگان اين شبكهها اثر زيادي دارد.
از طرف ديگر، شبكههاي اجتماعي نقش انتقال و نفوذ اجزاي سبك زندگي و القاي نتايج آن را در جامعه به عهده داشته و از سوي ديگر، خود متأثر از سبك زندگي ميباشند. دليل آن نيز واضح است؛ شبكههاي اجتماعي از خود مردم جوامع تشكيل ميشود در واقع، سلولهاي شبكههاي اجتماعي، مردم جوامع گوناگون با سبك زندگيهاي متفاوت هستند. پس، شبكههاي اجتماعي نيز متأثر از سبك زندگي جوامع گوناگون هستند.
از آنجا كه سبك زندگي، نيازمند مباني عميق فكري است، كاركرد شبكههاي اجتماعي در انتقال و نفوذ تمامي اين سطوح حايز اهميت است. از اين رو، ميتوان گفت شبكههاي اجتماعي در يك سطح با انتقال باورها و سلسلهمراتب ارزشي و نيز انتقال روحيهها و ملكات روحي در سطح ناخودآگاه جمعي نقش ايفا ميكنند و در سطوح ديگر، با تغيير مباني فكري منجر به تغيير احساسات جمعي و به تبع آن، باعث تغيير رفتارهاي جمعي ميشوند؛ به عبارتي، شبكهسازي اجتماعي، به گسترش سبك زندگي منجر ميگردد. در سطح مباني فكري ميتوان به مباني: هستيشناسي، انسانشناسي، معرفتشناسي و ارزششناسي اشاره نمود كه بنيانهاي سبك زندگي بوده و از طريق شبكههاي اجتماعي در بين افراد مختلف جامعه منتقل شده و در بطن جامعه رسوخ مييابند.
شبكههاي اجتماعي با ايجاد يا تغيير مباني فكري مباني: هستيشناسي، انسانشناسي، معرفتشناسي و ارزششناسي زندگي آنان را تغيير ميدهد و باعث ايجاد باورهاي مطلوب تمدني و ايجاد سلسلهمراتب ارزشي تمدن ميشوند و به عبارتي، ناخودآگاه جمعي را تحت تأثير قرار ميدهند.
به تبع آن، شبكههاي اجتماعي در تودههاي اجتماعي توليد احساس كرده و بر تصميمگيريهاي فردي آنان اثرگذار خواهند بود. در نهايت، شبكههاي اجتماعي در تودههاي اجتماعي رفتار مورد نظر را ايجاد خواهند كرد.
در توضيح ميتوان گفت ابزارهاي متعددي در اين خصوص مورد توجه هستند كه عبارت از: رسانههاي مجازي و فيزيكي (مانند: تلويزيون، راديو، سينما و اينترنت)، سازمانهاي مردمنهاد NGOها و نوع تحصيلات رسمي و غير رسمي ميباشند.
مقايسه كاركردهاي شبكه اجتماعي در دو سبك زندگي در دو تمدن غربي و ايراني ـاسلامي
جدول ذيل، دو كاركرد شبكهاجتماعي در دو سبك زندگي غربي و ايراني ـاسلامي را مطابق شاخصهاي ذكرشده براي سبك زندگي نشان ميدهد.
مقايسه كاركرد شبكهاجتماعي در سبك زندگي غربي و ايراني ـ  اسلامي
كاركرد شبكهاجتماعي
تأثير در مباني فكري
تأثير در مباني هستيشناسي
ايجاد و انتقال مباني فكري اومانيسم
ايجاد و انتقال مباني فكري اسلامي و مباني توحيدي
تغيير در مباني انسانشناختي
تزريق فلسفه انسانمحوري
تزريق فلسفه خدامحوري
تأثير در مباني معرفتشناسي
توجه به عقل حسي ـ تجربي
توجه همزمان عقل تجريدي محض ـعقل شهودي
توجه همزمان عقل نيمهتجريدي ـ عقل حسي ـ تجربي
تأثير در مباني ارزششناسي
ـ لذتگرايي
ـ نتيجهگرايي
ـ سرمايهسالاري
ـ معادگرايي
ـ تكليفگرايي
ـ تقواسالاري
تأثير در احساس جمعي
ايجاد احساس در تودهها
برانگيزش احساسات در راستاي منافع طبقه حاكم در پشت پرده (سرمايهسالاران)
ولايتپذيري
تأثير در رفتار جمعي
توليد رفتار جديد
ـ توليد رفتارهاي سياسي مبتني بر سبك زندگي غربي
ـ توليد رفتارهاي اقتصادي مبتني بر سبك زندگي غربي
ـ توليد رفتارهاي اجتماعي مبتني بر سبك زندگي غربي
ـ توليد رفتارهاي فرهنگي مبتني بر سبك زندگي غربي
ـ توليد رفتارهاي سياسي مبتني بر سبك زندگي اسلامي ـ ايراني
ـ توليد رفتارهاي اقتصادي مبتني بر سبك زندگي اسلامي ـ ايراني
ـ توليد رفتارهاي اجتماعي مبتني بر سبك زندگي اسلامي ـ ايراني
ـ توليد رفتارهاي فرهنگي مبتني بر سبك زندگي اسلامي ـايراني
نتيجهگيري
شبكههاي اجتماعي به علت رشد فزاينده در ميان جوامع، در تمامي سطوح زندگي افراد در جوامع مختلف تأثيرگذار هستند. كاركرد شبكههاي اجتماعي، در انتقال و نفوذ به تمامي سطوح سبك زندگي حايز اهميت است. در شبكههاي اجتماعي، افراد ديدگاهها و نظرات خود را بهراحتي انتقال داده و به مرور زمان و با تكرار آن ديدگاه در شبكههاي اجتماعي، گاهي اين ديدگاها به يك باور جمعي ميانجامد. شبكههاي اجتماعي، در يك سطح با انتقال باورها و سلسلهمراتب ارزشي و نيز انتقال روحيهها و ملكات روحي در سطح ناخودآگاه جمعي نقش ايفا ميكنند و در سطوح ديگر، با تغيير مباني فكري منجر به تغيير احساسات جمعي و به تبع آن، باعث تغيير رفتارهاي جمعي ميشوند؛ به عبارتي، شبكههاي اجتماعي با ايجاد و انتقال باورها و ملكات روحي و تغيير مباني فكري و احساسات جمعي ميتوانند به ايجاد و گسترش يك سبك زندگي جديد منجر گردند. شبكههاي اجتماعي با ايجاد يا تغيير مباني: فكري، هستيشناسي، انسانشناسي، معرفتشناسي و ارزششناسي، زندگي افراد را تغيير ميدهند. شبكههاي اجتماعي، باعث ايجاد باورهاي مطلوب تمدني و ايجاد سلسلهمراتب ارزشي تمدني ميشوند و به عبارتي، ناخودآگاه جمعي را تحت تأثير قرار ميدهند و به تبع آن، شبكههاي اجتماعي در تودههاي اجتماعي توليد احساس كرده و بر تصميم گيريهاي فردي آنان اثرگذار خواهند بود. در نهايت، شبكههاي اجتماعي در تودههاي اجتماعي رفتار مورد نظر را ايجاد خواهند كرد.
شبكههاي اجتماعي، در سبك زندگي ايراني ـ اسلامي و غربي كاركردهاي متفاوتي دارند. با توجه به ارزشهاي والاي انساني در سبك زندگي ايراني ـ اسلامي، شبكههاي اجتماعي در فرهنگ اسلامي ـايراني در برگيرنده ارزشهاي والاي الهي و معنوي هستند. همچنين شبكههاي اجتماعي بهوجودآمده در فرهنگ اسلامي ـايراني، ميتوانند باعث ايجاد و انتقال مباني فكري اسلامي و مباني توحيدي شوند. اين شبكهها ميتوانند تزريقكننده فلسفه خدامحوري باشند. همچنين توجه همزمان عقل تجريدي محض ـ عقل شهودي، توجه همزمان عقل نيمه تجريدي ـ عقل حسي ـ تجربي، معادگرايي، تكليفگرايي، تقوا سالاري و ولايتپذيري، در اين فرهنگ سبب جريان اين موضوعات در شبكههاي اجتماعي خواهد بود و باعث ميشود كه در نهايت، رفتارهاي سياسي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي مبتني بر سبك زندگي اسلامي ـايراني به وجود بيايد.
برعكس، شبكههاي اجتماعي در فرهنگ غربي ميتوانند باعث ايجاد و انتقال مباني فكري غربي و اومانيسم باشند. اين شبكهها فلسفه انسانمحوري را به جامعه تزريق كرده و توجه به عقل حسي ـتجربي، لذتگرايي، نتيجهگرايي، سرمايهسالاري و برانگيزش احساسات در راستاي منافع طبقه حاكم در پشت پرده (سرمايهسالاران) را ايجاد كرده، در نهايت، رفتارهاي سياسي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي مبتني بر سبك زندگي غربي را به وجود ميآورند.
سایت فصلنامه ره­آورد نور
http://www.rahavardnoor.com/index.php/authors/item/141-tamaddone-iran-gharb.
______________________________________________________________________________________
18-سبک زندگی دلخواهتان را بسازید

سبک زندگی ما نشاندهنده باورها، گرایشات، عادت ها، رفتارها و ارزش های ماست. یک سبک زندگی خاص می تواند ما را سرشار از لذت و شادی کند، سالم نگهمان دارد، و موفقیت بیشتری عایدمان کند. همچنین می تواند منجر به بیماری شود و ما را از انجام کارهایی که دوست داریم باز دارد.
خوشبختانه، این خود ما هستیم که می توانیم اعمال و رفتارهایی که خوشحال، سالم، و موفقمان می کند را انتخاب کنیم. این انتخاب ها هر روز پیش روی ماست.
اما این انتخاب مبارزه ای برای ما ایجاد می کند. کنار گذاشتن سبک زندگی که به آن عادت کرده اید کار ساده ای نیست، حتی اگر آن عادات منفی و ناسالم برایتان غیرقابل تحمل شده باشد. برای رشد یک چیزی باید درون شما بمیرد و آن چیزی نیست جز عادات قدیمی، تصویر قدیمی شما از خودتان، طرز تفکر سابقتان و زندگی قبلتان.
آدم ها می خواهند از نتایح و عواقب کارهای زشت خود دور بمانند نه از خود آن اعمال. خیلی ها دنبال تغییراتی هستند که آنقدر بزرگ است که واقعی شدن آن دور از ذهن است. خیلی ها هم سعی می کنند چندین عادت بد را یکجا ترک کنند که عملی نیست و عادات سابق خیلی زود برمی گردد.
سایت مردمان
http://www.mardoman.net/life/lifestyle
______________________________________________________________________________________
19-مطالعه كيفي تغييرات در سبك زندگي و صورت بندي هويت ي زنان در كردستان ايران (مطالعه موردي: شهر مريوان)
اين مقاله به بررسي كيفي تغييرات سبك زندگي در كردستان ايران ـ شهر مريوان ـ و پيوند آن با صورت بندي هويتي در ميان زنان آن شهر مي پردازد. مناطق مرزي شهرستان مريوان به دليل موقعيت جغرافيايي و سياسي ـ اقتصادي خاص درگير رشد اقتصادي فزاينده و بحران هاي فرهنگي خاص ناشي از آن شده است؛ به گونه اي كه شكل جديدي از سبك زندگي و صورت بندي هويتي در اين شهر آغاز شده و پيوسته در حال گسترش است. مطالعه حاضر درصدد است به منابع، مجاري، فرايند، و پيامدهاي تغييرات در سبك زندگي و شكل بندي هويتي جديد در ميان زنان اين شهر بپردازد. روش شناسي اين مطالعه كيفي است و در آن از روش اتنوگرافي و نظريه زمينه اي براي گردآوري و تجزيه و تحليل داده ها استفاده شده است. با 53 نفر از زنان و دختران اين شهر مصاحبه هاي عميقي انجام شده است. نمونه گيري با روش هدفمندِ اكتشافي و زنجيره اي انجام گرفته است. يافته هاي تحقيق حكايت از گسترش فزاينده تغييرات در ابعاد گوناگون سبك زندگي و هويتي مشاركت كننده ها دارد كه در اكثر موارد با ساختار فرهنگي عام و سنتي و ارزش ها و هنجارهاي شهر مريوان در تضادي بنيادين و همه جانبه است. بر اساس روش نظريه زمينه اي با تحليل داده هاي متني مصاحبه ها و برخي يافته هاي مشاهده اي، مجموعه اي از مقولات به منزله شرايط بسترساز تغييرات سبك زندگي، تعاملات شكل گرفته در اين بستر و پيامدهاي ناشي از آن ها استخراج شده اند كه درنهايت به يك مقوله هسته با عنوان هويت تنش زا ختم شده است.

پایگاه نشریات علمی کشور
http//:www.magiran.com/p1429687
______________________________________________________________________________________
20-بررسي سبك زندگي در زنان باردار گناباد
با شروع حاملگي تغييرات جسماني و رواني زيادي درمادربوجود مي آيد كهسببتغيير در رفتارهاي بهداشتي و سبك زندگي وي مي شود. سبك زندگي در دوران بارداري اثرات درازمدتي بر سلامت مادر و كودك دارد. به همين منظور اين مطالعه باهدف بررسي سبك زندگي خانمهاي باردار انجام شد. اين پژوهش توصيفي مقطعيبر روي 115 زن باردار تحت پوشش مراكز بهداشتي، درماني شهر گناباد كه به روش نمونه گيري سهميه­اي انتخاب شدند، انجام گرديد. ابزار جمع آوري داده ها شامل پرسشنامه­ مشخصات فردي و پرسشنامه سبك زندگي در دوران بارداريبود. داده ها پس از جمع آوري توسط نرم افزار آماري 5/11 SPSS تجزيه و تحليل گرديد. ميانگين و انحراف معيار سن شركت كنندگان 27/0±20 سال و سن حاملگي آنها 6/0±23 هفته بود. 5/83% از نمونه ها خانه دار،7/41% آنان داراي سواد در سطح ديپلم و 8/54% ايشان نخست زا بودند. نتايج اين پژوهش نشان داد كه مطلوب ترينمولفه هاي سبك زندگي، مربوط به عدم مصرف دخانيات و داروها و نامطلوب ترين آنها، مربوط به فعاليت بدني و تندرستي و پس از آن، كنترل استرس بودند. با توجه به يافته­هاي اين پژوهش، به نظر مي­رسد آموزش و اطلاع رساني كافي به پرسنل و مراجعين در زمينه به كارگيري تكنيك هاي مقابله با استرس، خودكنترلي در زمينه سلامت و انجام فعاليت هاي جسماني صحيح و منظم، ضروري است.
پایگاه نشریات علمی کشور
http//:www.magiran.com/p1044892
______________________________________________________________
21-مکاتب جامعهشناختی مرتبط با سبک زندگی
پیشینهی سبکِ زیستن به حیات بشر باز میگردد و هر فرد یا گروه انسانی که در هر کجای این کرهی خاکی میزیسته اند، به زبان امروزی دارای سبک زندگی مختصّ به خود بودهاند، اما پیشینهی ادبیات و مفهوم سبک زندگی به زمانی باز میگردد که افرادی مانند آدلر (1922)، برای نخستین بار این مقوله را شکلبندی کرده و به صورت علمی مورد بررسی قرار دادند. افراد یک جامعه، دارای نوع خاصی از رفتار و کنش و طرز فکر و اعتقاد هستند که سبک زندگی و شیوهی زیست آنان را تشکیل میدهد. هر فرد ممکن است در برهههای زمانی مختلف دارای سبکهای زیست مختلفی باشد، اما چیزی که مشخص است آن است که میتوان این سبکهای زندگی را به وسیلهی معیارها و مؤلفههایی شاخصهبندی کرد و افراد را به وسیلهی آن گروهبندی نمود. به بیانی دیگر علیرغم اینکه افراد ممکن است دارای انواع مختلفی از سبک زندگی باشند، میتوان آنها را بر اساس یک سری الگوهای مشخص دستهبندی کرد.
در زبانهای مختلف از ترکیب «سبک زندگی» در شکلهای مختلف یاد شده است: در زبان آلمانی «lebensstill» و در زبان انگلیسی در گذشته در شکل«life style» و «style of life living» و امروزه بیشتر به صورت «lifestyle» استفاده شده است. این ترکیب از دو واژهی «سبک» (style) و «زندگی» (life) تشکیل میشود (مهدویکنی،1390 :46). معنای لغوی واژهی «زندگی» روشن است اما در تعریف واژهی «سبک» در لغتنامهها معانی گوناگونی درج شده است، مانند: شیوه و روش انجام چیزی یا اجرا و انجام اموری که تمایزدهندهی فرد یا گروه یا سطح یا ... خاصی باشد. شیوهی زندگی، تکیهکلام آدلر است و در تمام نوشتههایش مکرر به کار رفته و مشخصترین بعد روانشناسی فردی است. از نظر آدلر «سبک زندگی، یعنی کلیت بیهمتا و فردی زندگی که همهی فرایندهای عمومی زندگی، ذیل آن قرار دارد» (به نقل از برزگر، 1388).
ضرورت پرداختن به این مقوله زمانی نمایان میشود که بدانیم سبک زندگی، یک ابزار نرم و فرهنگی برای مدیریت اجتماعی محسوب میشود و در صورتی که دانش آن به درستی تدوین گردد، بسیاری از ابزارهای سخت مدیریت اجتماعی دیگر لازم نخواهد بود و حتی جای بسیاری از منازعات سخت را در تاریخ پر خواهد کرد. سبک زندگی راه شناخت هویت خودی از بیگانه میباشد. سبک زندگیِ هر فرد موقعیت او را در جامعه برای دیگران مشخص میکند. سبک زندگی صرفاً جنبهی نمادی ندارد و خود نیز اصالت دارد. افرادی که عزلتنشینی اختیار کرده و تارک دنیا شدهاند نیز سبک زندگی دارند و این مقوله صرفاً اجتماعی نیست و به انسان بما هو انسان نیز مینگرد.
همچنین میتوان این نکته را بیان کرد که، توجه به کیفیت زندگی معیاری به مدیران اجتماعی و سیاسی ارائه میدهد تا به وسیلهی آن بتوانند سبکهای زندگی مختلف جامعهی خود را شناخته و نحوهی مواجهه با ساختار کلی جامعهای که تحت اختیارشان هست را دریابند. آشنایی و حساس شدن به مفهوم سبک زندگی به دولتها و حکومتها کمک میکند تا در راه مطلوب کردن شرایط عینی زندگی و واقعیتها گام بردارند و به فرد نیز امکان میدهد که در قلمرو نفوذ خویش، مدیریت کیفیت زندگی خویش را در دست بگیرد.
دربارهی موضوع سبک زندگی در ایران، رسالهها و کارهای تحقیقاتی معدودی وجود دارد که در این میان میتوان به نگاشتهی محمدرضا رسولی اشاره کرد. این تحقیق با نام «بررسی سبک زندگی در تبلیغات تجاری تلویزیون» به دنبال ارائهی تصویری جامع از ویژگیهای کمّی و کیفی تبلیغات تجاری و بررسی شیوههای زندگی مورد توجه در این تحقیق است. «سبک زندگی و هویت اجتماعی، مصرف و انتخابهای ذوقی به عنوان شالودهی تمایز و تشابه اجتماعی در دورهی اخیر مدرنیته»، عنوان پایاننامهای است که توسط حسن چاوشیان تبریزی تنظیم شده است. هدف این رساله، تشخیص سبکهای زندگی در الگوی کنش و گروهبندی اجتماعی است. نویسنده معتقد است هویت فردی و جمعی اعضای یک جامعهی مدرن کلانشهری به کمک موقعیت یا ویژگیهای ساختاری آنها تبیین نمیشود، بلکه تا حدّ زیادی به کنش مصرف و انتخابهای مصرفی بستگی دارد، یعنی ماهیتی فرهنگی دارد. کتاب «بررسی تأثیر مصرف رسانهها بر سبک زندگی ساکنان تهران» که توسط سید نورالدین رضویزاده نوشته شده بر این باور مبتنی است که ارتباطات با پیش رو نهادن یا معرفی سبکهای متعدد و متنوع زندگی، پایبندی افراد را به سبکهای سنتی سست نموده و با اشاعهی الگوها، ارزشها و کالاهای مصرفی نوین، به اشاعهی سبکهای زندگی نوین میپردازد.
سبک زندگی اموری را شامل میشود که به زندگی انسان، اعم از بعد فردی، اجتماعی، مادی و معنوی او مربوط میشود: اموری نظیر بینشها (ادراکها و معتقدات) و گرایشها (ارزشها، تمایلات و ترجیحات) که اموری ذهنی یا رفتار درونی هستند و رفتارهای بیرونی (اعمّ از اعمال هوشیارانه و غیر هوشیارانه، حالات و وضعیت جسمی)، وضعها (جایگاههای) اجتماعی و داراییها که اموری عینی میباشند. بنابراین سبکهای زندگی مجموعهای از ارزشها، طرز تلقیها و شیوههای رفتار، حالتها و سلیقههاست که در بیشتر مواقع در میان یک جمع ظهور میکنند و شماری از افراد، صاحب یک نوع سبک زندگی مشترک میشوند و اغلب مالک یک نوع سبک زندگی خاص میگردند.
همانگونه که بیان شد سبک زندگی مرحلهی خروجی و بیرونی و نمایانترین وجه زندگی افراد است؛ اما برای پیبردن به چگونگی ساختهشدن نوع خاصی از سبک زندگی و یا شکلگیری سبکهای زندگی مختلف میبایست به ریشهها و زیربناها نگریست. پرواضح است هرچه زیربناها دارای ظرفیت بیشتری باشند، روبناهای مشخصتر و مستحکمتری ایجاد میکنند.
نظامهای معنایی و افکار، یکی از مقولات زیربناییست که با توجه به مبانی معرفتشناسانه و هستیشناسانهی درون خود، جهانبینی خاصی را تراوش میکنند. یکی از نظامهای معنایی ادیان میباشد که دارای ظرفیت و پتانسیل برای شکلدهی به جهانبینی میباشد. فلذا هر چه این نظام معنایی (ادیان)، ظرفیت بیشتری داشته باشد، توانایی دخل و تصرف بیشتری در سبک زندگی و نحوهی زیستن دارد.
اما باید توجه داشت که این نظامهای معنایی تحت تأثیر شرایط ساختاری و محیطی قرار گرفته و خود صرفاً وارد مرحلهی «شدن» نمیشود و عامل محرک و تقویتکننده میخواهد که با توجه به محیط و ساختار میتوان از این توانایی بهرهبرداریهای مختلفی کرد.
زمانیکه نظام معنایی موجود است لازم است تا افراد و جوامع به سوی آن نظام حرکت کنند و از آن استفاده کنند، اما هنگامیکه شرایط محیطی و ساختاری مانند نظام سیاسی مطابق و همسو با آن نظام معنایی باشند، عامل محرکی برای ترویج و گسترش آن جهانبینی خواهد بود و به سمت افراد و جوامع حرکت میکنند. و پرواضح است اگر حتی نظام معنایی پرظرفیت و دارای توانایی موجود باشد اما شرایط محیطی موجود نباشد، نظام معنایی در مرحلهی بالقوه باقی میماند.
بنابراین میتوان چنین نتیجه گرفت که نظامهای معنایی موجود، جهانبینی خاصی را تراوش و به وجود آورده و این شرایط تحت تأثیر شرایط ساختاری و محیطی قرار گرفته و مجموعهی این عوامل، سبک زندگی را میسازد. یکی از نظامهای معنایی دین میباشد که اثرات قابل توجهی بر سبک زندگی دارد و با توجه به ظرفیتهای این نظام معنایی، توانایی تأثیرگذاری بر سبک زندگی نیز گسترش مییابد.
اما عامل دیگری در این بین وجود دارد که این قاعده را به هم میریزد یا تقویت میکند و آن توانایی گفتمانسازی حول محور نظام معنایی میباشد. بنابراین سه متغیر نظام معنایی، شرایط محیطی و گفتمانسازی با یکدیگر ارتباط مییابند. هنگامیکه نظام معنایی موجود است اما شرایط محیطی و گفتمانسازی وجود ندارد، نظام معنایی در مرحلهی «بودن» باقی میماند، مانند دوران نظام شاهنشاهی. هنگامیکه نظام معنایی موجود است و گفتمانسازی شکل میگیرد اما شرایط محیطی موجود نباشد و در تضاد با آن باشد، از پتانسیل نظام معنایی استفاده شده اما هنوز به مرحلهی «شدن» تبدیل نشده است، مانند دوران برخی از ائمهی معصومین (علیهمالسلام). هنگامیکه نظام معنایی موجود است و شرایط محیطی مطابق با آن باشد اما گفتمانسازی شکل نگرفته باشد باز هم نظام معنایی به مرحلهی «شدن» تبدیل نشده است؛ مانند نظام معنایی دین اسلام و شرایط محیطی نظام جمهوری اسلامی ایران که نیاز به مرحلهی گفتمانسازی و پس از آن پذیرش از سوی مردم دارد.
پرداختن به تمامی این مباحث مجالی دیگر میخواهد و در اینجا بر آن هستیم تا به مرحلهای بپردازیم که نظام معنایی موجود است و تلاش برای گفتمانسازی صورت گرفته یا میگیرد و آن نیز از منظر نگاه غرب به این مقولات.
در ابتدا، متفکران غربی، مفهومسازی پیرامون سبک زندگی را آغاز کردند و بر محور نظام معنایی غربی و نوع نگاه معرفتشناسانه، هستیشناسانه، انسانشناسانه و روششناسانه به گفتمانسازی پیرامون سبک زندگی پرداختند و میتوان با توجه به نگاههایی که به نظام معنایی داشتهاند (به عنوان متغیر مستقل)، نگرشها و مکتبهای مختلفی را تبیین کرد (به عنوان متغیرهای وابسته)؛ مانند دیدگاههای جامعهشناسانه، روانشناسانه، مارکسیستی، فمینیستی و... . در این جا قصد نداریم تا تمام نگرشها را بررسی کنیم اما به پارهای از این نگرشها میپردازیم.
دیدگاههای متفکران غربی دربارهی سبک زندگی
نظریات برخی از محققان غربی حول محور سبک زندگی چنین است: سبک زندگی مستلزم مجموعهای از عادتها و جهتگیریها و بنابراین برخوردار از نوعی وحدت است که علاوه بر اهمیت خاص خود از نظر تداوم امنیت وجودی، پیوند بین گزینشهای فرعی موجود در یک الگوی کم و بیش منظم را تأمین میکند (گیدنز، 1382، ص121). باسرمن (1983) سبک زندگی را الگویی از مصرف میداند که دربردارندهی ترجیحات، ذائقه و ارزشهاست، همچنین «ارل» آن را الگویی فردی از گزینشها و فعالیتها تعریف کرده است. مایک فدرستون (1991) اشاره میکند که واژهی سبک زندگی در درون فرهنگ معاصر، به نوعی فردیت، ابراز وجود و خودآگاهی سبکگرایانه اشاره دارد. به زعم فدرستون بدن، لباسها، طرز بیان، فراغت، ترجیحات خوردن و نوشیدن، خانه، اتومبیل، انتخاب محل برای تعطیلات و... به عنوان شاخصهای سبک زندگی به حساب میآید (ربانی، 1387؛ 45). به باور گیدنز شیوهی زندگی مجموعهای کم و بیش جامع از عملکردهاست که فرد آنها را به کار میگیرد؛ چون نه فقط نیازهای جاری او را برآورده میسازند، بلکه روایت خاصی را هم که وی برای هویت شخصی خود برگزیده است در برابر دیگران متجسم میسازد (گیدنز، 1377 :120).
دیدگاه جامعهشناسانه
موضوع کیفیت زندگی تقریباً به طور همزمان در چندین رشتهی علوم اجتماعی مطرح شد. در ابتدا تنها بر شاخصهای عینی رفاه مانند فقر، بیماری و خودکشی تأکید میشد و شاخصهای انتزاعی تنها در دههی 70 اضافه شدند. کتابهای منتشر شده در این زمینه عبارتند از «شاخصهای اجتماعی رفاه، درک امریکاییها از کیفیت زندگی» نوشتهی اندرو و ویتی (1967) و «کیفیت زندگی امریکاییها: احساسات، ارزیابیها و رضایتها» نوشتهی کمپل (1981).
یکی از دیدگاههای جامعهشناسانه دیدگاه کنش متقابل نمادین میباشد که بر این نکته تأکید دارد که در بحث کیفیت زندگی باید به چگونگی تعامل و کنش متقابل نمادین توجه نموده و بر ماهیت فکری و تصوری هر فرد نسبت به خودش تأکید دارد، چرا که نگرش وی مانند هر فرد دیگری در مورد تصور مثبت و منفی اطرافیان در مورد شخصیت و رفتارش تأثیر به سزایی در نحوهی عمل او و در کیفیت زندگی او دارد.
جامعهشناسان مباحث ابتدایی در حیطهی سبک زندگی را به مباحث طبقه و منزلت اجتماعی ارتباط میدادند و طبقات و منزلت اجتماعی را نه از ابعاد مارکسیستی بلکه بالعکس آن استفاده میکردند و سبک زندگی را معیاری برای سنجش طبقات اجتماعی میدانستند.
عناصر و ویژگیهایی که در سبک زندگی یک فرد وجود دارد دارای انسجام و کلیت میباشد و یک نوع وحدت درونی را میسازد، اما این وحدت نشانگر تمایز و تفاوت نیز میباشد. سبک زندگی افراد متمایز است اما وجوه مشترکی که مابین سبکهای زندگی وجود دارد طبقات اجتماعی را به وجود میآورد؛ فلذا سبک زندگی هم عامل تعیینکنندهای برای تمایز طبقات اجتماعی است و هم شکلدهنده به آن.
هیل مینویسد: سبک زندگی هر فرد موقعیت او را در جامعه برای دیگران آشکار میسازد. با اشاره به تماس بیشتر انسان امروزی با بیگانگان معتقد است انسان با به کار گیری سبک زندگی تلاش میکند منزلت اجتماعی خود را به دیگران نشان دهد؛ کاری که در یک جامعهی کوچک لازم نبود. بسیاری از دوستیابیها براساس همین سبکها و اطلاعاتی که در مورد آن مبادله میشود پدید میآید (به نقل از کاویانی، 33: 1391). در سالهای اخیر اصطلاح «هویت فرهنگی» در جامعهشناسی و انسانشناسی رواج یافته است. از جمله مفاهیم جامعهشناسی جذبشده به اصطلاح هویت فرهنگی، «سبک زندگی» است. یکی از چهرههای بنام نظریهپردازی در حوزهی هویت و تشخص از دههی هشتاد تا کنون آنتونی گیدنز است. او در پارهای از نوشتههای خود دیدگاههایی را در مورد هویت و سبک زندگی طرح کرده است. وی بر آن است که: سبک زندگی زبان هویت اجتماعی در فرهنگ فَرانو است، روشی نمایشی است که فقط خودش را مشخص میکند. پس سبک زندگی اشکال خلاقیت فرهنگی برای تجربهی مردمی است؛ سبکهای زندگی اشکال هنری برای انبوههها هستند (به نقل از مهدویکنی، 177).
دیدگاه روانشناسانه
به نظر آدلر چگونگی تلاش فرد برای کنار آمدن با احساسات حقارتآمیز بخشی از «سبک زندگی» خاص وی میشود، یعنی به صورت یک جنبه از کارکردهای شخصیتی وی در میآید.
سبک زندگی خلاقیتی است حاصل از کنار آمدن با محیط و محدودیتهای آن؛ زین سبب افراد از این حیث مختلفاند؛ زیرا علاوه بر احساس حقارت و برتریطلبی که میان همهی آدمیان مشترک است، سه عامل بدنی، روانی و اجتماعی، که به ترتیب در ساختمان بدنی و عمل اعضای آن صفات و استعدادهای روانی و ارتباطات اجتماعی نهفته است، در میان آدمیان متفاوتاند. همین امر شیوهی خاص هر فرد برای جبران احساس حقارت و برتریطلبی را تعیین میکند. شیوهی زندگی پیروزیطلبانهی ناپلئون شاید علتش جثهی نسبتاً کوچک وی بوده است. سیادتطلبی و اعمال وحشیانهی آقا محمدخان قاجار ریشه در پیامدهای اجتماعی اختگی وی داشته است و حرص هیتلر برای تسلط بر عالم، شاید از نقص جنسی وی سرچشمه گرفته باشد (به نقل از برزگر، 1388).
شیوهی زندگی هر فرد به اعتقاد آدلر در پنج یا شش سالگی پایهگذاری میشود. وی سه مثال برای سه عامل بدنی، روانی و اجتماعی میزند که همگی تحت تأثیر محیط خانوادگیاند.
الف) نقص عامل بدنی.کودکی که معلولیت جسمی دارد و خود را در قیاس با همسالان عقبمانده میبیند میتواند به کمک پدر و مادرِ فهمیده و مربیان کارآزموده به جبران آن بپردازد و احساس حقارت خود را به احساس نیرومندی تبدیل کند
ب) نقص عامل روانی. از سوی دیگر کودکان نازپرورده که مورد حمایت زیاد و افراطی والدین ناآگاه خود قرار میگیرند، ممکن است خودمحور شوند و علایق اجتماعی در آنان ضعیف شود و از دیگران انتظار دارند که خواستههایشان را برآورده سازند.
ج) نقص عامل اجتماعی.کودکان به خود رها شده و طرد شده ممکن است گونهای از سبک زندگی برای خود به وجود آورند که مستلزم انتقامجویی از جامعه باشد. آنان بر اثر جدایی پدر و مادر از یکدیگر، یا بر اثر غفلت و بیاعتنایی نسبت به تربیت آنها از راهنمایی و تشویق محروم بودهاند و نمیتوانند شیوهی زندگی خود را گسترش دهند. افرادی که در کودکی مورد بیمهری و بدرفتاری بودهاند، در بزرگسالی دشمنان اجتماع میشوند و شیوهی زندگی آنان بر اساس نیاز به انتقامجویی در میآید (برزگر، 1388).
مفهوم «سبک زندگی» نیز متأثر از عوامل سهگانهی بدنی، روانی، و اجتماعی است. وضعیت نقایص سهگانه در شخص و استعدادهای وی و نیز زمینههای اجتماعی و امکانات آن، راههای گوناگونی را پیش روی هر فرد قرار میدهد و وجه خاصی برای جبران احساس حقارت رقم میزند و شیوهی زندگی معینی تحقق مییابد.
بنابراین از حیث نقایص جسمی شیوهی زندگی ناپلئون تحت تأثیر جثهی کوچکش، سیادتطلبی آقا محمد خان ناشی از عقدهی اختگی و میل به سلطه بر جهان از سوی هیتلر شاید از نقص جنسی وی باشد (همان).
آدلر بر مبنای «سبک و شیوهی زندگی» چهار سبک و سنخ شخصیتی را شناسایی کرده است:
الف) سنخ اول یا سلطهجویانه و تحکیمآمیز. این سنخ نگرشی را نشان میدهد که در آن شخص دارای آگاهی و علایق اجتماعی ضعیفی است.چنین شخصی بدون ملاحظه نسبت به دیگران از خود رفتار بروز میکند (برزگر، 1388).
ب) سنخ دوم یا گیرنده. آدلر آن را رایجترین گونهی شخصیتی میدانست که در آن افراد انتظار دارند همه چیز خود را از دیگران بگیرند و به شدت به دیگران وابسته میشوند.
ج) سنخ سوم یا اجتنابگر.چنین شخصیتی با اجتناب از درگیر شدن در مسائل از احتمال مغلوبشدن خود جلوگیری میکند؛ بنابراین از دست و پنجه نرم کردن با مسائل زندگی رویگردان است.
از نظر آدلر این سه سنخ فاقد علاقهی اجتماعی بوده و سبک زندگیشان با واقعیات جامعه در تعارض است و آنان نمیتوانند با دیگران همکاری داشته باشند.
تنها سنخ اجتماعی، سنخ چهارماند.
د) سنخ چهارم یا اجتماعی مفید. آنان دارای علایق اجتماعی و سبک زندگی مطابق با جامعه هستند و قادر به همکاری و سازگاری با دیگراناند (همان).
دیدگاههای مارکسیستی و انتقادی
مارکسیسم به عنوان یک نحلهی فکری، دارای اصول، شاخصهها و اهداف معینی میباشد که از زمان مارکس پایهگذاری شد و بعدها پیروان آن راهش را ادامه دادند؛ اما به دلایلی مانند چگونگی انتقال آگاهی به پرولتریا و نحوهی انقلاب و انتقال قدرت و ... دچار اختلاف نظر شدند و به شاخههای گوناگون مانند مارکسیسم کلاسیک و ارتدکس و انتقادی و تجدیدنظرطلبانه و... تقسیم شدند. اما همهی نحلهها وجوه مشترکی را در کنار تفاوتها داشتند. مانند توجه مارکسیستها به زیربنا و روبنا و تعیینکنندگی اقتصاد و شیوهی تولید و روابط تولید در زندگی و متصور شدن اهداف براساس اصول ماتریالیستی و...
قسمت عمدهی تلاشهای نظری مارکس از تحلیل دقیق سرمایهداری به عنوان یک شیوهی تولید تشکیل شده است. مارکسیستها زندگی انسان و اهداف آن را بر پایهی اصول اقتصادی پایهریزی کرده و این اصول را به عنوان زیربنا و تأثیرگذارترین مقوله قلمداد مینمودند و همهی مؤلفههای دیگر مانند فرهنگ، مذهب، سیاست و ... را روبنا قلمداد میکردند که تأثیرپذیر هستند و ربط مستقیم به اصول اقتصادی و نحوهی برقراری آن دارند. فلذا اهداف و آرمانهایی که برای انسان متصور میشدند اهدافی ماتریالیستی و مادیگرایانه و اینجهانی بود و این مکتب، خالی از نگرشهای معنویگرایانه و آنجهانی بود و شرایطی که به پیش میبردند به سمت سرمایهداری و سوسیالیسم و مدینهی فاضلهی آنان یعنی کمونیسم میبود. اما در مرحلهی سرمایهداری ماندند و آن موجبیت تاریخی رخ نداد و به شاخههای گوناگونی تبدیل شدند که یکی از آن شاخهها مکتب انتقادی میباشد که علیرغم اینکه دارای شباهتهایی بودند، تفاوتهای چشمگیری نیز داشتند که به برخی از آنان میپردازیم.
نظریهی انتقادی مکتبی فکری است که طیف گستردهای از زیباییشناسی، روانشناسی تا جامعهشناسی و اخلاق را در بر میگیرد. نظریهی انتقادی از آثار مکتب فرانکفورت به وجود آمد. این مکتب از گروهی از متفکرین تشکیل شد که در دههی 1920 و 1930 شروع به همکاری کردند؛ که میتوان به هورک هایمر، آدورنو و مارکوزه و در نسل بعد از هابرماس نام برد. در واقع نظریهی انتقادی از تلاشهای به عمل آمده در قالب سنت مارکسیستی رشد نموده، اما با آنان متفاوت بود. اولین نکته اینکه دغدغههای فکری آنان تا حدودی با مارکسیستها متفاوت است. زیرا نه تنها نمیخواستند مبانی اقتصادی را گسترش دهند بلکه میخواستند بر مسائلی مانند فرهنگ، بوروکراسی، ساختار خانواده و نظریههای شناخت و غیره تمرکز کنند. انتقادیون حتی به نقش رسانههای جمعی و به گفتهی خودشان صنعت فرهنگ نیز توجه میکردند. انتقادیون معتقدند فرهنگ نو از خلال اقدام سرمایهداری نو در تبدیل فرهنگ به کالا و فرایند بتوارگی کالا پدید میآید که پیامد آن ارزش مبادلهای یافتن فرهنگ و پیدایش صنعت فرهنگ و فرهنگ تودهای است. سرمایهداری نو آگاهیهای طبقاتی را از بین میبرد و از طبقات تحت سلطه یک توده میسازد. صنعت فرهنگ در سرمایهداری نو، منطق کالا را بر آگاهی فرد مسلط میکند و به این ترتیب فرد از سلطهی نیروهای کاذب بر زندگی خود غافل میشود (به نقل از مهدوی کنی، 141). بنابراین نظریات انتقادی بیشتر بر روساختها توجه میکردند و مارکسیستهای کلاسیک به زیربناها.
نکتهی بعد اینکه نسل جدیدتر نظریهپردازان انتقادی مانند هابرماس توجه ویژهای به مقولهی ارتباطات و گفتگو داشتند و امید به جامعهای بهتر را در حوزهی ارتباطات قرار میدادند، در صورتیکه مارکسیستهای کلاسیک توجه به امور اقتصادی و حوزهی تولید میکردند.
اما نباید این نکته را نادیده گرفت که بازنگریهای جدی مکتب فرانکفورت در نظریههای مارکسیسم ارتودکس و پیدایش مفهوم صنعت فرهنگ و فرهنگ توده، اگر چه جبرگرایی اقتصادی را کنار زد، اما چارچوب طبقهی اجتماعی بر پایهی «کار» را همچنان به قوت خود باقی گذارد.
سایت رویش فرهنگ:
http://rouyeshefarhang.ir/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%B7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-__a-90.aspx
______________________________________________________________________________________
22-ارتباط فرهنگ با روش زندگی
به طور کلی نقش فرهنگ را بر رفتار انسان، به هیچ وجه نمی توان نادیده گرفت. مطالعه ی روش زندگی کودکانی که تنها و دور از جامعه بزرگ شده اند، نشان می دهد که این افراد خصوصیات حیوانی دارند. مطالعه ی لینه در این مورد نشان می دهد که این افراد فاقد زبان قابل فهم هستند، بدنشان پوشیده از مو است و روی چهار دست و پا راه می روند. زینک با خلاصه کردن شرح حال نزدیک به سی مورد از این کودکان، خاطرنشان می کند هیچ گونه صدایی که حاکی از سخن آدمی باشد در این کودکان رشد نمی یابد و آن ها تقریباً همیشه چهار دست و پا راه می روند. این کودکان مانند جانوران غذا می خورند و پیش از خوردن غذا آن را با لبان خود با صدا به کام می کشند و به جای آن که غذا را به سمت دهان بیاورند، دهان را به سوی غذا پایین می آورند. لباس نمی پوشند و شیوه ی ابراز عواطف آن ها عموماً برای افراد دیگر قابل فهم نیست، هم چنین تمایلی به اجتماع بشری نشان نمی دهند. روان شناسان اجتماعی، فرهنگ را به این صورت تعریف می کنند: «توانایی ها و عادت هایی که انسان به عنوان عضوی از جامعه کسب کرده است». ارتباط بین فرهنگ و شخصیت افراد به حدی است که بعضی از روان شناسان اجتماعی ادعا می کنند جدا کردن آن دو نادرست است، زیرا رفتار و وضع نفسانی اشخاص، آیینه ای فرهنگ نماست و فرهنگ جدا از افرادی که آن را دارا هستند، وجود ندارد. از سوی دیگر، می توان گفت شخصیت بر اثر جریان فرهنگی شدن به وجود می آید و مفهوم شخصیت دست کم تا حدی نماینده ی جذب عناصر فرهنگ موجود در محیط است.
سولیوان روان پزشکی را «مطالعه ی مناسبات میان اشخاص» می داند و معتقد است، روان پزشکی مطالعه ی پدیده هایی است که بر اثر ارتباط میان دو شخص، یا شبکه ای متشکل از دو یا چند شخص، حاصل می شوند؛ اما بیماری، امری اجتماعی است. نه تنها به این علت که در اوضاع اجتماعی به چشم می آید، بلکه به این دلیل که ریشه های آن در ساختمان جامعه قرار دارند. پس تعبیر و تفسیر آن میسر نیست مگر این کار بنا بر محیط فرهنگی که بیماری در آن پدید می آید، صورت گیرد. البته باید به خاطر داشت که تأکید بر عوامل فرهنگی و اجتماعی، نشانه ی بی اهمیت دانستن عوامل زیستی و فیزیولوژیک بیماری نیست، بلکه باید به این نتیجه رسید که جدا کردن عوامل زیستی و اجتماعی در سازوکارهای بیماری زایی بیماری های روانی، امری دشوار و ساختگی است. مطالعات روان شناسی فردی و اجتماعی نشان می دهند که روش زندگی فرد در ایجاد سلامت فکر و بروز اختلالات روانی - واکنشی، اهمیت زیادی دارد. به عنوان مثال، بر روش زندگی تأکید فراوان می شود و این برداشت، تکیه کلام نظریه ی شخصیت از دیدگاه آدلر است. او معتقد است که شخص براساس روش زندگی خاص خود، ایفای نقش می کند و این را به عنوان یک عامل اصلی و کلی که به سایر اجزا فرمان می دهد تلقی می کند. روش زندگی هر انسانی با دیگران متفاوت است و این خود موجب می شود که شخصیت هر فرد با دیگری متفاوت باشد. این مهم ترین عاملی است که انسان، براساس آن زندگی خود را تنظیم و حرکتش را در جهان مشخص می کند. روش زندگی مجموعه ی عقاید، طرح ها و نمونه های عادتی رفتار، آرزوها و هدف های بلند مدت تبیین اجتماعی یا شخصی است که برای تأمین امنیت خاطر فرد لازم هستند. شیوه ی زندگی عملاً بر تفکر، احساسات، ادراکات، رؤیاها و سایر فرآیندهای روانی فرد اثر می گذارد. آدلر معتقد است تمام رفتارهای فرد از شیوه ی زندگی او نشئت می گیرند و او آن چه را در خور شیوه ی زندگی است، درک می کند، می آموزد و حفظ می کند. فرد به کمک نقشه ی شناختی خود، حرکت خویش را در طول زندگی تسهیل و تجهیز می کند؛ تجربه هایش را ارزیابی، درک و سپس پیش بینی و کنترل می کند. اعتقادات مربوط به شیوه ی زندگی از دیدگاه آدلر به چهار گروه تقسیم می شوند:
1-مفهوم خود یا خویشتن پنداری، یعنی اعتقاد فرد به این که «من که هستم؟»
2-خودآرمانی، یعنی اعتقاد فرد به این که «من چه باید باشم؟» یا «مجبورم چه باشم تا جایی در میان دیگران داشته باشم؟»
3-«تصویری از جهان، یعنی اعتقادات فرد درباره ی اطرافیان و محیط پیرامون خود.»
4- اعتقادات اخلاقی، یعنی مجموعه چیزهایی که فرد، درست یا نادرست می داند.
تقسیم بندی فوق کاملاً منطقی است و می توان از آن دفاع کرد. باید به خاطر داشت که آموزش های ایدئولوژی در مورد اعتقادات چهارگانه ی فوق، نقش اساسی دارند و فرد برداشت های خود را در این موارد از آموزش های عقیدتی دریافت می کند. بنابراین، شناخت روش زندگی فرد و جامعه به میزان زیادی با شناخت عقاید و فرهنگ حاکم بر آن ها، صورت می گیرد. استاد فقید محمدباقر حکمت نیا (رض) معتقد بود، انتخاب ایدئولوژی مانند انتخاب هواپیما، قطار و یا اتوبوس در یک پایانه ی مسافربری است. شما وقتی یک وسیله ی نقلیه را که به مقصد خاصی سفر می کند انتخاب می کنید، به طور طبیعی سرنوشت شما و آن وسیله ی نقلیه، گره می خورند. یعنی آن وسیله ی نقلیه شما را به مقصد مشخص شده می برد و شما باید از آن تبعیت کنید. در نتیجه بسیار مهم است که قبل از سوار شدن، اطمینان یابید که آن وسیله ی نقلیه در جهت هدف شما حرکت می کند.

پورتال سبک زندگی و سرگرمی

http://mybanu.ir/pregnancy-and-childbirth/common-diseases-in-pregnant-women/depression/culture-and-lifestyle
______________________________________________________________________________________
23-نظریه ی شخصیت آلفرد آدلر (روانشناسی فردنگر)
چکیده
مقصود از شخصيت يك مفهوم پويا است كه بيانگر برخی ویژگی های فرد، چگونگی رشد و تكامل او، و يكي از عوامل مؤثر در ايجاد تفاوت هاي فردي است. برخی، شخصيت را مجموعه اي از ويژگي ها و تمايلات نسبتاً پايدار مي دانند كه مشتركات و تفاوت ها در رفتار رواني افراد را كه داراي استمرار زماني است، مشخص مي سازد و ممكن است در همان لحظه به آساني به عنوان پيامد مجرد فشارهاي اجتماعي و زيستي درك نشود. از دیدگاه روانشناسی شخصیت موضوعی است پیچیده و دارای ابعاد و جنبه های گوناگون و به همین دلیل نظریه های گوناگونی در جهت توضیح و تبیین آن شکل گرفته است. یکی از نظریه پردازان شخصیت آلفرد آدلر است که هدف از وجود انسان را پیروزی، کمال، و برتری می داند. وی در نظریه ی خود تاکید بسیاری بر سبک زندگی به عنوان بخش مهمی از شخصیت هر فرد دارد و در چگونگی شکل گیری این سبک به مفاهیمی چون احساس حقارت و علاقه ی اجتماعی اشاره می کند.
واژه های کلیدی: شخصیت، نظریه ی آدلر، سبک زندگی، احساس حقارت، علاقه ی اجتماعی، برتری.
مقدمه
آلفرد آدلر به عنوان نخستین پیشگام گروه روانشناسی اجتماعی در روانکاوی مطرح است. آدلر مکتب خود را "روان شناسی فردی " نامید و بر انسان به عنوان موجودی بی همتا که می تواند شخصیت خود را شکل دهد، تاکید داشت. خود آدلر در کودکی از بیماری حسادت، نسبت به برادر بزرگتر و طرد شدن از سوی مادر رنج میبرد. همین تجارب اوایل کودکیاش در شکلگیری مفاهیم اصلی نظریهاش از جمله عقدهی حقارت و تلاش برای شکوفایی تاثیر بسزایی داشت.
در این مقاله تلاش شده است تااندازه­ای به مفاهیم اساسی نظریه ی آدلر، مفهوم سبک زندگی و ترتیب تولد در نظر او، و چگونگی فرایند مشاوره و درمان آدلری پرداخته شود.
مفاهیم اساسی در نظریه­ی آدلر
آدلر در نظریهاش، معتقد بود که تلاش برای اهداف آینده میتواند رفتار زمان حال ما را تحت تأثیر قرار دهد. لذا در روشدرمانی خود از تشویق استفاده میکرد. در اینجا به چندین مفهوم  که اساس نظریه شخصیت او را تشکیل میدهد اشاره میکنیم:
احساس حقارت : آدلر معتقد بود که احساس های حقارت همیشه به عنوان نیروی برانگیزاننده در رفتار انسان وجود دارند و رشد فرد از جبران (تلاش برای غلبه بر حقارت های واقعی یا خیالی) ناشی می شود. به نظر آدلر، وجود ناتوانی و ضعف در همه افراد عقده­ی حقارت ایجاد می کند و کوشش­های بعدی آنان نیز در زندگی، مصروف جبران یا پوشاندن آن می شود پس حقارت اساس تلاش و موفقیت انسان است.
تلاش برای برتری : آدلر عقیده داشت که همه افراد آدمی دارای احساس حقارت هستند و همین احساس حقارت باعث می شود که مردم در جهت از بین بردن آن و یا در جهت بهتر و برتر شدن، تلاش زیادی را از خود نشان دهند. این تقلا و تلاش رقابت آمیز شخص در جهت برتر و بهتر شدن از دیگران نیست بلکه تمایل مثبتی است برای غلبه کردن بر نقص ها و کمبودهای خود تا با کمک گرفتن از این منابع، به تکامل فردی دست یابد.
سبک زندگ: الگوی منحصر به فردی از ویژگی­ها، رفتارها و عادت­ها که هر یک از ما برای رسیدن به برتری (کمال) پرورش می دهیم. الگوهای رفتاری برای جبران احساس حقارت بخشی از سبک زندگی می شوند. هرکاری که انجام می دهیم براساس سبک زندگی ما شکل می گیرد. سبک زندگی از تعامل های اجتماعی سال های اولیه زندگی (ترتیب تولد، رابطه ی والد - فرزند و ...) آموخته می شود و در 4 یا 5 سالگی چنان محکم می شود که بعد تغییر دادن آن مشکل است.
علاقه­ی اجتماعی: آدلر معتقد است که آدمی اجتماعی به دنیا می آید و به اجتماعی بودن خود علاقمند است. این علاقه اجتماعی در نوع آدمی فطری و ذاتی است ولی اینکه تا چه اندازه تحقق یابد، به تجربیات اجتماعی اولیه بستگی دارد. تلاش برای برتری در فرد سالم به صورت حس اجتماعی و همکاری و همچنین جرات و رقابت بیان می شود.
غایت و هدف زندگی: آدلر نظریه خود را بر مبنای «علت غایی» بنا کرده است. یعنی شکل دهی رفتارها را ناشی از هدف های انسان می داند.
خود خلاق: آدلر خاطر نشان کرده است که ما قادر هستیم هشیارانه اعمال و اهدافمان را انتخاب کنیم. آدلر چنین توانایی انتخاب را «خود خلاق» نامیده که هشیارانه است و در مرکز شخصیت قرار دارد. اراده ی آزاد به ما امکان می دهد تا از توانایی های ژنتیکی و تجربیات اجتماعی، سبک زندگی مناسب را بوجود آوریم (سیاسی، 1371 و شولتز، 1386 و کریمی، 1387).
انواع سبک زندگی    
آدلر چند مشکل را که همگی با آنها مواجه می شويم، شرح داد و آنها را در سه طبقه گروه بندی کرد: مشکلاتی که شامل رفتار ما نسبت به ديگران می باشد، مشکلات شغل و مشکلات عشق و محبت. او چهار سبک زندگی اساسی که می توانيم برای پرداختن به اين مشکلات اختيار کنيم، معرفی کرد که عبارتند از:
   تيپ سلطه گر : نگرشی سلطه گر يا حاکم را با آگاهی اجتماعی کم نشان می دهد. چنين شخصی بدون توجه به ديگران رفتار می کند.
   تيپ گيرنده : اين افراد انتظار دارند دیگران اسباب رضایت آنها را فراهم آورند و از اين رو به آنان وابسته می شوند. اين تيپ به نظر آدلر از همه رايج تر است.
   تيپ اجتناب کننده : برای رو به رو شدن با مشکلات زندگی، تلاش نمی کند. اين اشخاص با اجتناب کردن از مشکلات، از هر گونه احتمال شکست دوری می کنند.
اين سه تيپ برای مواجه شدن با مشکلات روزمره ی زندگی آمادگی لازم را ندارند. آنها قادر به همکاری با ديگران نيستند و برخورد بين سبک زندگی آنها و دنيای واقعی موجب رفتار نابهنجار می شود که به صورت روان رنجوری و روان پريشی آشکار می شود. آنها فاقد آنچه آدلر علاقه ی اجتماعی خواند، هستند.
   تيپ سودمند اجتماعی : با ديگران همکاری می کند و طبق نيازهای آنها عمل می نمايد. اين گونه اشخاص در چارچوب علاقه ی اجتماعی کاملآ رشد يافته ای با مشکلات کنار می آيند.
بايد متذکر شوم که آدلر در مجموع با طبقه بندی يا تيپ بندی کردن انعطاف ناپذير افراد به اين شکل مخالف بود و اظهار داشت اين چهار سبک زندگی را صرفآ برای آموزش معرفی کرده است (شولتز، 1386 و کریمی، 1387).
اثر ترتیب تولد  بر شخصیت
آلفرد آدلر ترتیب تولد را به عنوان یکی از اصلی ترین عوامل مؤثر اجتماعی در دوران کودکی دانست که برمبنای آن فرد سبک زندگی خود را پدید می آورد. حتی خواهران و برادران نیز هر چند والدین یکسانی دارند و در یک خانه زندگی می کنند، اما از محیط های اجتماعی یکسانی برخوردار نیستند. واقعیت بزرگتر یا کوچکتر بودن از خواهران و برادران خود و نیز این واقعیت که فرد در معرض نگرشی از والدین قرار گرفته که با ورود فرزندان دیگر تغیر یافته است، شرایط کودکی متفاوتی را پدید می آورند که اثری گسترده بر شخصیت فرد دارد. او بر چهار موقعیت متفاوت تاکید داشت: فرزند اول، فرزند دوم، فرزند آخر و تک فرزند.
   فرزند اول: موقعیت بی همتا، توجه تقسیم نشده والدین، شاد و امن تا زمان تولد فرزند دوم و ضربه تغییر جایگاه، حسرت گذشته و بدبین به آینده، پختگی عقلی بیشتر بدلیل نقش رهبر، علاقه به حفظ نظم و انضباط، وظیفه شناس، خودکامه و محافظه کار
   فرزند دوم: عدم تجربه موضع قدرت و احساس عزل، سرمشق گرفتن از فرزند اول، رشد زبانی و حرکتی بیشتر بدلیل رقابت، خوش بین و رقابت جو و جاه­طلب
   فرزند آخر: عزیز دردانه، سرعت رشد و موفقیت زیاد  بدلیل تحریک برای جلو افتادن از خواهر- برادرها، یا مشکلات سازگاری بدلیل وابستگی و درماندگی
   تک فرزند: کانون توجه، پختگی زود، عدم یادگیری رقابت و در نتیجه ناامیدی در جامعه (همان).
درمان در نظریه ی آدلر
درمان در مکتب آدلر، بر این فرض استوار است که مراجع زندگی خود را با شیوه زندگی غلط طراحی و هدایت کرده و بنابراین در ایجاد علاقه اجتماعی شکست خورده­ است. در نتیجه وظیفه درمانگر این است که به مراجع کمک کند تا نظر عینی­تری از واقعیت داشته باشد و علاقه اجتماعی فعالتری را در او به وجود بیاورد. حاصل درمان این خواهد بود که مراجع نه تنها رفتار خود را درک میکند، بلکه درمی­یابد که او قادر است زندگی خود را از طریق شیوه­های ارضاکننده­تری هدایت نماید. در حالی که درک او تغییر می­یابد، اعمال و رفتارش نیز دگرگون می­شود (کری، 1385).
فرایند مشاوره آدلری  شامل 4 گام است:
  1-رابطه: نوشتن اهداف فرایند مشاوره و مسئولیت های هر یک (مشاور و مراجع)، یک شیوه ی حمایتکننده با تاکید بر روی نقاط قوت بهجای نقاط ضعف.
2-درک : درک شیوه زندگی مراجع و اینکه چگونه تحت تأثیر باورها و اعتقادات اساسی است. سنجش سبک زندگی:
الف. خاطرات گذشته: مردم همواره خاطراتی را به یاد می آورند که در زندگی آنها موثر بوده اند.
ب. رویاها: رویاها هدفمند هستند و سبک زندگی و علاقه و ترس های شخص در آینده را نشان می دهند.
3-بینش : مواجه کردن مراجع با اشتباهات اساسی، اهداف اشتباه، رفتارهای مبتنی بر شکست و باورهای محدودکننده اش.
4-بازآموزی: و جهت دادن مجدد: جهت پذیرای خود و دیگران شدن و فهم اینکه "نیروی برانگیزنده" در درون اوست و می تواند سرنوشت خویش را تعیین کند (شفیع­آبادی، 1386 و شیلینگ، 1386).
کوتاه سخن:
   آدلر بر جنبه­ی اجتماعی بودن انسان تاکید داشت. درنظریه آدلر انسان موجودی است بی همتا، مسئول، خلاق و انتخاب کننده است. آدلر انسان را ذاتا موجودی اجتماعی، خلاق و هدف دار می داند که احساس حقارت زیر بنای رشد روانی او را فراهم می آورد و همواره وی را درجهت برتری سوق می دهد به عبارت دیگر هر انسانی با توجه به این هدف به جلو رانده می شود و به فعالیت هایی می پردازد که در نهایت این فعالیت ها سبک زندگی او را مشخص می سازد. از این رو رفتار فرد را در درون زندگی اش قابل بررسی می داند. به عقیده آدلر انسان سازنده سرنوشت خویش است و به تجارب خویش معنی و مفهوم می بخشد. به نظر او افراد غیرعادی مریض نیستند، بلکه انسان های مایوسی هستند که نیاز به امید و شهامت دارند (شولتز، 1378). بر این اساس آدلر در فرایند مشاوره­ی خود از رابطه، درک، بینش، و بازآموزی یاری می­گیرد.
سایت فصلنامه راهبرد
http://rahbord1389.blogfa.com/post/9
____________________________________________________________________________________________________
24-نظریه تا عمل سبک زندگی؛ از دین تا دکوراسیون
موضوع سبک زندگی به صورت عملی در ادیان الهی مطرح بود اما به صورت نظری در دیدگاههای اندیشمندان غربی جنبه آکادمیک پیدا کرد. اما همچنان دین یک بازیگر اصلی در عرصه سبک زندگی محسوب میشد، تا اینکه انحراف پیدا کرده به مباحثی همچون نوع راهرفتن، پوشش و ... محدود شد.
آغاز یک اندیشه؛ اندیشهای که اگر چه از قرنها قبل به صورت دستور، توصیه، قصه، داستان، روایت، و .... به صورت عملی مطرح بود، اما نگاه علمی و ترسیم الگو برای آن از روانشناس، روانکاو و روان تحلیلگر اتریشی به نام آلفرد آدلر، در سال 1922 آغاز شد. یعنی در حقیقت برای اولین بار واژه مربوط به این اندیشه به عنوان واژهای علمی ـ روانشناسی (و نه دینی) 90 سال پیش مطرح و بعدها توسط شاگردان و مفسران دیدگاههای آدلر رشد و توسعه پیداکرد. سبک زندگی؛ واژهای بود که از فکر اندیشمندان نشئت گرفت و تا زبان، ادعا، سیاستگذاری و حتی مبارزهطلبی سیاستمداران پیش رفت به حدی که بوش پسر(رئیس جمهوری پیشین آمریکا) مدعی تلاش برای غالب کردن سبک زندگی آمریکایی در تمام جهان بود و به دلیل غفلت مسئولان فرهنگی ما مقام معظم رهبری با رصد این مسئله و با مطرح کردن سؤالهای بیشماری در خصوص سبک زندگی و مصداق بخشی واضح به مقولههای آن همگان را متوجه جریانی کرد که مسئولان فرهنگی اصلاً به فکر آن نبودند.
بیشک سازنده رفتار ما، باورهای ما است؛ اما تا زمانی که ریشههای این فکر و نظریههای آن در غرب را به درستی ندانیم نمیتوان نگاه درستی به آن داشت. آدلر نظریهپردازی بود که عنوان سبک زندگی را مطرح کرد. از نکات جالبی که میتوان در خصوص دیدگاه ادلر مطرح کرد این است که مهمترین حقیقت زندگی از دیدگاه آدلر، توجه به ارزشها است، آدلر معتقد است که هر کس ارزشهایی دارد و بیشک سازنده رفتار ما، باورهای ما است، نظری که به راحتی میتوان گفت در دیدگاه سبک زندگی اسلامی نیز مورد تأیید است؛ توجه به غایت و هدف نیز دومین ویژگی زندگی از دیدگاه ادلر است.
فرد اول باید به چیستی خود برسد و بعد به فهم چیستی دیگران؛ فهم زندگی نخستین کارکرد زندگی از دیدگاه آدلر است که شامل فهم جایگاه خود و فهم جایگاه دیگران میشود و پس از این دو فهم است که تعاملات انسان با دیگران شکل میگیرد. تعبیر آدلر در این خصوص این است که فرد اول باید به چیستی خود برسد و بعد به فهم چیستی دیگران، تا بتواند به تنظیم روابط خود با خود و دیگران با خود برسد.
توجه به معنویت از بحثهای مورد توجه آدلر در خصوص سبک زندگی است. آدلر بُعد معنوی را به عنوان سرشاخههای اتخاذ سبک زندگی مطرح میکند که شامل سه نگاه: نوع نگاه انسان به خدا، نوع نگاه به دین و نوع نگاه به هستی و جهان است. وی تشریح میکند که در نوع نگاه به خدا دو نوع نگاه وجود دارد: خدای بخشنده و خدای انتقامگر و شخص هر نگاهی را در این خصوص داشته باشد در همه رفتارهایش اثر دارد.
آیا دین آمده است که به انسانها فقط احساس گناه بدهد؟؛ «نگاه به دین» و ذکر این  سؤالها که آیا دین آمده است که به انسانها فقط احساس گناه بدهد، آیا دین آمده است فقط انباری از تکالیف به انسانها بدهد، و آیا دین آمده است فقط حالت ترس را در فرد ایجاد کند؟ و «نوع نگاه به هستی و جهان» و اینکه این نگاه بدبینانه یا خوشبینانه باشد مقولههای مطرح در نظریه سبک زندگی آدلر هستند و وی معتقد است که هر کدام از این دیدگاهها در اتخاذ نوع و نحوه سبک زیستن فرد در جهان موثر است. اما موضوع سبک زندگی در غرب محدود به دیدگاه روانشناسانه باقی نماند بلکه وارد حوزه دیگری از علم یعنی جامعهشناسی شد. نخستین دیدگاه در حوزه سبک زندگی از دیدگاه جامعهشناختی را «وبلن» مطرح کرده است. از دیدگاه وبلن، انسان برای ادامه زندگی و نیز برای توسعه حیات نیازمند زندگی اجتماعی است؛ انسانها پس از اینکه متولد میشوند باید عضو جامعه شوند و راه تداوم حیات و حضور در جامعه داشتن زندگی اجتماعی است و حضور در جامعه انسان را با آداب و سنن مواجه میکند و همین اداب و سنن اجتماعی است که به زندگی فرد سبک میدهد.
اسلام: یک فرد میتواند در مقابل سنتهای جامعه بایستد؛ دیدگاه اصالت بخش وبلن به فرد، نظریهای مخالف با دیدگاه اسلام است که در آن اصالت را هم به فرد و هم به جامعه میدهد و معتقد است یک فرد میتواند در مقابل سنتهای جامعه بایستد. هویت یعنی سبک زندگی که به تعداد گروهها در جامعه متبلور میشود
«وبر» دیگر جامعهشناس نظریهپرداز در خصوص سبک زندگی است. از دیدگاه او جامعه یعنی سه نهاد: طبقه اجتماعی، منزلت اجتماعی و حزب اجتماعی و در اثر تعامل این سه مجموعه است که موقعیت و فرصت زندگی فراهم میشود و در قالب گروههای اجتماعی معنی پیدا میکند. براساس دیدگاههای وبر سبک زندگی معین برای همه گروهها صدق نمیکند بلکه هر گروهی سبک زندگی خود را دارد؛ مهندس، پزشک، روحانی و ... هر گروه هویت خاص خود را دارد و هویت یعنی سبک زندگی که به تعداد گروهها در جامعه متبلور میشود. هر فرد سبک زندگی حاکم بر گروه خویش را خواهد داشت و همین گروه است که منزلت اجتماعی او را مشخص میکند و بر همین اساس سبکهای زندگی متعدد در جامعه متبلور است و اگر کسی بخواهد خود را عضو این گروهها بداند باید سبک زندگی آن گروه را بپذیرد.
وبر: دین(مسیحیت کاتولیک) مهمترین نقش را در به وجود آمدن علم در جهان معاصر دارد؛
وبر معتقد است دین(مسیحیت کاتولیک) مهمترین نقش را در به وجود آمدن علم در جهان معاصر دارد یعنی رابطه مستقیمی بین علم و دین متصور است. وی کار و تلاش را یکی از مفاهیم دینی میداند که اگر به هویت جمعی تبدیل شود و تمامی مردم اهل کار و تلاش جمعی شوند کار مقولهای اجتماعی خواهد شد و کار اجتماعی یعنی کار اقتصادی و کار اقتصادی یعنی کار تولیدی که نتیجه آن کار کردن همه در یک جامعه دیندار است.(البته منظور وبر جامعه مسیحیت کاتولیک است). وبر تصریح میکند اگر کار و تلاش که از مفاهیم کلیدی دین است در جامعه هویت جمعی بگیرد آن جامعه به کار اقتصادی و در نتیجه به تولید سرمایه سوق مییابد و انباشت سرمایه یعنی تشکیل مراکزی برای حفظ سرمایه و در نتیجه بانکداری.
«بوردیو» نیز یکی از جامعهشناسان مطرح در نظریه پردازی سبک زندگیست. از دیدگاه وی سبک زندگی بیشترین ظرفیت را جهت بیان تمام هویت فرد دارد و هویت یک فرد مساوی است با سبک حیات و زیستن فرد. سبک زندگی تمام فعالیتهای نظاممند یک فرد را تشکیل میدهد و تک تکرفتار وی نیست. این رفتارها از سلایق نشئت گرفته است که از طریق رفتار فرد بروز میکند و هویت فرد است که وجه تمایز وی را از دیگران مشخص میکند. نظریه پردازی در خصوص سبک زندگی از سوی بسیاری از اندیشمندان غربی ادامه یافت، اما آنچه مسلم است این است که تمام بررسیهای جامعهشناختی و روانشناختی در غرب نشان میدهد که دین یکی از بازیگران اصلی در حوزه سبک زندگی و از آن مهمتر سبک دهی به زندگی است و اینگونه نیست که دین نسب به مقوله سبک زندگی خنثی و بیتفاوت باشد و حتی در فرهنگ غربی دین به عنوان یکی از ابزارهای اصلی، علتهای شاخص، بارز و مهم و یکی از بازیگران صحنه اصلی سبک زندگی و سبک دهی به زندگی به حساب میآید، مخصوصاً این مسئله در بحث ماکس وبر و شاگردانش کاملاً مطرح شده است.
تمام کسانی که معتقدند سبک زندگی (چه فردی و چه اجتماعی، چه مادی و چه معنوی) از مقوله دین متأثر است، معتقدند که دین حاوی یک سلسله آگاهیها و تجربههایی است که در قالب جهان بینی و ایدئولوژی شکل گرفته و مطرح میشود، این آگاهیها میتوانند در بینشهای افراد خود را نشان دهند و از آن طریق در زندگی فردی و اجتماعی شکل بارز و ظاهری به خود بگیرند. دین از طریق انتقال آگاهیها، بینشها و طرز تلقیها به انسانهای دیندار و دینمند میتواند به هویت فردی و اجتماعی آنها سبکدهی کرده، سازنده سبک زندگی فردی و اجتماعی باشد.
دین از طریق مدیریت احساسات میتواند درون و بیرون رفتار انسان را جهتدهی کند؛
دومین محوری که این افراد(افراد معتقد به تأثیر دین در سبک زندگی) به آن معتقد هستند این است که: دین به انسان احساسهایی میدهد چنان که دین از انسان احساسهایی را میگیرد و از طریق مدیریت احساسات میتواند درون و بیرون رفتار انسان را جهتدهی کند. اما نهایت این نظریه پردازیها و تأثیر عملی آنها در زندگی افراد از دین، ارزشها، باورها، اجتماع و ... به رسانه ها، نحلهها و فرقهها رسید. و دستهایی که به جای باز بودن برای دعا، بستهاند! رسانهها سردمداران ارائه الگوهای سبک زندگی شدند و سبک زندگی از نوع نگاه به زندگی متأثر از دین تبدیل شد به توجه به ظواهری مانند نحوه راه رفتن، حرف زدن، پوشیدن، خوردن، و ... و جای دین را نحلهها و فرقهها گرفتند. همان نحلههایی که برای آرامش بخشی تاریکی و محدود کردن خود به نور شمع را توصیه میکنند. نگاهی که در بسیاری از فیلمهای ما نیز نشان داده میشود. اتاقی تارک، با شمعهای زیادی که به دورت چیده شده و عودی که روشن است و دستهایی که به جای باز بودن برای دعا، بستهاند.
همه سبکهای نوین زندگی سعی دارند ما را از طبیعت جدا و به سمت زندگی مصنوعی ببرند؛
زندگی سبکهایی پیدا کرد مجلل، لوکس، شیک، با کلاس، مارکپوش، رژیمگیر، لاغر، سِت، رنگ سال پوش، فست فود خور، علاقهمند به غذای بیرون، هالیوودی، مخلوطی از سنت و مدرنیته، علاقهمند به سفرهای گروهی، مدعی روشنفکری در عین پوشیدن لباسهای سنتی و زیورآلاتی با نمادهای .... و خلاصه ویژگیهایی متعدد که در جمعبندی بخشی از این ویژگیها میتوان گفت: همه سبکهای نوین زندگی سعی دارند ما را از طبیعت جدا و به سمت زندگی مصنوعی ببرند، از آخرت بریده در دنیا و مسائل این جهانی محصور کنند، تنوع طلبی بی حد و حصری ایجاد کنند که به ارضا نشدن انسان بینجامد ومظاهر دنیوی مانند غذا، شغل و ژست های اندامی و ... را برجسته اما روح و روحانیت را به افول بکشانند و در این میان است که مباحث مرتبط با سبک زندگی از علوم جامعه شناختی و روانشناختی وارد علوم روانشناسی اجتماعی، انسانشناسی، جمعیتشناسی و در نهایت بازاریابی میشود و کاربرد کنونی این مقوله بیشتر در حوزه بازاریابی در جهان نمود پیدا میکند.
بازاریابی یعنی سبکدهی به زندگی؛ و حالا؛ بازاریابی یعنی سبکدهی به زندگی؛ بازاریابی به دو صورت انجام میگیرد: در یک صورت بازاریابی یعنی تشخیص سلیقهها، سبکها، رفتارها و ... جهت تولید محصول هماهنگ با سلایق ما که بر این اساس مثلاً کارخانهای در کشور ژاپن با شناسایی سلایق و نیازهای جامعه ایرانی محصولی متناسب با این نیاز و سلیقه را تولید و به بازارهای ایران وارد میکند، ولی در نوع دوم، بازاریابی یعنی تولید محصولاتی فراتر از سلایق موجود در یک جامعه با هدف جهتدهی به آن سلایق، که در این روش محصولاتی فراتر از نیاز، تولید و به جامعه هدف تزریق میشود تا سبک زندگی آنها را تغییر داده و به آن جهت دهند. در حقیقت دو نوع بازاریابی داریم؛ بازاریابی بر اساس سبک زندگی و بازاریابی برای سبکدهی به زندگی که اکنون مورد دوم بیشتر مورد توجه قرار گرفته است و این نوع بازاریابی یعنی ایجاد احساس نیاز به یک کالا در جامعه. سیری که طی شد، از اوج به افول بود. آغازی با اندیشههای ارزشمند دینی که نتیجه آن اکنون توجه به مدگرایی شده است به محوی که دکوراسیون به ویژه دکوراسیون منزل یکی از غالبترین مباحث مطرح شده در تمام سایتهای سبک زندگی است. یعنی مهم نیست فکر تو از کجا ریشه گرفته مهم است که تابلوی اتاق تو با مبل و پردهات هماهنگی دارد یا خیر.
لباست از چه مارکی است؟ این مهم است؛ لباست از چه مارکی است و چگونه آن را با سایر لباسها و کیف و کفشت هماهنگ کردهای. این روند در غرب طی شد اما در ایران چه، فکر میکنید مطرح شدن موضوعی با عنوان سبک زندگی برای اولین بار در ایران توسط مقام معظم رهبری و توجه رسانهها و اندیشمندان معاصر در پی سخنرانی معظمله چه روندی را طی خواهد کرد. آیا از اوج داشتههای غنی اسلامی برای درست، زیبا، آسمانی و انسانی زیستن به «فنگ شویی» خواهیم رسید؟
سایت اقنا
http://www.iqna.ir/fa/News/1417572
___________________________________________________________________________________________________
25-شیوه زندگی تکیه کلام نظریه شخصیت آدلر و ارائه دهنده اندیشه و افکار آدلر است
شیوه زندگی تعیین کننده ی همتایی شخصیت فرد است. شیوه زندگی مهمترین عقاید، طرحها و نمونههای عادتی رفتار، هوی و هوسها، هدفهای طویلالمدت، تعیین شرایط اجتماعی و یا شخصی ای است که برای تأمین امنیت خاطر فرد لازم است. شیوه زندگی فرضیاتی است که در آن نحوه تفکر، احساسات، ادراکات، رویاها و غیره مطرح هستند.
شیوه زندگی نوع خاص واکنش فرد در برابر موانع و مشکلات زندگی است. تمام اشخاص یک هدف دارند و آن میل به تفوق و برتری است. در عین حال انسان طریق بیشماری را برای وصول به این هدف به کار میبندد. یک فرد میکوشد تا با پرورش ذهنیاتش برتر شود، و دیگری ممکن است تمام تلاشهایش را در جهت نیل به قدرت عضلانی صرف کند. به طور کلی میتوان گفت که تمام رفتار فرد از شیوه زندگی او نشأت میگیرد و آنچه را در خور شیوه زندگیش است درک میکند، میآموزد، و حفظ میکند.
فرد به کمک نقشه شناختی خویش حرکتش را در طول زندگی تسهیل و تجهیز میکند، تجاربش را ارزشیابی و درک و سپس پیشبینی و کنترل میکند.
اعتقادات مربوط به شیوه زندگی به چهار گروه تقسیم میشوند:
۱- مفهوم خود یا خویشتنپنداری؛ یعنی اعتقاد فرد به اینکه «من که هستم.»
 ۲- خودآرمانی، یعنی اعتقاد فرد به اینکه «من چه باید باشم» یا «مجبورم چه باشم تا جایی در میان دیگران داشته باشم.»
۳- تصویری از جهان، یعنی اعتقادات فرد در مورد اطرافیان و محیط پیرامونش.
۴- اعتقادات اخلاقی، یعنی مجموعه چیزهایی که فرد درست و یا نادرست میداند.
هرگاه میان اعتقادات مربوط به «خود» و «خودآرمانی» تعارضی به وجود آید، احساس حقارت بروز میکند. همچنین عدم هماهنگی میان اعتقادات مربوط به خود و اعتقادات مربوط به جهان پیرامون به احساس حقارت میانجامد که بعضی اوقات آن را احساس عدم کفایت فقدان شایستگی و یا عدم تسلط مینامند. ناهماهنگی میان خویشتنپنداری و اعتقادات اخلاقی نیز موجب احساس حقارت در حوزه اخلاقی میشود که احساس گناه نوعی از آن است. شالوده سبک زندگی فرد، از همان اوایل کودکی یعنی در سنین چهار یا پنج سالگی ریخته میشود. در شکلگیری شیوه زندگی، حق تقدم با عوامل جسمانی است. از این رو، آدلر برای تجارب اولیه اجتماعی کودک، در زمینه ایجاد مفهوم نسبت به موقعیتش در جهان، اهمیت زیادی قائل میشود.
کودک عوامل موجود در محیط خانواده را به دنیای خارج تعمیم میدهد و روابط و تعابیرش را بر آن اساس بنیان مینهد. به همین دلیل، آدلر به ماهیت «منظومه خانواده» توجه خاصی مبذول داشت و ترتیب تولد فرد را در خانواده با خصوصیات رفتاری متفاوتی همراه میدانست. بنابراین، اطلاعات مربوط به ترتیب تولد کودک و همینطور، خاطرات اولیه او در محیط اجتماعی خانواده، نقش مهمی در معرفی چگونگی شخصیت و شیوه زندگی او بازی میکند.
آدلر، پنج جایگاه روانشناختی را مشخص کرد: فرزند اول، فرزند دوم از فقط دو فرزند، فرزند میانی، فرزند آخر، و تک فرزند. پس محیط اولیه، شرایط خانوادگی، و چگونگی نوع احساس حقارت، احساسات اجتماعی، و میل به قدرتطلبی در تعیین سمت و سوی شیوه زندگی مؤثرند. بدین معنی که شیوه زندگی هر فرد، براساس هدفهایش، به طریقی تعیین میشود که شخص را در قبال احساس ناامنی ناشی از احساس بی کفایتیش محافظت کند. شیوه زندگی میتواند مولد استعدادها و رفتارهای موثر و مفید باشد و یا آنکه به جبرانهای افراطی و ناسالم منتهی شود. به عنوان مثال، شیوه زندگی یک کودک ناخواسته و مطرود با خصوصیاتی چون بدبینی، کینهتوزی، و روی گرداندن و گریز از اجتماع همراه خواهد بود.
شیوه زندگی آدلر را ارضاء نکرد، زیرا به نظر مفهومی ساده و مکانیکی بود و سرانجام در راه جستجوی اصلی پویا تر به مفهوم «من خلاقانه» دست یافت.
سایت دانشنامه مردمی
http://public-psychology.ir/1392/05/%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AF%D9%84%D8%B1/
___________________________________________________________________________
26-سبک زندگی
مقدمه
سبک زندگی از جمله مفاهیمی است که در ده های اخیر مورد توجه روز افزون نظریه پردازان در حوزه های مختلف قرار گرفته است .جستجویی ساده با این کلید واژه ما را با انبوهی از پژوهش های صورت گرفته در زمینه های مختلف ،جامعه شناسی ،روان شناسی، هنر ،پزشکی و.. مواجه می سازد که نشانگر اهمیت این مفهوم در دنیای امروز است .گاه گستره وسیعی که برای تعریف این اصطلاح و مولفه های تعیین کننده اش وجود دارد ،مخاطب را با ابهام مواجه می سازد .از سوی دیگر ،پیوند این مفهوم با مفاهیم دیگری نظیر فرهنگ ،جامعه ،هویت ،طبقه اجتماعی ،سلیقه و نیاز و... ،تعریف ارتباط میان "سبک زندگی "و مفاهیم مرتبط را ضروری می سازد ،از این لحظه اهمیت سبک زندگی و ابعاد اجتماعی آن آشکار می گردد.
سبگ زندکی همچون تمامی مفاهیم دیگر در طول تاریخ معانی متفاوتی داشته است و همین موضوع بررسی طبیقی این مفاهیم و موضوعات مربوطه را در جهان سوم دچار چالش می کند .در کنار فقدان نظری مطلوب در کشور های موسوم باید گزاره های بومی این کشور ها را در کار تحقیق و واکاوی در نظر گرفت .به عنوان نمونه در مورد ایران بایستی مفاهیمی همچون اسلام و سنت اسلامی و ایرانی و شیعه را لحاظ کرد و همچنین نباید از این گذشت که در تمامی نقاط این سرزمین با زیست جهان متفاوتی مواجه ایم.
بررسی مولفه های تاثیر گذار بر سبک زندگی و نیز نحوه ارتباط آن با مفاهیم دیگری نظیر دین و فرهنگ موضوعی است که فقدان آن را با جستجویی ساده در کشورمان احساس می کنیم.
مشخصا این مقاله نه می خواهد و نه می تواند که در پی حل فقدان پیش رو باشد نگارنده در پی ارایه  واژه شناسی و پیشینه این مفهوم است و در حد توان خود روش هایی که در حوزه نظری می تواند به کمک این تحقیقات و پژوهش ها بیاید را ارایه دهد.
تبار شناختی سبک زندگی
1 -در طول تاریخ فیلسوفان همواره در پی دست یافتن به تجربه های ملموس بشری بوده اند در هنگامه ی جدید دکارت با انتقاد از فیلسوفان قبل از خود که در جهانی انتزاعی خود فرو رفته اند  در تلاش بود قواعدی منظقی را وضع کند تا جهان "آنگونه که هست "شناخته شود اما با بنیان قرار دادن سوژه و استنتاج جهان به گونه ای باعث شد شکل گیری و گسترش قلمرو های تخصصی متعدد علمی که بیرون و بدون توجه به همان آگاهی و تجربه انسانی که ادعای رسیدن به آن را داشت ،قواعدی وضع کرد که انسانها ناگزیر باید بر طبق آنها زندگی را تجربه می کردند.
بنیان گذاران جامعه شناسی مدرن نیز به عصیانی  علیه جهان انتزاعی و تجریدی فلسفه دست زدند ؛اندیشمندانی همچون کنت ،دورکیم و مارکس معتقد بوده اند فلسفه و مقولات انتزاعی قادر به شناخت و تجربه و تحلیل پدیده های اجتماعی نیستند.
به صورت کلی می توان  می توان جامعه شناسی را به دو حوزه کلی جامعه شناسی کلان و جامعه شناسی خرد تقسیم کرد ؛جامعه شناسی کلان در حوزه جامعه و فرهنگ و بر مبنای نظام  ها و ساختارهای فراگیر و عینی ای عمل می کنند که قواعدی را در اختیار انسانها قرار می دهند تا با درونی کردن آن قواعد و به کارگیری آنها ،به طور مداوم این ساختار های سطح کلان را بازتولید کند فی الواقع وظیفه جامعه شناس شناخت این ساز و کار هاست ؛در مقابل جامعه شناسی خرد شامل مواردی همچون اتنو متولوژی ،کنش متقابل نمادی و پدیدار شناسی ،فهم تفسیری کنشها و دنیای درونی کنش گران و معرفتی است که آنان از فرآیند های اجتماعی بدست می آورند.
جامعه شناسان کلان جامعه شناسان خرد را متهم می کنند که بیشتر در پی قصه گویی درباره مسائل بی اهمیت اند و در مقابل جامعه شناسان خورد همواره این انتقاد را به جامعه شناسان کلان دارند که "آنها عمدتا به کنشگران اجتماعی همچون عروسک خیمه شب بازی نگاه می کنند و هیچ وزنی را برای آنها قائل نیستند"
در این میان نظریه پردازان انتقادی زندگی روزمره با نزدیکی به نگاه جامعه شناسی خرد در پی ترکیبی از این دو نگاه کلی بوده اند ؛آنان زندگی روزمره را اصلی ترین قلمرو تولید معنا دانسته اند ،که در آن قابلیت ها و توان های فردی و جمعی ساخته می شود این قابلیت هاست که سبب می شود هم به شناخت خود و دیگری و روابطشان و همچنین به شناخت جامعه و پیرامونشان نائل آیند؛با این شناخت است که قادرند جهان را "آن گونه که هست"تغییر دهند به آنچه جهان اجتماعی "آنگونه که باید باشد".
همانگونه که گفته شد نگاه این دسته از نظریه پردازان به جامعه شناسان خرد نزدیک تر است اما این نگاه را نا بسنده می دانند زیرا که زندگی روزمره امری همه گیر تلقی می شود که شامل مجموعه نگرش ها و ساختار های شناختی تفکیک نیافته و تمایز نیافته است،دیگر اینکه جامعه شناسی خرد با فاصله گرفتن از زیست جهان زندگی روزمره و مطالعه دقیق آنها با اصطلاحات علمی در واقع در پی ایجا یک "بررسی ثانویه " است این نگره باعث می شود زندگی روزمره به مثابه ثابتی از جهان اجتماعی فرض شود و این به خودی خود باعث ایجاد خصوصیت شکل گرایانه می شود.
2 – شاید بتوان  ماکس وبر را اولین جامعه شناسی دانست که به تببین مفهوم سبک زندگی پرداخته است وی از مفهوم و اصطلاح سبک زندگی برای نشان دادن سلسله مراتب و قشر بندی اجتماعی استفاده کرده است  file:///D:\habib\habib\%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87.docx.وبر قشر بندی اجتماعی را حاصل از سه قسمت طبقه ،گروه منزلت و حزب می داند و مفهوم سبک زندگی حاصل بسط تاملات وبر درباره گروه های منزلت است .
یک گروه منزلتی گروهی است که به واسطه سبک زندگی معین ،ادراکات قرار دادی و خاصش از احترام و فرصت های اقتصادی که به صورت قانونی به انحصار خود در آورده جامعه پذیر شده اند ودر 3 عنصر با هم سهیم اند 1- عنصر اجتماعی حیثیت یا شرافت 2- عنصر گروهی سبک زندگی معین و 3- عنصر اجتماعی حیثیت یا شرافت .
وی دلیل اصلی برای اتخاذ نوعی خاص از سبک زندگی را به نیاز گروهی از جامعه برای تائید اعتبار موجودیت خویشتن برای خود و دیگران می داند و به شیوه های رفتار ،لباس پوشیدن ،سخن گفتن ،اندیشیدن و... به عنوان عناصر سبک زندگی اشاره می کند.
وبر خصیصه اصلی سبک زندگی را انتخابی بودن می داند و به وجود محدودیت های اقتصادی و اجتماعی تاکید می کند ؛محدودیت هایی همچون  عوامل ذهنی ،سنتی –هنجاری ،حقوقی و مذهبی که در محدود کردن سبک های زندگی نقش دارند.
اما وبر هرگز شاخص های این مفهوم را دقیق و عملیاتی تعریف نکرد ؛به طور کلی گروه بندی های اجتماعی به گروه های منزلت ،طبقات و احزاب ابزار لازم را برای تحلیل جامعه شناختی گروه های اجتماعی ندارد و این نوع گروه بندی به نوعی ابتر است.
3-زیمل از دیگر اندیشمندان علوم اجتماعی بود که در پی تعریفی از سبک زندگی بود وی سبک زندگی را تجسم انسان برای یافتن ارزش های بنیادی یا به تعبیری فردیت برتر خود در فرهنگ عینی اش و شناساندن آن به دیگران می دانست؛همچنان که انسان برای یافتن فردیت خود ،به گزینش شکل های رفتاری اقدام می کند که زیمل این گزینش را سلیقه و این اشکال به هم مرتبط را سبک زندگی می داند file:///D:\habib\habib\%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87.docx.همچنین آلفرد آدلر که بر اندیشمندان پس از خود تاثیر به سزایی گذاشته است و عمده تحقیقات آن در حوزه روانشناسی است می گوید :سبک  زندگی یعنی کلیت بی همتا و فردی زندگی که همه فرآیند های عمومی زندگی ذیل آن قرار می گیرند ؛سبک زندگی ،طرح اجمالی است از جهان ،راه یکتا و فردی زندگی و دستیابی به هدف ،خلاقیتی است حاصل از کنار آمدن با محیط و محدودیت های آن .file:///D:\habib\habib\%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87.docx
4- پیر بوردیو که تاثیر آرای وبر بر اندیشه او پیداست به تعریفی نو وبری از سبک زندگی دست می یازد؛سبک زندگی شامل اعمال طبقه بندی شده و طبقه کننده فرد در عرصه هایی چون تقسیم ساعات شبانه روز ،نوع تفریحات و ورزش ،شیوه های معاشرت و...در واقع عینیت یافته و تجسم یافته ترجیحات افراد است .از یک سو سبک های زندگی شیوه های مصرف عاملان اجتماعی ای است که دارای رتبه بندی های مختلفی از جهت شان و مشروعیت اجتماعی اند .این شیوه های مصرفی بازتاب نظام اجتماعی سلسله مراتبی است؛اما مصرف صرفا راهی برای نشان دادن تمایزات نیست ،بلکه خود راهی برای ایجاد تمایزات نیز هست "بنابراین سبک زندگی محصول نظام مند منش است که از خلال رابطه دو جانبه خود با رویه های منش درک می شود و تبدیل به نظام نشانه هایی می گردد که به گونه ای جامعه ای مورد ارزیابی قرار گیرد مثلا به عنوان قابل احترام ،ننگ آور و...".file:///D:\habib\habib\%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87.docx
 5-هانری لفور را که می توان از شاگردان مکتب فراکفورت دانست جزو نظریه پردازان انتقادی سبک زندگی است .هانری لفور در کتاب "نقد زندگی روزمره به نقد مطالعات و گرایشات مارکسیستی پرداخت و در پی توجه بیشتر به رو بنا های فرهنگی بود وی معتقد بود بایستی نظریه "از خود بیگانگی " را  در نقد و شناخت جامعه مدرن با اتکا به تحلیل روابط و شناخت مخدوش شده زندگی روزمره به کار گرفت.فلسفه نباید زندگی روزمره را به عنوان جایگاه امور عادی و پیش پا افتاده تلقی کند ؛فیلسوف چون انتزاعی می اندیشد شناختی سطحی و مخدوش از زندگی واقعی آدمیان بدست می دهد ،زندگی روزمره آن پایه و اصل و اساسی است که فعالیت های اصطلاحاً برتر بشر مانند فلسفه ،علم ،اخلاق و هنر بر آن استوار است .
همانطور که پیشتر اشاراتی شد فیلسوفان حوزه تفکر محض کاملاً مجزا و متمایز از حوزه تفکر عقل سلیم افراد معمولی که درگیر در زندگی روزمره است ؛همچون افلاظون و دکارت که معرفت واقعی (اپیستمه ) را در برابر معرفت معمولی (دکسا ) قرار می داد .
در مقابل لفور و معتقد بود هنر و ادبیات اند که بایستی جایگزین شوند ،عمده ترین نقش این قلمرو های ارزشی و شناختی ،باز نمایاندن تناقضات و ابهاماتی است که در بطن اصلی ترین سیطره تولید معنا یعنی زندگی روزمره وجود دارند.
لفور معتقد است زندگی روزمره امری متغیر و چند بعدی است که شناخت درست واقعی و غیر توهمی اش از طریق بازنمایی کلیت آن با تمام پیچیدگی ها و تناقضاتش میسر است .همچنین وی در تقسیم دنیای قدیم و جدید معتقد است که در جوامع ماقبل مدرن ،زندگی روزمره کلیت ارگانیکی بود که هیچ بخش آن نا آشنا و مجزا از بخش دیگر نبود همگی فعالیت ها جملگی تابع روند هایی همگن بودند ؛ظهور سرمایه داری و مصرفی این حالت و این کلیت منسجم را از هم گسیخت و زندگی روزمره به دو سیطره عمومی و خصوصی تقسیم شد .
به تعبیر اندیشمندان انتقادی سرمایه داری و اندیشه مدرن آگاهی کاذبی یا همان ایدئولوژیک را تولید و به زندگی روزمره تزریق کرده اند و بت واره شدن کالا و شی شدگی از پیامد های این آگاهی کاذب است از همین زاویه است که آدرنو و هورکهایمر به تبیین صنعت فرهنگی می پردازند.اندیشمندان انتقادی همواره دارای نگرش اتوپیایی هستند و هنجاری به مسائل نگاه می کنند لفور نیز هدف اصلی زندگی روزمره را رسیدن به جامعه ای انسانی تر می داند،وی به عصر طلایی دوران گذشته یا به پیشرفتی شگرف در آینده باور دارد .نقد او همواره دیالکتیکی است او معتقد است جامعه مدرن هم ویژگی های سرکوب گر دارد و هم ویژگی های رها بخش.
جمع بندی
قبل از تمامی این اندیشمندان افلاطون نیز معتقد بود که اپیستمه یا همان معرفت حقیقی تنها در زمان فراقت که اکنون بیشتر مورد بررسی در  سبک زندگی است به دست می آید؛ شاید تمامی این مفاهیم گسترده و گاه متعارض رورتی را وا می دارد که فلسفه ماهیت گرا و فیلسوفان یا به تعبیر نیچه کشیشان ریاضت کش را را در یکسو بنهد که عمده توجه آنان تمایز بین ماهیت و عَرَض،واقعیت و ظاهر ،عین و ذهن،عقلانی و غیر عقلانی،علمی و غیر علمی و از این قبیل تقابل های متافیزیکی است ؛و در سوی دیگر و در مقابل این گروه رمان نویسانی همچون چالز دیکنز و جرج اورول را قرار  دهد .او با تکیه بر تفاوت فیلسوف و رمان نویس ،بر آن است که آثار هنری بیش از آثار فلسفی قادرند شناختی از جهان اجتماعی ارائه دهند.
اکنون شاهد آنیم که پژوهش در زندگی روزمره بیشتر بدست  نا اهلان اندیشه و بخصوص حوزه ارتباطات افتاده است و در حوزه فلسفی کار فاخری را شاهد نیستیم اما به اعتقاد نگارنده فیلسوفانی همچون فوکو و از طریق نظریه دانش –قدرت و با فرض گرفتن سبک زندگی به عنوان یکی از زیر ساخت ها و یا مجموعه های گفتمان قدرت به تحلیل سبک زندگی و بررسی نزاع خرده گفتمان ها در این مجموع پرداخت به عنوان مثال می توان به بررسی ساختی که نظام های کمونیستی در سبک زنگی ایجاد کرده اند دست یازید و یا تقابل سبک های زندگی در زیر گفتمان اسلامی در مقابل غرب.
از دیگر ابزار های موثر می توان به نظریه کنش ارتباطی هابرماس اشاره کرد و شکل گیری سبک زندگی را در حوزه عمومی به این شکل بررسی نمود.
وبلاگ اچ آریان
http://h-arian.blogfa.com/post-111.aspx
_________________________________________________________________________
27-مقايسة سبك زندگي، سبک فرزندپروري، ترتيب تولد و عزت نفس در افراد  وابسته به مواد و افراد عادي در شهر تهران
مقدمه
     در قلمرو شناخت عوامل مؤثر بر سوءمصرف و وابستگي به مواد مخدر تأکيد بر شکل­گيري الگوهاي ديرپاي شخصيتي است که خود متأثر از جهت­گيري تحولي شخصيت است. يکي از اين الگوهاي شخصيتي که بررسي آن در اين حيطه نه تنها خالي از لطف نيست، بلکه ضروري مي نمايد، سبک زندگي مبتني بر نظرية سبك زندگي آدلر است.                         
     سبك زندگي در نظرية آدلر الگويي منحصر به فرد از ويژگي­ها، رفتارها و عادت­هاي هر فرد به شمار مي­رود كه در پيگيري هدف كه همان رسيدن به كمال است، آن را پديد مي ­آورد. آدلر سبك زندگي را «كُليّتِ فرديتِ فرد» و خطوط راهبر در شخصيت مي­داند. سبك زندگي كه راهنماي رفتارهاي آتي است، معمولاً بين 8-5 سالگي شكل مي­گيرد و پس از آن دگرگوني آن مشكل است، اگر چه از يك ديدگاه انعطاف پذير تا پايان زندگي قابل تغيير است. آدلر معتقد است که چهار سبك زندگي بر اساس تكاليف سه گانه يعني رفتار با ديگران، اشتغال و عشق به وجود مي‏آيند.
     از ديدگاه آدلر، ماهيت سبك زندگي به ترتيب تولد فرد و چگونگي رابطة ميان والد و كودك در زماني كه در تلاش براي يافتن راهي جهت جبران حس حقارت خود است، بستگي دارد. فرزند اول معمولاً در ابتدا تمام توجه والدين را به خود معطوف مي كند ولي با تولد فرزند دوم پايگاه وي نزد والدين از بين مي­رود. اين فرزندان ديدي بدبينانه و گذشته نگر دارند و اغلب افراد منحرف، مجرم و روان رنجور را تشکيل مي­دهند. فرزند دوم معمولاً رقابت شديدي با فرزند اول دارد و سبك زندگي وي رقابت­جويانه است. فرزند آخر خانواده معمولاً لوس و نازپرورده مي­شود و ممكن است در كنار آمدن با دشواري­هاي زندگي و سازگاري دوران بزرگسالي دچار مشكل شود. تك فرزندان نيز با توجه به اين كه در عرصة خانواده يكه تاز هستند ممكن است در بزرگسالي يأس شديدي را تجربه نمايند. بدين ترتيب ممکن است ترتيب تولد با وابستگي به مواد ارتباط داشته باشد و فرزندان اول و آخر و نيز تک فرزندان در خطر بيشتر وابستگي به مواد باشند.                                                                       
اهداف پژوهش:
    هدف از اين مطالعه مقايسة سبك زندگي، سبك فرزندپروري، ترتيب تولد و عزت نفس در افراد وابسته به مواد و افراد عادي در شهر تهران است.
روش تحقيق:
     پژوهش حاضر، يک پژوهش بنيادي و از نوع پس رويدادي (علّي- مقايسه­ اي) است كه گروه نمونه شامل 404 نفر بود که به طور تصادفي از سه منطقة شمال، جنوب و مرکز تهران انتخاب شدند. روش نمونه گيري، روش تصادفي طبقه­ اي است. بدين صورت که شهر تهران به سه منطقة شمال، جنوب و مرکز تقسيم مي­شود و از هر منطقه حدود 135 نفر به طور تصادفي انتخاب مي­شوند.    
در پژوهش حاضر از 4 پرسشنامه  كه به شرح زير مي­باشد استفاده شده است.   
1-پرسشنامة اطلاعات جمعيت شناختي كه شامل متغيرهاي جمعيت شناختي نظير سن، جنس و نيز ترتيب تولد مي­باشد.
2-پرسشنامة سبك زندگي كه 5 سبك زندگي، شامل تعلق _ علاقة اجتماعي، سازش، رياست طلبي، تأثير طلبي و محتاط بودن و همچنين 5 خرده مقياس سختگيري، استحقاق منشي، مهر طلبي، كمال طلبي و نرم خويي را در بر مي­گيرد. پايايي آزمون مذكور به دو روش آزمون _ بازآزمون و آلفاي كرونباخ محاسبه شده است.
3-پرسشنامة سبك فرزندپروري ادراك شده: اين پرسشنامه شكل ساده­ اي از آزمون­هاي بسته پاسخ است كه شامل سه گروه شش جمله­ اي براي شناسايي هر يك از سه سبك والدين (اقتدار منطقي، مستبد و آزاد گذار) است.
4-پرسشنامة عزت نفس كوپلر اسميت: اين پرسشنامه شامل 58 سؤال و 5 سؤال دروغ سنج است كه داراي پنج محور انجام تكاليف، روابط اجتماعي، خانواده، خود وآينده است. اين پرسشنامه  نيز از روايي خوبي برخوردار است.
بحث و نتيجه­ گيري:
     يافته­ هاي اين مطالعه نشان دادند، به لحاظ سبک زندگي تعلق ـ علاقة اجتماعي، سازش، رياست طلبي، تأييد طلبي و محتاط بودن بين افراد وابسته به مواد و افراد عادي تفاوت معنی­ دار وجود دارد و همين طور تفاوت بين دو گروه وابسته به مواد و عادي در تعلق ـ علاقة اجتماعي، توجه طلبي و محتاط بودن معنی­ دار است و در دو سبک سازش و رياست طلبي معنی­ دار نيست. همچنين گروه عادي در سبک تعلق ـ علاقة اجتماعي و توجه طلبي ميانگين بالاتري دارد، در حالي که در سبک محتاط بودن ميانگين گروه وابسته به مواد بالاتر است. در مورد سبک تعلق ـ علاقة اجتماعي، يافته­ هاي پژوهش همسو با نظرية آدلر است.
     به لحاظ شيوة فرزندپروري ادراک شده مستبدانه، بي ­توجه و اقتداري بين افراد وابسته به مواد و عادي تفاوت معنی­ دار وجود دارد. به لحاظ سبک­هاي فرزندپروري ادراک شده بين افراد وابسته به مواد و افراد عادي تفاوت معنی­ دار وجود نداشت.                                
     به لحاظ عزت نفس بين افراد وابسته به مواد مخدر و افراد عادي تفاوت معنی­ دار وجود دارد. همچنين يافته ­ها نشان مي­دهد که تفاوت بين دو گروه در تمام انواع عزت نفس معنی­ دار است. بر طبق نظرية آدلر نيز عزت نفس بين افراد ناسازگار اجتماعي - از جمله وابستگان به مواد- و افراد عادي تفاوت دارد و افراد وابسته مواد و مصرف کنندة مواد داراي عزت نفس پايين­تري هستند. بين افراد داراي سبک فرزندپروري ادراک شده به لحاظ عزت نفس تفاوت معنی­ دار وجود دارد. در اين پژوهش بين عزت نفس کلي افراد داراي سبک زندگي مختلف تفاوت معنی ­دار وجود داشت. به لحاظ ترتيب تولد بين افراد وابسته به مواد و عادي تفاوت معنی ­دار وجود دارد.
    در نظرية آدلر فرزندان اول، فرزندان آخر و تک فرزندان بيشتر در معرض ناسازگاري اجتماعي و از جمله وابستگي به مواد هستند. چرا که فرزندان اول با تولد فرزند دوم موقعيت خود را از دست مي­ دهند و لذا دچار ناکامي مي­شوند و فرزندان آخر و تک فرزندان نيز به دليل نداشتن مکانيزم­هاي دفاعي مناسب ممکن است دچار ناسازگاري اجتماعي و از جمله اعتياد شوند. تحقيق حاضر نيز با ساير تحقيقات كه در اين زمينه انجام شده است، همخواني دارد.
     بين سبک­هاي فرزندپروري ادراک شده به لحاظ سبک­هاي زندگي تفاوت معني دار وجود دارد. در اين قسمت از مطالعه و يافته­ ها نشان مي­دهد در سبک زندگي تعلق ـ علاقة اجتماعي، سبک سازش و سبک محتاط بودن بين افراد داراي سبک­هاي فرزندپروري ادراک شده مختلف تفاوت معنی­ دار وجود داشت ولي در مورد سبک­هاي رياست­ طلبي و توجه­ طلبي اين گونه نبود.
آدلر معتقد است که سبک زندگي فرد تحت تأثير رابطه والد ـ کودک در سال­هاي اوليه زندگي که همان سبک فرزندپروري است، مي­باشد. در اين پژوهش نيز سبک تعلق ـ علاقة اجتماعي، سبک سازش و سبک محتاط بودن در بين افراد داراي سبک فرزندپروري مختلف متفاوت بود و اين امر تأييدي بر اين نظر آدلر است. اما اين که چرا در سبک رياست طلبي و توجه طلبي تفاوت معنی­ داري بين افراد داراي سبک زندگي وجود ندارد با اين موضوع در تناقض است. در اين خصوص چند دليل قابل توجه است:
1-چون خود افراد در مورد سبک فرزندپروري خود اظهارنظر کرده ­اند، شايد خاطراتشان تحت تأثير مراحل بعدي زندگي قرار گرفته باشد و سبک­هاي فرزندپروري به درستي در حافظه ­شان نمانده باشد.
2-ممکن است اين دو سبک زندگي به درستي سنجيده نشده باشد.
3-احتمال دارد رياست طلبي و توجه طلبي يک موضوع فرهنگي باشد که در همة افراد ـ صرف نظر از سبک فرزندپروري خاص ـ وجود داشته باشد.
4-چون اين افراد بزرگسال بوده ­اند ممکن است تجربيات بزرگسالي بر ادراک آنها از سبک فرزندپروري تأثير گذاشته باشد.
     بين افراد داراي سبک فرزندپروري ادراک شده به لحاظ عزت نفس تفاوت معنی­ دار وجود دارد. در اين پژوهش بين عزت نفس کلي افراد داراي سبک زندگي مختلف تفاوت معنی­ دار وجود داشت. در اين زمينه آدلر معتقد است که عزت نفس تحت تأثير سبک فرزندپروري  است و سبک فرزندپروري ناز پرورده منجر به افرادي داراي عزت نفس پايين مي­شود که در اين پژوهش چنين چيزي تأييد مي­شود. بين افراد داراي رتبة تولد متفاوت به لحاظ سبک زندگي تفاوت معنی­ دار وجود دارد. اين فرضيه در اين پژوهش تأييد نشد. يعني بين افراد داراي رتبة تولد مختلف (فرزندان اول، وسط، آخر و تک فرزندان) به لحاظ سبک زندگي تفاوت معنی­ دار وجود نداشت. در نظرية آدلر اشاره ­اي به تأثير ترتيب تولد و سبک فرزندپروري  نکرده است. به لحاظ منطقي هم به نظر نمي­رسد بين اين دو رابطه­ اي وجود داشته باشد. مگر اين که والدين در مورد فرزندان وسط و آخر تجربة بيشتري کسب کرده باشند که اين هم بعيد به نظر مي­رسد منجر به تغيير سبک زندگي شود.
نتايج نشان دادند که رگرسيون لجستيک با اين داده­ ها برازش دارد و فقط سبک زندگي تعلق ـ علاقة اجتماعي است که به طور معنی­ داري 19% واريانس را تبيين مي­کند. بقيه سبک را به ترتيب توجه طلبي (13%)، رياست طلبي (12%)، محتاط بودن (8%) و سازش 6% و کل مؤلفه­ ها 56% واريانس را تبيين مي­کنند. اين مورد نيز با نظرية آدلر در مورد سبک تعلق ـ علاقة اجتماعي تطابق دارد. در واقع افراد داراي اين سبک کمتر به سمت ناهنجاري­هاي اجتماعي و از جمله سوءمصرف و وابستگي به مواد کشيده مي­شوند.
     در پژوهش حاضر، عزت نفس خانوادگي، 17% واريانس وابستگي به مواد را پيش­ بيني مي­کند و معنی­ دار است. بقية مؤلفه­ ها شامل عزت نفس اجتماعي (21%)، عزت نفس کلي (13%) و عزت نفس تحصيلي (8%) و کل مؤلفه ­ها 59% واريانس را پيش ­بيني مي­کند و معنی­ دار نيست. همچنين اين مدل تقريباً با داده­ها برازش دارد.
يافته­ هاي جانبي
1-پيش وابستگي به مواد از روي خرده مقياس­هاي BASIS-A نشان مي­دهد که اين خرده مقياس­ها که در واقع صفات شخصيتي به حساب مي­آيند درصدي از واريانس (46%) را تبيين مي­کنند. البته مدل رگرسيون لجستيک با اين داده­ ها برازش خوبي ندارد و نمي­توان به اين نتيجه تکيه کرد.
2-بررسي تفاوت بين افراد وابسته به مواد و افراد عادي در خرده مقياس­هاي BASIS-A نشان مي­دهد که تفاوت بين دو گروه در خرده مقياس­هاي سخت­گيري، مهرطلبي، کمال ­طلبي و نرم ­خويي معنی­ دار است و در خرده مقياس استحقاق­ منشي معنی­ دار نيست.
در مورد خرده مقياس استحقاق­ منشي که با شخصيت خودشيفته در ارتباط است، مي­توان گفت اين شاخص در بين هر دو گروه برابر است و به نظر مي­رسد در تمام جمعيت به طور يکسان توزيع شده است.
     نتايج تحليل مسير در مورد وابستگي به مواد نيز نشان مي­دهد که سبک تعلق ـ علاقة اجتماعي رابطة منفي و نسبتاً قوي با وابستگي به مواد دارد. چنين نتيجه­ اي با توجه گفته­ هاي آدلر و ساير پژوهش­هاي انجام شده از جمله کِيسي همخوان است. افرادي که داراي سبک زندگي يا به عبارتي ويژگي شخصيت تعلق ـ علاقة اجتماعي هستند، گرايش کمتري به بزهکاري ازجمله وابستگي به مواد دارند. همچنين اين نتيجه با ساير نتايج پژوهش هم­خوان است. وقتي سبک زندگي تعلق ـ علاقة اجتماعي را صرفاً با سوءمصرف مواد در نظر مي­گيريم مي­بينيم رابطه بسيار ضعيف مي­شود. بايد متذکر شد که منظور از سوءمصرف، مصرف هرگونه مواد از جمله سيگار و قليان است.
     سبک سازش نيز ارتباط ناچيزي با وابستگي به مواد دارد اما با سوءمصرف مواد ارتباط آن بيشتر است. در فرضيه­ ها نيز سبک سازش بين افراد وابسته به مواد و عادي تفاوت معنی ­داري ندارد. بنابراين سبک سازش در بين افراد وابسته به مواد چندآن جايي ندارد، ولي وقتي دايره گسترده می­شود و نوبت به سوءمصرف مواد مي­رسد، 8% واريانس را تبيين مي­کند. اگر چه باز هم درصد پاييني است ولي نسبت به سبک تعلق ـ علاقة اجتماعي رابطة بيشتري با سوءمصرف مواد و رابطة کمتري با وابستگي به مواد دارد. سبک رياست طلبي 8% واريانس وابستگي به مواد و 9% سوءمصرف را تبيين مي­کند. بنابراين اين سبک ارتباط مشابهي با هر دو سوءمصرف مواد و وابستگي به مواد دارد. البته در فرضيه ­ها سبک رياست طلبي در دو گروه وابسته به مواد و عادي تفاوتي ندارد. سبک توجه طلبي با وابستگي به مواد رابطة نسبتاً قوي و با سوءمصرف مواد رابطة ناچيزي دارد. رابطة آن با وابستگي به مواد رابطه­ ای معکوس است. يعني هر چه وابستگي به مواد بالاتر رود، توجه طلبي کاهش پيدا مي­کند. در فرضيه­ ها نيز تفاوت بين دو گروه وابسته به مواد و عادي در اين سبک معنی­ دار است. بنابراين، اين سبک مي­تواند به عنوان يک عامل خطرساز وابستگي به مواد ديده شود.
     سبک محتاط بودن نيز با وابستگي به مواد رابطة مستقيم و نسبتاً بالا و با سوءمصرف مواد رابطة اندکي دارد. تفاوت بين دو گروه وابسته به مواد و عادي نيز در اين سبک معنی­ دار است. با وجود اين به نظر مي­رسد رابطة اين سبک با هر دويِ وابستگي به مواد و سوءمصرف مواد از طريق غيرمستقيم يعني از طريق ساير متغيرها است.
     عزت نفس با وابستگي به مواد رابطة معکوس و نسبتاً پاييني دارد در حالي که با سوءمصرف مواد رابطة اندکي دارد. تفاوت بين دو گروه وابسته به مواد و عادي در تمام زيرمقياس­هاي عزت نفس معنی­ دار است و به نظر مي­رسد عزت نفس يک عامل خطرساز وابستگي به مواد است. به طور کلي 2% متغيرهاي مرتبط با وابستگي به مواد و 7% متغيرهاي مرتبط با وابستگي به مواد را سبک­هاي زندگي و عزت نفس تشکيل مي­دهند.
     در مجموع به نظر مي­رسد که سبک­هاي زندگي تعلق ـ علاقة اجتماعي، توجه طلبي، محتاط بودن، عزت نفس و ترتيب تولد به عنوان عوامل خطرساز وابستگي به مواد هستند. همچنين سبک­هاي زندگي سازش و رياست طلبي ارتباط چنداني با وابستگي به مواد ندارند. بنابراين شايد با کنترلِ اثرِ ترتيب تولد، افزايش عزت نفس و تأثير بر سبک­هاي زندگي افراد علي الخصوص تأثير سبک تعلق ـ علاقة اجتماعي، توجه طلبي و محتاط بودن بتوان کمک به کاهش وابستگي به مواد کرد.
 نتيجه ­گيري
    يافته­ هاي اين پژوهش نشان مي­دهد که همانطور که آدلر پيشنهاد کرده است سبک زندگي و عزت نفس و ترتيب تولد در افراد عادي و وابسته به مواد تفاوت معنی­ دار دارد. اما سبک فرزندپروري  ادراک شده برخلاف نظر آدلر چنين تفاوتي را نشان نداده است. البته شايد اگر سبک فرزندپروري  واقعي افراد آزموده شود اين تفاوت نيز آشکار گردد.
   بنابراين چنان چه بتوان سبک زندگي افراد - که البته ويژگي­هاي شخصيت افراد است ـ را تغيير داد و جنبه­ هاي مختلف عزت نفس را افزايش داد و نيز ترتيب تولد افراد را در تربيت آنها در نظر گرفت، شايد بتوان از وابستگي به مواد يا سوءمصرف آن پيشگيري نمود. البته در اين زمينه نياز به پژوهش گسترده ­تر و عميق­ تري وجود دارد.
سایت دانشگاه علوم پزشکی و توانبخشی
http://sadrc.uswr.ac.ir/index.aspx?fkeyid=&siteid=11&pageid=8835
______________________________________________________________________________________
28-سبک زندگی در مکاتب جامعهشناسی
پیشینهسبک زیستن به حیات بشر باز میگردد و هر فرد یا گروه انسانی که در هر کجای این کره خاکی میزیسته اند، به زبان امروزی دارای سبک زندگی مختص به خود بودهاند، اما پیشینهادبیات و مفهوم سبک زندگی به زمانی باز میگردد که افرادی مانند آدلر (1922)، برای نخستین بار این مقوله را شکلبندی کرده و به صورت علمی مورد بررسی قرار دادند.
افراد یک جامعه، دارای نوع خاصی از رفتار و کنش و طرز فکر و اعتقاد هستند که سبک زندگی و شیوهزیست آنان را تشکیل میدهد. هر فرد ممکن است در برهههای زمانی مختلف دارای سبکهای زیست مختلفی باشد، اما چیزی که مشخص است آن است که میتوان این سبکهای زندگی را به وسیله معیارها و مؤلفههایی شاخصهبندی کرد و افراد را به وسیله آن گروهبندی نمود. به بیانی دیگر علیرغم اینکه افراد ممکن است دارای انواع مختلفی از سبک زندگی باشند، میتوان آنها را بر اساس یک سری الگوهای مشخص دستهبندی کرد.
در زبانهای مختلف از ترکیب «سبک زندگی» در شکلهای مختلف یاد شده است: در زبان آلمانی «lebensstill» و در زبان انگلیسی در گذشته در شکل«life style» و «style of life living» و امروزه بیشتر به صورت «lifestyle» استفاده شده است. این ترکیب از دو واژه «سبک» (style) و «زندگی» (life) تشکیل میشود (مهدویکنی،1390 :46). معنای لغوی واژه «زندگی» روشن است اما در تعریف واژه «سبک» در لغتنامهها معانی گوناگونی درج شده است، مانند: شیوه و روش انجام چیزی یا اجرا و انجام اموری که تمایزدهندهفرد یا گروه یا سطح خاصی باشد. شیوهزندگی، تکیهکلام آدلر است و در تمام نوشتههایش مکرر به کار رفته و مشخصترین بعد روانشناسی فردی است. از نظر آدلر «سبک زندگی، یعنی کلیت بیهمتا و فردی زندگی که همه فرایندهای عمومی زندگی، ذیل آن قرار دارد» (به نقل از برزگر، 1388).
  ضرورت پرداختن به این مقوله زمانی نمایان میشود که بدانیم سبک زندگی، یک ابزار نرم و فرهنگی برای مدیریت اجتماعی محسوب میشود و در صورتی که دانش آن به درستی تدوین گردد، بسیاری از ابزارهای سخت مدیریت اجتماعی دیگر لازم نخواهد بود و حتی جای بسیاری از منازعات سخت را در تاریخ پر خواهد کرد. سبک زندگی راه شناخت هویت خودی از بیگانه میباشد. سبک زندگیِ هر فرد موقعیت او را در جامعه برای دیگران مشخص میکند. سبک زندگی صرفاً جنبهنمادی ندارد و خود نیز اصالت دارد. افرادی که عزلتنشینی اختیار کرده و تارک دنیا شدهاند نیز سبک زندگی دارند و این مقوله صرفاً اجتماعی نیست و به انسان بما هو انسان نیز مینگرد.
همچنین میتوان این نکته را بیان کرد که، توجه به کیفیت زندگی معیاری به مدیران اجتماعی و سیاسی ارائه میدهد تا به وسیلهآن بتوانند سبکهای زندگی مختلف جامعه خود را شناخته و نحوه مواجهه با ساختار کلی جامعهای که تحت اختیارشان هست را دریابند. آشنایی و حساس شدن به مفهوم سبک زندگی به دولتها و حکومتها کمک میکند تا در راه مطلوب کردن شرایط عینی زندگی و واقعیتها گام بردارند و به فرد نیز امکان میدهد که در قلمرو نفوذ خویش، مدیریت کیفیت زندگی خویش را در دست بگیرد.
 درباره موضوع سبک زندگی در ایران، رسالهها و کارهای تحقیقاتی معدودی وجود دارد که در این میان میتوان به نگاشته محمدرضا رسولی اشاره کرد. این تحقیق با نام «بررسی سبک زندگی در تبلیغات تجاری تلویزیون» به دنبال ارائه تصویری جامع از ویژگیهای کمّی و کیفی تبلیغات تجاری و بررسی شیوههای زندگی مورد توجه در این تحقیق است. «سبک زندگی و هویت اجتماعی، مصرف و انتخابهای ذوقی به عنوان شالوده تمایز و تشابه اجتماعی در دوره اخیر مدرنیته»، عنوان پایاننامهای است که توسط حسن چاوشیان تبریزی تنظیم شده است. هدف این رساله، تشخیص سبکهای زندگی در الگوی کنش و گروهبندی اجتماعی است. نویسنده معتقد است هویت فردی و جمعی اعضای یک جامعه مدرن کلانشهری به کمک موقعیت یا ویژگیهای ساختاری آنها تبیین نمیشود، بلکه تا حدّ زیادی به کنش مصرف و انتخابهای مصرفی بستگی دارد، یعنی ماهیتی فرهنگی دارد. کتاب «بررسی تأثیر مصرف رسانهها بر سبک زندگی ساکنان تهران» که توسط سید نورالدین رضویزاده نوشته شده بر این باور مبتنی است که ارتباطات با پیش رو نهادن یا معرفی سبکهای متعدد و متنوع زندگی، پایبندی افراد را به سبکهای سنتی سست نموده و با اشاعه الگوها، ارزشها و کالاهای مصرفی نوین، به اشاعه سبکهای زندگی نوین میپردازد.
 سبک زندگی اموری را شامل میشود که به زندگی انسان، اعم از بعد فردی، اجتماعی، مادی و معنوی او مربوط میشود: اموری نظیر بینشها (ادراکها و معتقدات) و گرایشها (ارزشها، تمایلات و ترجیحات) که اموری ذهنی یا رفتار درونی هستند و رفتارهای بیرونی (اعمّ از اعمال هوشیارانه و غیر هوشیارانه، حالات و وضعیت جسمی)، وضعها (جایگاههای) اجتماعی و داراییها که اموری عینی میباشند. بنابراین سبکهای زندگی مجموعهای از ارزشها، طرز تلقیها و شیوههای رفتار، حالتها و سلیقههاست که در بیشتر مواقع در میان یک جمع ظهور میکنند و شماری از افراد، صاحب یک نوع سبک زندگی مشترک میشوند و اغلب مالک یک نوع سبک زندگی خاص میگردند.
همانگونه که بیان شد سبک زندگی مرحله خروجی و بیرونی و نمایانترین وجه زندگی افراد است؛ اما برای پیبردن به چگونگی ساختهشدن نوع خاصی از سبک زندگی و یا شکلگیری سبکهای زندگی مختلف میبایست به ریشهها و زیربناها نگریست. پرواضح است هرچه زیربناها دارای ظرفیت بیشتری باشند، روبناهای مشخصتر و مستحکمتری ایجاد میکنند.
 
نظامهای معنایی و افکار، یکی از مقولات زیربناییست که با توجه به مبانی معرفتشناسانه و هستیشناسانه درون خود، جهانبینی خاصی را تراوش میکنند. یکی از نظامهای معنایی ادیان میباشد که دارای ظرفیت و پتانسیل برای شکلدهی به جهانبینی میباشد. فلذا هر چه این نظام معنایی (ادیان)، ظرفیت بیشتری داشته باشد، توانایی دخل و تصرف بیشتری در سبک زندگی و نحوه زیستن دارد.
 اما باید توجه داشت که این نظامهای معنایی تحت تأثیر شرایط ساختاری و محیطی قرار گرفته و خود صرفاً وارد مرحله «شدن» نمیشود و عامل محرک و تقویتکننده میخواهد که با توجه به محیط و ساختار میتوان از این توانایی بهرهبرداریهای مختلفی کرد.
  زمانیکه نظام معنایی موجود است لازم است تا افراد و جوامع به سوی آن نظام حرکت کنند و از آن استفاده کنند، اما هنگامیکه شرایط محیطی و ساختاری مانند نظام سیاسی مطابق و همسو با آن نظام معنایی باشند، عامل محرکی برای ترویج و گسترش آن جهانبینی خواهد بود و به سمت افراد و جوامع حرکت میکنند. و پرواضح است اگر حتی نظام معنایی پرظرفیت و دارای توانایی موجود باشد اما شرایط محیطی موجود نباشد، نظام معنایی در مرحله بالقوه باقی میماند.
 بنابراین میتوان چنین نتیجه گرفت که نظامهای معنایی موجود، جهانبینی خاصی را تراوش و به وجود آورده و این شرایط تحت تأثیر شرایط ساختاری و محیطی قرار گرفته و مجموعه این عوامل، سبک زندگی را میسازد. یکی از نظامهای معنایی دین میباشد که اثرات قابل توجهی بر سبک زندگی دارد و با توجه به ظرفیتهای این نظام معنایی، توانایی تأثیرگذاری بر سبک زندگی نیز گسترش مییابد.
 اما عامل دیگری در این بین وجود دارد که این قاعده را به هم میریزد یا تقویت میکند و آن توانایی گفتمانسازی حول محور نظام معنایی میباشد. بنابراین سه متغیر نظام معنایی، شرایط محیطی و گفتمانسازی با یکدیگر ارتباط مییابند. هنگامیکه نظام معنایی موجود است اما شرایط محیطی و گفتمانسازی وجود ندارد، نظام معنایی در مرحله «بودن» باقی میماند، مانند دوران نظام شاهنشاهی. هنگامیکه نظام معنایی موجود است و گفتمانسازی شکل میگیرد اما شرایط محیطی موجود نباشد و در تضاد با آن باشد، از پتانسیل نظام معنایی استفاده شده اما هنوز به مرحله «شدن» تبدیل نشده است، مانند دوران برخی از ائمه معصومین (علیهمالسلام). هنگامیکه نظام معنایی موجود است و شرایط محیطی مطابق با آن باشد اما گفتمانسازی شکل نگرفته باشد باز هم نظام معنایی به مرحله «شدن» تبدیل نشده است؛ مانند نظام معنایی دین اسلام و شرایط محیطی نظام جمهوری اسلامی ایران که نیاز به مرحله گفتمانسازی و پس از آن پذیرش از سوی مردم دارد.
 
پرداختن به تمامی این مباحث مجالی دیگر میخواهد و در اینجا بر آن هستیم تا به مرحلهای بپردازیم که نظام معنایی موجود است و تلاش برای گفتمانسازی صورت گرفته یا میگیرد و آن نیز از منظر نگاه غرب به این مقولات.
  در ابتدا، متفکران غربی، مفهومسازی پیرامون سبک زندگی را آغاز کردند و بر محور نظام معنایی غربی و نوع نگاه معرفتشناسانه، هستیشناسانه، انسانشناسانه و روششناسانه به گفتمانسازی پیرامون سبک زندگی پرداختند و میتوان با توجه به نگاههایی که به نظام معنایی داشتهاند (به عنوان متغیر مستقل)، نگرشها و مکتبهای مختلفی را تبیین کرد (به عنوان متغیرهای وابسته)؛ مانند دیدگاههای جامعهشناسانه، روانشناسانه، مارکسیستی، فمینیستی و... . در این جا قصد نداریم تا تمام نگرشها را بررسی کنیم اما به پارهای از این نگرشها میپردازیم.
  دیدگاههای متفکران غربی درباره سبک زندگی
نظریات برخی از محققان غربی حول محور سبک زندگی چنین است: سبک زندگی مستلزم مجموعهای از عادتها و جهتگیریها و بنابراین برخوردار از نوعی وحدت است که علاوه بر اهمیت خاص خود از نظر تداوم امنیت وجودی، پیوند بین گزینشهای فرعی موجود در یک الگوی کم و بیش منظم را تأمین میکند (گیدنز، 1382، ص121). باسرمن (1983) سبک زندگی را الگویی از مصرف میداند که دربردارنده ترجیحات، ذائقه و ارزشهاست، همچنین «ارل» آن را الگویی فردی از گزینشها و فعالیتها تعریف کرده است. مایک فدرستون (1991) اشاره میکند که واژه سبک زندگی در درون فرهنگ معاصر، به نوعی فردیت، ابراز وجود و خودآگاهی سبکگرایانه اشاره دارد. به زعم فدرستون بدن، لباسها، طرز بیان، فراغت، ترجیحات خوردن و نوشیدن، خانه، اتومبیل، انتخاب محل برای تعطیلات و... به عنوان شاخصهای سبک زندگی به حساب میآید (ربانی، 1387 :45). به باور گیدنز شیوه زندگی مجموعهای کم و بیش جامع از عملکردهاست که فرد آنها را به کار میگیرد؛ چون نه فقط نیازهای جاری او را برآورده میسازند، بلکه روایت خاصی را هم که وی برای هویت شخصی خود برگزیده است در برابر دیگران متجسم میسازد (گیدنز، 1377 :120).
دیدگاه جامعهشناسانه
موضوع کیفیت زندگی تقریباً به طور همزمان در چندین رشته علوم اجتماعی مطرح شد. در ابتدا تنها بر شاخصهای عینی رفاه مانند فقر، بیماری و خودکشی تأکید میشد و شاخصهای انتزاعی تنها در دهه 70 اضافه شدند. کتابهای منتشر شده در این زمینه عبارتند از «شاخصهای اجتماعی رفاه، درک امریکاییها از کیفیت زندگی» نوشته اندرو و ویتی (1967) و «کیفیت زندگی امریکاییها: احساسات، ارزیابیها و رضایتها» نوشته کمپل (1981).
  یکی از دیدگاههای جامعهشناسانه دیدگاه کنش متقابل نمادین میباشد که بر این نکته تأکید دارد که در بحث کیفیت زندگی باید به چگونگی تعامل و کنش متقابل نمادین توجه نموده و بر ماهیت فکری و تصوری هر فرد نسبت به خودش تأکید دارد، چرا که نگرش وی مانند هر فرد دیگری در مورد تصور مثبت و منفی اطرافیان در مورد شخصیت و رفتارش تأثیر به سزایی در نحوه عمل او و در کیفیت زندگی او دارد.
  جامعهشناسان مباحث ابتدایی در حیطه سبک زندگی را به مباحث طبقه و منزلت اجتماعی ارتباط میدادند و طبقات و منزلت اجتماعی را نه از ابعاد مارکسیستی بلکه بالعکس آن استفاده میکردند و سبک زندگی را معیاری برای سنجش طبقات اجتماعی میدانستند.
عناصر و ویژگیهایی که در سبک زندگی یک فرد وجود دارد دارای انسجام و کلیت میباشد و یک نوع وحدت درونی را میسازد، اما این وحدت نشانگر تمایز و تفاوت نیز میباشد. سبک زندگی افراد متمایز است اما وجوه مشترکی که مابین سبکهای زندگی وجود دارد طبقات اجتماعی را به وجود میآورد؛ فلذا سبک زندگی هم عامل تعیینکنندهای برای تمایز طبقات اجتماعی است و هم شکلدهنده به آن.
هیل مینویسد: سبک زندگی هر فرد موقعیت او را در جامعه برای دیگران آشکار میسازد. با اشاره به تماس بیشتر انسان امروزی با بیگانگان معتقد است انسان با به کار گیری سبک زندگی تلاش میکند منزلت اجتماعی خود را به دیگران نشان دهد؛ کاری که در یک جامعه کوچک لازم نبود. بسیاری از دوستیابیها براساس همین سبکها و اطلاعاتی که در مورد آن مبادله میشود پدید میآید (به نقل از کاویانی، 33: 1391).
  در سالهای اخیر اصطلاح «هویت فرهنگی» در جامعهشناسی و انسانشناسی رواج یافته است. از جمله مفاهیم جامعهشناسی جذبشده به اصطلاح هویت فرهنگی، «سبک زندگی» است. یکی از چهرههای بنام نظریهپردازی در حوزه هویت و تشخص از دهه هشتاد تا کنون آنتونی گیدنز است. او در پارهای از نوشتههای خود دیدگاههایی را در مورد هویت و سبک زندگی طرح کرده است. وی بر آن است که: سبک زندگی زبان هویت اجتماعی در فرهنگ فَرانو است، روشی نمایشی است که فقط خودش را مشخص میکند. پس سبک زندگی اشکال خلاقیت فرهنگی برای تجربه مردمی است؛ سبکهای زندگی اشکال هنری برای انبوههها هستند (به نقل از مهدویکنی، 177).
  دیدگاه روانشناسانه
به نظر آدلر چگونگی تلاش فرد برای کنار آمدن با احساسات حقارتآمیز بخشی از «سبک زندگی» خاص وی میشود، یعنی به صورت یک جنبه از کارکردهای شخصیتی وی در میآید.
  سبک زندگی خلاقیتی است حاصل از کنار آمدن با محیط و محدودیتهای آن؛ زین سبب افراد از این حیث مختلفاند؛ زیرا علاوه بر احساس حقارت و برتریطلبی که میان همه آدمیان مشترک است، سه عامل بدنی، روانی و اجتماعی، که به ترتیب در ساختمان بدنی و عمل اعضای آن صفات و استعدادهای روانی و ارتباطات اجتماعی نهفته است، در میان آدمیان متفاوتاند. همین امر شیوه خاص هر فرد برای جبران احساس حقارت و برتریطلبی را تعیین میکند. شیوه زندگی پیروزیطلبانه ناپلئون شاید علتش جثه نسبتاً کوچک وی بوده است. سیادتطلبی و اعمال وحشیانه آقا محمدخان قاجار ریشه در پیامدهای اجتماعی اختگی وی داشته است و حرص هیتلر برای تسلط بر عالم، شاید از نقص جنسی وی سرچشمه گرفته باشد (به نقل از برزگر، 1388).
شیوه زندگی هر فرد به اعتقاد آدلر در پنج یا شش سالگی پایهگذاری میشود. وی سه مثال برای سه عامل بدنی، روانی و اجتماعی میزند که همگی تحت تأثیر محیط خانوادگیاند.
  الف) نقص عامل بدنی.کودکی که معلولیت جسمی دارد و خود را در قیاس با همسالان عقبمانده میبیند میتواند به کمک پدر و مادرِ فهمیده و مربیان کارآزموده به جبران آن بپردازد و احساس حقارت خود را به احساس نیرومندی تبدیل کند.
ب) نقص عامل روانی. از سوی دیگر کودکان نازپرورده که مورد حمایت زیاد و افراطی والدین ناآگاه خود قرار میگیرند، ممکن است خودمحور شوند و علایق اجتماعی در آنان ضعیف شود و از دیگران انتظار دارند که خواستههایشان را برآورده سازند.
 ج) نقص عامل اجتماعی.کودکان به خود رها شده و طرد شده ممکن است گونهای از سبک زندگی برای خود به وجود آورند که مستلزم انتقامجویی از جامعه باشد. آنان بر اثر جدایی پدر و مادر از یکدیگر، یا بر اثر غفلت و بیاعتنایی نسبت به تربیت آنها از راهنمایی و تشویق محروم بودهاند و نمیتوانند شیوه زندگی خود را گسترش دهند. افرادی که در کودکی مورد بیمهری و بدرفتاری بودهاند، در بزرگسالی دشمنان اجتماع میشوند و شیوه زندگی آنان بر اساس نیاز به انتقامجویی در میآید (برزگر، 1388).
  مفهوم «سبک زندگی» نیز متأثر از عوامل سهگانه بدنی، روانی، و اجتماعی است. وضعیت نقایص سهگانه در شخص و استعدادهای وی و نیز زمینههای اجتماعی و امکانات آن، راههای گوناگونی را پیش روی هر فرد قرار میدهد و وجه خاصی برای جبران احساس حقارت رقم میزند و شیوه زندگی معینی تحقق مییابد.
 
بنابراین از حیث نقایص جسمی شیوه زندگی ناپلئون تحت تأثیر جثه کوچکش، سیادتطلبی آقا محمد خان ناشی از عقده اختگی و میل به سلطه بر جهان از سوی هیتلر شاید از نقص جنسی وی باشد (همان). 
آدلر بر مبنای «سبک و شیوه زندگی» چهار سبک و سنخ شخصیتی را شناسایی کرده است:
الف) سنخ اول یا سلطهجویانه و تحکیمآمیز. این سنخ نگرشی را نشان میدهد که در آن شخص دارای آگاهی و علایق اجتماعی ضعیفی است.چنین شخصی بدون ملاحظه نسبت به دیگران از خود رفتار بروز میکند (برزگر، 1388).
ب) سنخ دوم یا گیرنده. آدلر آن را رایجترین گونه شخصیتی میدانست که در آن افراد انتظار دارند همه چیز خود را از دیگران بگیرند و به شدت به دیگران وابسته میشوند.
 
ج) سنخ سوم یا اجتنابگر.چنین شخصیتی با اجتناب از درگیر شدن در مسائل از احتمال مغلوبشدن خود جلوگیری میکند؛ بنابراین از دست و پنجه نرم کردن با مسائل زندگی رویگردان است.
از نظر آدلر این سه سنخ فاقد علاقه اجتماعی بوده و سبک زندگیشان با واقعیات جامعه در تعارض است و آنان نمیتوانند با دیگران همکاری داشته باشند. تنها سنخ اجتماعی، سنخ چهارماند.
 د) سنخ چهارم یا اجتماعی مفید. آنان دارای علایق اجتماعی و سبک زندگی مطابق با جامعه هستند و قادر به همکاری و سازگاری با دیگراناند (همان).
دیدگاههای مارکسیستی و انتقادی
مارکسیسم به عنوان یک نحله فکری، دارای اصول، شاخصهها و اهداف معینی میباشد که از زمان مارکس پایهگذاری شد و بعدها پیروان آن راهش را ادامه دادند؛ اما به دلایلی مانند چگونگی انتقال آگاهی به پرولتریا و نحوه انقلاب و انتقال قدرت و ... دچار اختلاف نظر شدند و به شاخههای گوناگون مانند مارکسیسم کلاسیک و ارتدکس و انتقادی و تجدیدنظرطلبانه و... تقسیم شدند. اما همه نحلهها وجوه مشترکی را در کنار تفاوتها داشتند. مانند توجه مارکسیستها به زیربنا و روبنا و تعیینکنندگی اقتصاد و شیوه تولید و روابط تولید در زندگی و متصور شدن اهداف براساس اصول ماتریالیستی و...
قسمت عمده تلاشهای نظری مارکس از تحلیل دقیق سرمایهداری به عنوان یک شیوه تولید تشکیل شده است. مارکسیستها زندگی انسان و اهداف آن را بر پایه اصول اقتصادی پایهریزی کرده و این اصول را به عنوان زیربنا و تأثیرگذارترین مقوله قلمداد مینمودند و همه مؤلفههای دیگر مانند فرهنگ، مذهب، سیاست و را روبنا قلمداد میکردند که تأثیرپذیر هستند و ربط مستقیم به اصول اقتصادی و نحوه برقراری آن دارند. فلذا اهداف و آرمانهایی که برای انسان متصور میشدند اهدافی ماتریالیستی و مادیگرایانه و اینجهانی بود و این مکتب، خالی از نگرشهای معنویگرایانه و آنجهانی بود و شرایطی که به پیش میبردند به سمت سرمایهداری و سوسیالیسم و مدینه فاضله آنان یعنی کمونیسم میبود. اما در مرحله سرمایهداری ماندند و آن موجبیت تاریخی رخ نداد و به شاخههای گوناگونی تبدیل شدند که یکی از آن شاخهها مکتب انتقادی میباشد که علیرغم اینکه دارای شباهتهایی بودند، تفاوتهای چشمگیری نیز داشتند که به برخی از آنان میپردازیم.
نظریه انتقادی مکتبی فکری است که طیف گستردهای از زیباییشناسی، روانشناسی تا جامعهشناسی و اخلاق را در بر میگیرد. نظریه انتقادی از آثار مکتب فرانکفورت به وجود آمد. این مکتب از گروهی از متفکرین تشکیل شد که در دهه 1920 و 1930 شروع به همکاری کردند؛ که میتوان به هورک هایمر، آدورنو و مارکوزه و در نسل بعد از هابرماس نام برد. در واقع نظریه انتقادی از تلاشهای به عمل آمده در قالب سنت مارکسیستی رشد نموده، اما با آنان متفاوت بود. اولین نکته اینکه دغدغههای فکری آنان تا حدودی با مارکسیستها متفاوت است. زیرا نه تنها نمیخواستند مبانی اقتصادی را گسترش دهند بلکه میخواستند بر مسائلی مانند فرهنگ، بوروکراسی، ساختار خانواده و نظریههای شناخت و غیره تمرکز کنند. انتقادیون حتی به نقش رسانههای جمعی و به گفته خودشان صنعت فرهنگ نیز توجه میکردند. انتقادیون معتقدند فرهنگ نو از خلال اقدام سرمایهداری نو در تبدیل فرهنگ به کالا و فرایند بتوارگی کالا پدید میآید که پیامد آن ارزش مبادلهای یافتن فرهنگ و پیدایش صنعت فرهنگ و فرهنگ تودهای است. سرمایهداری نو آگاهیهای طبقاتی را از بین میبرد و از طبقات تحت سلطه یک توده میسازد. صنعت فرهنگ در سرمایهداری نو، منطق کالا را بر آگاهی فرد مسلط میکند و به این ترتیب فرد از سلطه نیروهای کاذب بر زندگی خود غافل میشود (به نقل از مهدوی کنی، 141). بنابراین نظریات انتقادی بیشتر بر روساختها توجه میکردند و مارکسیستهای کلاسیک به زیربناها.
  نکته بعد اینکه نسل جدیدتر نظریهپردازان انتقادی مانند هابرماس توجه ویژهای به مقوله ارتباطات و گفتگو داشتند و امید به جامعهای بهتر را در حوزه ارتباطات قرار میدادند، در صورتیکه مارکسیستهای کلاسیک توجه به امور اقتصادی و حوزه تولید میکردند.
اما نباید این نکته را نادیده گرفت که بازنگریهای جدی مکتب فرانکفورت در نظریههای مارکسیسم ارتودکس و پیدایش مفهوم صنعت فرهنگ و فرهنگ توده، اگر چه جبرگرایی اقتصادی را کنار زد، اما چارچوب طبقه اجتماعی بر پایه «کار» را همچنان به قوت خود باقی گذارد.
سایت خبرگزاری رسا
http://rasanews.ir/NSite/FullStory/News/?Id=232804
______________________________________________________________________________________
 28-جاي خالي نظريه هاي فرهنگي و سبك زندگي

 مهدي كاموس داستان نويس، منتقد و پژوهشگر ادبي است كه از سال 1388 پژوهش هايي را درباره سبك زندگي در رمان هاي عامه پسند و سبك زندگي در ادبيات داستاني كودك و نوجوان انجام داده است. "داستان هاي كوتاه كوتاه"، رمان " ماهي هاي گل سرخ"، "مباني ادبيات ديني "، "مباني زندگينامه داستاني"، " آسيب شناسي داستان هاي ديني كودك و نوجوان" از جمله آثار او هستند. در ادامه مصاحبه اي با موضوع سبك زندگي را از ايشان مرور مي كنيم

(1    به عنوان اولين سوال تعريف شما از سبك زندگي چيست و نوع نگاه نويسنده هاي ايراني به سبك زندگي چگونه است ؟در ابتداي قرن بيستم منظور از سبك زندگي همان" طبقه اجتماعي" بود كه جايگاه و طبقه اجتماعي و اقتصادي افراد را در بر مي گرفت. اما با پيچيده تر شدن سطح روابط و زندگي ها، افزايش فردي شدن انسان، رشد طبقه متوسط شهري، رابطه شغل و اوقات فراغت و محوري شدن فرهنگ مصرف در زندگي؛ ديگر نمي شد با شناخت طبقه اجتماعي افراد سبك زندگي شان را تحليل كرد و تعريف سبك زندگي به سمت "هويت اجتماعي" تغيير كرد.
در ميان جامعه شناسان به طور مشخص زيمل و تا حدود زيادي بورديو، لِسلي، ليزر، مك كي و كلاكهون سبك زندگي را منحصر به عينيات زندگي و تجليّات بيروني رفتارها مي دانند و از سوي ديگر آدلر سبك زندگي را محصول منش ها و ذهن مي داند و وبلن و وبر، ونزل و گيدنز هم بر عيني وهم ذهني بودن سبك زندگي تأكيد دارند.آدلر تنها كسي است كه سبك زندگي را فردي مي داند و معتقد است به تعداد انسان ها سبك زندگي وجود دارد اما اكثريت سبك زندگي را الگويي جمعي در رفتار مي دانند كه در تك تك افراد قابل بررسي است.باز هم تنها آدلر است كه معتقد است، سبك زندگي راه دستيابي به هدف است. اما سايرين سبك زندگي را نوعي" نماد" مي دانند. مثلا وبر، بورديو، گيدنز اين مفهوم را نماد منزلت اجتماعي، زيمل، آن را نماد فرديت برتر مي دانند.
اما مصداق عيني سبك زندگي چيست؟ آدلر سبك زندگي را شامل همه رفتار و احساسات فرد و حركتش به سوي هدف مي داند. اما به اعتقاد ديگران سبك زندگي بيشتر شامل زندگي روزمره و حتي مسائل به ظاهر پيش پاافتاده و تكراري زندگي است. مثلا زيمل، وبلن و وبر مصاديق سبك زندگي را در شيوة غذا خوردن، نحوه پوشش، مُد گرايي، نوع و طراحي داخلي و خارجي مسكن، اثاثيه منزل، نوع وسيلة حمل و نقل، شيوه هاي گذران اوقات فراغت و عادات شخصي مي دانند. يا ملاك اصلي چاپين كه به "اتاق نشيمن " معروف است به بررسي محل سكونت، نوع خانه، وسايل و اثاثيه منزل مي پردازد.در تعريفي ساده مي توان سبك زندگي را شيوه زندگي روزمره تعريف كرد كه شامل الگوهاي فردي و تمام آداب و روش هايي است كه فرد يا اعضاي يك گروه به آن ها عادت كرده اند و با آنها هويت خود را شكل مي دهند. در واقع، سبك زندگي به وسايل "اتاق نشيمن" محدود نمي شود و تمام الگوهاي روابط اجتماعي، سرگرمي، مصرف ، پوشش و غيره را در برگرفته و تبيين كننده نگرش ها، ارزش ها و جهان بيني فردي و گروهي است. اشتراك در مصرف سرگرمي و فراغت، پوشش، آرايش و غيره نشان دهنده هويت‏هاي افراد به صورت انفرادي‏ و در سطح گروهي است. روشن است كه‏ در پس هر دسته از سبك‏هاي زندگي، نظام‏ ارزشي و سوگيري‏هاي را مي‏توان‏ بررسي كرد.
(2    چه تفاوتي بين پرداختن به سبك زندگي در قبل از انقلاب و بعد از انقلاب وجود دارد ؟
پس از پيروزي انقلاب اسلامي، تغييرات مقوله سبك زندگي تحت سه عامل قابل بررسي است؛ اول اينكه، با نفوذ عميق تر و كاربردي دين در طبقه متوسط جامعه؛ دين و دينداري در سبك زندگي به خصوص در شكل دهي هويت اجتماعي افراد حضوري پُررنگتر و ملموس تر را نسبت به گذشته پيدا كرد. دوم اينكه، ديدگاه هاي استقلال طلبانه انقلاب اسلامي، ظرفيت هاي جامعه(همه طبقات سنتي و مدرن) را دست كم در دهه 60 به سوي توليد محوري و برگشت از فرهنگ مصرف گرايي شديد هدايت كرد. سوم اينكه، آرمان هاي نهايي انقلاب اسلامي، براي دست يافتن به سبك زندگي متفاوتي نسبت به جهان شرق و غرب، منجر به تلاش هايي براي پديد آوردن زندگي روزمره اسلامي- ايراني شد. از اينرو، چرخش ديدگاههاي فرهنگي ، اجتماعي و سياسي نسبت به سبك دينداري، فعاليت ‏هاي توليدي به جاي فعاليت‏ هاي مصرفي و الگوسازي براي مديريت جهان آينده، عوامل تفاوت هاي هويت فرهنگي و اجتماعي در سبك زندگي پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران شدند. در اينجا بحث ضريب نقوذ بالاي دين در تمامي شئونات زندگي مانند تغذيه، پوشش، ازدواج، تربيت كودكان، شغل، اوقات فراغت، شيوه خريد و مصرف‏ و غيره بيشترين تغيير را در سبك زندگي پديد آورده است. در واقع، مهمترين عامل تفاوت در سبك زندگي پس از انقلاب شيوه دينداري و نفوذ و حضور دين در همه اركان فردي و جمعي جامعه است. زيرا، پس از پايان دوران دفاع مقدس و در دهه 70 جامعه ايران، شاهد تولد دوباره جامعه مصرف كننده مي شود و شيوه هايي مصرف از پوشش، آرايش،كالاهاي خانگي، تزئيني، خريد از فروشگاههاي بزرگ، مُد و غيره در سبك زندگي جايگاه قابل مشاهده و معناداري را مي يابند. بديهي است كه‏ در پس اين سبك‏هاي زندگي، نظام‏ ارزشي و سو‏گيري‏هاي متفاوتي را نسبت به دهه 60 مي‏توان‏ يافت. چنانچه در دهه هاي 80 و 90 اهميت و نقش‏ محوري سبك زندگي در هويت‏سازي و شكل‏دهي‏ هويت‏ها را مي‏توان ديد. در دهه 70 طبقه متوسط شكل مي گيرد و اوقات فراغت و كار تغيير مي كند و هرم طبقاتي جامعه هم تغيير مي كند. در دهه 80 با طبقه متوسط رو به بالا و رو به پايين مواجه مي شويم كه بيشترين درگيري ها هم در طبقه متوسط سنتي و مدرن وجود دارد.
(3    آيا به نظر شما ادبيات داستاني ظرفيت تبيين بحث سبك زندگي ديني را براي جامعه ما دارد ؟
روشن است كه ادبيات داستاني به خصوص رمان، مجال انديشيدن درباره زندگي افراد جامعه در بستر ظرفيت هاي زباني همان جامعه است. از اينرو، ادبيات داستاني هر دوره اي اگر متعهد به جامعه و زندگي دوران خود باشد بيانگر و مبيّن سبك زندگي آن جامعه است. البته بايد دقت كرد كه سبك زندگي ديني، يك راه براي رسيدن به سعادت در زندگي اخروي است كه خود اين راه تضمين كننده سعادت دنيوي هم است. در واقع، تبيين سبك زندگي ديني در ادبيات هم مي تواند جنبه آرماني داشته باشد هم جنبه واقعگرايي! و دشواري خلق چنين آثاري در همين جاست. به نظر شما الان براي رسيدن به نقطه مطلوب در بحث ادبيات و سبك زندگي چه راهي را نويسندگان متعهد بايد طي كنند؟
آنچه من مي دانم اينست كه ما ناچاريم سبك زندگي ديني را همچنان در "رمان هاي تاريخي ديني" جستجو كنيم و از خواندن رمان با سبك زندگي ديني ايران امروز، يعني رمان انقلاب اسلامي ايران محروم بمانيم. زيرا، مصاديق و مولفه هاي سبك زندگي اسلامي در ايرانِ پس از انقلاب اسلامي در دهه هاي 70 و 80 تغييرات بسيار و سريعي داشته است و ظاهرا اين تغييرات ادامه دارد و جامعه نويسندگان در برابر اين هجوم تغييرات عقب مانده است و منفعل است. زيرا در ادبيات ، در فرهنگ، از دهه 60 به: هفتنامه اينسو، "نظريه فرهنگي" نداريم. حوزه هاي انسانشناسي در برابر انقلاب و تغييرات سبك زندگي ديني ضعيف عمل كرده اند. از اينرو، نظريه فرهنگي، مكتب فرهنگي و ادبي مستقل و روشن نداريم كه بتواند چرخه توليد فرهنگي كشور را هدايت كند. با پا فشاري بر نظرات ادبي سوسياليستي در ادبيات شرق يا آمريكاي لاتين يا ديدگاه هاي انقلابي دهه 60 در توليد رمان و قصه اسلامي نمي توانيم سبك زندگي ديني را در ادبيات متجلّي و ماندگار كنيم. با تحويل جايگاه رمان به زندگينامه هاي مستند و داستاني هم تا مدت كوتاهي مي توان دوام آورد. هميشه تحويلگرايي در فرهنگ و هنر و ادبيات منجر به از دست دادن دو طرف قضيه مي شود. به نظر من بايد به دنبال توليد نظريه هاي فرهنگي، مديران ارشد فرهنگي واقعي( دست كم كتابخوان!) و حلقه هاي ادبي متعهد بود.
سایت گروه فرهنگی و پژوهشی رواق
http://www.bookfest.ir/fa/index.php?Page=definition&UID=255422
_____________________________________________________________________

29-سبك زندگي پيشينه، واژه و مفهومشناسي
درآمد
بحث از آئين و روش زندگي در اديان الهي يا بشري، به مفهوم عام، از ديرباز مطرح بوده است؛ اما موضوع «سبك زندگي» به عنوان يك اصطلاح، در گذشته بهصورت مستقل مطرح نبوده بلكه بخشي از محتواي آن (با تسامح در معني) در ضمن مسائل ديگر مانند آئين و آداب زندگي، برنامه زندگي و... عنوان شده است.
خاستگاه بحث «سبك زندگي» با اين عنوان خاص، به عالم غرب بر مي­گردد؛ كه از عمر آن حدود صد و اندي سال ميگذرد. اين مفهوم در آغاز با مباحث طبقه و منزلت اجتماعي پيوند خورده بود. در اوائل قرن بيستم، از يك سو «سبك زندگي» فرصت تبيينهايي غير ماركسيستي را فراهم كرد و از سوي ديگر بسياري از جامعه شناسان، اين اصطلاح را گوياتر از شاخصههاي رايج در مطالعه طبقهبندي اجتماعي دانستند. در غرب كارهايي در اين موضوع صورت پذيرفته كه بهعنوان نمونه مي­توان به ديدگاههاي آدلر، وبلن، زيمل، هوتن، كانل و بورديو اشاره كرد؛ كه برخي از آنها به طور صريح و برخي ديگر تلويحاً اين موضوع را مورد مطالعه و ملاحظه قرار داده­اند. طرح علمي اين موضوع براي نخستين بار در روانشناسي، از سوي آلفرد آدلر بود و سپس پيروان او آن را گسترش دادند.
«سبك زندگي» از دهه 1990ميلادي مورد اقبال بيشتري قرار گرفت و آثار و مقالات مختلفي با رويكردهاي متمايز در اين زمينه به رشته تحرير درآمده است. برخي آثار مكتوب فارسي نيز در اين زمينه منتشر شده است.
چيستي و ماهيت سبك زندگي
مطالعه و پژوهش در موضوع سبك زندگي بيشتر به عنوان يك حوزه مطالعاتي «بينرشته­اي» تلقي مي­شود. ورود دانش پزشكي و دين­شناسي به اين حوزه نيز شاهدي بر مدعاي فوق است. سبك زندگي به عنوان دانشي نوپديد و فراگير، ظرفيت مسألهسازي در حوزه­هاي مختلف عمل و زندگي از يك طرف و علم و نظر از طرف ديگر را داشته و دارد.
اين موضوع اگر با نظر به خاستگاه، پيدايش و رشد اوليه آن در سده گذشته مورد ملاحظه قرار گيرد، طبعاً در بستر و فضاي مدرنيته غربي با مباني و معيارهاي تمدن غربي و ليبرال دموكراسي و فرهنگ مصرف­گرايي و توجه به جلوه بيروني و نمود ظاهري، همراه است. ورود اين مفهوم به فضاي فرهنگ ديني به ويژه در اسلام، طبعاً اين واژه را دستخوش تفاوتهايي در زاويه نگاه به آن خواهد نمود، چرا كه مباني و معيارهاي اديان آسماني در تقابل كامل نسبت به مدرنيته غربي قرار دارد. طبيعي است كه در اين فضاي جديد تعريف مفاهيم نيز بايد با تكيه بر اين مباني و ارزشهاي معنوي صورت پذيرد. واژه «سبك زندگي» مقسمي است براي اقسام و انواع سبكهاي مختلفي از زندگي با رويكردهاي متفاوت، مانند سبك زندگي اسلامي، غربي، شرقي و يا سبك زندگي در روانشناسي، جامعه­شناسي و... . در مجموع آنچه از مفهوم سبك زندگي معمولاً در نوشتار، گفتار، رسانه­ها و به ويژه در فضاي مجازي و اينترنت به تصوير كشيده مي­شود، بيشتر ناظر به همان جلوههاي بيروني و خارجي حيات و تمدن غربي ازقبيل مد، دكوراسيون، الگوي مصرف­ و مفاهيمي از اين قبيل مي­باشد.
همانگونه كه اشاره شد واژه­ها هنگاميكه در فرهنگهاي مختلف وارد مي­شوند سرنوشتهايي بعضاً متفاوت نسبت به زمان شكلگيري آنها پيدا مي­كنند؛ و اين موضوع يك امر طبيعي است كه اصطلاحات تحت تأثير فرهنگ غالب جوامع قرار ميگيرند و بار معنايي خاص پيدا مي­كنند. البته اين سخن به معناي استحاله آن واژه و اصطلاح نيست به گونه­اي كه تنها بتوان از آن به عنوان مشترك لفظي استفاده نمود بلكه بر عكس اين واژه مشترك معنوي بوده و وجه جمع ميان برداشتهاي مختلف از آن وجود دارد.
واژهشناسي
معادل واژه «سبك» در زبان عربي تعبير «اسلوب» و در زبان انگليسي «style» است. عبارت «سبك زندگي» در شكل نوين آن (life style) اولين بار توسط «آلفرد آدلر» در روانشناسي در سال 1929 ميلادي ابداع شد. اين عبارت بهمنظور توصيف ويژگيهاي زندگي آدميان مورد بهره­برداري قرار گرفت. در كتابهاي لغت انگليسي، اين واژه در معاني كم و بيش مشابهي به كار برده شده است: «سبكهاي زندگي مجموعه­اي از طرز تلقي­ها، ارزش­ها، شيوه­هاي رفتار، حالت­ها و سليقه­ها در هر چيزي را در بر مي­گيرد. موسيقي عامه، تلويزيون، آگهي­ها، همه و همه، تصورها و تصويرهايي بالقوه از سبك زندگي فراهم مي­كنند.»[1] «روش نوعي زندگي فرد، گروه يا فرهنگ را سبك زندگي گويند.»[2]«روشي كه يك فرد يا گروهي از مردم براساس آن كار و زندگي مي­كنند: يك زندگي سالم و راحت، بخش سبك زندگي مجله (= بخشي از آن كه با لباسها، فرصتها، عادات... ارتباط دارد)»[3].
در ميان انديشمندان علوم اجتماعي غربي، سبك زندگي با رويكردهاي مختلفي تعريف شده است:
مفهومشناسي           
«آلفرد آدلر» از اين اصطلاح براي اشاره به حال و هواي زندگي فرد استفاده كرد. سبك زندگي هدف فرد، خودپنداره، احساسهاي فرد نسبت به ديگران، و نگرش فرد نسبت به دنيا را شامل مي­شود.[4]
«ليزر» (1963م) سبك زندگي را براساس الگوي خريد كالا تعريف ميكند. به نظر وي سبك زندگي نشان دهنده شيوه زندگي متمايز جامعه يا گروه اجتماعي و نشاندهنده شيوه­اي است كه مصرف كننده در آن خريد مي­كند و به شيوه­اي كه كالاي خريداري شده مصرف مي­شود، بازتابدهنده سبك زندگي مصرفكننده در جامعه است.[5]
«ياسر من» (1983م) سبك زندگي را الگويي از مصرف مي­داند كه دربردارنده ترجيحات، ذائقه و ارزش­هاست[6] ؛ سبك زندگي بهمثابه مجموعة منسجمي از انتخاب­ها، ترجيحات و رفتارهاي مصرف­گرايانه است.[7]
از ديدگاه «سويل»، سبك زندگي عبارت است از «هر شيوه متمايز و بنابراين قابل تشخيص زيستن»[8]. «سولومون» اعتقاد دارد كه هر جامعه­اي داراي سبك و شيوه زندگي متفاوتي است. سبك زندگي، فعل و انفعال فرد را در محيط زندگي او نشان ميدهد. در جوامع سنتي انتخاب­هاي مبتني بر مصرف به شكل گسترده­اي براساس طبقه، كاست، محيط روستا يا خانواده ديكته مي­شود؛ در حاليكه در جوامع مدرن بههر حال مردم داراي آزادي عمل بيشتري در انتخاب كالاها و خدمات و فعاليت­هايي هستند كه به نوبه خود هويت اجتماعي را خلق مي­كند.[9]
به نظر «آرتور آسابرگر» براي تعريف اصطلاح «life style» با واژه فراگيري روبرو هستيم كه از سليقه فرد در زمينه آرايش مو و لباس تا سرگرمي و تفريح و ادبيات و موضوعات مربوط ديگر را شامل مي­شود. كلمه «سبك»، «مد» را تداعي مي­كند؛ پس سبك زندگي در واقع مد يا حالت زندگي يك فرد است.[10]
برداشت «گيدنز» از مقوله سبك زندگي عبارت است از: تلاش براي شناخت مجموعه منظمي از رفتارها يا الگويي از كنش­ها كه افراد آنها را انتخاب كرده و كنش­هاي آنها در زندگي روزمره به واسطه آنها هدايت مي­شود.[11]
«سازمان بهداشت جهاني» سبك زندگي را اينگونه تعريف مي­كند: «اصطلاح سبك زندگي به روش زندگي مردم و بازتابي كامل از ارزش­هاي اجتماعي، طرز برخورد و فعاليتها اشاره دارد. همچنين تركيبي از الگوهاي رفتاري و عادات فردي در سراسر زندگي (فعاليت بدني، تغذيه، اعتياد به الكل و دخانيات و...) است كه در پي فرايند جامعه­پذيري به وجود آمده است.»[12]
«محمد فاضلي» در كتاب «مصرف و سبك زندگي»، معناي اين واژه را عبارت مي­داند از «طيف رفتاري­اي كه اصلي انسجامبخش بر آن حاكم است و عرصه­اي از زندگي را تحت پوشش دارد و در ميان گروهي از افراد جامعه قابل مشاهده ميباشد و الزاماً براي همگان قابل تشخيص نيست؛ اگر چه محقق اجتماعي ميان آن و بقيه طيف رفتارهاي افراد جامعه، تمايز قائل مي­شود.»[13] نويسنده «كتاب دين و سبك زندگي» مي­نويسد: «سبك زندگي عبارت است از الگوي همگرا (كليت تامي) يا مجموعه منظمي از رفتارهاي دروني و بيروني، وضع­هاي اجتماعي و دارايي­ها كه فرد يا گروه بر مبناي پاره­اي از تمايلات و ترجيح­ها (سليقه)اش و در تعامل با شرايط محيطي خود ابداع يا انتخاب مي­كند. يا به اختصار، سبك زندگي: الگو يا مجموعه نظام­مند كنش­هاي مرجح است.»[14] در تعريفي ديگر چنين آمده است: «سبك زندگي، عبارت است از الگوي زندگي فردي كه در فعاليت­ها، دلبستگي­ها و افكار شخصي، خود را نشان مي­دهد.»[15]
برخي نيز سبك زندگي را با «هويت» پيوند مي­زنند: «سبك زندگي نظامواره و سيستم خاص زندگي است كه به يك فرد، خانواده يا جامعه با هويت خاص اختصاص دارد. اين نظامواره، هندسه كلي رفتار بيروني و جوارحي است و افراد، خانواده­ها و جوامع را از هم متمايز مي­سازد.»[16] اين تعريف به گونه­اي هويت فرد را در برابر ديگران به نمايش ميگذارد. وي در جاي ديگري منظور از سبك زندگي را چنين بيان مي­كند: «مجموعهاي از رفتارها و عملكردهايي كه يك فرد به منظور تامين نيازها و احتياجات روزمره خود به كار مي­گيرد. شيوه زندگي هر فردي بيانگر هويت و معرّف شخصيت آن فرد است.»[17] مؤلف كتاب «سبك زندگي اسلامي و ابزار سنجش آن»، سبك زندگي را اينگونه تعريف مي­نمايد: « شيوه­اي نسبتاً ثابت كه فرد اهداف خود را به آن طريق دنبال مي­كند.»[18]
نتيجه
در موضوع «سبك زندگي»، با طيف وسيعي از لغات و اصطلاحات مواجهيم كه هر كدام براساس بينش و نگرش خاص محققان، مورد تاكيد قرار گرفته­اند. در تعاريف جامعهشناسانه بيشتر بر هنجارهاي اجتماعي افراد و توصيف نگرش و منش اجتماعي افراد در جامعه تأكيد مي­شود و در روانشناسي بيشتر به بعد فردي و شخصيتي ميپردازند.
سایت نشریه آموزشی، اطلاع­رسانی معارف
http://maarefmags.ir/node/2710
___________________________________________________________________
30-سبک زندگی
سبک زندگی (Life Style)مجموعه ای از رفتارها یا الگوهای اجباری زندگی روزانه که با مقداری ثبات، در یک شخص یا گروه حفظ می گردد. سبک زندگی، با اعمال یا خصوصیات فرهنگی، فیزیکی، اجتماعی، روانی، معنوی، و محیطی یک فرد یا گروه سروکار دارد.
سبک زندگیمجموعه مشروطی از خصوصیات فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و محیطی یک فرد، گروه یا اجتماع است که به عنوان الگویی از رفتار عادتی در طی زمان، مرتبط با سلامت است ولی لزوما سلامت گرا نیست.
سبک زندگی یک عامل تعیین کننده در وضعیت سلامت یک فرد است، زیرا نوع سبک زندگی که او انتخاب می کند ممکن است منجر به از دست دادن سلامت یا مرگ زودرس شود. آن دسته از گزینه های سبک زندگی که مردم را به خطر می اندازد شامل کشیدن سیگار، مصرف و سوء مصرف مواد (شامل الکل و دیگر داروها)، عادات غذایی نامطلوب، چاقی و فقدان تحرک است.
برنامه های آموزش و ارتقای سلامت به تغییر سبک زندگی و اصلاح رفتارهایی که ممکن است مردم را در خطر اندازد کمک می کند. با این وجود، آموزش دهندگان سلامت باید به یاد داشته باشند که افراد حق تصمیم گیری برای انتخاب سبک زندگی را دارند.
موضوع سبک زندگی در جامعه ما، از جمله موضوعات جدید به شمار می رود که چند سالی از عمر ورود آن به مباحث بومی نگذشته. حتما تا به حال در متون مختلف و گفتارهای روزانه بارها و بارها با عبارت سبک زندگی برخورد کرده اید. اما با توجه به بحث های فراوانی که امروزه در مورد سبک زندگی وجود دارد، به نظر می رسد هنوز موضوع سبک زندگی به گفتمانی شاکله دار، مستحکم و تا حدودی اجتماعی (به لحاظ مفهوم سازی) تبدیل نشده است؛ از این رو، در حال حاضر محققان زیادی در حال قلم زدن در مورد این موضوع و مباحث مربوط بدان هستند.
در ابتدای این بحث باید گفت که بین دو مبحث «نوع سبک زندگی» و «چیستی سبک زندگی» تمایز وجود دارد؛ زیرا اولی، به جنبه «چگونگی» سبک زندگی می پردازد که از مسیر توصیف وضعیت موجود سبک زندگی یک شخص یا اشخاص معین حاصل می شود و بیشتر جنبه عملی دارد. اما «چیستی» سبک زندگی، تقریبا گام نخست در مباحث مربوط به سبک زندگی است که بیشتر جنبه نظری دارد و به بحث از ماهیت و چه چیز بودن سبک زندگی می پردازد و چه بسا به عنوان مفروض ذهنی محقق، در نوشته های او ظاهر نشود؛ اما در هر حال، هر محققی در حوزه سبک زندگی، تحقیق خود را مبتنی بر تصوری (چه صواب و چه ناصواب) از آن استوار می دارد؛ بدین معنی که هر مقاله، کتاب، گزارش تحقیق و ... که در موضوع سبک زندگی صورت می گیرد، ناگزیر بر پایه نگاه و تفسیری است که محقق و مجری آن طرح از مفهوم ماهوی و چیستی سبک زندگی دارد و بر اساس همان نگاه (چه درست و چه غلط)، نحوه بررسی موضوع، اولویت های بحث، چیدمان مطالب و ... مشخص می شود. لذا بدون چنین تصوری و آگاهی از مفهوم و ماهیت موضوع، بحث از جوانب و مباحث مربوط به سبک زندگی امکان عملی ندارد. برای مثال؛ تمام افرادی که در مورد سیب و خواص و فواید آن دست به قلم می شوند، بی تردید تصویری شفاف از ماهیت و چیستی سیب دارند و بر اساس نوع نگاه و تعریفی که از چیستی سیب دارند – مثل اینکه: «سیب یک نوع میوه است که تنوع رنگی و مزه ای (شیرین و ترش) دارد و ...» - زبان به ستایش یا نکوهش آن باز می کنند(ولی زاده، محمد جواد). لذا پیش از هر چیز، آگاهی کافی از ماهیتت و چیستی سبک زندگی، ضروری به نظر می رسد.
در مورد عبارت «سبک زندگی» تا کنون تعاریف فراوانی ارائه شده؛ این وضعیت در تعریف مفهوم باعث شده کاربردهای «سبک زندگی»، اغلب آن را به همان گویی و کلی گویی کشانده و از آن برای همه چیز و هیچ چیز استفاده شده است؛ به گونه ای که گاهی به اشتباه آن را معادل فرهنگ و یا طبقه در نظر می گیرند. بدین لحاظ، هر محققی که می خواهد در این حوزه به مطالعه بپردازد، موظف به روشن کردن معنای دقیقی است که از سبک زندگی در نظر دارد؛ معنایی که حداقل رابطه سبک زندگی را با سایر پدیده ها و مفاهیم هم جوار نشان می دهد.
مفهوم سبک زندگی در زبان انگلیسی در شکل Style of Life, Style of Living و Life Style در گذشته، و امروز بیشتر به صورت Lifestyle استفاده شده است(مهدوی کنی، 1386: 201). که برخی «شیوه زندگی» و «اسلوب زندگی» ترجمه کرده اند(احمدی منش، 1391). در متون خارجی نیز، آنچه بیشتر به چشم می خورد، استفاده از عبارت Lifestyle می باشد.
همانگونه که فاضلی (1382) می گوید مفهوم سبک زندگی همانند بسیاری دیگر از مفاهیم علوم انسانی و اجتماعی، دارای تعاریف متعدد و متنوعی است که ریشه این گوناگونی را می توان در تفاوت مبانی و رویکردهای نظریه پردازان دانست. سوبل بر این نظر است که «... تقریبا هیچ توافق تجربی یا مفهومی درباره ی اینکه چه چیز سازنده ی سبک زندگی است وجود ندارد». برخی دیگر هم معتقدند که می توان این مفهوم را بسته به موضوعی که مطالعه می شود، به شکل های مختلف تعریف کرد و ارائه تعریفی از آن، نافی بقیه شیوه های استفاده از این مفهوم نیست، فقط لازم است تا زمینه ای را که در آن از این مفهوم استفاده می شود، تعریف کرد.
در ادبیات جامعه شناسی، از مفهوم «سبک زندگی» دو برداشت و دوگونه مفهوم سازی متفاوت بعمل آمده است. در فرمول بندی نخست – که سابقه آن به دهه 1920 میلادی بر می گردد- سبک زندگی، معرف ثروت و موقعیت اجتماعی افراد و غالبا به عنوان شاخصی برای تعیین طبقه اجتماعی بکار رفته است (چاپین، 1955؛ چاپمن، 1935). در فرمول بندی دوم، سبک زندگی، نه راهی برای تعیین طبقه اجتماعی، بلکه شکل اجتماعی نوینی دانسته می شود که تنها در متن تغییرات فرهنگی مدرنیته و رشد فرهنگ مصرف گرایی معنا می یابد (کلیندز، 1991 و 1994؛بوردیو، 1984؛ فدرستون، 1987 و 1991؛ لش و یوری، 1987 ). در این معنا سبک زندگی راهی است برای تعریف ارزش ها و نگرش ها و رفتارهای (هویت) افراد که اهمیت آن برای تحلیل های اجتماعی روز به روز افزایش می یابد. اهمیت و رواج فزاینده ی مفهوم سبک زندگی در علوم اجتماعی، ظاهرا ناشی از این واقعیت است که سنخ شناسی های موجود نمی توانند تنوع و گوناگونی دنیای اجتماعی را توضیح دهند(اباذری، چاوشیان، 1381).
اباذری و چاوشیان بیان می کنند که دیگر نمی توان خطوط تحرک اجتماعی و مقصد نهایی طبقاتی افراد را از خاستگاه طبقاتی آنها پیش بینی کرد. منزلت شغلی، گاهی اختلاف زیادی با تحصیلات، درآمد و قدرت نشان می دهد. در یک کلام، دیگر نمی توان به کمک مفهوم طبقه [اجتماعی]، تصویری از جهان ترسیم کرد. در چنین وضعیتی، مفهوم سبک زندگی انعطاف پذیرتر است زیرا بر خلاف مفهوم طبقه، محتوا و منطق یا منشا سبک های زندگی را از پیش تعیین نمی کنند. سبک زندگی فقط حاکی از این است که برخی پیشینه ها، فعالیت ها، در آمدها، و نگرش ها با یکدیگر سازگارند و تحلیل گر اجتماعی می تواند طرحی را از آنها ترسیم کند.
شارع پور(1388) سبک زندگی را بر اساس نوشه کاکرهام و هینت(2004) اینگونه تعریف می کند: مجموعه ای از انتخاب های (مثبت و منفی) عاملان در درون محدوده های ساختاری. انتخاب کردن یک فرایند اساسی برای شکل دادن به سبک زندگی است و می توان گفت که سبک زندگی زاییده انتخاب های مردم در میان محدودیت های ساختاری است. به عبارت دیگر، هر رفتاری (سالم و خطرناک)، تحت تاثیر ارتباط دیالکتیک عاملیت و ساختار قرار می گیرد. عاملیت، توانایی عاملان در انتخاب رفتارهایشان است در حالی که ساختار، اشاره به قاعده مندی ها در کنش اجتماعی (نهادها، نقش ها)، ارتباطات اجتماعی نمادین (طبقه، منزلت) و دسترسی به منابعی است که این انتخاب ها را تقویت یا تضعیف می کند. ارتباط بین عاملیت و ساختار نقش مهمی را درون سبک زندگی سالم (مثبت) ایفا می کند.
ذکایی به نقل از چانی(1996)، سبک زندگی را الگوهایی از کنش می داند که تمیز دهنده افراد جامعه است. اگرچه جامعه شناسان کلاسیکی همچون زیمل(simmel) و وبر، ابعادی از مفهوم سبک زندگی را مورد توجه قرار داده اند، با این حال هیچ گاه مستقلا و مستقیما آن را مورد استفاده قرار نداده اند. به گفته ذکایی تداول استفاده از این مفهوم به سال های دهه 80 قرن بیستم بر می گردد. او به نقل از ریمل 4 دلیل عمده زیر را در تجدید حیات این مفهوم بیان می کند:
.1    فرایندهای فردی شدن که آزادی و حق انتخاب بیشتری را به خصوص برای جوانان در شرایط به سرعت رو به تغییر جهان داشته اند.
.2    رشد طبقه متوسط جدیدی که جهت گیری آنها آشکارا به سوی سرگرمی و مصرف است و عمدتا جوانان شهری دارای مهارت های حرفه ای را در بر می گیرد.
.3    افزایش روزافزون مباحثات آکادمیک در خصوص پست مدرنیسم که در آن، ظهور ارزش ها و سبک های زندگی جدید، نقش کلیدی را ایفا می کند.
.4    سهم موثر آثار بوردیو(Bourdieu) در موضوع سبک های زندگی و بخصوص کتاب او در موضوع تمایز (Distinction). (سعید ذکایی)
بسیاری کتاب تمایز (Bourdieu, 1984) بوردیو را انجیل محققان این عرصه می دانند و کمتر متنی را در این عرصه می توان یافت که آرای وی را مرور نکرده باشد. بوردیو به تحلیل انتخاب های سبک زندگی پرداخته و آن را از این جهت با اهمیت دانسته که تمایزات اجتماعی و ساختاری در دهه اخیر مدرنیته به طور روزافزونی از رهگذر صور فرهنگی بیان می شوند (رحمت آبادی، آقابخشی).
همانطور که در بالا مشاهده می کنید، آن چه توضیح دهنده رواج سبک زندگی در ادبیات جدید جامعه شناسی است، تغییرات ساختی حادث شده، از جمله مصرف گرایی و اهمیت استقلال عمل فردی و آزادی های افراد برای انتخاب است. [در واقع] سبک زندگی منعکس کننده تغییر در رابطه فرد و اجتماع پیرامون خود و پاسخ فردی (اگر چه متاثر از ارزش ها و هنجارهای جمعی) به شرایط و موقعیتی است که افراد در آن واقع شده اند.
یافته های تحقیق رحمت آبادی و آقابخشی نشان می دهد() در شرایط حاضر جوانان به جای اینکه صرفا دنباله روی سبکهای زندگی از پیش تعیین شده در نظام اجتماعی باشند، تا حدودی انتخاب ها و موقعیت ها را خود تعیین می کنند، البته خاستگاه اجتماعی و خانواده به عنوان بستری مهم که جوانان در آن بزرگ می شوند، هم چنان اهمیت خود را حفظ کرده است. اما سبک زندگی عرصه خاصی از تجربه افراد است که امتیاز آن در اعطای انتخاب، خلاقیت، رضامندی، و لذتی است که خود لذت و شادی بیشتری را به دنبال دارد.
از سوی دیگر، سوبل تاکید می کند که الگوی مصرف قابل مشاهده ترین و بهترین شاخص سبک زندگی است. به علاوه، الگوی مصرف قادر است بیش ترین ارتباط میان فرد و موقعیت اجتماعی وی برقرار سازد و از این منظر اهمیت تحلیلی بیش تری دارد (سوبل ، 28: 1981) (غیاثوند و قلی زاده، 1389).
طبق گفته احمدی منش (1391) گویا نخستین بار «ویلیام لیزر» در سال 1963 مفهوم سبک زندگی را بر پایه الگوی خرید کالا تعریف کرد. به نظر وی سبک زندگی دال بر شیوه زندگی متمایز جامعه یا گروه اجتماعی است؛ ... شیوه ای که بدان طریق مصرف کننده خرید می کند و شیوه ای که بدان طریق کالای خریداری شده مصرف می شود، بازتاب دهنده ی سبک زندگی مصرف کننده در جامعه است. سوبل نیز تاکید می کند که الگوی مصرف قابل مشاهده ترین و بهترین شاخص سبک زندگی است. «لامونت» و همکارانش نیز ضمن تاکید بر شیوه سازمان دادن زندگی شخصی، الگوی تفریح و مصرف را بهترین شاخص سبک زندگی می دانند. «دیوید چینی» به شیوه نظام مند تر این مفهوم را بازمی نماید. وی سبک های زندگی را «سازمان اجتماعی مصرف» می خواند. به اعتقاد وی سبک زندگی راه الگومند مصرف، درک یا ارج نهادن به محصولات فرهنگ مادی است. «ایزکی» هم فقط به الگوی مصرف اشاره می کند؛ و «بوسرمن» ضمن اشاره به الگوی مصرف، ارزش های موجد الگوهای مصرف را نیز جزئی از سبک زندگی می داند.
در مجموع، تعاریف موجود از سبک زندگی را می توان به دو دسته تقسیم نمود. دسته نخست مجموعه ی تعاریفی هستند که سبک زندگی را از جنس رفتار می دانند و ارزش ها، نگرش ها و جهت گیری های ذهنی افراد را از دایره ی این مفهوم بیرون می گذارند. این رویکرد به معنای عدم دخالت مقولات ذهنی در شکل دادن به سبک زندگی نیست، بلکه بدین معناست که مهم نیست سبک زندگی چگونه شکل گرفته است و برای محقق، شناخت سبک زندگی که بر اساس متمایز ساختن برخی از رفتار ها صورت می گیرد، مهم است. اما رویکرد دوم، «ارزش ها و نگرش ها» را نیز بخشی از سبک زندگی می داند. این تقسیم بندی به گونه ای ماهیت رشته نیز دارد؛ چنانکه رویکرد اول در جامعه شناسی و مطالعات فراغت چیره است، اما رویکرد دوم که وجه روان شناختی آن بیشتر است در روان شناسی و مطالعاتی چون بازاریابی بارز است (فاضلیَ، 1382: 68-67) (احمدی منش، 1391).
همانطور که پیش تر نیز مشاهده کردید، در میان تعاریف جامعه شناختی بخش قابل توجهی از تعاریف، بر مفهوم «مصرف» مبتنی است. در واقع، مصرف اصلی ترین پدیده ای است که همواره سبک زندگی با ارجاع به آن تعریف شده است، و نظریه پردازی درباره سبک زندگی نیز با بررسی پدیده ی مصرف آغاز می شود (همان: 15) (احمدی منش، 1391).
بررسی ها و کنکاش های نظری و تاریخی نشان می دهد که می توان سه برداشت از مصرف را مطرح کرد: در تعبیر نخست مصرف را می توان در جهت رفع نیازهای فردی دانست. در تعبیر دوم، مصرف برای رفع خطر صورت می گیرد. در نهایت، تعبیر سوم از مصرف در جهت تمایز(غیاثوند و قلی زاده، 1389).
در مورد رویکرد سوم، پیربوردو (1984) به این موضوع اشاره می کند که چگونه مصرف به ابزاری برای نشان دادن تمایزهای اجتماعی تبدیل شده است(غیاثوند و قلی زاده، 1389).
در پایان به تعریفی که معاونت بهداشتی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی از سبک زندگی ارائه کرده است اشاره می شود: شیوه زندگي (به انگليسي:( Life Style)‏ (به عربي: السنّة)‏ واژه ايست كه براي معرفي نحوه و شرايط زندگي انسان استفاده مي گردد. معنای لغوی واژه "زندگی" در Life Style روشن است اما تعریف واژه "شیوه" یا "سبک" معانی گوناگونی دارد و دلیل آن هم رویکرد های مختلف علوم و مذاهب است. سه رویکرد در تعاریف ارائه شده از "شیوه" یا "سبک" عبارتند از:
⦁    رویکرد زیبا شناختی:مثل شکل دادن یا طراحی چیزی
⦁    رویکرد تمایز بخشی:سبک یا شیوه را ویژگی برای نشان دادن برتری می دانند
⦁    رویکرد تجملی زندگی مانند مد و تجمل
طبق تعریف سازمان جهانی بهداشت، سبک زندگی ترکیبی از الگوهای رفتاری و عادات فردی در سراسر زندگی شامل تغذیه، تحرک بدنی،استرس،مصرف دخانیات و کیفیت خواب است که در پی اجتماعی شدن بوجود آمده است.
شیوه زندگی پدیده ای چند وجهی است که تمام جنبه های زندگی روزمره، خواب، غذا، بهداشت، آداب و رسوم، کار، بازی، سرگرمی، وقت گذرانی، روابط اجماعی، طرز تفکر، رفتار، احساسات و عواطف می باشد.
سایت دانشنامه سلامت
http://healthwiki.mums.ac.ir/healthwiki/index.php/%D8%B3%D8%A8%DA%A9_%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C
___________________________________________________________________________
31-بشر امروزی به واسطه ی پیشرفت روزافزون رسانه های ارتباطی و به واسطه آنچه در این رسانه ها تبلیغ می شود دیدگاهی تک ساحتی و ماتریالیسی به حوزه زندگی خود دارد.
مقدمه:
بشر امروزی به واسطه ی پیشرفت روزافزون رسانه های ارتباطی و به واسطه آنچه در این رسانه ها تبلیغ می شود دیدگاهی تک ساحتی و ماتریالیسی به حوزه زندگی خود دارد.
آنچه در این رسانه ها تبلیغ می شود تماماً رنگ و بویی لیبرالیستی دارد که انسان خواه ناخواه در کشف حقیقت آفرینش گمراه می شود.دانشمندان علوم انسانی علی الخصوص مسلمانان کوشیده اند با شناسایی ابعاد مختلف زندگی انسان مسیر اصلی و سبک مشخصی از آن را به جامعه نشان دهند.
این مطلب همواره مورد توجه نظام جمهوری اسلامی و شخص رهبری بوده است.چرا که ایشان همواره دولتمردان و مردم را به پرهیز از تقلید کورکورانه سفارش می کنند که در واقع معنای این سخنان داشتن همان سبک و شیوه ای اصیل برای زندگی است.
این شیوه و روش در یک کلام «سبک زندگی» نام دارد که در این نوشتار سعی در شناسایی ابعاد و چگونگی نیل به سبک زندگی اسلامی ـ ایرانی را داریم.
سبک زندگی چیست؟
مفهوم سبک زندگی از جمله مفاهیم رایج در علوم اجتماعی و جامعه شناسی است که در دهه های اخیر به شدت سر زبان ها افتاده است.که در واقع به چگونگی تاثیرگذاری محیط بر روی شیوه زندگی می پردازد.
اگر بخواهیم کلمه سبک زندگی را به صورت جداجدا ابتدا «سبک» و سپس «زندگی» مورد بررسی دهیم به نتیجه ای دور از انتظار نخواهیم رسید.کلمه «سبک» در فرهنگ لغت فارسی به معنای روش ،شیوه انجام کار معنی شده است . و «زندگی»به معنای زنده بودن،زیست،حیات و ... معنی شده است و البته مرحوم دهخدا در یکی از یادداشتهای خودزندگی را اینگونه توصیف می کند:«صفتی است مقتضی حس و حرکت».کنار هم قرار دادن این کلمات مارا به سطحی ترین تعاریف از «سبک زندگی» می رساند .
در «سبک زندگی» مجموعه ای از تفاوت ها و تمایزها به چشم میخورد که کنار هم قرار گرفتن آنها شاکله ی «سبک زندگی» را می سازد.
امروز دونوع سبک زندگی در میان اندیشمندان اسلامی بیشتر مورد توجه است.سبک زندگی اسلامی و سبک زندگی غربی ، که American Life Style (سبک زندگی آمریکایی) شناخته شده ترین نوع آن است.
در قدیمی ترین تقسیم بندی های سبک زندگی از منظر غیر دینی دونوع سبک زندگی «بورژوایی» و «پرولتاریایی» وجود دارد.
تاریخچه سبک زندگی:
مفهوم سبک زندگی را ابتدا جامعه شناس آلمانی ماکس وبر در سال ۱۹۲۰ مطرح کرد.پس از او یک روانشناس به نام «آلفرد آدلر» این را مفهوم را مطرح و باب جدیدی در مفهوم «سبک زندگی» گشود.
پس از رکود اقتصاد در دهه ۱۹۲۰ که طلا پشتوانه اصلی دلار آمریکا بود و پس از اعلام نیکسون مبنی بر قطع وابستگی از طلا پروژه ای به نام «ایگنوتوس» که از سوی هنری کسینجر مطرح شد که به واسطه آن منابع نفتی پشتوانه دلار آمریکا شد.
پس این دهه و پس از دوران شکست اعراب از اسرائیل که قطع صادرات نفت به غرب را در پی داشت ضرورت ایجاد نگاه نوینی در جامعه مصرف گرای امریکا پدید آمد.
در این زمان روانشناسی به نام مازلو با ایجاد تیم تحقیقاتی SRI در دانشگاه استنفورد در کالیفرنیا جدولی طراحی و آن را از طریق پست به خانه شهروندان امریکایی فرستاد.او در این کارت ها نیازهای انسانها را طیف شناسی کرده بود.پس از دریافت پاسخ ها وظیفه پردازش آنها بر عهده سوپر کامپیوتر دانشگاه استنفورد قرار گرفت که نتیجه آن پدید آمدن«هرم نیازهای انسان خودشکوفا» موسوم به هرم نیازهای مازلو شد.تیم تحقیقاتی مازلو اطلاعات بدست آمده را در دسته هایی خاص مبتنی بر نیازها و تمایلات تقسیم بندی کردند و عنوان کلی «سبک زندگی» را بر آن نهادند. رفته رفته همین مفهوم اساس شکل گیری American Life Style گردید.
«سبک زندگی» به مثابه یک چشم انداز:
اگر «سبک زندگی» را در حوزه تخصصی جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی مورد مطالعه قرار دهیم ، به بررسی های استراتژیک که تعیین کننده چشم انداز طولانی مدت یک جامعه است می رسیم.در مطالعاتی که به آینده پژوهی می پردازد خواسته یا ناخواسته چارچوب مشخصی تدوین می شود که راهبرد وباید ها نبایدهای یک جامعه را مشخص می کند.
همانگونه که مقام معظم رهبری در جمع دانشجویان و جوانان استان خراسان رضوی به «سبک زندگی» اشاره ویژه ای داشتند . به گونه ای که از نظر ایشان پیشرفت در زمینه های علمی و اقتصادی در گرو توجه به مفهوم سبک زندگی اسلامی ـ ایرانی است.
آنچه مسّلم است اینکه روش های زندگی غربی هرگز با پیشینه و پس زمینه ذهنی ما از زندگی مطابقت ندارد.اینکه بخواهیم جامعه ای پویا در زمینه ی فرهنگ ،اقتصاد، سیاست ، صنعت و ... داشته باشیم با تقلید کورکورانه از سبک زندگی غربی حاصل نمی شود.
اینکه جامعه ای برای رسیدن به هدفش خود را آماده جهشی بلند کرده و برای نیل به آن تلاش کند ابتدا نیازمند داشتن فرهنگی بومی و پویاست که شاخصه های کارجمعی،زندگی اجتماعی،تعاون،میهن دوستی و ... را دارا باشد .البته نباید فراموش کرد اقتصاد و سیاست تنها ابزاری برای رسیدن به سبک صحیح زندگی هستند که آرامش،امنیت،تعالی و پیشرفت در گرو آنهاست و فرهنگ بومی هویت بخش این تلاش هاست که منتج رسیدن به جامعه ای خودشکوفا مبتنی بر فرهنگ و سبک زندگی بومی می شود.
اگر سبک زندگی را به معنای تمدن سازی در نظر بگیریم باید این نکته را نیز در نظر بگیریم که روح اصلی هر تمدن غرور و همبستگی ملی است.تمدن مصر از آن جهت تمدن مصر است که شاکله بومی و خودساخته دارد.مثلا نمونه های معماری مصر را در جای دیگری مشاهده نمی کنیم.تمدن ایران از آن جهت تمدن نامیده می شود که دارای گذشته ای اصیل است که نمونه آن هرگز در جای دیگری به چشم نمی خورد.البته این آثار تنها جنبه بیرونی دارد.
اینکه جوامع برای اعتلای فرهنگ خود به اقتباس نکات مثبت سایر فرهنگ ها بپردازند فطرتاً کار ناپسند و بیهوده ای نیست.امّا اینکه جامعه به صورت نااگاهانه و صرفاً بر اساس تقلید اقدام به استفاده از نماد و شیوه زندگی فرهنگهای بیگانه کند امری باطل است که تنها و تنها به ایجاد سبک زندگی تقلیدی می انجامد.
این نکته را نباید فراموش کرد که جوامع می توانند متمدن نباشند امّا فرهنگ داشته باشند همانطور که بومیان افریقایی تمدن ندارند امّا فرهنگ بومی متناسب با شرایط فرهنگی و جغرافیایی خاص خود را دارند.
به طور خلاصه برای پایان دادن به این قسمت می توان اینگونه گفت رسیدن به جامعه ای پویا با چشم اندازی روشن توأم با امید به آینده تنها و تنها با پرورش و بهاء دادن به فرهنگ اصیل ، بومی و اقتباس نکات مثبت سایر فرهنگ ها وتمدن ها و جلوگیری از حل شدن عادت های غلط زندگی در فرهنگ خودی است که منتج به ایجاد سبک زندگی ایده آل برای جامعه می شود.
سبک زندگی و منشاء آن:
همواره جنگ بین تفکر اسلامی و تفکر مادی گرای غرب بر سر این بوده که اصالت از ان خداست یا غیر خدا.تفکر اسلامی ،خداوند را منشأ همه چیز می داند پس منطق ایجاب می کند که رضایت خداوند را نیز در نظر بگیرد.در واقع در این تفکر حق از آن خداست و خداوند محور و شاخص سنجش همه چیز است.خداوند موجودی یگانه است و از آغاز رسالت آدم تا آخرین فرستاده نبوت حضرت محمد(ص) پیامبران زمینه ساز و مروج دین خدا یعنی اسلام بودند.همان گونه که خداوند در آیه ۱۹ سوره آل عمران می فرماید:
«انَّ الدین عِندَالله الاسلَم»
ترجمه: همانا دین نزد خداوند اسلام است.
پس سبک و روش زندگی در حکومت اسلامی باید برای رضای خداوند شکل بگیرد.همان گونه که در جای دیگری در قرآن کریم کلمه عقل معاش مترادف سبک زندگی به کار گرفته شده است.به این معنی که قرآن سبک زندگی مشخصی را تدوین نموده است.
در مقابل این تفکر،تفکری دیگر که ریشه در حوائج مادی بشر دارد قرار گرفته که همه چیز را با ترازوی نیاز انسان می سنجد.زندگی بورژوایی که زندگی مبتنی بر پول است نماینده رسمی این تفکر است که در حال حاضر جامعه مانیز در حال حرکت به همین سمت است.
دکتر عباسی همواره از منتقدان اصلی زندگی پول مبنا بوده اند درباره سیطره تفکر بورژوایی در جامعه ایران نگات قابل توجهی بیان کرده اند:
« سه نهاد اصلی زندگی بورژوایی یعنی بیمه،بورس و بانک تاروپود زندگی ایرانیان را در بر گرفته است.هر قدر برای این سه نهاد ضریب نفوذ قائل هستید،همان ضریب نفوذ اقتصاد بورژوایی و سبک زندگی بورژوایی در ایران است.»
وقتی با این نام( جمهوری اسلامی ایران) مواجه می شویم قید اسلامیت توجه مارا به خود جلب میکند و نگاه ما را به این سمت می برد که آیا واقعا آنچه در جمهوری اسلامی جریان دارد ریشه در اسلام دارد.به قانون اساسی که نگاه می کنیم می بینیم ، بله؛اسلام در پوست و خون قانون ما جاریست.اما وقتی کمی به جزئیات می نگریم می بینیم که جامعه ما نه تنها اصالت خود را حفظ نکرده بلکه صرفاً جامعه ای مقلد بار آمده است که رسانه هر آنچه را که به سبک زندگی یک انسان و جامعه اش مربوط است را به او عرضه داشته است و این انسان بدون اعمال فیلترینگ همه آنها را پذیرا شده است.
به طور مثال در حوزه دانشگاه تمام تفکرات بورژوایی در جامعه شناسی،روانشناسی،اقتصاد و ... ترویج می شود.حتی سینما و تلوزیون نیز مروج این تفکر هستند.هر دو این پدیده ها به نوعی با آثار خود سعی در توسعه فرهنگ مصرف گرایی در جامعه دارند.
جامعه ایران و سبک زندگی موجود در آن:
آنچه که مشخص به نظر می رسد اینکه افکار عمومی ایران از آنچه که در زندگی شان در جریان است به عنوان یک تغییر مهم یاد نمی کنند.چرا که به واسطه نظام بانکی موجود در کشور وزندگی پول مبنا مردم ناچارند خود را با تغییرات وفق دهند و خواسته یا ناخواسته وارد دنیایی شوند که جز مصرف گرایی چیزی در آن جاری نیست.
سبک زندگی بخش عمده ای از زندگی افراد جامعه را تشکیل می دهد.اگر کمی به جامعه خود نگاه کنیم متوجه این موضوع می شویم که فرهنگ مصرف گرایی و تجمل گرایی امروزه در همه شهر های بزرگ کشور رشد کرده که زمینه ساز تضعیف بنیان های خانواده و بروز فساد و رشد طلاق شده است.به طور مثال پدیده سگ گردانی به هیچ وجه نه در گذشته و تاریخ پیش از اسلام ما مرسوم بوده است و نه در دوره اسلامی.یا اینکه پیروی از مد هم به نوعی نماد مصرف گرایی است هم زمینه ساز همین مسائل است.
اینکه چرا طلاق افزایش یافته است؟چرا رعایت قانون تنها به واسطه ضمانت اجرایی صورت می گیرد؟چرا جامعه ما در حال حرکت به سمت ابتذال است؟چرا سن ازدواج در جامعه بالاست؟ و صد ها چرای دیگر که نشان میدهد جامعه ما مسیر اسلامی خود را در پیش نگرفته است.
جامعه ایرانی و سبک زندگی
اینکه چرا سبک زندگی بورژوایی به جای سبک زندگی اسلامی ـ ایرانی ما قرار گرفته است سوالی است که پاسخ آن کاملاً مشخص است.می توان اینگونه گفت رسانه های جمعی شامل ماهواره،اینترنت و حتی صدا و سیما به عنوان سربازان تبلیغ گر زندگی غربی وارد عرصه عمل شده اند و آنقدر در میان خانواده های ایرانی نفوذ کردند که فرهنگ ما را مورد تهدید قرار داده اند.شاید عده ای صدا و سیما را از این گروه مهاجم جدا می کنند اما باید گفت صدا وسیمای جمهوری اسلامی هم با قرار دادن بیشترین زمان پخش خود به تبلیغات در حال ترویج سبک زندگی مصرف گرا و نهایت بورژوایی است.
پدیده تهاجم فرهنگی که همواره مورد توجه اندیشمندان مسلمان بوده است.اما هیچ وقت برای برون رفت از این بحران چاره ای اندیشیده نشده است.در واقع این این همان عاملی است که جامعه ما را به سمت دیگر حرکت می دهد.
در طول تاریخ قدرت های بزرگ به شیوه های مختلفی به چپاول حکومت های ضعیف تر می پرداختند.در دوران باستان رومیها و یونانیان در ایجاد پایگاه های خارج از سرزمین خود فعال بودند.با این انگیزه که منافع خود را در کشور های مورد نظر از دست ندهند.این حکومت ها اولین استعمارگران تاریخ بودند.
واژه استعمار توسط مارکسیستها با عنوان «امپریالیسم» رنگ و بوی دیگری به خود گرفت.به این معنی که یک حاکم نیرومند بر بسیاری از سرزمینهای دور و نزدیک حکومت می کرد و همواره سلطه نظامی ،اقتصادی و فرهنگی خود را بر آن کشور ها اعمال می نمود.
در قرون بعدی انگلستان،فرانسه،پرتغال،اسپانیا استعمارگرانی بودند که به چپاول کشورهای ضعیف تر می پرداختند.بسیاری از اندیشمندان استعمار را پدیده ای اقتصادی و حاصل نظام سرمایه داری می دانند.رفته رفته این وجهه ی اقتصادی رنگ و بوی فرهنگی به خود گرفت و پدیده «استعمار نو» به وجود آمد.
به طوری که کشورهای قوی با ایجاد کمپانی های تجاری اقتصاد و فرهنگ کشورهای ضعیف تر را تابع خود می ساختند.
این کشورهای استعمارزده رفته رفته تسلیم قدرت های استعمارگر می شدند به طوری که بعد از استقلال نیز وابسته به کشور استعمارگر بودند.
اگر نگاهی به دهه های بعد از انقلاب بیاندازیم به نکات جالبی می رسیم.اینکه در دوره های مختلف اکثریت افراد جامعه به دنبال ارزش های مشترکی باشند و این ارزش ها در دوره های بعد تغییر کنند بسیار قابل توجه است.
در دهه های اول انقلاب به واسطه وقوع جنگ ارزش های چون از خودگذشتگی،میهن پرستی،ایثار و ارزش هایی از این دست مطرح شد به طوری که ارزش های معنوی در این دوره چشم گیرتر بود.
در دوره کارگزاران به واسطه سیاست های اقتصادی موجود ، جامعه به سمت تجمل گرایی رفت و نظام قشربندی شدیدی در جامعه حاکم شد.
در دوره اصلاحات به واسطه سیاست های فرهنگی اعمال شده جامعه ما به سمتی رفت که بیشتر از آنکه جامعه ای اسلامی و ایرانی باشد بیشتر به جوامع غربی شباهت پیدا کرد.تعبیر هایی که رئیس جمهور وقت از واژه «آزادی» داشت جامعه را به سمت جامعه ای در حال ابتذال و در نهایت مصرف گرا کشاند.که البته هرگز آزادی های آن دوره در معنای اصیل خود جامه عمل به خود نپوشید و تنها با تعبیر اشتباه عموم در «نوع پوشش» مواجه شد.
در دوره دولت اصولگرای نهم و دهم به واسطه سیاست های جهانی موجود و البته شکل گیری جبهه های عدالت خواهانه حرکتی اصیل برای پرهیز از مادی گرایی ایجاد شد که البته این حرکت هم به واسطه نفوذ برخی عناصر در دولت هرگز جامه عمل به خود نپوشید.به طوری که بیشترین مجوز تاسیس بانکهای خصوصی و بیمه ها در این دولت صادر شد.
جامعه ایرانی در مواجه با سبک زندگی غربی
اینکه از لفظ جامعه ایرانی استفاده می کنیم به معنای جامعه ای پویاست که توانایی رسیدن به اهداف بلند خود را دارد.این جامعه دارای هویتی اصیل است که همواره در شرایط سخت آن را به نمایش گذاشته است.کشورهایی که تقلید از غرب را پیشه خود کرده اند جز نابودی در حوزه های اقتصادی،فرهنگی و سیاسی چیز دیگری را از آن خود نمی کنند.در واقع کشوری به پیشرفت به معنای واقعی می رسد که با تکیه بر داشته های خود و اقتباس آگاهانه از نکات مثبت سایر فرهنگ ها و تمدن ها به اصلاح و بهبود جامعه خود بپردازد.یکی از ابعاد این پیشرفت داشتن سبک زندگی مسقل است.جامعه ما به عنوان جامعه ای اسلامی باید به این موضوع اهمیت دهد که روشی را انتخاب کند که در نهایت به سعادت دنیوی و اخروی برسد و در کنار اینها امنیت و رفاه را برای خود به ارمغان آورد.
به تعبیر مقام معظم رهبری یک تمدن دو بخش دارد:۱ بخش ابزاری ۲ بخش متنی و اصلی
بخش ابزاری شامل:صنعت،سیاست،اقتدار سیاسی و نظامی و ...
بخش متنی شامل:خانواده،سبک ازدواج،نوع مسکن،نوع لباس،الگوی مصرف،نوع خوراک و ...
این موارد نشان دهنده این موضوع است که مقام معظم رهبری بخش اصلی زندگی اجتماعی مردم را در واقع همان مواردی می دانند که مردم جامعه همه روزه با آنها در ارتباط هستند و آنها را از نزدیک لمس می کنند و از لابه لای سخنان ایشان می توان این نکته را استخراج کرد که کشور قدرتمند کشوری نیست که صرفا از لحاظ سیاسی،اقتصادی،صنعتی و نظامی پیشرفته باشد بلکه یک کشور زمانی قدرتمند است که بدنه اصلی آن کشور که همان مردم هستند در حوزه های مختلف اجتماعی و فردی متکی به فرهنگ خود باشند.
اینکه ما چگونه با محیط اجتماعی خویش رابطه برقرار کنیم تابع تفسیر ما از هدف و غایت زندگی است.آیا هدف رضایت خداوند است؟ یا اینکه همانند جوامع مادی گرا منافع انسان مورد توجه قرار گیرد.
یکی از خصوصیات فرهنگی غرب عادی جلوه دادن گناه است.لباس،آرایش،اتومبیل و سایر وسائل رفاه صرفاً نشانه فرهنگ غربی نیست بلکه تنها ظواهر این فرهنگ است که در باطنش همان زندگی شهوت آلود قرار گرفته است و زن غربی را همچون کالا خرید فروش می کنند،در مکان های عمومی دست به عمل جنسی می زنند و در بیش از نیمی از فیلم های پورنو خود زنان را مجبور به انجام عمل جنسی با حیوانات می کنند.این فرهنگ فرهنگی است که خانواده ایرانی به تبعیت از آن می پردازد.فرهنگی که به انسان و به خصوص به زن به پست ترین شکل ممکن نگاه می کنند.در حالی زن در اسلام به عنوان پایه و اساس خانواده در نظر گرفته می شود و شأن و کرامتی که برای زن درنظر گرفته شده در هیج جای دیگری وجود ندارد.
قرار بر این است که سبک زندگی به تعالی انسان کمک کند نه اینکه شأن آفرینش او را زیر سوال ببرد.آیا براستی سبک زندگی غربی تعالی بخش انسان است؟
سبک زندگی اسلامی ـ ایرانی چرا؟چگونه؟
در سوره مبارکه آل عمران آیه ۱۰۳ آمده است:
وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْکُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ کُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَیْنَ قُلُوبِکُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ کُنْتُمْ عَلی شَفا حُفْرَةٍ مِنَ النَّارِ فَأَنْقَذَکُمْ مِنْها کَذلِکَ یُبَیِّنُ اللَّهُ لَکُمْ آیاتِهِ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ
(و همگی به ریسمان خدا [ قرآن و اسلام ، و هر گونه وسیله وحدت ] ، چنگ زنید ، و پراکنده نشوید! و نعمت ( بزرگِ ) خدا را بر خود ، به یاد آرید که چگونه دشمن یکدیگر بودید ، و او میان دلهای شما ، الفت ایجاد کرد ، و به برکتِ نعمتِ او ، برادر شدید! و شما بر لبِ حفره ای از آتش بودید ، خدا شما را از آن نجات داد این چنین ، خداوند آیات خود را برای شما آشکار می سازد شاید پذیرای هدایت شوید.)
همگی به ریسمان الهی چنگ زده تا هدایت شویم.کمال انسان در این موضوع است که برای رسیدن به هدف خود ابتدا باید مصادیق را به خوبی شناسایی کنیم.زمانی به جامعه سالم می رسیم که ابتدا به کمال انسانی برسیم و رسیدن کمال انسانی تنها در سایه شناخت انسان و حقیقت آن مسیر است.
نکته ای که حائز اهمیت است اینکه با وجود همه اگاهی ها از سیره معصومین و بزرگان دینی در زندگی باز هم کمتر کسی تلاش خود را برای الگو برداری از این شیوه ها انجام می دهد.البته نمی توان انتظار داشت در قرن ۲۱ و با وجود پیشرفت های حاصل شده در حوزه های ارتباطی و حجم وسیع تبلیغات رسانه ای به یکباره انقلاب عظیمی در سبک زندگی و استفاده از ضروریات انجام گیرد.
همه مسلمانان باید خود را با شرایط و اوضاع روز جامعه خود هماهنگ کنند.امّا نباید هویت و ریشه خود را فراموش کنند.تنها در این شرایط است که حرکتی اصیل در حوزه سبک زندگی صورت می گیرد.
جامعه ما دارای عقبه فکری و محتوایی بسیار غنی است.هم دوران پیش از اسلام و هم بعد از اسلام دارای نکات مشترک زیادی با هم هستند.اینکه چرا ایرانیانی که هرگز حاضر به قبول فرهنگ و دین دیگری نبودند و همواره اصالت خود را حفظ می کردند.دین اسلام را با آغوش باز پذیرفتند دارای نکات پر اهمیت زیادی است.در دین اسلام دروغ و ربا ناپسند شمرده شده است و در آیین ایرانیان پیش از اسلام نیز این دو همواره جز رذائل به حساب می آمدند.این اشتراکات و اشتراکاتی از این دست باعث شد تا ایرانیان با اغوش باز پذیرای اسلام باشند.اینکه عده ای اسلام را از ایران و ایران را از اسلام جدا می کنند باید به این نکته توجه کنند که ایران و اسلام هر دو خدمات متقابلی را به یکدیگر عرضه کرده اند.پس سبک زندگی یک ایرانی مسلمان بایدتلفیقی از آموزه های اسلامی و ایرانی باشد.کوتاه سخن اینکه باید حرکتی انقلابی برای ایجاد سبک زندگی بر پایه تعالیم اسلامی و ایرانی صورت پذیرد تا مورد اقبال قرار بگیرد.
پیشنهادات:
برای اینکه سبک زندگی تجمل گرای امروزی را از بین ببریم هر گز مسیر ساده ای پیش رو نداریم.عادت ها وسبک زندگی مردم ابتدا امری ظاهری است.که همه قادر به مشاهده آن هستند.اما باید به این نکته توجه کرد رفتارهای ما نمود درک ما از زندگی اجتماعی است.ابتدا باید چشم انداز زندگی خود را مشخص کنیم.تنها در این صورت است که از شرایط فعلی رهایی می یابیم.
اگر سبک زندگی موجود در جامعه را همانند بدن یک انسان در نظر بگیریم باید یادآور شویم که این بدن به یک بیماری عفونی دچار شده است.خونی که در این بدن جریان دارد خونی آلوده است که تمام سلول های این بدن را آلوده ساخته است.پس به ناچار باید خون جدیدی در این بدن جاری سازیم.طول دوره درمان طولانی است.اما امید به بهبودی بسیار بالاست.
در اینجا دوراه پیش روی ماست.یک راه اینکه بدون توجه به توانمندی های جامعه ی خود به تقلید از فرهنگ های وارداتی بپردازیم و راه دوم اینکه توانایی های خود را بشناسیم و بیشترین تلاش خود را برای رسیدن به سعادت به کار گیریم.
باید هدف های خود را مشخص کنیم.محتوای افکار خود را بیرون بریزیم و هر مؤلفه را از فیلتر اسلامی ـ ایرانی خود عبور دهیم تا در قدم اول افکارمان پالایش یابد.
مدارس به عنوان مؤثرترین نهاد رسمی در اجتماعی ساختن افراد باید کودکان و نوجوانان را از همان سنین نسبت به پیشینه اعتقادیشان و نقش تعیین کننده ایران در معادلات جهانی آگاه کنند تا این دست از مسائل در ذهن انها نهادینه شود.از طرف دیگر صدا سیما به عنوان گسترده ترین رسانه جمعی که همه اقشار جامعه با آن در ارتباطند می تواند به جای دامن زدن به زندگی مادی گرایانه اندکی هم با آثار خود به رشد و تعالی فردی در راستای تعالیم اسلامی کمک کند.
همانطور که مقام معظم رهبری در سخنان خود از «سبک زندگی در تمدن نوین اسلامی» سخن گفتند می توان صدا و سیما و حتی سینمای خود را به این سمت هدایت کنیم.
اندیشمندان و خردمندان جامعه نیز می توانند نقش تئوریک خود را ایفا کنند.و شاخصه های سبک زندگی اسلامی را تشریح کنند و البته باید به یاد داشته باشند که هرگز دست به تقلید نزنند. سپس باید همگی در حوزه عمل وارد شوند و برای اعتلای فرهنگ و جامعه از شعار دادن پرهیز و عملاً تلاش کنند.
در کنار همه این مسائل باید گفت جامعه ای به پویایی می رسد که در حوزه علوم انسانی حرفی برای گفتن داشته باشد.متأسفانه کشور ما با وجود اینکه دانش انسانی را بالقوه در اختیار دارد اما به واسطه سستی های صورت گرفته در حوزه و دانشگاه هرگز گنجیه عظیم دانش انسانی موجود در قرآن،نهج البلاغه و سایر کتب دینی به صورت بالفعل برای استفاده در حوزه های علوم اجتماعی در نیامده است.
یک کشور و یک جامعه را صرفاً به جهت داشتن صنعت،کشور پیشرفته قلمداد نمی شود.چرا که ممکن است در پس همه این پیشرفت ها سستی ها و کاستی هایی در حوزه های مختلف فرهنگی و اجتماعی وجود داشته باشد.باید دانست که پیشرفت های صنعتی برای این است که انسان احساس آسایش کند و نیاز های خود را برآورده سازد.بنابراین به فرموده مقام معظم رهبری:« تنها زمانی می توانیم به کمال جامعه امیدوار باشیم که ابتدا فرهنگ خود را بشناسیم آن را تدوین کنیم و به شکل مطلوب تحقق بخشیم».انشالله...
سایت آفتاب
http://www.aftabir.com/articles/view/applied_sciences/social_science/c12_1382420527p1.php/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C
__________________________________________________________________________
32-طرح سبک زندگی در جامعه شناسی
سبک زندگی، مفهومی است که جامعه شناسان غرب پس از ناکارآمدی مفهوم «طبقه» برای توصیف و تحلیل رفتارهای اجتماعی به کار گرفتند. چه این که افرادی از طبقات مختلف، رفتارها و بروزاتی متفاوت با تعریف آن طبقه داشتند و عملاً مفهوم «طبقه» را در علوم اجتماعی به چالش کشیدند. البته تعریف انعطاف ناپذیری که از «طبقه» ارائه می شد و فرد را دست بسته و ناچار از پذیرش اقتضائات آن می کرد، طبیعتاً چنین فرجامی را در پی می داشت؛ آیا «طبقه» واقعیّتی بود که همه عرصه های زندگی را تحت مدیریت خویش دربیاورد و توانایی تأثیرگذاری بر همه رفتارهای فردی و جمعی داشته باشد و بلکه در جایگاه توصیف و تحلیل آنها بنشیند؟ جالب این که محوریت «طبقه» در مطالعات فرهنگی این دسته از جامعه شناسان تا آن جا پیش می رفت که فرهنگ عمومی را نیز تنها به عنوان بسترساز شکل گیری حسّاسیت های ریشه دار و ناآگاهانه طبقاتی به رسمیت می شناختند ولی هیچ گونه شأن زمینه سازی جهت غلبه بر این حسّاسیت های طبقاتی برای آن قائل نبودند. درنتیجه افراد هر طبقه در یک سلسله الگوهای رفتاری مشخّص و از پیش تعیین شده، محصور می-ماندند که ناشی از اقتضائات طبقاتی شان بود.
اساساً تحلیل های مارکسیستی با تکیه بر دیالکتیک تاریخی هگل که محوریت اراده فرد را به تمسخر می گیرند و هرآنچه درون تمایلات و اراده های فردی به وجود می آید را نتیجه سیر تکامل تاریخی – اجتماعی فرض می کند، سایه ای سنگین بر نظریه های جامعه شناختی داشته است. در این نوع نگرش، انتخاب ها و آزادی های صوری فردی نیز از سوی تحوّلات بیرونی شکل داده می شود و یکی از مهم ترین این علل و عوامل بیرونی، جایگاه طبقاتی شخص است. اما اشکالات مدل فوق باعث تغییر در مبنای تحلیل های خشک جامعه شناسی گردید و توجّه به «مصرف» را در نظر آنان برجسته کرد. جامعه شناسان آمریکایی هم تأکید بر سبک زندگی را راه نجاتی از معضل غلبه مفاهیم مارکسیستی در علوم اجتماعی می دانستند. عمدتاً طرفداران پلورالیسم در قبال تحلیل های نئومارکسیستی به نظریه الگوی مصرف و فراغت گرائیدند و گمنامی افراد در محیط کلان شهرها را عامل گسستن او از قید و بند ارزش های سنّتی و تلاش برای نیل به هویت ها و منزلت جدید براساس الگوی مصرف دانستند.
البته روح مصرف گرایی نهفته در تمدّن تکنیکی و به دنبال آن جوامع مصرف زده امروزین، راه رسیدن به این ملاک را هموار می نمود. چراکه مصرف گرایی به یکی از ویژگی های اساسی و تقریباً بدیهی زندگی روزمرّه تبدیل شده و تأکیدی ویژه بر لذّت و خوشی و محوریت امیال فردی در هدایت زندگی دارد. حتّی همان طور که اندی بنت در «فرهنگ و زندگی روزمره» آورده: به عقیده برخی از جامعه شناسان دوره مدرنیته، رواج و اهمیت مصرف گرایی در جامعه معاصر به شکل گیری مبنای تازه ای برای «اقتدار» انجامیده که مبناهای قدیمی تر – مثل پیشینه طبقاتی و خانوادگی – را تضعیف می کند و فضایی برای انواع جدید  هویت های فردی می گشاید؛ (Abercrombie, Nicolas, Authority And Consumer Society, p:5-44) اقتدار و هویتی که مولود میزان و شیوه مصرف فرد یا گروه می باشد.
اما هویت که یک سیستم پیچیده از روابط است، میان مفاهیمی مانند کیستی فرد و رابطه او با دیگران و با سایر فرهنگ ها، چه ارتباطی با سبک زندگی اشخاص دارد؟ برخی جامعه شناسان معتقدند هویت افراد در یک جامعه از طریق سبک زندگی انتخابی آنها تولید و بازتولید می شود. این ساز و کار بیش و پیش از هر چیز، از خلال درونی کردن رفتارها و باورها، در ظرف روزمرگی عمل می کند. (Riemer, Bo, Youth . (And Modern Lifestyles, P:121 البته این ارتباط باید دوسویه و دربردارنده تأثیرات و تجلّیات هویت در سبک زندگی هم باشد و چه بسا بتوان هویت را زیربنا و منشاء شیوه زندگی در نظر گرفت. کما این که آنتونی گیدنز در تعریف مفهومی از سبک زندگی می نویسد: «سبک زندگی را می توان مجموعه ای کم و بیش جامع از عملکردها تعبیر کرد که فرد آن ها را به کار می گیرد. این عملکردها نه فقط نیازهای جاری او را برمی آورد، بلکه روایت خاصی را هم که وی برای هویت شخصی خویش بر می گزیند، در برابر دیگران مجسّم می سازد. سبک زندگی مجموعه ای نسبتاً منسجم از همه رفتارها و فعّالیت های یک فرد معیّن در جریان زندگی روزمره است. (گیدنز، آنتونی، تجدّد و تشخّص، ص۱۲۰) این تلقّی و تحلیل بیشتر به ارزش ها و انتخاب های ارادی و شخصی نزدیک می شود. هرچند که در همین جا نیز سخن از جامعه پذیری و القائات ارزشی و فرهنگی محیط بر نگرش ها و اعتقادات افراد است.
در هرحال صرفنظر از مباحث مقدّماتی و الگوهای جسته و گریخته برپایه ارزش ها و نگرش ها، مقوله «مصرف» در نگاه جامعه شناسان، محوریتی برجسته در تبیین مفهوم «سبک زندگی» یافت. چنین تفسیر و تأثیری از مصرف گرایی می توانست جایگزین مناسبی برای مفهوم «طبقه» تلقّی شود. این اصطلاح آن گونه که اندی بنت نقل کرده، برای نخستین بار توسط ماکس وبر به عنوان ابزاری مهم در الگوی چندبُعدی قشربندی اجتماعی مطرح گردید که درواقع چالشی بود با مدل تعیّن اقتصادی و طبقه محور مارکس. در نظر او جامعه فقط به لحاظ اقتصادی تقسیم بندی نمی شود بلکه «منزلت اجتماعی» و روش نمایاندن آن در سبک های زندگی نیز عاملی مهم در این راستاست. (بِنت، اندی، فرهنگ و زندگی روزمرّه، ص۹۸) پس طبق نظر وبر فرهنگ عمومی جامعه تابعی از عوامل اقتصادی و فرآیندهایی است که کنش گران اجتماعی برای متمایزساختن خویش در قالب یک گروه منزلتی خاصّ، درپیش می گیرند. این فرآیندها می تواند کالاها و خدمات را به شیوه هایی مختلف در معرض مصرف درآورد و مفهوم منزلت اجتماعی فراتر از فرمول های ریاضی وار طبقاتی، مسائلی نظیر سلیقه و مُد و ترجیحات فراغتی را پیش می کشد.
به همراه وبر می توان «وبلن» را نیز دیگر طرّاح سبک زندگی در تحلیل های جامعه شناختی دانست که هم زمان با وبر و زیمل می زیسته و برای اوّلین بار مفهوم سبک زندگی را مطرح ساخته اند. او در مطالعاتی که روی طبقه مرفّه نوظهور در آمریکا  انجام داد، نشان داد که افراد این طبقه چگونه می کوشند منزلت نوپدید خویش را با تقلید از سبک زندگی های طبقات بالای اروپایی به نمایش بگذارند و سلیقه های آن ها را در مُد و تغذیه و فراغت تبعیّت نمایند. او برای چنین رفتاری، اصطلاح «مصرف نمایشی» را وضع کرد. او در تحلیل خویش از اهمیت و معنای مُد برای طبقات مرفّه، خاطرنشان می کند که ویژگی اصلی لباس های گران قیمت مُد روز، پیامی است که باید درباره کامیابی صاحب آن در نیل به منزلتی فراتر از طبقه کارگر، صاحبان حرفه یا سایر طبقه های شغلی ارسال کنند. (همان، ص۱۶1). وبلن کتاب معروف خویش- نظریه طبقه مرفّه یا تن آسا  -را در ۱۸۹۹ برای تبیین همین مطلب نوشت که مصرف این طبقه نه از سر نیاز بلکه برای کسب اعتبار اجتماعی و در راستای جلب توجه صورت می گیرد. حتّی در برخی موارد، آسایش و رفاه و تلذّذ ایشان اقتضای مصرفی دیگرگون دارد اما انگیزه تمایزجویی و برتری طلبی، الگوی مصرف خاصی را پیش رویشان می گذارد. این نمایش پرتظاهر از مصرف، کارکرد زمینه سازی برای ستایش اجتماعی موقعیت و جایگاه آنان را دارد و حتّی در نظر او دلیل اصلی خرید و مصرف انواع خاص اتومبیل و تزیینات منزل و لباس و غذا و …، نمایش شیوه خاصی از سبک زندگی مشترک است.
در هرحال محوریت پایگاه اقتصادی در تحلیل های مارکسیستی و سپس محوریت منزلت اجتماعی در تبیین های وبری، نوعی برجسته سازی مولّفه های مادّی و این جهانی در شکل دهی زندگی و الگوی رفتاری گروه های انسانی بود. همان دو عنصری که با عنوان «مال» و «جاه» در ادبیات روایی شیعه مورد هشدار قرارگرفته و از تبعیّت و محوریّت آنها نهی شده است و پایه چنین دستوری، امکان درانداختن طرحی نو برای زندگی براساس شاخص هایی دیگر است. این امکان، به معنای نفی تحکّمات ساختاری و محیطی و تأکید بر آگاهی و اراده اشخاص در پایه ریزی الگوهای رفتاری خویش است و البته نافی هویت جمعی و اقتضائات اجتماعی و گروه بندی های رفتاری و … هم نخواهد بود.
سبک زندگی با مبنا قراردادن دو مولّفه اقتصاد و منزلت، ساده سازی نمی شود و همچون بسیاری دیگر از مفاهیم علوم اجتماعی از تعریف متّفقٌ علیه و یکسانی برخوردار نیست تا جایی که «سوبل» که شاید مفصّل ترین متن را درباره تعریف سبک زندگی نوشته تصریح می کند: «تقریباً هیچ توافق تجربی یا مفهومی درباره این که چه چیز سازنده سبک زندگی است، وجود ندارد (Sobel, Michael, Lifestyle and social structure: concepts, definition, and analysis, p:2) عوامل شکل دهنده به سبک زندگی در مجموع این نکته را از لابه لای تعاریف مختلف جامعه شناسان غربی و پژوهش های اجتماعی می توان استنباط کرد که «الگوی مصرف» و «اوقات فراغت»، مرکز ثقل توجّهات ایشان در توصیف سبک زندگی بوده است. بخشی از این مسئله را می توان به دلیل قابل مشاهده و ملموس بودن این گونه الگوهای رفتاری دانست؛ به گونه ای که کاملاً مطالعه پذیر است. ضرورت دستیابی به یک شاخص محسوس و کمّی جهت تحقیق و تحلیل وقایع اجتماعی، همیشه پژوهش گران این عرصه را با مشکلی اساسی مواجه ساخته و بر این اساس «الگوی مصرف و فراغت» تا حدّ زیادی، مطلوب و واقع­نما تلقّی شده است. اما تأکید جامعه مدرن بر مصرف و لذّت گرایی نیز منشأ مهمّی در انتخاب این عوامل بوده که در ابتدای مطلب از قول جامعه شناسان غربی بدان اشاره گردید. طبیعتاً هنگامی که در چارچوب نظری تفکّر غرب و در فرهنگ سازی رسانه ای جوامع غربی، بنیادهای ارزشی سهم ناچیزی در تشکیل و توسعه جنبه های رفتاری می یابند و اصالت الّذت و اباحی گری با توجیهات و تفسیرهای گوناگون و در سطحی وسیع به فرهنگ عمومی جامعه تزریق می شود، نمی توان توقّع داشت که تحلیل و توصیف چنین الگوهای رفتار جمعی را بر پایه مؤلّفه های اعتقادی و ارزشی بنیان نهاد. هرچند که امروز ادبیات جامعه شناسی به طور فزاینده ای بر «مصرف فرهنگی» برپایه «سرمایه فرهنگی و اجتماعی» تأکید می ورزد و ترجیحات و حتّی ذوقیات مردم در انتخاب مصرف فرهنگی را مورد مطالعه قرار می دهد، اما تلقّی ایشان از منابع مصرف فرهنگی و عوامل مؤثّر بر آن، واگویه دیگری از محوریّت لذّت و اباحه است. تأکید بر مصرف فرهنگی تا آن جا پیش رفت که «پیر بوردیو» که اساس بیشترین تحلیل های سبک زندگی بر پایه مصرف فرهنگی از اوست، تمایزات اجتماعی را در دوره اخیر مدرنیته با توسّل به صور فرهنگی تبیین می¬نماید. (خادمیان، طلیعه، سبک زندگی و مصرف فرهنگی، ص۱1). مصرف فرهنگی قاعدتاً مبتنی بر نظام ارزشی و عقاید هر شخص شکل می گیرد و می تواند نمادی از نگرش ها و مقبولات فکری مصرف کننده تلقّی شود. از همین رو باید فرهنگ مصرف کننده را نسبت به جایگاه اقتصادی او بیشتر مورد تأکید قرار داد. اما برخی جامعه شناسان غربی در این ناحیه نیز به اسبابی مسلّط و مهیمن بر شخص پرداخته اند و شاخص هایی مثل پیشینه خانوادگی یا تبلیغات محیطی یا جنسیّت را بسیار پررنگ تر و مؤثّرتر از عوامل اختیاری و برآمده از تعقّل افراد در شکل گیری سرمایه فرهنگی او مطرح می کنند. به عنوان مثال همان گونه که طلیعه خادمیان در «سبک زندگی و مصرف فرهنگی» آورده: بوردیو، انتخاب های فرهنگی را برخاسته از ذائقه و قریحه فرهنگی و آن را نیز ناشی از پیش زمینه های اجتماعی می داند. او سعی می کند نشان دهد که پیشینه خانوادگی و مدّت زمان قرارگرفتن افراد در معرض آثار فرهنگی تا چه حدّ بر انتخاب های فرهنگی و اساساً بر داوری زیبایی شناختی آن ها اثر می گذارد. حتّی برخی منتقدان آراء او مانند اریکسون وقتی می خواهند نواقص وکاستی های نظریه بوردیو را بیان کنند، به این نکته اشکال دارند که وی از تأثیر منابع سازمانی و شبکه های غیرخانوادگی بر شخص غفلت کرده و بیش از حدّ بر ماهیت طبقاتی «منش» اصرار ورزیده است. (فاضلی، محمّد، مصرف و سبک زندگی، ص۴۶) به عبارت دیگر در این انتقادات نیز مغفول ماندن سایر حوزه های مؤثّر بر فرد گوشزد شده و اصل محصورکردن شخص در قالب اقتضائات محیطی، محل ایراد نبوده است. و این در حالی ست که بوردیو می خواست مفهوم منش را به عنوان منشاء قریحه های انتخاب گر، جایگزین مفاهیم ساختارگرایانه نماید اما درواقع به تبیین دیگری از تحلیل های جبرگرای طبقاتی گرائیده است. در واقع چنین رویکردی در تحلیل «قریحه» که قرار است “انتخاب گر” مصرف فرهنگی باشد، به انتخابی جبری شده، منتهی می گردد.
همچنین جان استوری در کتاب مصرف فرهنگی و زندگی روزانه (۱۹۹۹)، فرآیند مصرف فرهنگی را در جوامع سرمایه داری به شدّت تحت تأثیر تبلیغات می بیند و نتیجه ای را که مطرح می سازد این است: مصرف، تنها یک عمل داوطلبانه و ارادی از سوی کنش گران نیست؛ بلکه فرآیندی متشکّل از محیط و شخص است.
اما دی مگیو و مایکل اوسیم در تحقیقات خود، تحصیلات را مؤثّرترین عامل در مصرف کالاهای فرهنگی معرفی کرده اند. (Dimaggio, p & Useem, Social class and Art Consumption: The Origins and Consequenses of class differences in exposure to the Art in America,   (pp>141-161 کنولست و بروک در همین رابطه، چگونگی گذران اوقات فراغت در کودکی و نوجوانی و در نتیجه زمان تولّد، سطح تحصیلات و جنسیت را مطرح می­کنند (Knulst, wim & Anderias van den Broek, Lifestyle and Consumption: Consequenses of Stratification P:213-233)، جان فوت بر تغییر و تحولات محیط اجتماعی انگشت می گذارد (Foot, John. A, Cultural (consumption and participation, P: 209-220،گلدتورپ به رابطه ای بسیار وثیق میان قشربندی اجتماعی و قریحه های فرهنگی (منشاء ترجیحات و انتخاب های فرهنگی) می رسد (Goldthorpe, John H. & Tak Wing chan, Social stratification (and  cultural consumption: Music in England, p:169-190 و سولیوان و کاتزجرو به تأثیر شدید جنسیت بر نوع و میزان مصرف فرهنگی قائل می شوند. (Sullivan, oriel & Tally katz – Gerro, Leisure, Tastes and Gender in Britain: Changes From the 1960s to the 1990s, p:165-186 ) (همگی به نقل از خادمیان، طلیعه، سبک زندگی و مصرف فرهنگی، صص۳۳و۳4). همان گونه که مشاهده می شود، محوریت عواملی مسیطر و حاکم بر اراده و اصالت افراد در یافته های این تحقیقات بسیار برجسته می باشد و این البته از روح اصالت صِرف اجتماع و نفی نقش آفرینی ها و تأثیرات ویژه فرد در جامعه شناسی سرچشمه می گیرد. با نگاهی عمیق تر در بسیاری تبیین های جامعه شناختی، منشاء اصلی و مشترک انتخاب و ترجیحات در سبک زندگی را می توان در مفهوم «سلیقه» مشاهده کرد. حال آن که تلاش درخوری برای تعریف این واژه هم وجود نداشته و در تعاریف موجود نیز همان اشکالات جبرگرایانه دیده می شود؛ مثلاً بوردیو به عنوان یکی از اصلی ترین نظریه پردازان سبک زندگی، در مهم ترین کتابش – تمایز؛ نقد اجتماعی داوری سلیقه – سلیقه را نوعی عادت واره دانسته که کاملاً ناشی از فرآیند جامعه پذیری و آموزش و موقعیّت فرد در محیط اجتماعی معرّفی می نماید. او حتّی با تبیین زیبایی شناختی کانت که سلیقه را موهبتی طبیعی و قابل ارتقاء تعریف می کند، به وضوح درگیر می شود و نهایتاً از «فضاهای اجتماعی» و «موقعیت افراد در آن فضاها» به عنوان مبنای سلیقه نام می برد. منظور او از فضاهای اجتماعی فراتر از دیدگاه وبر است و «درونی کردن نظام طبقه بندی موجود در فضای اجتماعی» را که یک فرآیند بیشتر ناخودآگاه است، ذکر می کند. به این ترتیب، باطن انتخاب افراد، در واقع ناشی از چندراهه های جبری پیش روی هر گروه اجتماعی خواهد بود. (مهدوی­کنی، سعید، دین و سبک زندگی، ص۷۱-68).
سایت مجله اینترنتی سبک زندگی
http://emag.saza.ir/%D8%B7%D8%B1%D8%AD-%D8%B3%D8%A8%D9%83-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C/
______________________________________________________________________________________
33-سبک های زندگی جهان وطنانه در میان جوانان ایرانی و دلالت های سیاسی آنها
مقدمه
اگر بسیاری از جوامع اروپایی از جمله جامعه بریتانیا، انقلاب در سبک زندگی مردم خود را در دهه پنجاه و شصت میلادی تجربه کردند (نگاه کنید بهAkhtar and Humpheries,2001 ) جامعه ایرانی، انقلاب در سبک زندگی ایرانیان را در دو دهه اخیر(سال های پس از جنگ با عراق) شاهد بوده است. ساده زیستی و قناعت پیشگی سال های اول بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و کمیابی های معمول زمان جنگ هشت ساله به آرامی جای خود را به مصرف گرایی داد. البته این درست است که نظام برآمده از انقلاب اسلامی اولین وظیفه خود را حذف همه مظاهر سبک زندگی طاغوتی و غربی و پاک سازی جامعه ایرانی از مفاسد و پلیدی های مدرنیته ایرانی قبل از انقلاب اسلامی دانست و احیای ارزش های اسلامی را در دستور کار خود قرار داد اما تحول در سیاست های داخلی از یک سو و قرار گرفتن در معرض فرایند جهانی شدن از سوی دیگر، دگرگونی شتابنده ای را در سبک زندگی طبقه متوسط ایرانی دامن زد؛ به طوری که از سبک زندگی متحدالشکل و مورد پسند نظام اسلامی فاصله گرفت. این طبقه همچون همتایان جهانی خود بر فراغت جویی و لذت طلبی تأکید می کند و حتی طبقات پایین تر را نیز- حداقل در سطح تخیل و آرزومندی- به دنبال خود می کشد. این تحول در سبک زندگی ایرانیان از سوی برخی از مسئولان سیاسی کشور به عنوان بخشی از فرایند «تهاجم فرهنگی به غرب» تلقی شده است اما علی رغم سه دهه مبارزه با این تهاجم در قالب برنامه های اسلامی سازی، بخش نسبتاً قابل ملاحظه ای از جوانان ایرانی حداقل در برخی از حوزه های حیات اجتماعی خود تعریف دیگری از بهنجاری و زندگی خوب دارند. کاربرد مفهوم سبک زندگی برای درک این تعریف بدیل از بهنجاری و زندگی خوب در میان جوانان کشور بسیار مفید به نظر می رسد.
سؤالاتی که اینک مطرح می شوند عبارتند از: اصولاً چند نوع سبک زندگی در میان جوانان ایرانی وجود دارد؟ چه نسبتی بین گروه های مختلف سبک زندگی با همدیگر و با نظام(حکومت) وجود دارد؟ چه رابطه ای بین این گروه های سبک زندگی و مصرف فرهنگ عامه پسند جهانی وجود دارد؟ و بالاخره پیامد آن رابطه برای فرهنگ ایرانی در بلندمدت چه خواهد بود؟ مقاله حاضر درصدد پاسخگویی به سؤالات فوق الذکر است.
1-مبانی نظری و پیشینه تحقیق هرچند تعاریف متعددی از مفهوم سبک زندگی ارائه شده است اما شاید بتوان تعریف گیدنز و فیدرستون را جامع ترین تعریف دانست. گیدنز سبک زندگی را این گونه تعریف کرده است:
«سبک های زندگی رفتارهای عادی روزمره هستند که در قالب عادات لباس پوشیدن، خوردن، محیط های مورد پسند برای تعامل با دیگران خود را نشان می دهد. اما این رفتارهای عادی روزمره در پرتو ماهیت متغیر تشخص در معرض تغییر هستند. هر یک از تصمیمات ریز و درشتی که یک فرد روزانه اتخاذ می کند  (اینکه چه بپوشد، چه بخورد، در محل کار چگونه رفتار کند، با چه کسی ملاقات کند) به چنین امور عادی کمک می کند. همه گزینه های اجتماعی عبارتند از تصمیماتی نه تنها در مورد نحوه رفتار بلکه راجع به هویت، هرچه محیطی که فرد در آن زندگی می کند پساسنتی تر باشد، به همان میزان دغدغه های سبک زندگی در مرکز تشخص فرد قرار می گیرند»(Giddens,1991: 81)اما «مایک فیدرستون» اصطلاح سبک زندگی را هم مبهم می داند و هم یادآور می شود که دو معنای متفاوت برای سبک زندگی وجود دارد:
«اصطلاح سبک زندگی در حال حاضر مبهم است. هرچند این اصطلاح دارای یک معنای محدود جامعه شناختی می باشد که به سبک زندگی متمایز گروه های منزلتی خاص در درون فرهنگ مصرفی معاصر اشاره می کند، اما این واژه به معنای فردیت، خوداظهاری و یک خودآگاهی سبک مند نیز هست. بدن، لباس، نحوه صحبت کردن، فعالیت های فراغتی، ترجیحات خوراکی و نوشیدنی: خانه، اتومبیل، انتخاب مقصد گذران تعطیلات و نظایر اینها را باید شاخص های فردیت ذائقه و سبک مورد علاقه مصرف کننده دانست»(Featherstone,1991: 83).شاخص ها یا معرف های سبک زندگی بسته به حوزه مورد بررسی متفاوت می باشند و هیچ یک از آنها به تنهایی نمی تواند پدیده سبک زندگی را به طور کامل تبیین کند. مهم ترین زمینه ها یا حوزه هایی که تحقیقات سبک زندگی در جهان تاکنون بر آنها متمرکز بوده اند عبارتند از: سبک های زندگی بهداشتی، سبک های زندگی فراغتی و مصرف فرهنگی.
سبک زندگی از مؤلفه های متعددی تشکیل شده است. «فورناس» یک تقسیم بندی افقی و عمودی از این مؤلفه ها به دست داده است. از نظر وی به لحاظ عمودی می توان رفتار آشکار، کنش ها و عادات را از نگرش ها و ذائقه ها که در الگوی مصرف و یا در بیانات شفاهی متجلی می شود، تفکیک کرد. به لحاظ افقی نیز از دیدگاه وی چند پارامتر، شیوه یا پاره نظام در درون هر سبک زندگی وجود دارد. چهار نوع از این شیوه ها عبارتند از: ظاهر افراد (لباس، سبک مو و مشخصات وی)، رفتار آنها (ژست ها، حرکات و مناسک)، ذائقه و یا قریحه آنها (استفاده از موسیقی و سایر اشکال جمال شناسانه)، زبان مخفی آنها(2) شامل تکیه کلام(3)، گنجینه لغات و الگوی تکلم (Fornas,1995: 109-110).
 نظریه پردازان و محققان سبک زندگی در مورد برخی مؤلفه ها، ویژگی ها و شروط تحقق سبک زندگی در یک جامعه متفق القول هستند و در مورد برخی دیگر اختلاف نظر دارند. ویژگی های مورد وفاق عبارتند از:
1-ترجیحات افراد در زندگی روزمره دارای سبک است.
2-سبک زندگی هم وجه فردی و همه وجه گروهی دارد اما اعضای یک گروه سبک زندگی با هم تعامل دائم یا پایدار ندارند.
3-سبک زندگی شامل آن گونه رفتارهایی که مردم حق انتخاب بدیلی برای آنها ندارند نمی شود. به عبارت دیگر شرط تحقق سبک زندگی، داشتن حق انتخاب در میان محدودیت های ساختاری است (نگاه کنید به فاضلی، 1382: 82-77). میزان و محتوای محدودیت های قانونی و اخلاقی در هر جامعه ای متفاوت است. در جوامع لیبرال دموکراسی مطابق با اندیشه سیاسی لیبرال جامعه یا به طور دقیق تر حکومت باید تنوع شیوه های مختلف زندگی را بپذیرد و دست و پای افراد را با هیچ ارزش والاتری جز ارزش جلوگیری از تضعییع حقوق دیگران نبندد. این اندیشه درست در مقابل تفکری قرار می گیرد که بر طبق آن کنش ها یا رفتار انسان ها بر اساس معیارهای عالی تر منبعث از باورهای مذهبی یا سنت ارزیابی می شوند. بر طبق اصل لیبرالی فوق الذکر انتخاب سبک زندگی بر اساس چیزی یا جایی فراتر از اینجا و اکنون صورت نمی گیرد. بلکه این انتخاب در حد انتخاب یک مد است. گیدنز نیز به ما هشدار می دهد که «مفهوم سبک زندگی در مورد فرهنگ های سنتی چندان قابل استفاده نیست چون معنای ضمنی این مفهوم آن است که افراد می توانند از میان تعدادی از گزینه های ممکن دست به انتخاب بزنند و به علاوه معنای این مفهوم این است که افراد آن را اختیار می کنند نه اینکه بر آنها تحمیل شود» (Giddens,1991: 81)اما در مورد سه ویژگی دیگر سبک زندگی اختلاف نظر وجود دارد. یکی تشخص سبک زندگی، دوم انسجام سبک زندگی و سوم مؤلفه های سبک زندگی. برخی از نظریه پردازان (همچون پی یر بوردیو) معتقدند؛ یکی از ویژگی های سبک های زندگی در جامعه، قابل تشخیص بودن آن از سوی دیگران است. در حالی که عده ای نیز چنین شرطی را برای تحقق سبک زندگی قائل نیستند و بر این باورند که سبک زندگی می تواند در جامعه برای بقیه افراد قابل تشخیص باشند یا نباشند. در مورد انسجام سبک زندگی نیز عده ای همچون «ویل» آن را جزئی از تعریف یا ویژگی سبک نمی دانند. به عبارت دیگر آنها حاکم بودن یک سازمان دهی معنادار و منسجم بر رفتارهای متعدد انسان ها در عرصه های مختلف را محتمل و ممکن می دانند اما آن را شرط تحقق سبک زندگی نمی دانند. اما در مقابل عده ای نیز انسجام را از ویژگی های اصلی سبک زندگی می دانند. در مورد مؤلفه های سبک زندگی نیز عده ای از محققان بر این باورند که سبک های زندگی را باید صرفاً بر اساس فعالیت و رفتار تعریف کرد و نه ارزش ها و نگرش ها (فاضلی، 1382: 81-79). در مقابل عده ای از نظریه پردازان همانند میگل و یوهانسون معتقدند: «ارزش ها مهم ترین مؤلفه سبک زندگی را تشکیل می دهند. مطابق این دیدگاه سبک زندگی یک فرد اساساً بیان گر ارزش های اوست. از نظر میگل و یوهانسون پدیده سبک زندگی در سه سطح متفاوت قابل مطالعه می باشند: ارزشی، نگرشی و کنشی»(Johanson & Miegel,1992:71). یوهانسون و میگل از چهار مؤلفه برای سنجش مفهوم سبک زندگی استفاده کرده اند که سه مؤلفه آن را در سطح نگرش (4) و یک مؤلفه را در سطح کنش(5) اندازه گیری کرده اند. در سطح نگرش آنها به ارزش های جمال شناسانه جوانان اکتفا کرده و ذائقه جوانان نسبت به انواع موسیقی، انواع گونه های فیلم و انواع سبک ها یا مدهای لباس را مورد بررسی قرار داده اند. در سطح کنش نیز فعالیت های مختلف جوانان را در اوقات فراغت شان مورد توجه قرار داده اند و با استفاده از آماره تحلیل عاملی نسبت به شناسایی ابعاد و الگوهای سبک زندگی در هر چهار حوزه اقدام کرده اند(نگاه کنید به .(Johanson & Miegel,1992مفهوم سبک زندگی اگرچه در ادبیات علوم اجتماعی دارای سابقه ای بیش از صد سال است (نگاه کنید به آثار وبلن 1899، ماکس وبر 1922، زیمل 1904) اما در سه دهه اخیر هم زمان با شکل گیری جوامع و فرهنگ های مصرفی در جهان، این مفهوم مجدداً در میان دانشمندان علوم اجتماعی (به ویژه جامعه شناسان و محققان مطالعات فرهنگی) از جذابیت خاصی برخوردار شده است. همان گونه که روبرتس می نویسد، مفاهیمی مثل «خرده فرهنگ» و «ضد فرهنگ» هم مدت ها مورد استفاده جامعه شناسان بوده است اما با رشد جامعه شناسی مصرف و مطالعات فرهنگی مفهوم سبک زندگی اهمیت و جایگاه خاصی یافته است (Roberts,1999:192). «مفهوم خرده فرهنگ به معنای مورد استفاده در میان محققان مرکز مطالعات فرهنگی معاصر سال ها مورد توجه دانشگاهیان بوده است و هنوز هم کاربرد دارد اما آنچه سابق بر این «خرده فرهنگ» نامیده می شد، اینک تحت عنوان حالات مختلف سبک زندگی جمعی (6) شناخته می شود». (Chaney: 2004:42).پذیرش مفهوم سبک زندگی به جای خرده فرهنگ جوانی به معنی ترجیح «نظریه پساخرده فرهنگی» بر نظریه خرده فرهنگی است. رویکرد تحلیلی پساخرده فرهنگی در مطالعه فرهنگ جوانان ابتدا توسط ردهد معرفی و توسط ماگلتون بسط یافت. بر طبق این نظریه مفهوم خرده فرهنگ در رابطه با فرهنگ جوانان معاصر در حال منسوخ شدن است. ادعای اساسی این نظریه آن است که با ضعیف تر و سیال تر شدن رابطه بین سبک، ذائقه موسیقایی و هویت، تقسیم بندی گروه ها بر اساس خرده فرهنگ نیز دیگر امکان پذیر نیست. این ادعا درست در مقابل یکی از گزاره های ساختارگرایانه مکتب مطالعات فرهنگی بریتانیا قرار دارد که بر طبق آن خرده فرهنگ های جوانان که پس از جنگ دوم جهانی در بریتانیا شکل گرفتند (مثل تدی بوی ها، مدها، کله پوستی ها) منعکس کننده مقاومت نمادین طبقه کارگر در برابر نهادهای مسلط جامعه بریتانیا بودند. کتاب «مقاومت از طریق مناسک» نوشته جمعی از محققان مرکز مطالعات فرهنگی معاصر بیرمنگام(از جمله استوارت هال و تونی جفرسون) در سال 1976 و آثار پل ویلیس (1978)، دیک هبدایج(1979) و آنجلا مک رابی(1980) همگی در چارچوب نظریه خرده فرهنگی تدوین شدند. مفهوم مقاومت جوانان که در تحقیقات مرکز فوق العاده مورد استفاده قرار گرفت در واقع از آثار آنتونیو گرامشی(1971) گرفته شده است. بر اساس دیدگاه گرامشی روابط طبقاتی در جوامع سرمایه داری متأخر حول یک نزاع مستمر هژمونیک متمرکز است. با پیشرفت سرمایه داری، قدرت بورژوایی دیگر فقط از طریق زور یا سلطه تأمین نمی شود بلکه این قدرت باید با رضایت افراد تحت سلطه همراه شود و این به معنی کنترل هژمونیک یا ایدئولوژیک است. با این همه ماهیت قدرت هژمونیک اقتضا می کند که از سوی طبقات فرودست یا محکوم به چالش کشیده می شود. محققان مرکز مطالعات فرهنگی معاصر بیرمنگام مدل گرامشی را در تجزیه و تحلیل خرده فرهنگ های جوانان طبقه کارگر بریتانیای پس از جنگ جهانی دوم مورد استفاده قرار دادند. آنها معتقد شدند که فرایند خلق راه حل های خرده فرهنگی برای مشکلات مادی متضمن «تصرف و تسخیر فضای فرهنگی در محله ها و نهادها و اوقات فراغت و تفریح، و فضای واقعی کنار خیابان است» (clark etal,1979:45 به نقل ازBennett and Kahn-Harris,2004:5). بحث اصلی محققان آن مرکز این بود که استفاده از فضای فرهنگی برای بیان جمعی هویت های خرده فرهنگی در واقع چالشی در برابر حاکمیت محسوب می شود که این خود مطابق با نظریه گرامشی بخشی از روابط طبقاتی در یک جامعه متجدد متأخر را تشکیل می دهد(Bennett and Kahn-Harris,2004:6). در بخش یافته های تحقیق بحث خواهیم کرد که کدام یک از این دو نظریه در مورد سبک های زندگی جدید در ایران صادق است.
1-1مروری بر پیشینه سنخ شناسی سبک های زندگی در ایران
روش های متعددی برای سنخ شناسی سبک های زندگی وجود دارد. این روش ها را می توان به طور کلی به روش های کیفی و کمی تقسیم کرد. در روش های کمی معمولاً فهرستی از فعالیت ها و رفتارها به پاسخگویان ارائه می شود تا آنها میزان علاقه خود یا میزان انجام آن فعالیت ها را بر روی مقیاسی به سبک مقیاس لیکرت مشخص کنند. برای تجزیه و تحلیل کمّی داده های سبک زندگی نیز معمولاً از تحلیل عاملی و تحلیل خوشه استفاده می شود تا الگوی سبک های زندگی به دست آید. در روش های کیفی نیز معمولاً از مصاحبه، مشاهده و مشاهده مشارکتی، به منظور شناسایی الگوهای "سبک زندگی" استفاده می شود. در این مقاله فقط مطالعات سنخ شناسانه مبتنی بر روش های کیفی را مرور خواهیم کرد.
در ایران مفهوم سبک زندگی در کنار مفاهیم دیگری همچون خرده فرهنگ جوانان در یک دهه اخیر هم موضوع مطالعات تجربی واقع شده است. قطع نظر از کتاب ها و مقالاتی که مفهوم نظریه های سبک زندگی را معرفی کرده اند تعداد تحقیقاتی که با استفاده از روش های کیفی و کمّی بر سنخ شناسی سبک های زندگی در ایران متمرکز بوده اند بسیار اندک است. نگارنده در سال 1377 با استفاده از روش کیفی (و با استفاده از مفهوم تیپ ایده آل وبری) یک سنخ شناسی از سبک های زندگی جوانان ایرانی ارائه کرد که بر طبق آن سه نوع سبک زندگی در میان جوانان ایرانی وجود دارد: سبک زندگی همنوایانه یا متعارف، سبک زندگی بسیجی و سبک زندگی جهان وطنانه. ویژگی های این سه نوع سبک زندگی پیش از این از سوی نگارنده منتشر شده است (نگاه کنید به .(shahabi, 1998, 2006, 1380, 1382در مقاله حاضر ضمن بازخوانی و تکمیل این سنخ شناسی، قرائت ها و پیامدهای مترتب بر یکی از این سبک های زندگی (جهان وطنانه) را بررسی خواهیم کرد اما قبل از آن لازم است سایر تلاش های انجام شده در راه سنخ شناسی سبک های زندگی در ایران نیز معرفی گردند. مجید محمدی در مقاله ای کوتاه تحت عنوان «اخلاق شادی، سبک زندگی» اگرچه صراحتاً نامی بر دو سبک زندگی مورد اشاره خود ننهاده اما با توجه به مصادیق و شاخص هایی که برای آن دو نوع سبک زندگی برشمرده است می توان این دو نوع سبک زندگی را با سبک زندگی سنتی و مدرن توصیف کرد. وی در بخشی از مقاله خود با ادبیاتی لفاظانه (7) تفاوت این دو نوع سبک زندگی را بیان می کند:
«اگر بخشی از جامعه، اندرونی-بیرونی، دارند، اگر چادر و حجاب مقبول آنهاست، اگر از حضور زن و مرد در یک جمع پرهیز دارند، اگر بدون آشنایی دختر و پسر آنها را به عقد همدیگر درمی آورند، اگر موسیقی گوش نمی دهند، اگر لباس سیاه یا تیره رنگ را بر لباس هایی با رنگ روشن ترجیح می دهند، اگر جنس مؤنث را جنس دوم می پندارند، اگر زندگی شان کند است، اگر برای غذا خوردن به رستوران نمی روند، اگر غذاهای غربی (مثل پیتزا و ساندویچ و ....) نمی خورند، اگر پیراهن شان را روی شلوارشان می اندازند و از کمربند استفاده نمی کنند، اگر به جای ادکلن از عطر استفاده می کنند، اگر ریش خود را نمی تراشند، اگر پیراهن آستین کوتاه نمی پوشند، اگر بستنی سنتی را بر بستنی ایتالیایی ترجیح می دهند، اگر موی کوتاه را بر موی بلند و موی روغن نازده را بر موی روغن زده ترجیح می دهند، ... اگر در عروسی هایشان رقص و پایکوبی نمی کنند، اگر عزاداری برای امام حسین(علیه السلام) را دو ماه و شاید یک سال می دانند و به طور کلی هر نوع شادی در این ایام منع می کنند، و اگر... این را باید سبک زندگی ویژه آنها شمرد و آنها به عنوان یک گروه اجتماعی حق دارند چنین باشند و چنین کنند و چنین اعتقاد داشته باشند اما گروه های اجتماعی دیگر نیز در چارچوب اخلاق (و نه سبک زندگی یک گروه خاص) و قانون حق دارند به گونه ای دیگر زندگی کنند» (محمدی، 1378:9). آزاد ارمکی و شالچی(1384) نیز در مقاله ای تحت عنوان «دو جهان ایرانی: مسجد و کافی شاپ» با استفاده از دو روش پیمایش و مشاهده و با بهره مندی از الگوی تبیینی بوردیو به بررسی تطبیقی دو سبک زندگی اصول گرایی انقلابی و پسامدرن در میان جوانان منطقه 3 تهران می پردازند. بر طبق این پژوهش سبک زندگی اصول گرایی انقلابی متأثر از ارزش های انقلاب اسلامی بوده و کماکان بر حفظ شیوه زندگی اسلام گرا و انقلابی تأکید می کنند. نفی مصرف گرایی غربی، دوری از نشانه های هویت غربی و مدرن، تأکید بر ارزش های اسلامی با برداشت فقاهتی، اجتناب از روابط با نامحرم و دوری از مدگرایی از جمله ویژگی های این سبک زندگی است. در مقابل در میان اقشار مرفه تر شیوه زندگی متخالفی شکل گرفته است که با ویژگی هایی چون مدگرایی، گسترش ارتباط با جنس مخالف، تأثیرپذیری از جریان جهانی مصرفی و ... شناخته شده است. این سبک زندگی مورد مخالفت مستقیم و غیرمستقیم نظام قرار گرفته است (آزادو شالچی، . (1384:165اگر پیوستاری از سبک های زندگی ایرانیان را در نظر بگیریم، در هر سه سنخ شناسی فوق الذکر سبک های زندگی شناسایی شده در دو قطب این پیوستار قرار می گیرند. بدیهی است سبک های زندگی بینابینی با ترکیبات متفاوت در حد فاصل این دو وجود دارند. اما در اینجا فقط این دو سبک زندگی به مثابه تیپ های ایده آل در نظر گرفته شده است. در میان محققان خارجی بنیامین باربر(1996) در کتاب Mcworld vs. Jihad نزدیک ترین سنخ شناسی از سبک زندگی جوانان به سنخ شناسی های فوق الذکر را ارائه کرده است. باربر از دو واژه استعاری یا کنایی برای توصیف عملکرد دو روند هم زمان در جهان استفاده می کند: جهاد و مک ورلد. به نوشته وی، ما از یک طرف شاهد روند محلی سازی، خاص گرایی یا سیاست هویت (در اَشکال دینی، قومی و نژادی) هستیم که شامل همه اَشکال «مخالفت بنیادگرایانه با تجدد» می شود و به اعتقاد وی در ادیان و مذاهب اسلام، پروتستانیسم، کاتولیسم، هندوئیسم، بودیسم، کنفوسیونیسم و یهودیت وجود دارد(جهاد) و از طرف دیگر شاهدیم که یک بازار اقتصادی توسعه طلب و جهانی ساز (تحت کنترل شرکت های چند ملیتی) از طریق اقلام مصرفی و فرهنگ عامه پسند، قصد همگون سازی فرهنگ های محلی و ادغام آنها در فرهنگ جهانی را دارد (مک ورلد). اگر بخواهیم برای سبک زندگی جوانانی که در جهان به این دو روند مرتبط هستند عنوانی انتخاب کنیم می توانیم به ترتیب از سبک زندگی ستیزه جویانه(8) و سبک زندگی مصرفی(9) سخن بگوییم.
2-1سنخ شناسی سبک های زندگی جوانان ایرانی
در اینجا نتایج یک سنخ شناسی به عمل آمده از سوی نگارنده که بر مفهوم تیپ «ایده آل» وبری متکی است ارائه می گردد. این سنخ شناسی همان گونه که پیش تر گفته شد به دوگانه جهاد-مک ورلد «باربر» و به سنخ شناسی های کیفی ای که پیش تر معرفی شدند تقریباً نزدیک است. بر اساس اطلاعات به دست آمده از طریق مشاهده و مشاهده مشارکتی و مصاحبه، سه سبک زندگی در میان جوانان تهرانی شناسایی شد. ذیلاً به معرفی این سه سبک زندگی و بررسی رابطه آنها با همدیگر و با قدرت (نظام) می پردازیم و سپس قرائت ها و پیامدهای مترتب بر یکی از این سه نوع سبک زندگی (جهان وطن) مورد بحث و بررسی واقع خواهد شد.
الف) سبک زندگی همنوایانه یا متعارف(10)
در این گروه سبک زندگی، جوانان ایرانی کم و بیش اکثر مفاهیم و عناصر مطرح شده در برنامه های جامعه پذیری را درونی می کنند. چه برنامه هایی که به صورت جامعه پذیری غیرعلنی و غیرآشکار در خانواده در معرض آنها قرار می گیرند و چه برنامه هایی که به صورت آشکار از طریق سایر کارگزاران جامعه پذیری (مدرسه و رسانه ها و ...) به آنها عرضه می شود. آنها دوره جوانی خود را بدون تعلق به خرده فرهنگ های جوانان سپری می کنند. سبک زندگی این جوانان عموماً با گروه های مرجع سنتی یا معیارهای تنظیم شده از سوی بزرگسالان برای ارزیابی رفتار جوانان همخوانی دارند. هویت این دسته از جوانان عمدتاً تحت تاثیر عناصر فرهنگی عرضه شده از سوی نمایندگان فرهنگ رسمی شکل می گیرد. بین این جوانان با نسل پیشین نوعی پیوستگی نسلی وجود دارد. این دسته از جوانان ایرانی را با الهام از «روزنگرن» و «ویندال»، «جوانان متعارف» نامگذاری می کنیم و یا به تبعیت از روبرت مرتون در سنخ شناسی انحراف و نوآوری «جوانان همنوا» می نامیم. البته منظور از انحراف در این مقاله انحرافات فرهنگی از منظر فرهنگ رسمی است و نه بزهکاری و جرم و واضح است که بین انحراف فرهنگی و جرم یا بزهکاری همپوشی کامل برقرار نیست.
ب) سبک زندگی جهان وطنانه(11)
علی رغم تلاش دست اندرکاران امور جوانان در جهت پرورش فرزندان انقلاب بر اساس ارزش ها و هنجارهای اسلامی، بخش نسبتاً قابل ملاحظه ای از جوانان ایرانی تعریف دیگری از بهنجاری و «زندگی خوب» دارند. اگر در میان جوانان «متعارف» و جوانان «بسیجی» پذیرش ارضاء معوق به خاطر برخورداری از آینده ای بهتر رهیافت ارزشی اصلی محسوب می شود، در میان جوانان متعلق به خرده فرهنگ ارضاء آنی یا لذت طلبی لحظه ای، جست و جوی غیرمسئولانه لذت و هوس اجتماعی و مدگرایی و ماجراجویی، رهیافت ارزشی اصلی به شمار می آید. سبک زندگی این دسته از جوانان نیز منطبق با رهیافت ارزشی فوق الذکر است. بنابراین شرکت در مهمانی های خصوصی مختلط و ارتباطات و معاشرت های خارج از چارچوب ازدواج با جنس مخالف و الگوپذیری از ستاره های موسیقی و فیلم در عرصه فرهنگ عامه پسند جهانی و سبک این دسته از جوانان (اعم از پوشش و وضع ظاهر) مصرف رسانه ای آنها در عرصه موسیقی و ویدئو و تلویزیون های ماهواره ای و امثالهم، بخشی از دنیای جوانان خرده فرهنگ را تشکیل می دهد. همان گونه که «میگل» خاطرنشان می کند «سبک های زندگی موجود در میان جوانان یک جامعه دربرگیرنده اطلاعات مهمی درباره فرهنگ جوانان(12) آن جامعه است. بنابراین هنگام مطالعه سبک های زندگی جوانان، ما در واقع جنبه هایی از فرهنگ جوانان را مطالعه می کنیم. لذا مفاهیم سبک زندگی و فرهنگ به لحاظ مفهومی در هم تنیده اند و به سختی می توان آن دو را از هم جدا ساخت» (Miegel,1996:242)از ویژگی های این خرده فرهنگ های جوانان می توان زیرزمینی بودن بخشی از فعالیت های خرده فرهنگی آنان را ذکر کرد. البته حضور این دسته از جوانان در اماکن عمومی همراه با فرایند چانه زنی(13) با فرهنگ مسلط است. حجاب و لزوم رعایت آن در بیرون از منزل یا محل نشانه این گونه چانه زنی هاست. بنابراین پوشیدن انواع شلوارهای جین با پوشیدن مانتو تعدیل می گردد. تحول در تکنولوژی ارتباطات در دو دهه اخیر و کاهش اقتدار نهادهای سنتی جامعه پذیرکننده در جامعه ایرانی (حداقل درشهرهای بزرگ) به افزایش نقش فرهنگ رسانه ای و به طور کلی فرهنگ عامه پسند جهانی در فرایند جامعه پذیری جوانان ایرانی منجر شده است.
یکی از ویژگی های سبک زندگی جهان وطن زیرزمینی بودن(14) بخشی از عناصر آن است. این عناصر عبارتند از مصرف مشروبات الکلی و شرکت در مهمانی خصوصی غیرمجاز(پارتی)، دوستی ها و روابط خارج از دایره زناشویی جوانان، تماشای تلویزیون های ماهواره ای و مصرف سایر عناصر فرهنگ عامه پسند اعم از موسیقی و رقص و ... به این فهرست باید افکار، نگرش ها و ارزش های متفاوت را نیز افزود.
از این لحاظ بخشی از جوانان (یا بخشی از مردم) ما به سبک های زندگی دوگانه(15) عادت کرده اند: دنیای عمومی و دنیای خصوصی با دنیای رسمی و غیررسمی، ظاهر، رفتار و زندگی عده ای از آنها در پشت درهای بسته خانه (حوزه خصوصی) و در محیط های فرهنگی دیگر (سفرهای خارجی) تا حد زیادی متفاوت از آن چیزی است که در اماکن عمومی داخل کشور مشاهده می شود. خانه و محیط های فرهنگی خارج از کشور محل بروز فردیت آنها و در نتیجه نمایشگاه سبک زندگی آنهاست. به همین دلیل می توان ادعا کرد که بخشی از زندگی روزمره جوانان ایرانی (حوزه خصوصی) یا بخشی از فرهنگ آنها خصلتی کارناوالی(به معنای مورد نظر باختین) پیدا کرده است. در نظر باختین فرهنگ کارناوالی بر ابعاد غیر عادی اغراق شده جسمانی و ضد عرفی تأکید می کند و از این طریق عناصری را برجسته می سازد که در جریان زندگی روزمره و عرفی مورد غفلت و حتی سرکوب قرار گرفته اند. از نظر باختین کارناوال امری عمومی و همگانی است که در علن انجام می شود و نوعی برخورد طنزآلود با فرهنگ رسمی است. اما در ایران شاهد کارناوالی شدن حوزه خصوصی هستیم هرچند گاهی اوقات کارناوالی شدن حوزه عمومی به معنای مورد نظر باختین نیز رخ می دهد.
در سال های اخیر سبک های پنهان خواهان رؤیت پذیری(16) بیشتری در حوزه یا فضای عمومی شده اند چه در شکل فردی و چه در شکل جمعی آن و چه در فضاهای عمومی واقعی و چه مجازی. در این سال ها به یمن تکنولوژی های دیجیتال (اینترنت و تلفن همراه) بخشی از اطلاعات مربوط به این دنیای خصوصی در معرض تماشای دیگران هم قرار گرفته است. وبلاگ نویسی منفذی است برای شناخت نیمه پنهان جامعه و فرهنگ و به تعبیری راهی برای شناخت سبک های زندگی پنهان زیرزمینی است.
ظاهرآرایی و حضور جوانان (به ویژه زنان) در اماکن عمومی(خیابان) و نیمه خصوصی(اتومبیل) بدون توجه به مقررات اجتماعی در خصوص پوشش(بدحجابی) نمونه ای از این رؤیت پذیری فردی است. به علاوه تلاش برای تسخیر نمادین فضای عمومی حتی برای ساعات و یا دقایقی اندک باعث شده که فرهنگ کارناوالی فوق الذکر از فضای بسته و پوشیده خانه ها راهی به بیرون، یعنی به فضای عمومی پیدا کند. حضور وسیع جوانان در خیابان ها در شب چهارشنبه سوری، والنتاین و مراسم جشن پیروزی تیم ملی فوتبال در مسابقات مربوط به جام جهانی مثال های نادری است از کارناولی شدن موسمی حوزه عمومی و رؤیت پذیری جمعی سبک های زندگی جمعی. با این حال حضور فردی و روزمره جوانان جهان وطن در حوزه عمومی همواره با نوعی چانه زنی با فرهنگ رسمی همراه بوده است. درجه یا میزان چانه زنی بسته به اینکه افراد در محیط های رسمی حضور می یابند(ادارات، مدارس، دانشگاه ها و ...) و یا در محیط های غیررسمی (خیابان و مراکز خرید، کافی شاپ، سینما، رستوران و ...) متفاوت است. نتیجه این چانه زنی ها درجاتی از به اصطلاح «بدحجابی» یا «بدپوششی» زنان و مردان در جامعه است. چیزی که حدود قابل تسامح و اغماض آن را آزمون و خطای افراد و حساسیت های متغیر نیروهای کنترل اجتماعی تعیین کرده است.
سایت راسخون
https://rasekhoon.net/article/print/903200/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88%D8%B7%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%281%29/
___________________________________________________________________________

34-نقدی بر سبک زندگی ایرانیهای اینروزها
ﻣﻴﺎﻧﮕﻴﻦ اﻳﺮاﻧﻲ ﺧﻴﻠﻲ دﻧﻴﺎ دوﺳﺖ اﺳﺖ .ﻋﻼﻗﻪ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﺑﻪ دﻧﻴﺎ و ﻣﺎل دﻧﻴﺎ دارد وﻟﻲ ﻫﻨﺮﻣﻨﺪاﻧﻪ و ﺑﺎ ادا و ﻇﺎﻫﺮﺳﺎزی آﻧﺮا اﺳﺘﺘﺎر می ﻛﻨﺪ .از اﻳﻦ دﻧﻴﺎ ﻫﻢ، ﭘﻮل، ﻟﻮازم زﻧﺪﮔی، ﻧﻤﺎیش ﺧﺎﻧﻪ و وﻳﻼ ﺑﻪ دﻳﮕﺮان ﺳﻬﻢ ﻣهمی از دنیا دوستی ایرانی دارد .در ﻣﻘﺎ ﻳﺴﻪ، ﻳﻚ داﻧﻤﺎرکی ﺑﺮای ﻧﻘﺎشی، ﻣﻮزه، ﻫﻨﺮ، ﻛﺘﺎب، آﺧﺮین رﻣﺎﻧﻬﺎ، ﻛﻨﺴﺮت، ﺗﺌﺎﺗﺮ، دوﺳﺘﺎن ﻓﺮﻫﻨگی، ﻛﺸﻒ ﻛﺸﻮرﻫﺎ و ﻓﺮﻫﻨﮕﻬﺎی دیگر، ﺟﺎ ﺑﺎز می ﻛﻨﺪ .در ﺳﺒﺪ ﻛﺎﻻﻫﺎی میانگین ایرانی، این ﻣﻮارد تقریبا تعطیل اﺳﺖ .کافی اﺳﺖ ﺻﻮرت آرام و ﺧﻮش رﻧﮓ ﻳﻚ ﺷﻬﺮوﻧﺪ ﻣمعمولی ترکیه را ﺑﺎ ﻳﻚ ایرانی ﻣﻀﻄﺮب و همیشه در ﺣﺎل ﭘﻮل ﺟﻤﻊ ﻛﺮدن ﻣﻘﺎ ﻳﺴﻪ کنید.
بخشی از ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺎ ﺗﻜﺮار آﻣﻮزه های اخلاقی و دینی اﺳﺖ . ﻳﻌﻨﻲ ﺷﻤﺎ اﮔﺮ در ﻃﻮل ﻳﻚ روز ﻫﺰار ﻧﻔﺮ ا ﻳﺮاﻧﻲ را ﻧﻤﻮﻧﻪ اﻧﺘﺨﺎب کنید ﻣﺸﺎﻫﺪه خواهید ﻛﺮد ﻛﻪ آﻧﻬﺎ خیلی ﺗﺬﻛﺮ می دﻫﻨﺪ و ﻧﻜﺎت اﺧلاقی را ﻣﻮرد اﺷﺎره ﻗﺮار می دﻫﻨﺪ و واژﮔﺎن د ﻳﻨﻲ، ﻣﻌﻨوی و اﺧﻼقی زیادی را ﺑﻪ ﻛﺎر می ﺑﺮﻧﺪ .واژﮔﺎﻧﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ انسانیت، ﺧﺪا، پیغمبر، ﭘاکی، وﺟﺪان، ﻣﺤﺒﺖ، ﺻﺪاﻗﺖ، ﺷﺮاﻓﺖ، راﺳﺘﮕﻮیی و وظیفه  داﺋﻤﺎً ﻣﻮرد اﺳﺘﻔﺎده ﻣﺎﺳﺖ، اﻣﺎ ﭘﺮﺳﺶ اینجاست ﻛﻪ اﻧﻌﻜﺎس این واژه ﻫﺎ در زﻧﺪگی و ﻋﻤﻞ ﻣﺎ چیست؟ نیم ﻛﺮه ذﻫنی ﻣﺎ ﺑﺎ نیم ﻛﺮه عملی ﻣﺎ ﺗﻘﺮ ﻳﺒﺎً هیچ ارﺗﺒﺎطی ﺑﺎ ﻫﻢ ﻧﺪارﻧﺪ .ﻧﻜﺘﻪ ای ﻛﻪ حالت ﻣﻌﻤﺎﮔﻮﻧﻪ دارد ا ﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ دا ﻳﺮه ذهنی اخلاقی و دا ﻳﺮه بیان اخلاقی ﭼﻪ ارتباطی ﺑﺎ ﻋﻤﻞ اجتماعی ﻣﺎ دارد؟
هیچ ملتی در دنیا ﺑﻪ اﻧﺪازه ا ﻳﺮاﻧﻲ ﻫﺎ از اﺧﻼق و ﻣﻌﻨﻮ ﻳﺖ و اﻧﺴﺎﻧ ﻴﺖ ﺻﺤﺒﺖ ﻧﻤ ﻲ ﻛﻨﻨﺪ، اﻣﺎ اﻧﻌﻜﺎس ا ﻳﻦ در زﻧﺪﮔ ﻲ و ﻋﻤﻞ ﻣﺎ ﺑﺴ ﻴﺎر ﻣﺤﺪود اﺳﺖ . ا ﻳﻦ اوﻟ ﻴﻦ ﻧﻘﺪ ی اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ زﻧﺪﮔ ﻲ ا ﻳﺮاﻧﻲ وارد اﺳﺖ ﻛﻪ ﭼﺮا ا ﻳﻨﻘﺪر ﻇﺎﻫﺮ اﺧﻼﻗ ﻲ و ﻣﻌﻨﻮ ی دارد، وﻟ ﻲ ﺑﺎﻃﻦ ﻣﺎدی .ﺑﻌﻀ ﻲ رﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ اروﭘ ﺎﻳﻲ ﻫﺎ ﺣﻤﻠﻪ ﻣ ﻲ ﻛﻨﻨﺪ و ﻣ ﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ آﻧﻬﺎ ﻣﺎد ی ﻫﺴﺘﻨﺪ، ﻣﻔ ﻴﺪ ﺧﻮاﻫﺪ ﺑﻮد اﮔﺮ ﺑﺮوﻧﺪ در ﻣ ﻴﺎن آﻧﻬﺎ زﻧﺪﮔ ﻲ ﻛﻨﻨﺪ و ﺑﻌﺪ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎوت ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻣﺼﺮف ﮔﺮاﺗﺮ ﻫﺴﺘ ﻴﻢ ﻳﺎ آﻧﻬﺎ .ﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﻮل و ﺟﻤﻊ ﻛﺮدن ﻣﺎل دﻧ ﻴﺎ و ﻣﻘﺎم و ﻣﻨﺼﺐ واﺑﺴﺘﻪ ﺗﺮ ﻫﺴﺘ ﻴﻢ ﻳﺎ آﻧﻬﺎ؟
ﻛﻢ ﻣ ﻲ ﺷﻨﺎﺳﻢ اﻓﺮاد ی را ﻛﻪ ﺣﺘ ﻲ اﮔﺮ ﺑﻪ ﭘﻮل و اﻣﻜﺎﻧﺎت ﻫﻢ ﻣ ﻲ رﺳﻨﺪ از آن ﺑﺮا ی ﺑﻬﺮه ﺑﺮدار ی ﺑﻬ ﻴﻨﻪ از زﻧﺪﮔ ﻲ اﺳﺘﻔﺎده ﺑﻜﻨﻨﺪ .ﺑﻪ ﺟﺎ ی ارﺗﻘﺎء ﻛ ﻴﻔﻴﺖ زﻧﺪﮔ ﻲ، ﻣﺼﺮف ﮔﺮاﺗﺮ ﻣ ﻲ ﺷﻮﻧﺪ .ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣ ﻲ رﺳﺪ ﺑﺴ ﻴﺎری از ﻣﺎ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘ ﻲ را ﺑﺎ راﺣﺘ ﻲ اﺷﺘﺒﺎه ﮔﺮﻓﺘﻪ ا ﻳﻢ و ﻓﻜﺮ ﻣ ﻲ ﻛﻨ ﻴﻢ ﺗﺠﻤﻼت ﻳﻌﻨﻲ ا ﻳﺪه آﻟﻬﺎ ی زﻧﺪﮔﻲ . ﺑﺴ ﻴﺎری از ﻣﺎ، ﻫﺪﻓ ﻲ ﺑﺎﻻﺗﺮ از ﺗﺄﻣ ﻴﻦ ﻏﺮا ﻳﺰ اوﻟ ﻴﻪ ﻧﺪار ﻳم. ا ﻳﻦ ﺳﺒﻚ زﻧﺪﮔ ﻲ ا ﻳﺮاﻧﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺷﺪت ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ اﺳﺖ ﭘﻮل ﺟﻤﻊ ﻛﻨﺪ و ﺑﻪ ﺧﺼﻮص در ا ﻳﻦ ﻫﺸﺖ ﺳﺎل ﮔﺬﺷﺘﻪ از ﻫﺮ وﺳ ﻴﻠﻪ ای اﺳﺘﻔﺎده ﻛﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ اﻣﻜﺎﻧﺎت و ﻣﺎل ﺑﺮﺳﺪ زﻧﺪﮔ ﻲ را ﺑﺴ ﻴﺎر دﭼﺎر ﺗﻨﺶ ﻣ ﻲ ﻛﻨﺪ و اﺿﻄﺮاب آور اﺳﺖ .ﺑﻌﺪ اﻓﺮاد دﻧﺒﺎل ا ﻳﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ آﻧﭽﻪ را ﻛﻪ ﺑﻪ دﺳﺖ آورده اﻧﺪ ﺣﺎﻻ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑ ﺎﻳﺪ ﺣﻔﻆ ﻛﻨﻨد. در ﻛﺸﻮر ی ﻣﺜﻞ ﺗﺮﻛ ﻴﻪ و ﻣﺎﻟﺰ ی د ﻳﺪه ﻣ ﻲ ﺷﻮد ﻛﻪ ﺑﺨﺶ ﻣﻬﻤ ﻲ از رﺳ ﻴﺪن ﺑﻪ ﺛﺮوت ﺑﺮا ی ا ﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ اﻓﺮاد ﻫﺪﻓ ﻲ در زﻧﺪﮔ ﻲ دارﻧﺪ و ﻣ ﻲ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﻛﺎﻻ ﻳﻲ را ﺧﻠﻖ و ﺧﻂ ﺗﻮﻟ ﻴﺪی را راه اﻧﺪاز ی ﻛﻨﻨﺪ و ﻣ ﻲ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺻﻮرت ﻣﺤﻠ ﻲ و ﭼﻪ ﺑ ﻴﻦ اﻟﻤﻠﻠ ﻲ رﻗﺎﺑﺖ ﻛﻨﻨﺪ و ﺑﻪ ﻃﻮر ﺧﻼﺻﻪ ﻣ ﻲ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﻛﺎر ﻣﻔ ﻴﺪی اﻧﺠﺎم دﻫﻨﺪ .ﻳﻌﻨﻲ ﻓﻀﺎ ی ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺮا ی ﺗﻮﻟ ﻴﺪ ﺛﺮوت و ﭘﻮل و ﺑﺮا ی ﻳﻚ ﻧﻮع ﺧﻼﻗ ﻴﺖ و ﻧﻮآور ی و اﻓﺰا ﻳﺶ ﺛﺮوت ﻣﻠ ﻲ اﺳت. ﺳﺒﻚ زﻧﺪﮔ ﻲ ا ﻳﺮاﻧﻲ ﺗﺎ زﻣﺎﻧ ﻲ ﻛﻪ ﺗﻠﻘ ﻲ ﻣﻨﻄﻘ ﻲ از ﭘﻮل و اﻣﻜﺎﻧﺎت ﭘ ﻴﺪا ﻧﻜﻨﺪ اﺻﻼح ﻧﻤﻲ ﺷﻮد .ﺑﺨﺸﻲ از ا ﻳﻦ ﻣﺴﺄﻟﻪ ﺑﻪ ا ﻳﻦ ﺑﺮﻣ ﻲ ﮔﺮدد ﻛﻪ ﻣﺎ ﻣ ﻲ ﺗﺮﺳﻴﻢ و زﻧﺪﮔ ﻲ را ﻛﻮﺗﺎه ﻣﺪت ﻣ ﻲ ﺑ ﻴﻨﻴﻢ و ﻋﻤﻮﻣﺎً در ﻳﻚ ﻗﺮن و ﻧ ﻴﻢ ﮔﺬﺷﺘﻪ در ﻓﻀﺎﻫﺎ ی ﺑ ﻲ ﺛﺒﺎﺗﻲ زﻧﺪﮔ ﻲ ﻛﺮده ا ﻳﻢ .ﻟﺬا اﻓﺮاد ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ا ﻳﻦ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻧﻬﺎ ﻳﺖ ﺑﻬﺮه ﺑﺮدار ی را در زﻣﺎﻧﻬﺎ ی ﻛﻮﺗﺎه اﻧﺠﺎم دﻫﻨﺪ و ﺣﺮﺻ ﻲ ﻛﻪ ﺑﺮا ی ﺳﺮ ﻳﻊ ﺑﻪ دﺳﺖ آوردن ﭘﻮل دارﻧﺪ ﻓﺮوﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪ  .
ﻛﺴ ﻲ ﻛﻪ ﻗﺒﻼً در ﻓﻘﺮ و ﻣﺤﺮوﻣ ﻴﺖ زﻧﺪﮔ ﻲ ﻛﺮده اﻻن از ﻓﺮا ﻳﻨﺪ ﻧﺎﺳﺎﻟﻢ ﭘﻮل درآوردن در ا ﻳﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﻪ وﺟﺪ آﻣﺪه و ﻣﻌﻨﺎ ی د ﻳﮕﺮی ﺑﺮا ی زﻧﺪﮔ ﻲ ﻗﺎ ﻳﻞ ﻧ ﻴﺴﺖ .ﻛﺘﺎب ﺧﻮاﻧﺪن و ﺑﻪ ﻣﻮزه رﻓﺘﻦ ﺑﺮا ی او ﻣﺴﺨﺮه اﺳﺖ .رﺷﺪ ﻗﻮا ی ﻓﻜﺮ ی و ﻣﻌﻨﻮ ی ﺑﺮا ی او وﻗﺖ ﺗﻠﻒ ﻛﺮدن اﺳﺖ .ﺑﻪ ﺻﻮرت اﻳﻦ ﺷﺨﺺ ﺑﺎ ا ﻳﻦ ﺛﺮو ت ﻧﮕﺎه ﻛﻨ ﻴﺪ ﻓﻜﺮ ﻣ ﻲ ﻛﻨﻴﺪ ﻛﺎرﮔﺮ ﻣﻌﺪن اﺳﺖ . ا ﻳﻦ ﺻﻮرت را ﻣﻘﺎ ﻳﺴﻪ ﻛﻨ ﻴﺪ ﺑﺎ ﻣﺮدم و ﻛﺎرآﻓﺮ ﻳﻨﺎن ﻋﺎد ی ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺎ ﻛﻪ ﺑﺎ زﻧﺪﮔ ﻲ ﻣﻌﻤﻮﻟ ﻲ، اﻣ ﻴﺪوار و ﺷﺎداب و ﺳﻼﻣﺘ ﻲ رواﻧ ﻲ دارﻧﺪ  .
ﭘﻮل و ﺳﻤﺖ ﺑﻪ ﻃﻮر ﺑﺎور ﻧﻜﺮدﻧ ﻲ ﺑﺮا ی ﻣ ﻴﺎﻧﮕﻴﻦ ا ﻳﺮاﻧﻲ ﻗﺪاﺳﺖ ﭘ ﻴﺪا ﻛﺮده و ﻣﻌﻤﺎ ا ﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ا ﻳﻦ در ﺟﺎﻣﻌﻪ ای اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣ ﻲ ﺧﻮاﻫﺪ اﻟﻬﺎم ﺑﺨﺶ د ﻳﮕﺮ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﺎن ﺑﺎﺷﺪ  !
ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻫﺮ ﻣﻠﺘ ﻲ ﺑﺎ روﺣ ﻴﻪ اﻛﺜﺮ ﻳﺖ آن ﻣﻠﺖ رﻗﻢ ﻣ ﻲ ﺧﻮرد
ﻳﻜﺒﺎر ﻳﻚ ﻓﺮد ﺛﺮوﺗﻤﻨﺪ ﻫﻠﻨﺪ ی را ﻣﻼﻗﺎت ﻛﺮدم ﻛﻪ ﻋﻤﺪه درآﻣﺪ ﺧﻮد را ﺻﺮف اﻣﻮر ﺧ ﻴﺮﻳﻪ ﻣ ﻲ ﻛﺮد . و ی در ﻳﻚ آﭘﺎرﺗﻤﺎن ﻧﺴﺒﺘﺎً ﻣﺘﻮﺳﻄ ﻲ زﻧﺪﮔ ﻲ ﻣ ﻲ ﻛﺮد و ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮد از ا ﻳﻦ ﻓﺮﺻﺘ ﻲ ﻛﻪ در اﺧﺘ ﻴﺎر دارد و از ا ﻳﻦ اﻣﻜﺎﻧﺎﺗ ﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ دﺳﺖ آورده ﺑﺎ ﻳﺪ ﻛﺎر ﻣﻔ ﻴﺪ اﺟﺘﻤﺎﻋ ﻲ اﻧﺠﺎم ﺑﺪﻫﺪ  .
در ﻣﻘﺎ ﻳﺴﻪ ﺑﺎ ﻣﻠﺘﻬﺎ ی د ﻳﮕﺮ ﺳﻬﻢ ﺗﻔﺮ ﻳﺢ و ﺧﻮﺷﮕﺬاراﻧ ﻲ و دور ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻧﻬﺎ ی ﻣﺘﻌﺪد و ﻃﻮﻻﻧ ﻲ ﺑﺴ ﻴﺎر ﺑﺎﻻﺳﺖ .ﻫﻤﻪ ﻣﻠﺘﻬﺎ دﻧﺒﺎل ﺧﻮﺷﮕﺬراﻧ ﻲ و ﺗﻔﺮ ﻳﺢ ﻫﺴﺘﻨﺪ اﻣﺎ ﺳﻬﻢ ﺧﻮﺷﮕﺬراﻧ ﻲ و ﺗﻔﺮ ﻳﺢ در زﻧﺪﮔ ﻲ ا ﻳﺮاﻧﻲ اﻓﺮاﻃ ﻲ اﺳﺖ .اﺧﻼق، ﻣﻌﻨﻮ ﻳﺖ و ﺣﺮﻓﻬﺎ ی دﻟﭽﺴﺐ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﭘﻮﺷﺸ ﻲ اﺳﺖ ﺑﺮ آﻧﭽﻪ ﻣﺎ در ﺑﺎﻃ ﻦ اﻧﺠﺎم ﻣ ﻲ دﻫ م. .ﺳﺒﻚ زﻧﺪﮔ ﻲ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺷﺪت ﺧﻮدﻣﺤﻮر اﺳت. ﻣﺎ ﺑ ﻴﺸﺘﺮ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﺣﺮ ﻳﻢ ﻓﺮد ی ﺧﻮد ﻫﺴﺘ ﻴﻢ و ﺑﻪ آن ﺣﺮﻳﻢ ﺑ ﻴﺸﺘﺮ ﺗﻮﺟﻪ دار ﻳﻢ . ز ﻳﺮا اﮔﺮ ﻛﺴ ﻲ اﺟﺘﻤﺎﻋ ﻲ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﺪ ﺑﺴ ﻴﺎری از ﻛﺎرﻫﺎ را اﻧﺠﺎم ﻧﻤ ﻲ دﻫﺪ .اﮔﺮ ﻣﻦ اﺟﺘﻤﺎﻋ ﻲ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﻫ ﻴﭻ وﻗﺖ از اﺗﻮﻣﺒ ﻴﻞ آﺷﻐﺎل ﺑﻪ ﺑ ﻴﺮون ﻧﻤ ﻲ اﻧﺪازم؛ اﮔﺮ ﻣﻦ اﺟﺘﻤﺎﻋ ﻲ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﻫ ﻴﭻ وﻗﺖ اﺗﻮﻣﺒ ﻴﻞ ﺧﻮد را دوﺑﻠﻪ ﭘﺎرک ﻧﻤ ﻲ ﻛﻨﻢ؛ اﮔﺮ ﻣﻦ اﺟﺘﻤﺎﻋ ﻲ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﻫ ﻴﭻ وﻗﺖ زﻣ ﻴﻨ ﻪ ﻫﺎی آزار و اذﻳﺖ ﻫﻤﺴﺎﻳﮕﺎن ﺧﻮد را ﻓﺮاﻫﻢ ﻧﻤ ﻲ ﻛﻨﻢ .در ﻳﻚ ﻣﺠﺘﻤﻊ آﭘﺎرﺗﻤﺎﻧ ﻲ، ﻳﻜﻲ از دوﺳﺘﺎن ﻣ ﻲ ﮔﻔﺖ ﻫﻤﺴﺎ ﻳﻪ ای ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮد ﺣﺘ ﻲ ﺳﺎﻋﺖ دو ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺻﺪا ی ﺑﻠﻨﺪ ﻣﻮﺳ ﻴﻘﻲ ﭘﺨﺶ ﻛﻨﺪ ﺑﻪ ﻛﺴ ﻲ ﻣﺮﺑﻮط ﻧ ﻴﺴﺖ . ﻫﺮ ﻛﺎر ی ﻛﻪ دوﺳﺖ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ و ﺧﺎﻧﻮاده اش ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺳﺮ و ﺻﺪا و ﻣﺰاﺣﻤﺘ ﻲ ﺣﺮﻳﻢ آﭘﺎرﺗﻤﺎن ا ﻳﺸﺎن اﺳﺖ . ا ﻳﻦ درﺻﺪ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻬ ﻲ از ﺗﻮﺣﺶ اﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺎ زﻧﺪﮔ ﻲ اﻧﺴﺎﻧ ﻲ و ﻣﺪﻧ ﻲ ﻧﺎﺳﺎزﮔﺎر اﺳﺖ .ﻣﻦ ﺣﺘ ﻲ ﻣﺘﻐ ﻴﺮﻫﺎی اﺧﻼﻗ ﻲ و د ﻳﻨﻲ را در ا ﻳﻦ ﻗﻀﺎوت دﺧﺎﻟﺖ ﻧﻤ ﻲ دﻫﻢ ﭼﻮن ﻓﺮد  در دوره ﻧﻮﺟﻮاﻧ ﻲ، ﻫﻤﺴﺎ ﻳﻪ ﻧﻤﺎزﺧﻮاﻧ ﻲ داﺷﺘ ﻴﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ۱۳۵۰ اﺧﻼﻗ ﻲ و د ﻳﻨﻲ ﺑﺎﻻﺗﺮ از ﻓﺮد ﻣﺪﻧ ﻲ اﺳﺖ .ﺧﺎﻃﺮم ﻫﺴﺖ در دﻫﻪ ﻧﻮک ﭘﺎ در ﻛﻮ ﭼﻪ راه ﻣ ﻲ رﻓﺖ و ﻣﻌﺘﻘﺪ ﺑﻮد ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﺻﺪا ی ﻛﻔﺶ ﺑﺎﻋﺚ ﻧﺎراﺣﺘ ﻲ ﻫﻤﺴﺎ ﻳﻪ ﻫﺎ ﺷﻮد  .
اﮔﺮ ﻣﺎ ﺧﺎرج از ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺷﺨﺼ ﻲ ﻓﻜﺮ ﻛﻨ ﻴﻢ، ﺟﺎﻣﻌﻪ و اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ی د ﻳﮕﺮ ﻫﻢ ﺑﺮا ی ﻣﺎ اﻫﻤ ﻴﺖ ﭘ ﻴﺪا ﻣ ﻲ ﻛﻨﻨﺪ .ﻋﺠ ﻴﺐ ﺑﺴ ﻴﺎری از اﻓﺮاد، ﺧﺎرج از ﺧﻮد و ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺧﻮد ﺑﻪ ﺣﻘﻮق اﻧﺴﺎﻧﻬﺎ ی د ﻳﮕﺮ ﺑ ﻲ ﺗﻔﺎوت ﺷﺪه اﻧﺪ .ﻣﺎ ا ﻳﺮاﻧﻲ ﻫﺎ ﻳﻚ ﻇﺎﻫﺮ ی دار ﻳﻢ و ﻳﻚ ﺑﺎﻃﻨﻲ . اﻳﻦ در ﺣﺎﻟ ﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻓﺮد ژاﭘﻨ ﻲ و آﻟﻤﺎﻧ ﻲ و ﺗ ﺮﻛﻴﻪ ای ﻳﻚ ﻛﺎراﻛﺘﺮ و ﺷﺨﺼ ﻴﺖ ﺑ ﻴﺸﺘﺮ ﻧﺪارد .اﻣﺎ ﻣﺎ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﻳﻚ ا ﻳﺮاﻧﻲ ﻳﻚ ﻇﺎﻫﺮ ی دار ﻳﻢ ﻛﻪ ﺧﻮد را ﻣﻮﺟﻪ ﻣﻌﺮﻓ ﻲ ﻣ ﻲ ﻛﻨ ﻴﻢ و ﺣﺮﻓﻬﺎ ی ﺑﺴ ﻴﺎر ز ﻳﺒﺎﻳﻲ ﻣ ﻲ زﻧ ﻴﻢ و از ﻗﻀﺎ ﺑﺨﺶ ﻣﻬﻤ ﻲ از ﺣﺮﻓﻬﺎ ی ﻣﺎ ﻧ ﻴﺰ اﺧﻼﻗ ﻲ و ﻣﻌﻨﻮ ی و در ﻣﺬﻣﺖ دﻧ ﻴﺎ اﺳﺖ اﻣﺎ ﺳﺒﻚ زﻧﺪﮔ ﻲ ﻣﺎ ﺑﻪ ﺷﺪت ﺧﻮدﻣﺤﻮر و ﻣﺎد ی اﺳﺖ و ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﺟﻤﻊ آور ی ﭘﻮل و ﺣﻔﺎﻇﺖ از ﺣﺮ ﻳﻤﻬﺎی ﻓﺮد ی ﺧﻮد ﻫﺴﺘ ﻴﻢ.
اﮔﺮ ﻣﺎ ﻛﺸﻮر ﺑﻮد ﻳﻢ و ﺟﺎﻣﻌﻪ داﺷﺘ ﻴﻢ، ﺣﺘﻤﺎً ﻛﺴ ﻲ از ﺑ ﻴ ﺖاﻟﻤﺎل اﺧﺘﻼس ﻧﻤ ﻲ ﻛﺮد و راﺿ ﻲ ﻧﻤ ﻲ ﺷﺪ از ﻃﺮ ﻳﻖ ﺗﻠﻔﻦ، راﻧﺖ و ارﺗﺒﺎﻃﺎت ﺑﻪ ﺛﺮوت ﺑﺮﺳﺪ ﭼﻮن ﺗﻌﻬﺪ و وﻓﺎدار ی ﺑﻪ ﻛﺸﻮر داﺷﺖ و از ﻣﺮدم ﺧﺠﺎﻟﺖ ﻣ ﻲ ﻛﺸ ﻴﺪ . آ ﻳﺎ ﻳﻚ آﻟﻤﺎﻧ ﻲ ا ﻳﻦ ﻛﺎر را ﻣ ﻲ ﻛﻨﺪ؟ ﻗﺒﻞ از ا ﻳﻨﻜﻪ از ﻗﺎﻧﻮن ﺑﺘﺮﺳﺪ ﺑﻪ اﺣﺘﺮام ﻛﺸﻮر و ﻫﻤﻮﻃﻨﺎﻧﺶ ا ﻳﻦ ﻛﺎر را ﻧﻤ ﻲ ﻛﻨﺪ .دوﺳﺘﺎن ﺑﺴ ﻴﺎری در ﺑﺨﺶ ﺧﺼﻮﺻ ﻲ دارم ﻛﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺸﺪه اﻧﺪ ﭘﺮوژه ﻫﺎ ی ﺑﺰرﮔ ﻲ را ﻗﺒﻮل ﻛﻨﻨﺪ ﭼﻮن ﻧﺨﻮاﺳﺘﻪ اﻧﺪ رﺷﻮه و ﻛﻤ ﻴﺴﻴﻮن ﭘﺮداﺧﺖ ﻛﻨﻨﺪ  .
وﻗﺘ ﻲ ﻛﺴ ﻲ ﻓﻘﺮ ﻣﻄﻠﻖ ﺑﺰرگ ﺷﺪه و ﻫﻢ اﻛﻨﻮن ﺻﺎﺣﺐ ﻣﻨﺼﺐ ﺷﺪه، ﻋﻤﻮﻣﺎً ا در ﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ اﻓﺮاد د ﻳﮕﺮ ﻛﺴ ﻲ را ﺑﻨﺪه ﻧ ﻴﺴﺘﻨﺪ و از ﻓﺮﺻﺖ ﺑﻪ دﺳﺖ آﻣﺪه ﻧﻬﺎ ﻳﺖ اﺳﺘﻔﺎده ﻧﺎﻣﺸﺮوع را ﻣ ﻲ ﻛﻨﻨﺪ .ﻛﺸﻮر، ﺟﺎﻣﻌﻪ، د ﻳﻦ و اﺧﻼق ﺑﺮا ی آﻧﻬﺎ در ﻋﻤﻞ ﺗﻌﻄ ﻴﻞ اﺳﺖ و ﺻﺮﻓﺎً ﺗﺰﺋ ﻴﻨﺎت ﺳﺨﻨﺮاﻧ ﻲ اﺳت. یکی از دوﺳﺘﺎن ﻣﻦ ﻛﻪ ﻣﻄﺎﻟﻌﺎت اﺟﺘﻤﺎﻋ ﻲ اﻧﺠﺎم ﻣ ﻲ دﻫﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ آﻣﻮزش ﻣﺪﻧ ﻲ در ﻣﺮﻛﺰ و ﺟﻨﻮب ﺷﻬﺮ ﺗﻬﺮان ﺑﻪ ﻣﺮاﺗﺐ ﻣﻮﻓﻖ ﺗﺮ از ﺷﻤﺎل ﺷﻬﺮ ﺗﻬﺮان اﺳﺖ . ا ﻳﻦ ﻓﺮد ﻣﻄﺮح ﻣ ﻲ ﻛﺮد ﻛﻪ اﮔﺮ در ﻳﻜﻲ از ﻣﺮاﻛﺰ ﺟﻨﻮب و ﻣﺮﻛﺰ ﺷﻬﺮ ﺗﻬﺮان ﺟﻠﺴ ﻪ ای ﺑﺮا ی ﺑﻬﺒﻮد ﻓﺮﻫﻨﮓ آﭘﺎرﺗﻤﺎن ﻧﺸ ﻴﻨﻲ در ﻣﺤﻠﻪ ا ی ﺑﺮ ﮔﺰار ﺷﻮد ﺟﻤﻌ ﻴﺖ ز ﻳﺎدی ﺑﺮا ی ﺷﻨ ﻴﺪن ا ﻳﻦ ﺑﺤﺚ ﺣﻀﻮر ﺧﻮاﻫﻨﺪ داﺷﺖ .در ﺣﺎﻟ ﻲ ﻛﻪ در ﺷﻤﺎل ﺷﻬﺮ ﺗﻬﺮان ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ا ﻳﻨﻜﻪ اﻓﺮاد ﭘﻮل دارﻧﺪ اﺣﺴﺎس ﺑ ﻲ ﻧ ﻴﺎزی ﺑﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻣﺪﻧ ﻲ ﻣ ﻲ ﻛﻨﻨﺪ .ﻳﻌﻨﻲ ﺑﺮا ی ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻛﺴ ﻲﻣ ﻴﻠﻴﻮن ﺗﻮﻣﺎﻧ ﻲ ﺳﻮار ﻣ ﻲ ﺷﻮد اﺣﺴﺎس ﻣ ﻲ ﻛﻨﺪ ﺑﻪ آﻣﻮزش ﻧ ﻴﺎزی ﻧﺪارد ﭼﻮن ﭘﻮل دارد .اﻟﺒﺘﻪ اﮔﺮ ﻛﺴ ﻲ ﺑﺎ ۲۰۰ ﻛﻪ ﻣﺎﺷ ﻴﻦ زﺣﻤﺖ و ﺗﻼش ﺧﻮد، اﺗﻮﻣﺒ ﻴﻞ ﭘﺎﻧﺼﺪ ﻣ ﻴﻠﻴﻮن ﺗﻮﻣﺎﻧ ﻲ ﻫﻢ ﺳﻮار ﺷﻮد ﻫ ﻴﭻ اﺷﻜﺎﻟ ﻲ ﻧﺪارد .ﭼﻨ ﻴﻦ ﻓﺮد ی، ﺣﺘﻤﺎً ﺗﺮﺑ ﻴﺖ و ﻣﺪﻧ ﻴﺖ ﻫﻢ دارد  .
ﻣﻦ از ﻣﻌﺘﻘﺪان ﺟﺪ ی ﺑﻪ ﺗﻮﻟ ﻴﺪ ﺛﺮوت ﻓﺮد ی و ﻣﻠ ﻲ ﻫﺴﺘﻢ اﻣﺎ ﺑﺎ ﻓﻜﺮ، زﺣ ﻤﺖ و رﻗﺎﺑﺖ .ﻣﺎ در ﮔﺬﺷﺘﻪ از ا ﻳﻨﮕﻮﻧﻪ اﻓﺮاد داﺷﺘﻪ ا ﻳﻢ و ﻫﻨﻮز ﻫﻢ اﻗﻠ ﻴﺘﻲ ﺑﺎ ﻛﺎر و زﺣﻤﺖ، ﻓﻌﺎﻟ ﻴﺖ ﺧﺼﻮﺻ ﻲ ﻣ ﻲ ﻛﻨﻨﺪ اﻣﺎ اﻓﺮاد ﻓﺮاواﻧ ﻲ ﻫﻢ در دﺳﺘﮕﺎﻫﻬﺎ ی اﺟﺮا ﻳﻲ دار ﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﺎ ارﺗﺒﺎﻃﺎت، ﺑ ﻴ ﺖ اﻟﻤﺎل را ﺑﻠﻌ ﻴﺪه اﻧﺪ و ﺑﻪ واﺳﻄﻪ رﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎ ی ﻓﻠﺞ و ﻋﻤﻠﻜﺮد ﻧﺎﭼ ﻴﺰ ﻧﻬﺎدﻫﺎ ی ﻧﻈﺎرﺗ ﻲ، ﻣﻮﻓﻖ ﻫﻢ ﺑﻮده اﻧﺪ
ﻣ ﻴﺎﻧﮕﻴﻦ اﻳﺮاﻧﻲ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ ﺑﻪ ﻗﺎﻋﺪه ﻧ ﻴﺴﺖ .در ﻋﻮض ﺧ ﻴﻠﻲ ﻋﻼﻗﻤﻨﺪ اﺳﺖ از ﻫﺮ روﺷ ﻲ اﺳﺘﻔﺎده ﻛﻨﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﻓﻌﺶ ﺑﺮﺳﺪ ﻛﻪ ﻋﻤﻮﻣﺎً ﻫﻢ ﻣﻨﺎﻓﻊ دﻧ ﻴﻮی ﻫﺴﺘﻨﺪ  .
از ﺑﺴ ﻴﺎری از اﻓﺮاد ﻓﺮﻫﻨﮕ ﻲ در دﻧ ﻴﺎ ﺷﻨ ﻴﺪه ام ﻛﻪ ا ﻳﺮاﻧﻲ ﻫﺎ از ﺟﻬﺖ ادب در ﻣ ﻴﺎن ﻣﻠﺘﻬﺎ ی ﺟﻬﺎن زﺑﺎﻧﺰد ﺑﻮده اﻧﺪ .ﺗﻬﺮان ﻣﺘﺄﺳﻔﺎﻧﻪ در ﺣﺎل ﺣﺎﺿﺮ ﺑﻪ ﻳﻜﻲ از ﺷﻬﺮﻫﺎ ﻳﻲ ﺗﺒﺪ ﻳﻞ ﺷﺪه ﻛﻪ ادب و ﺗﺮﺑ ﻴﺖ در آن در ﺣﺪاﻗﻞ ﻣﻤﻜﻦ ﺧﻮد ﻗﺮار دارد . ا ﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮع ﺑﻪ دﻟ ﻴﻞ ﺑﻪ ﻫﻢ ر ﻳﺨﺘﮕﻲ ﻃﺒﻘﺎت اﺟﺘﻤﺎﻋ ﻲ و ﻓﻘﺪان آﻣﻮزش ﻣﺪﻧ ﻲ در ا ﻳﻦ ﺷﻬﺮ اﺳﺖ .ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﺑﻌﻀ ﻲ ﻣﺠﺮ ﻳﺎن ﺑﻪ ا ﻳﻦ ﻧﻘﺪ ﻣﻦ، ﺧﺮده ﺑﮕ ﻴﺮﻧﺪ .ﺑﻪ ﻧﻈﺮم دﻟ ﻴﻠﺶ ا ﻳﻦ ا ﺳﺖ ﻛﻪ راﺑﻄﻪ آﻧﻬﺎ ﺑﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﺣﺎﻟﺖ رﺳﻤ ﻲ و ﻣﻤﻠﻮ از ﺗﻌﺎرﻓﺎت را ﻳﺞ ا ﻳﺮاﻧﻲ اﺳﺖ .ﺑﺮا ی ﻣﻦ ﻛﻪ در ﺷﻬﺮ ﺗﻬﺮان رﻓﺖ و آﻣﺪ دارم و ﺑﺎ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺳﺮوﻛﺎر دارم، ﺑ ﻲ ادﺑﻲ ﺑﻪ ﻳﻚ اﺻﻞ در ﺷﻬﺮ ﺗﻬﺮان ﺗﺒﺪﻳﻞ ﺷﺪه اﺳﺖ  .
ﺷﻤﺎ اﮔﺮ ﻣﻼ ﻳﻢ ﺗﺮﻳﻦ اﻧﺘﻘﺎد را ﺑﻪ ﻣ ﻴﺎﻧﮕﻴﻦ ا ﻳﺮاﻧﻲ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷ ﻴﺪ اﺣﺘﻤﺎﻻً دوﺳﺘ ﻲ آن ﺷﺨﺺ را از دﺳﺖ ﻣ ﻲ دﻫ ﻴﺪ .ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻢ ﻫﺮ ﻛﺴ ﻲ ا ﻳﻦ ﺗﺠﺮﺑﻪ را در زﻧﺪﮔ ﻲ ﺧﻮد داﺷﺘﻪ اﺳﺖ .ﻋﺎدت ﻛﺮده ا ﻳﻢ ﻛﻪ ﻫﻤﻮاره از ﻣﺎ ﺗﻌﺮ ﻳﻒ ﺑﺸﻮد .ﺣﺘ ﻲ ﭘﺪرﻫﺎ و ﻣﺎدرﻫﺎ ﻧ ﻴﺰ ﻋﻤﻮﻣﺎً ﻓﺮزﻧﺪان ﺧﻮد را ﺗﺄ ﻳﻴﺪ ﻣ ﻲ ﻛﻨﻨﺪ ﺗﺎ آﻧﻬﺎ را ﺗﺮﺑ ﻴﺖ ﻛﻨﻨﺪ .ﻣﺎ ﺑﻪ ﺳﺨﺘ ﻲ ﻣ ﻲ ﺗﻮاﻧ ﻴﻢ ﺑﻪ ﻫﻤﺪ ﻳﮕﺮ ﺗﺬﻛﺮ ﺑﺪﻫ ﻴﻢ و ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ را ﻧﻘﺪ ﺑﻜﻨ ﻴﻢ . ﻫﻢ روش ا ﻳﻦ ﻛﺎر را ﺑﻠﺪ ﻧ ﻴﺴﺘﻴﻢ و ﻫﻢ آﻣﺎدﮔ ﻲ روﺣ ﻲ ﺑﺮا ی ﭘﺬ ﻳﺮش ﻧﻘﺪ ﻧﺪار ﻳﻢ .اﻻن ﻫﻢ در داﻧﺸﮕﺎه ﻫﺎ ی ﻣﺎ و ﻫﻢ در رﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻣ ﻲ ﺷﻮد ﮔﻔﺖ ﻛﻪ ﺗﻘﺮ ﻳﺒﺎً ﻧﻘﺪ ﺗﻌﻄ ﻴﻞ اﺳﺖ .ﮔﻠﻪ و ﺷﻜﺎ ﻳﺖ ﺧ ﻴﻠﻲ ز ﻳﺎد اﺳﺖ اﻣﺎ ﻧﻘﺪ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎ ی ﻣﻄﺮح ﻛﺮدن ﻧﺎرﺳﺎ ﻳﻲ ﻫﺎ ﺑﺎ دﻟ ﻴﻞ و اﺳﺘﺪﻻل ﺑﺴ ﻴﺎر ﺿﻌ ﻴﻒ اﺳﺖ .ﻣﺎ ﺑﺮا ی ا ﻳﻦ ﻣﺴﺄﻟﻪ در ﺟﺎ ﻳﻲ آﻣﻮزش ﻧﻤ ﻲ ﺑ ﻴﻨﻴﻢ .در ﻛﺸﻮرﻫﺎ ی ﺻﻨﻌﺘ ﻲ ﻫﻢ ﭘﺪر و ﻣﺎدرﻫﺎ ﻓﺮزﻧﺪاﻧﺸﺎن را ﻧﻘﺪ ﻣ ﻲ ﻛﻨﻨﺪ، ﻫﻢ رﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﻣﺪ ﻳﺮان ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺧﻮد را ﻧﻘﺪ ﻣ ﻲ ﻛﻨﻨﺪ و ﻫﻢ ﻳﻚ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻋﻤﻮﻣ ﻲ ﺑﺮا ی ﺑﻬﺒﻮد اﻣ ﻮر زﻧﺪﮔ ﻲ از ﺗﻐﺬ ﻳﻪ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺗﺎ رﻓﺘﺎر در ﺳﻄﺢ ﺟﺎﻣﻌﻪ وﺟﻮد دارد .ﻣﺎ ا ﻳﻨﻬﺎ را ﻧ ﺪار ﻳﻢ و در ﺟﺎ ﻳﻲ آﻣﻮزش ﺑﺮا ی ا ﻳﻦ ﻛﺎر ﻧﻤ ﻲ ﺑ ﻴﻨﻴﻢ و ﺑﻪ ﻃﻮر ﻃﺒ ﻴﻌﻲ ﻛﺴ ﻲ ﻛﻪ در ا ﻳﻦ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺰرگ ﻣ ﻲ ﺷﻮد ﻧﺎﺧﻮدآﮔﺎﻫﺶ ا ﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻳﺪ ﻣﻮرد ﺗﻘﺪ ﻳﺮ و ﺳﺘﺎ ﻳﺶ ﻗﺮار ﺑﮕ ﻴﺮم و ﻫ ﻴﭻ ا ﻳﺮادی ﻧﺪارم  .
ﺑﺮا ی ﻧﻤﻮﻧﻪ ﺑ ﻴﺎﺋﻴﺪ اﻻن ﺑﻪ ﺳﻄﺢ ﺷﻤﺎل ﺷﻬﺮ ﺗﻬﺮان ﺑﺮو ﻳﻢ و از اﻓﺮاد ی ﻛﻪ دوﺑﻠﻪ ﭘﺎرک ﻛﺮده اﻧﺪ ﺑﭙﺮﺳ ﻴﻢ ﭼﺮا ﺷﻤﺎ دوﺑﻠﻪ ﭘﺎرک ﻛﺮده ا ﻳﺪ .ﻋﻤﻮﻣﺎً ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺧﻮاﻫﻨﺪ ﮔﻔﺖ ﻛﻪ اوﻻً ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺑﻮط ﻧ ﻴﺴﺖ و ﺛﺎﻧ ﻴﺎً ﻣﻦ ﻛﺎر دارم و ﺑﺮا ﻳﻢ اﺻﻼً ﻣﻬﻢ ﻧ ﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺮا ی اﻧﺠﺎم ﻛﺎرم ﺣﻘﻮق د ﻳﮕﺮان را ﻧﺎدﻳ ﺪه ﺑﮕ ﻴﺮم و ﺣﺘ ﻲ ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻃﺮح ﺳﺆال ﺑﻪ ﻧﺰاع و درﮔ ﻴﺮی ﻫﻢ ﺑ ﻴﺎﻧﺠﺎﻣﺪ ﻛﻪ ﻧﻤﻮﻧﻪ ﻫﺎ ی آﻧﺮا در ﺳﻄﺢ ﺷﻬﺮ ﺗﻬﺮان ﺷﺎﻫﺪ ﻫﺴﺘ ﻴﻢ .ﺷﻤﺎ ﻧﻤ ﻲ ﺗﻮاﻧ ﻴﺪ ﺑﻪ ﻛﺴ ﻲ ﺣﺘ ﻲ ﻧﻜﺘﻪ ای را ﺑ ﻴﺎن ﻛﻨ ﻴﺪ ﺣﺎل ﻧﻘﺪ ﻛﻪ واژه ﺧ ﻴﻠﻲ ﻏﻠ ﻴﻈﻲ اﺳﺖ ﺟﺎ ی ﺧﻮد دارد .ﺣﺘ ﻲ ﻣﻼﻳﻢ ﺗﺮﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ در ﻣﻮرد ﻧﺤﻮه ﻓﻜﺮ ﻛﺮدن و رﻓﺘﺎر ﻛﺮ دن ﺷﺨﺼ ﻲ را ﻧﻤ ﻲ ﺗﻮان ﻣﻄﺮح ﻛﺮد ﭼﺮا ﻛﻪ ﺧ ﻴﻠﻲ ﺳﺮ ﻳﻊ ﺑﻪ ﻧﺰاع و درﮔ ﻴﺮی و ﻛﺸﻤﻜﺶ ﻣ ﻴﺎن ا ﻓﺮاد ﺗﺒﺪ ﻳﻞ ﻣ ﻲ ﺷﻮد . ا ﻳﻦ ﭘﺪ ﻳﺪه و ﻣﻌﺎ ﻳﺐ در ﻳﻚ ﻣﻘﻄﻌ ﻲ در ا ﻳﻦ ﻛﺸﻮر ﺑﺎ ﻳﺪ اﺻﻼح ﺷﻮد .ﺑﻪ ا ﻳﻦ ﻣﺴﺎﺋﻞ و ﻣﺒﺎﺣﺚ رﺳﺎﻧﻪ ﻫﺎ ﺑﺎ ﻳﺪ اﻫﺘﻤﺎم داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ و ﻣﺪارس و ﺧﺎﻧﻮاده ﻫﺎ ﺑﺎ ﻳﺪ در ﻣﻮرد آن ﻛﺎر ﻛﻨﻨﺪ . ﻣ ﺴﺌﻮﻟﻴﻦ ا ﻳﺮان ﺑﺎ ﻳﺪ ﻗﺪر ی ﻏ ﻴﺮﺳﻴﺎﺳﻲ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻨﺪ و ﺑﻪ ﻣﺴﺎ ﻳﻞ ﻋﺎد ی ﻫﻢ ﺗﻮﺟﻪ ﻛﻨﻨﺪ .ﻣﻮﺿﻮع ﻣﺪ ﻳﺮﻳﺖ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ اﻣﭙﺮ ﻳﺎﻟﻴﺴﻢ ﻧ ﻴﺴﺖ .اﺻﻼح وﺿﻌ ﻴﺖ ﻓﺴﺎد ﻣﺎﻟ ﻲ ﺧﻮد ﻳﻚ ﭘﺮوژه ﻣﻠ ﻲ اﺳﺖ .ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪن ادب و ﺗﺮﺑ ﻴﺖ ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺧﻮد ﻳﻚ ﭘﺮوژه ﻣﻠ ﻲ اﺳﺖ  .
اﺧ ﻴﺮاً ﺗﻠﻮ ﻳﺰﻳﻮن ﮔﺰارﺷ ﻲ در ﻣﻮرد ﻗﺒﺮﺳﺘﺎﻧﻬﺎ ی اﻧﮕﻠ ﻴﺴﻲ ﺗﻬ ﻴﻪ ﻛﺮده ﺑﻮد ﻳﺎ ﻗﺒﻼً اﻋﺘﺼﺎب ﻛﺎرﻛﻨﺎن ﻣﺘﺮو ی ﭘﺎر ﻳﺲ را دﻟﻴ ﻠﻲ ﺑﺮ ﻓﺮوﭘﺎﺷ ﻲ ﻓﺮاﻧﺴﻪ، ﺷﻜﺴﺖ اﻣﭙﺮ ﻳﺎﻟﻴﺴﻢ و اﺿﻤﺤﻼل اﺗﺤﺎد ﻳﻪ اروﭘﺎ ﺗﻔﺴ ﻴﺮ ﻣ ﻲ ﻛﺮدﻧﺪ .اوﻟﻮ ﻳﺖ ﻣﺎ ا ﻳﻦ ﻣﺴﺎ ﻳﻞ ﻧ ﻴﺴﺖ .ﻳﻜﻲ از ﺗﻮاﻧﺎ ﻳﻲ ﻫﺎی ﻳﻚ ﻓﺮد، ﻳﻚ ﺑﻨﮕﺎه اﻗﺘﺼﺎد ی، ﻳ ﻚ ﻧﻬﺎد و ﻳﻚ ﺳ ﻴﺴﺘﻢ ا ﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ اوﻟﻮ ﻳﺘﻬﺎی ﺧﻮد را ﺗﺸﺨ ﻴﺺ دﻫﺪ .اﺻﻼح ﺳﺒﻚ زﻧﺪﮔ ﻲ ا ﻳﺮاﻧﻲ ﻣﺤﺘﺎج ا ﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻣﺎ ا ﻳﻨﻘﺪر از ﺧﻮدﻣﺎن ﺗﻌﺮ ﻳﻒ ﻧﻜﻨ ﻴﻢ و ﺑﺮا ی اﺧﺬ اﻣﻜﺎﻧﺎت و ﻣﻄﺮح ﺷﺪن، واﻗﻌ ﻴﺘﻬﺎی ﺟﺎﻣﻌﻪ را واروﻧﻪ ﺟﻠﻮه ﻧﺪﻫ ﻴﻢ .ﺑﺮﺧﻼف ﺑﺴ ﻴﺎری از ﺗﺤﺼ ﻴ ﻞ ﻛﺮده ﻫﺎی ا ﻳﺮاﻧﻲ ﻛﻪ دوﻟﺖ را ﻣﻘﺼﺮ ا ﻳﻦ ﻣﺴﺎ ﻳﻞ و ﻣﺸﻜﻼت ﻣ ﻲ داﻧﻨﺪ ﻣﻌﺘﻘﺪ ﻫﺴﺘﻢ ﻛﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺳﻬﻢ ﺧ ﻴﻠﻲ ﻣﻬﻤﺘﺮ ی دارد .ﺟﺎﻣﻌﻪ، ﺗﺸﻜﻠﻬﺎ ی ﻣﺮدﻣ ﻲ و اﺻﻨﺎف و اﻧﺠﻤﻨﻬﺎ در ا ﻳﻦ ﻣﺴﺎ ﻳﻞ ﺧ ﻴﻠﻲ ﻣﻬﻤﺘﺮ از دوﻟﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ .در ﻫ ﻴﭻ ﻛﺠﺎ ی دﻧﻴﺎ دوﻟﺖ ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ا ﻳﻦ ﻧ ﻴﺴﺖ ﻛﻪ ﺑﺨﺸ ﻲ از ﻗﺪرت و اﻗﺘﺪار ﺧﻮد را ﺑﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﻛﻨﺪ .ﻫﻤ ﻴﺸﻪ ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﻮده ﻛﻪ ﺑﺎ آﮔﺎﻫ ﻲ و ﺗﺸﻜﻞ و ﻣﻄﺮح ﻛﺮدن ﻣﺴﺎ ﻳﻞ ﺳﻌ ﻲ ﻣ ﻲ ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻋﻤﻠﻜﺮد دوﻟﺖ را ارﺗﻘﺎء دﻫﺪ .ﺣﺪاﻗﻞ ﺗﺎر ﻳﺦ ﺳ ﻴﺼﺪ ﺳﺎﻟﻪ اﺧ ﻴﺮ دﻧﻴﺎ ا ﻳﻦ ﻣﻮﺿﻮع را ﺑﻪ ﻣﺎ ﻧﺸﺎن ﻣ ﻲ دﻫﺪ .ﺑﻨﺎﺑﺮا ﻳﻦ ﺧﻮد ﻣﺮدم ﻫﻢ ﺧ ﻴﻠﻲ ﻣﻬﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ا ﻳﻦ ﭘﺮﺳﺶ ﻣﻄﺮح اﺳﺖ ﻛﻪ آ ﻳﺎ ﻣﺮدم ﻣﺎ آﻣﺎدﮔ ﻲ ﺗﻐ ﻴﻴﺮ را دارﻧﺪ؟ آ ﻳﺎ آﻣﺎدﮔ ﻲ ا ﻳﻦ را دار ﻳﻢ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺟﺎ ی آﻧﻜﻪ ﻳﻚ ﺷﺐ ﺑﺮو ﻳﻢ ﭘ ﻴﺘﺰا ﺑﺨﻮرﻳﻢ ﭘﻮل آﻧﺮا ﺻﺮف ﺧﺮ ﻳﺪن ﻛﺘﺎب ﻛﻨ ﻴﻢ؟ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻳﺪ ﺧﻮدﻣﺎن را اﺻﻼح ﻛﻨ ﻴﻢ و ﻧﻪ ا ﻳﻨﻜﻪ ﺗﻤﺎﻣﺎً ﻧﮕﺎه ﻣﺎ ا ﻳﻦ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ دوﻟﺖ ﺑﺎ ﻳﺪ اﺻﻼح ﺷﻮد .ﻧﺒﺎ ﻳﺪ ﻧﮕﺎه ا ﻳﻨﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻣﺮدم ﻫﻤﻪ آداب و رﻓﺘﺎر و ﻛﺮدار و ﺧﻠﻘ ﻴﺎﺗﻤﺎن ﺑﺴ ﻴﺎر ﻋﺎﻟ ﻲ اﺳﺖ و ﻣﺸﻜﻞ ﻓﻘﻂ در دوﻟﺖ اﺳﺖ .
سایت مجله اینترنتی سبک زندگی
http://emag.saza.ir/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7/
___________________________________________________________________________

35-سبک زندگی مدرن و افزایش آمار طلاق
با تغییر سبک زندگی که مسلماً به دنبال خود تغییر ارزشها را نیز در پی خواهد داشت، نهاد خانواده از درون تضعیف خواهد شد که از این مسئله میتوان به عنوان عامل اصلی طلاق نام برد، زیرا اولین قربانی آن معنویت است که درون سبک زندگی غربی، باورها و فرهنگ جدید آن استحاله میگردد…
گروه فرهنگی – اجتماعی برهان/ مریم عسگریپرور؛ طبق آمارها در سالهای اخیر طلاق در کشور ما رشد چشمگیری داشته است. شاید این امر در کشورهای غربی که روابط در آنها بر اساس فردگرایی شکل میگیرد و دین از جایگاهی تشریفاتی برخوردار است کسی را به تعجب واندارد اما وقوع این مسئله در کشور اسلامی ما بسیار تأملبرانگیز است، چرا که آموزههای دین سراسر از توصیههایی در جهت حفظ و استحکام هر چه بیشتر نهاد خانواده است.
اسلام به حفظ نهاد خانواده اهتمام ویژهای دارد. در یک جمله میتوان گفت خانواده شاهراه اصلی رسیدن به پیشرفت و کمال است و همین جایگاه عظیم سبب شده که عوامل مختلف دست به دست هم دهند تا این مسیر را مسدود کنند. دشمن از این راه درصدد است تا با هدف گرفتن خانواده و تقدس زدایی و از بین بردن کارکردهای آن جلوی پیشرفت جامعه را بگیرد زیرا پیشرفت و سلامت جامعه در گرو خانوادهی سالم است.
یکی از راهبردهای غرب در راستای این هدف، تغییر سبک زندگی است. این پدیده را که از پایههای اصلی مدرنیته به شمار میرود و تغییر ارزشها را نیز به دنبال دارد، میتوان عامل اصلی طلاق در عصر حاضر به شمار آورد که سبب کمرنگ شدن معنویت و تغییر هویت فردی و اجتماعی فرد و در نتیجه تضعیف و فروپاشی نهاد مقدس خانواده میشود.
به همین دلیل هویت زن و مرد مسلمان در عرصهی دین و اجتماع؛ نقطهی استراتژیک تهاجم غرب در عرصهی جنگ نرم به شمار میرود که متأسفانه با تمام تجهیزات مدرن خود از جمله ماهواره، اینترنت، کتاب و … آن را نشانه گرفتهاند. در این نوشتار ابتدا به اختصار دیدگاه اسلام را در مورد تشکیل خانواده و ضرورت حفظ آن مورد بررسی قرار میدهیم و سپس به بررسی دلایل افزایش طلاق میپردازیم.
خانواده، مقدسترین نهاد در اسلام
از منظر اسلام خانواده مقدسترین نهاد و بستری برای آرامش، تربیت و رشد نسل به شمار میآید. اهمیت این مسئله از آنجایی است که خانواده پایهی اصلی جامعه است و جامعهی سالم در گرو خانوادهی سالم میباشد؛ چرا که اولین نهادی است که فرد به آن ورود پیدا میکند و در آن پرورش مییابد. در متون دینی ما توصیههای فراوانی در راستای تقدس و تحکیم پایههای خانواده وارد شده است.
خداوند در قرآن کریم میفرماید: «مردان و زنان بیهمسر خود را همسر دهید، همچنین بندگان و کنیزان صالح و درستکارتان را، اگر فقیر و تنگدست باشند، خداوند از فضل خود آنان را بینیاز میکند. خداوند گشایشدهنده و آگاه است.»[۱] و در آیهای دیگر میفرماید: «و از جمله نشانههای خدا این است که برای شما همسرانی آفرید که با آنها آرامش پیدا کنید و در میانتان دوستی و مهربانی قرار داد.»[۲]
این ۲ آیه و آیات بسیار دیگری بر ضرورت ازدواج و تشکیل خانواده تأکید میکنند و زن و مرد را مایهی آرامش یکدیگر میدانند. این دقیقاً مخالف دیدگاهی است که در جامعه به وجود آمده است. دیدگاهی که راحتی و آرامش را مختص به دوران تجرد و ازدواج را آغاز تمام مشکلات و گرفتاریهای میداند و مشکلات اقتصادی را عاملی برای فرار از ازدواج بیان میکند که به طور حتم تبعات آن گریبان جامعه را خواهد گرفت. در حالی که خداوند در سورهی نور آیهی ۳۲؛ به بندگان خود وعده داده است: «اگر فقیر و تنگدست باشید خداوند از فضل خود شما را بینیاز میکند» و خداوند هرگز از وعدهی خود تخلف نمیکند…
پیامبر اسلام(صلیاللهعلیهوآله) میفرمایند: «هیچ بنیانی در اسلام محبوبتر از ازدواج در نزد خداوند نیست»[۳]
همچنین در حدیث دیگری میفرمایند: «هر که ازدواج کند نصف دین خود را حفظ کرده است، پس در نیمهی دیگر از خدا تقوا پیشه کند.»[۴]
در این احادیث و احادیث بسیار دیگر بر ضرورت تشکیل خانواده به عنوان راهی برای رسیدن به کمال و پیشرفت معنوی تأکید شده است؛ همچنین احادیث فراوانی در مورد حقوق متقابل زن و شوهر وارد شده است که اگر آنها را چراغ راه زندگی خود قرار دهند از این راه پر خطر به سلامت عبور خواهند کرد و هرگز در زندگی به مشکلات حاد و لاینحلی که منجر به جدایی میشود بر نخواهند خورد؛ اما دلیل این همه مشکلات ما این است که متأسفانه به دین به عنوان دستورالعملی برای زندگی نگاه نمیکنیم.
از منظر دین علاقه و معنویت را میتوان به منزلهی دو پایهی اصلی برای خانواده به شمار آورد که با حذف و سست شدن یکی از آن دو؛ شمارش معکوس برای فروپاشی خانواده آغاز میشود. اتفاقی که در عصر حاضر میتوان به وضوح آن را مشاهده کرد.
تغییر سبک زندگی و دوری از آموزههای اسلام
تغییر سبک زندگی را میتوان ارمغان مدرنیته در عصر حاضر به شمار آورد. به عقیدهی برخی، به وجود آمدن شیوههای جدید زندگی ضرورتی اجتنابناپذیر است که با حرکت جوامع به سمت پیشرفت و صنعتی شدن رخ مینماید؛ اما حقیقت این است که پایه و اساس سبک زندگی در جامعهی سنتی ایران بر اساس اسلام بنا شده است و تغییر آن به منزلهی تغییر سبک زندگی اسلامی به شیوههای مدرن و وارداتی است که با فرهنگ اسلامی ما هیچ گونه همخوانی ندارد و در نتیجه تغییر هویت فرد مسلمان را به دنبال دارد. در حقیقت هویت و سبک زندگی با یکدیگر رابطهای دوسویه دارند و بر یکدیگر تأثیر متقابل میگذارند.
با مقایسهی شیوههای زندگی دهههای اخیر به خوبی میتوان سرعت این تغییرات را دریافت. این مسئله در جامعهی امروز ابعاد بسیار وسیعی پیدا کرده است و شیوهی زندگی افراد در مقیاس فردی، خانوادگی، اجتماعی و… روز به روز بیشتر از معیارهای اسلامی فاصله میگیرد.
از مصادیق تغییر سبک زندگی میتوان به تغییر الگوی تأمین معاش در خانواده به تقلید از کشورهای غربی اشاره کرد؛ البته نمیتوان ضرورتهای جامعهی امروز را برای حضور زنان در برخی مشاغل زنانه نادیده گرفت اما آنچه در حال حاضر در جامعهی ما اتفاق میافتد این است که حتی در مواقع غیر ضروری و تنها با این استدلال که زن باید به استقلال مالی برسد تا به مرد وابسته نباشد، به اشتغال بیرون از منزل روی میآورند که این مسئله به خودی خود عامل به وجود آمدن مشکلات بسیاری برای فرد و جامعه خواهد شد که شایسته است در مقالهای مجزا و به صورت تفصیلی به این مسئله پرداخته شود.
در حالی که اسلام بنا به مصالحی که متوجه خود زن، خانواده و اجتماع است. زحمت کار بیرون از منزل را از دوش زن برداشته و به عهدهی مرد قرار داده است اما متأسفانه میبینیم که اشتغال بیرون از منزل برای زنان ما به عنوان یک ارزش در آمده است و در عوض خانهداری و تربیت فرزند به وقت هدر دادن و سوزاندن فرصتهای پیش روی زنان ما تبدیل شده است.
با مقایسهی شیوههای زندگی دهههای اخیر به خوبی میتوان سرعت این تغییرات را دریافت. این مسئله در جامعهی امروز ابعاد بسیار وسیعی پیدا کرده است و شیوهی زندگی افراد در مقیاس فردی، خانوادگی، اجتماعی و… روز به روز بیشتر از معیارهای اسلامی فاصله میگیرد.
مسئلهی مهم دیگر تغییر سبک ساده زیستی است که تا همین چند سال اخیر بر خانوادههای ایرانی حاکم بود و روی آوردن به زندگی تجملاتی و ایجاد مصرفزدگی در بین خانوادههاست؛ متأسفانه در این مسئله هم مشاهده میکنیم که بیشترین تلاش دشمن در تغییر روحیهی زنان بوده است زیرا آنان هستهی اصلی خانواده را تشکیل میدهند و بر نوع نگرش همسر و فرزندان بسیار اثرگذار میباشند؛ همچنین همین مسئله خود از دلایل اصلی روی آوردن به اشتغال بیرون از منزل است. به هر حال این مسئله به خودی خود سبب به وجود آمدن انحرافهای فراوانی در زندگی فردی و اجتماعی افراد میشود که متأسفانه طلاق یکی از اصلیترین آسیبهای آن است.
تغییر نوع تعامل زن و مرد هم از مواردی است که تحت تأثیر عوامل مختلفی از جمله ماهوارهها به سبک غربی آن درآمده! در این میان برگشتن به آموزههای اسلام و برگرداندن آرامش به کانون خانواده بهترین راهکار حل این مشکلات میباشد. اگر چه گاهی مشاوران ما هم توصیههایی به طرفین میکنند که نه تنها کمکی به حل مشکلاتشان نمیکند بلکه با آموزههای دین ما هم در تناقض کامل است!
حقیقت این است؛ با تغییر سبک زندگی که مسلماً به دنبال خود تغییر ارزشها را نیز در پی خواهد داشت، نهاد خانواده از درون تضعیف خواهد شد که از این مسئله میتوان به عنوان عامل اصلی طلاق نام برد زیرا اولین قربانی آن معنویت است که درون سبک زندگی غربی، باورها و فرهنگ جدید آن استحاله میگردد و همانطور که ذکر شد، معنویت از ارکان اصلی خانواده در اسلام به شمار میآید که خانواده بر پایهی آن بنا شده است.
متأسفانه در جامعه شاهد این مسئله هستیم که الگوگیری غلط خانوادهها و جوانان سبب افزایش ناسازگاری بین زن و مرد، مصرفگرایی، تغییر نوع پوشش و … شده است. آنچه در این بین از اهمیت بهسزایی برخوردار است، این است که باید مراقب باشیم تا شیوههای جدید زندگی با فرهنگ دینی ما سازگار باشد و به تغییر و استحالهی ارزشها و اعتقادات ما نینجامد.
از مصادیق تغییر سبک زندگی میتوان به تغییر الگوی تأمین معاش در خانواده به تقلید از کشورهای غربی اشاره کرد؛ البته نمیتوان ضرورتهای جامعهی امروز را برای حضور زنان در برخی مشاغل زنانه نادیده گرفت اما آنچه در حال حاضر در جامعهی ما اتفاق میافتد این است که حتی در مواقع غیر ضروری و تنها با این استدلال که زن باید به استقلال مالی برسد تا به مرد وابسته نباشد، به اشتغال بیرون از منزل روی میآورند.
استراتژی غرب در تغییر هویت زن مسلمان
با بررسی علل طلاق به خوبی متوجه این مسئله میشویم که اصلیترین راهبرد غرب در تضعیف نهاد خانواده تغییر هویت زنان مسلمان است که با القای زنمحوری، تضعیف نقش مرد، تضعیف نقش مادری و همسری، کم ارزش جلوه دادن خانهداری و ارزشمند جلوه دادن مشاغل بیرون از منزل، مصرفزدگی و … ابتدا به تغییر نگرش زنان مسلمان و در نتیجه به تقدسزدایی و سست کردن پایههای خانواده میانجامد. آنها با درک نقش محوری و اهمیت جایگاه زن در خانواده به خوبی دریافتهاند که برای رسیدن به اهداف خود گام اول را باید از این نقطه آغاز کنند.
این مسئله که تمایز حقوق زن و مرد به تفاوت نوع آفرینش و تفاوت نیازها و تواناییهای آنها برمیگردد بر هیچ فرد عاقل و منصفی پوشیده نیست و اسلام را میتوان اصلیترین حامی و مدافع حقوق زنان به شمار آورد زیرا نه تنها حقوق زن در اسلام نادیده گرفته نشده بلکه در تمامی احکام و دستورات آن ظرافت روح و جسم زن در نظر گرفته شده، مسئلهای که هرگز در نظریههای فمینیستی و به اصطلاح بشر دوستانهی غرب دیده نشده است اما آنان با غیرعادلانه خواندن احکام اسلام در مورد زنان و به دست گرفتن پرچم حقوق بشر؛ شروع به سر دادن شعارهایی کردند که ظاهری زیبا و فریبندهداشت، ولی از درون پوچ و دروغین بود و بیشترین حملههای خود را متوجه مسئلهی تمایز بین حقوق زن و مرد کردند.
از نظر پرچمداران دفاع از حقوق زنان، زیر بار مسئولیت همسری و مادری رفتن سبب پایمال شدن حقوق زن و در عوض کم رنگ شدن یا نپذیرفتن این نقشها و الگو قرار دادن مردان در اشتغال بیرون از منزل و انجام کارهای مردانه سبب اقتدار و شکوفایی آنان خواهد شد.
فارغ از نتایج افکار فمینیستی در غرب باید اذعان داشت؛ افراط در این مسئله غرب را با چالشی جدّی مواجه کرده است، مانند فردی که در باتلاق گرفتار میشود و هر چه بیشتر دست و پا میزند و برای نجات خود تلاش میکند بیشتر در آن فرو میرود و میخواهد تا دیگران را نیز با خود به درون باتلاق بکشد.
در واقع غرب خود اولین قربانی نظریههای دور از عقل و منطق فمینیستی است که نتیجهای جز تحقیر زن، کمبود عاطفی، نبود امنیت، به چالش کشیدن مفهوم مادری، افزایش میزان خشونت در خانواده، افزایش آمار طلاق، افزایش کودکان نامشروع، رواج گستردهی زندگیهای مجردی، گسترش همجنسگرایی و در یک جمله نابودی زن و نابودی انسانیت را در پی نداشته است.
از نظر پرچمداران دفاع از حقوق زنان، زیر بار مسئولیت همسری و مادری رفتن سبب پایمال شدن حقوق زن و در عوض کم رنگ شدن یا نپذیرفتن این نقشها و الگو قرار دادن مردان در اشتغال بیرون از منزل و انجام کارهای مردانه سبب اقتدار و شکوفایی آنان خواهد شد.
با تأمل در نظریههای فمینیستی متوجه این مسئله میشویم که بین شعار فمینیستها مبنی بر احقاق حقوق زنان و آنچه در عمل اتفاق میافتد تناقض آشکاری وجود دارد، زیرا زن از حقوق اولیهی خود که آرامش و امنیت روانی در سایهی خانواده است و با قیومیت مرد حاصل میشود محروم میگردد و با نادیده گرفتن نقش همسری، مادری و … به طلاق و فروپاشی نهاد خانواده دامن میزند که این مسئله خود جامعه را با بحران جدّی مواجه میسازد اما این مسئله در آموزههای فمینیستی فراموش شده که زن خود عضوی از پیکر جامعه است و اولین آسیب متوجه خود اوست!
در حالی که دین اسلام از همان ابتدا برای زن جایگاهی بسیار رفیع قائل شده و زن و مرد را مکمل یکدیگر قرار داده است و در مقابل ظلم و ستمی که به زنان روا میشده به مردان توصیههای فراوانی کرده است که با زنان به گونهای شایسته رفتار کنید و به آنها محبت کنید و همین طور در مسئلهی حق رأی برای زن و مرد حقوق مساوی قائل شده و برای وی حق مشارکت در فعالیتهای اجتماعی را قرار داده است…
قبح زدایی از مغبوضترین حلال خدا
با بررسی آیات و روایات اسلامی درمییابیم به همان اندازه که در اسلام بر ازدواج و تشکیل خانواده تأکید شده، به همان اندازه نیز به حفظ و نگهداری از آن سفارش شده است. چرا که نهال خانواده برای ادامهی حیات و به ثمر نشستن خود نیاز به رسیدگی و مراقبت ویژهای دارد. در آیات و روایات از طلاق به عنوان مغبوضترین حلال خداوند یاد شده است؛ همچنین در آیات بسیاری بر ضرورت حفظ خانواده تأکید شده و طلاق به عنوان آخرین راه حل و تنها در صورتی که سبب عسر و حرج فرد شود، توصیه شده است.
اگرچه درک محدود انسان سبب میشود که به طور کامل به مصالح و مفاسد امور آگاهی پیدا نکند اما با بررسی پیامدهای طلاق تا حدودی میتوان به دلایل منفور بودن این مسئله در اسلام پی برد. آسیبهای فردی و اجتماعی طرفین بعد از طلاق (به خصوص خانمها) همچنین سرنوشت مبهم فرزندان، آسیبهای روحی و روانی که از طلاق والدین نصیبشان میشود و مسائل و مشکلات فراوانی که از این راه گریبان جامعه را میگیرد و …؛
از جمله مشکلاتی است که با فروپاشی یک خانواده به وجود میآید. فهم این مسائل شاید تا حدودی به درک ضرورت گذشت زن و مرد در برابر یکدیگر کمک کند؛ البته در صورتی که روحیهی فردگرایی بر آنها حاکم نشده باشد اما حقیقت این است که با تغییر سبک زندگی و تغییر ارزشها، روح معنویت در بین خانوادهها کمرنگشده و همین مسئله سبب گردیده تا مفاهیم ارزشی و اخلاقی مانند «گذشت» در زندگی به باج دادن یا کم آوردن در برابر یکدیگر تعبیر شود!
متأسفانه در حال حاضر کوتاه شدن عمر زندگی مشترک به یک مسئله در جامعهی ما تبدیل شده که اگر به زودی برای حل آن چارهای اندیشیده نشود به زودی به یک بحران جدّی تبدیل خواهد شد که این مسئله هوشیاری مردم، مسئولین و نخبگان را میطلبد. عمق فاجعه تا آن جایی است که علاوه بر افزایش این معضل بزرگ، جامعه در راستای قبحزدایی از این مسئله گام برمیدارد. برگزاری جشن طلاق به تقلید از فرهنگ غرب و دعوت دوستان و آشنایان برای شرکت در این مراسم در جامعهی اسلامی ما جای بسی تأسف و تعجب دارد.
وقتی زندگی رنگ و بویی از دین و فرهنگ اسلام نداشته باشد، وقتی خانواده تقدس خود را در دید افراد از دست بدهد و ازدواج بیشتر جنبهی تشریفاتی پیدا کند. وقتی ازدواجهای سنتی که بر پایهی فرهنگ اسلامی و شناخت و باور صحیح از زندگی مشترک جای خود را به ازدواجهایی به سبک مدرن و دوستیهای خیابانی، اینترنتی و … بدهد. دیگر قبحزدایی و برگزاری جشن طلاق به شیوهی مدرن امری دور از ذهن و تعجببرانگیز نخواهد بود!
نتیجهگیری
در نهایت میتوان دور شدن از آموزههای اسلام و ضعف و تسلیم در برابر تهاجم فرهنگی غرب را به عنوان مهمترین عامل در تغییر فرهنگ اسلامی و در نتیجه افزایش آمار طلاق دانست.
۳ گام اصلی که میتوانند در برابر هجمههای همهجانبه و برنامهریزیهای کلان و بلندمدت دشمن در تغییر هویت دینی ما در بلند مدت مؤثر واقع شود عبارتاند از:
۱- بیداری و آگاهی در برابر اهداف و راهبردهای غرب؛
۲- بازگشت به بطن دین؛
۳- نظریهپردازی در حوزههای مختلف با استفاده از متون و منابع دینی.
متأسفانه سیر صعودی آمار طلاق در کشور ما از این حقیقت تلخ حکایت میکند که نه تنها از اهداف و راهبردهای غرب اطلاعی نداریم، بلکه کورکورانه تن به خواستههای آنها نیز دادهایم و در جهت اهداف و برنامهریزیهای آنها حرکت کردهایم. متأسفانه در مقابل سالها تلاش و پشتکار غرب در تخریب فرهنگ اسلامی و تضعیف نقش واقعی زن، به عنوان یک مسلمان اقدام درخور توجهی انجام ندادهایم.
شاید بتوان سادگی و خوشباوری برخی افراد در برابر سیاستهای غرب را دلیل اصلی مشکلات آنها به شمار آورد در حالی که منابع عظیمی از دستورات و راهکارهای اسلام را برای زندگی موفق در اختیار داریم که در دل آنها هزاران نظریه در تمام ابعاد زندگی نهفته است و به جای نظریهپردازی و ارائهی الگو به دیگر کشورها خود به تقلید کورکورانه از آنها میپردازیم و هر آنچه را که غرب به اسم آزادی و حقوق بشر و مدرنیته و … به ما القا میکند به حکم ضرورت میپذیریم.
با توجه به این مسئله که تک تک ما در برابر حفاظت از فرهنگ و دین خود مسئولیم اما در این بین نخبگان نیز میتوانند با بررسی متون اسلامی و استخراج نظریههای مختلف در حوزهی زنان و خانواده گام مؤثری بردارند؛ همچنین رسانهها میتوانند در ترسیم هویت واقعی زن مسلمان و ارائهی الگوی موفق زندگی نقشی اساسی ایفا کنند. مسئلهای که متأسفانه کمتر در فیلمها و سریالهای مشاهده میکنیم و در اکثر موارد شأن واقعی زن در فیلمها نادیده گرفته میشود.
دولت نیز میتواند با حمایتهای قانونی و اجتماعی از زنان خانهدار سبب شود تا زنان هویت واقعی خود را در درون خانه جستوجو کنند؛ همچنین تقویت روح معنویت از راه نظام آموزشی،رسانه و انتقال آن به نهاد خانواده میتواند در کاهش معضلات اجتماعی از جمله طلاق اثر گذار باشد.
سایت مجاله اینترنتی سبک زندگی
http://emag.saza.ir/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D9%82-2/
___________________________________________________________________________
36-توجه قرآن به سبک زندگی
اولین خطاب آیات قرآن به مؤمنان، مربوط به یک سبک رفتاری است نه یک اخلاق یا عقیده و خداوند علاوه بر نقد آن به عنوان یک «سبک» به زیبایی و عدم زیبایی آن نیز توجه دارد
* در گذشته فقط انبیاء، اوصیا و اهالی دین به سبک زندگی اهمیت میدادند
موضوع گفتوگوی ما در این جلسات پاسخ به این سؤال است که «سبک زندگی کجای دین ماست؟». «سبک زندگی» اصطلاحی است که سابقاً خیلی مورد توجه نبوده و چندی است که بخشی از اندیشمندان به این موضوع در زندگی انسان توجه کردهو آن را تحت عنوان و اصطلاحی متمایز مورد مطالعه قرار دادهاند. البته نمیشود گفت که ماهیتِ آن جدیداً پدید آمده است بلکه این اصطلاح و عبارتِ «سبک زندگی» است که به تازگی پدید آمده است و جدیداً به آن توجه شده است و به طور جداگانه مورد بررسی قرار گرفتهاست.
این جای خوشبختی دارد که موضوع سبک زندگی مورد توجه قرار گرفته است و اندیشمندان به آن پرداختهاند. چون قبل از این فقط انبیاء و اوصیاء بودهاند و فقط دینِ الهی بوده است که به سبک زندگی خیلی اهمیت میداده و جزئیاتی را در سبک زندگی و رفتارهای ظاهری پیروان خود مورد توجه قرار میداده است. لذا از جهان روشنفکری غرب خیلی ممنون هستیم که این موضوعِ سبک زندگی را طرح کرده است! چون باعث میشود احادیث و سخنان انبیاء و اولیاء بیشتر شنیده شود. نه اینکه چون غربیها این موضوع را مطرح کردهاند ما به دنبال آنها بیافتیم، بلکه از این جهت که مردم دشمن چیزهایی هستند که نمیفهمند «النَّاسُ أَعْدَاءُ مَا جَهِلُوا» از این رو بسیاری از دشمنیها با معارف دینی (به خصوص وقتی به جزئیات رفتاریِ انسانها مربوط میشود)، از سرِ جهل است و اگر این جهل برطرف شود بسیاری از این دشمنیها با دین از بین میرود.
* منظور از «سبک زندگی» دقیقاً چیست؟
در ابتدا باید سبک زندگی را توضیح دهیم و ببینیم که منظور از «سبک زندگی» دقیقاً چیست؟ منظور از «سبک زندگی» فرهنگ نیست، فرهنگ اموری را که اعمّ از سبک زندگی هستند (مانند عقاید و نگرشها) را نیز دربرمیگیرد. در واقع سبک زندگی فقط به بخشی از فرهنگ اطلاق میشود، آن بخشی که به رفتار ظاهری انسان و به ظاهر انسان باز میگردد. در واقع سبک زندگی به آن بخشی از ظاهر و رفتار ظاهری انسان بازمیگردد که قابل مدیریت است و خصوصاً به زیبایی و خوشایندی نیز ربط پیدا میکند.
البته ممکن است کسی سبک زندگی خود و همین ظاهر خود را بر اساس عقایدش تنظیم کند ولی حتماً از این عقاید خوشش میآمده که ظاهر خود را بر اساس آن درست کرده است. دیگرانی که این عنوان را استفاده میکنند به خوشایندیِ او کار دارند و به اینکه آیا ناشی از عقیدهاوست یا نه، کاری ندارند. به عنوان مثال در سبک زدگی ما لباس ماه محرّم و لباس عزای ما مشکی رنگ است و ممکن است در منطقه دیگری برای عزاداری لباس دیگری مرسوم باشد.
* در «سبک زندگی» به ظاهر رفتار، فُرمها و قالبهای بروز احساسات کار دارند
در بحث سبک زندگی به ظاهر رفتار و قالبهای بروز احساسات کار دارند و به فُرمهایی که در این فُرمها معانیِ ذهنی و گرایشهای روحی تجلی پیدا میکنند. در بحث سبک زندگی با «فُرم» و شکلِ ظاهری کار دارند. اصلاً معنای «سبک» و «فُرم» نزدیک به هم است و شاید اولین مرتبههایی که از واژه«سبک» استفاده شده است در مورد سبکهای هنری بوده است، آنجایی که میخواستند «فُرم» را از «محتوا» جدا کنند.
سبک زندگی، ظاهر زندگی را شامل میشود و اعمّ است از زبان انسان، گفتار، پوشش و … شاید اولین چیزی که در سبک زندگی دیده میشود نحوه پوشش انسان باشد و بعد نحوه چیدمان منزل و برنامههای روزانهای که میریزیم و …
* سابقاً در فرهنگی که ناشی از نگاه کمونیستی بود، فُرم یا زیبایی اهمیت نداشت
سابقاً (در دوره نفوذ تفکرات مارکسیستی) در دانشگاهها اینطور بود که اگر قرار بود چیزی با عنوان سبک زندگی «دینی» شود با آن به شدت برخورد میشد و با ناسزا و سخنان زشت مواجه میگردید. گویا اصلاً کسی نباید به «فُرم» و سبک زندگی اهمیت میداد! این هم نتیجهنگاه مارکسیستها به زندگی بود. همچنین مارکسیستها مدعی بودند که دانشِ انقلاب را فقط آنها دارند. خصوصاً هر نیروی مسلمانی که انقلابی میشد و میخواست با ادبیات علمی سخن بگوید، با ادبیات مارکسیستی سخن میگفت.
در فرهنگی که ناشی از نگاه کمونیستی بود «فُرم» یا زیبایی چندان معنا نداشت. حتی احساسات هم زیاد معنا نداشت و دین افیون تودهها محسوب میشد. این نگاه به حدی خشن بود که موجب میشد برخی انقلابیون روضهخوانها را ترور کنند. در آن دوره، دینداران را با تعبیرِ «قشریها» خطاب قرار میدادند که نوعی ناسزا محسوب میشد.
* حتی در صنعت و تکنولوژیِ مارکسیستها (بلوک شرق) نیز زیبایی جایی نداشت/ بیتوجهی آنها به ظواهر و حس زیباییگرایی و احساسات، ریشه در ایدئولوژیِ مارکسیستی دارد
حتی در صنعت و تکنولوژیِ مارکسیستها و بلوک شرق نیز اگر دقت کنید میبینید که ظاهرِ خودروها، محصولات صنعتی و حتی معماریِ آنها جذابیتِ چندانی نداشت و این مسأله (یعنی بیتوجهی به ظواهر و حس زیباییگرایی و احساسات) ریشه در ایدئولوژیِ مارکسیستی دارد. آنها نه تنها به زیبایی در این امور اهمیت نمیدادند بلکه به ظاهری که دین بخواهد به آن بپردازد نیز اهانت میکردند و به دیندارانی که مقیداتی را در ظواهر رعایت میکردند طعنه میزدند و میگفتند «قشریون»!
الحمدالله امروز با آن مسائل مواجه نیستیم و بسیاری از دانشمندان به اهمیت مسائل ظاهری و سبکِ زندگی پیبردهاند و میگویند باید به آن بپردازیم. لذا میتوان گفت ما نسبت به سی سالِ قبل که کسی جرأت نمیکرد از ظاهر و ظاهر رفتاری سخن بگوید پیشرفت قابل ملاحظهای در این عرصه داشتهایم.
* اسلام فقط با اخلاقِ ما کار ندارد بلکه با سبک زندگیِ ما نیز کار دارد
حالا ببینیم که آیا سبک زندگی و این ظاهر و شکل و صورت رفتاری از نگاه دین اهمیت دارد یا نه؟ در پاسخ، ضمن توجه به تفاوت سبک زندگی با اخلاق، باید بگوییم که اسلام فقط با اخلاقِ ما کار ندارد بلکه با سبک زندگیِ ما نیز کار دارد.
* عصبیمزاج بودنِ ما، جزو سبک زندگیِ ما نیست، نحوهابرازِ عصبانیت جزو سبک زندگی است
مثلاً اینکه ما عصبیمزاج هستیم یا نه، جزو سبک زندگی نیست (بلکه به اخلاق مربوط میشود)، اما اینکه چگونه عصبانیت خود را ابراز کنیم جزو سبک زندگی است، مثلاً اینکه با ناسزا گفتن، فریاد زدن، شکستن ظروف و … عصبانیت خود را بروز دهیم جزو سبک زندگی محسوب میشود. اینکه ما آدمِ کریم و باسخاوتی هستیم ربطی به سبک زندگی ندارد ولی اینکه حاتمبخشیِ خود را چگونه بروز میدهیم به سبک زندگی مربوط میشود.
* تعریف سبک زندگی: ظاهر رفتار+عادت+ جمعی بودن
سبک زندگی فقط ظاهر رفتار را شامل نمیشود که احیاناً زیباییهایینیز داشته باشد. بلکه این ظاهر رفتار وقتی دو ویژگی پیدا میکند عنوان سبک زندگی بیشتر به آن انطباق پیدا میکند:
۱- اینکه آن رفتار ظاهری عادت رفتاری شما بشود و تبدیل به یک رسم یا عادت فردی شود. ۲- جمعی از انسانها این ظاهر و روش را برای خودشان انتخاب کرده باشند.
* اشارهقرآن به سبک زندگی/ اولین خطابِ «یا ایها الذین آمنوا» مربوط به یک «سبک رفتاری» است نه یک اخلاق، عقیده یا علاقه
در اینجا یک آمار قرآنی و یک نمونه از اشاره قرآن به سبک زندگی را بیان میکنیم که نشان میدهد سبک زندگی در دین چقدر اهمیت دارد.
در قرآن حدود ۸۵ خطاب «یا ایها الذین آمنوا» وجود دارد که تماماً در مدینه نازل شده است. با اینکه در مکه نیز مؤمنین بودهاند، ولی گویا خطابِ «یا ایها الذین آمنوا» به «جامعه» ایمانی است و گروه مؤمنین مظلوم تحت شکنجه مکه که «السابقون» هم بودند شایستگی خطاب قرار گرفتن با عنوان «یا ایها الذین آمنوا» را پیدا نمیکنند. برخی علما میگویند دلیلش این بود که حاکمیت دینی در مکه نبوده است. علامه طباطبایی میفرمایند که معنای «یا ایها الذین آمنوا» با خطاب به «مؤمنون» یا «الذین یؤمنون» متفاوت است. «یا ایها الذین آمنوا» خطابی است که دلالت بر احترام فوق العاده به گروهی از مؤمنین دارد لذا این یک خطاب برجسته است و بار روانیِ مثبت ویژهای دارد و هر کسی که ایمان بیاورد را شامل نمیشود.
در اولین سوره مدنی قرآن یعنی سوره بقره میبینیم که اولین خطابِ «یا ایها الذین آمنوا» مربوط به یک سبک رفتاری است نه یک اخلاق و عقیده یا علاقه، آن هم رفتاری که غیرعبادی و غیر حقوقی است و خداوند متعال اولاً آن را به عنوان یک «سبک» مورد نقد قرار میدهد و ثانیاً به زیبایی و عدم زیباییِ آن توجه دارد. خداوند در این آیه میفرماید: «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرْنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْکافِرینَ عَذابٌ أَلیمٌ».
* چرا خداوند به مؤمنان دستور میدهد با کلمه «راعنا» پیامبر را خطاب ندهند؟
برای اینکه معلوم شود این آیه به سبک رفتار مربوط میشود (که سبک گفتار نیز بخشی از سبک رفتار است) باید به تاریخ مراجعه کنیم تا ببینیم شأن نزول این آیه چه بوده است. در آن زمان یهودیها در بین خودشان اصطلاحی داشتند که در میان مردم مدینه رواج نداشته است و آن هم اینکه وقتی میخواستند با طعنه و ناسزا به کسی بگویند «صبر کن» از عبارت «راعنا» استفاده میکردند. (مثلاً تصور کنید باران آمده و در خیابان آب جمع شده است. اگر کسی با خودروی خود از کنار عابران پیاده به سرعت رد شود و آب به سمت عابرین بپاشد، ممکن است عابرین با حالت اعتراضآمیز به او بگویند: «آدم!» با اینکه این لفظ بدی نیست ولی در اینجا معنای بدی دارد. (یعنی تو آدم نیستی- مگر نمیبینی و …) آن یهودیان نیز وقتی میگفتند «راعنا» چنین معنایی داشت. و مفسرین گفتهاند که ناسزا یا نفرین تلقی میشد.
البته این اصطلاح فقط در بین یهودیان رایج بود و نه در بین مردمِ مدینه. وقتی پیامبر(ص) مطلبی را سریعاً بیان میفرمودند و مردم متوجه نمیشدند و میخواستند به پیامبر(ص) بگویند «صبر کنید، ما متوجه نشدیم» از این عبارت «راعنا» استفاده میکردند و مقصودِ بدی نیز از این سخن نداشتند. اما وقتی یهودیان در برابر پیامبر(ص) این کلمه را به کار میبردند، بین خودشان (در دلشان) میخندیدند چون از این کلمه معنای بدی برداشت میکردند و به نوعی طعنه میزدند.
به همین خاطر آیهفوق نازل شد تا مردم مدینه و مسلمانان (با اینکه از به کار بردن این کلمه مقصود بدی نداشتند) از این کلمه استفاده نکنند. این آیه نشان میدهد که خداوند به جزئیات رفتاری در مصداق گفتار ( که مصداقی برای سبک زندگی محسوب میشود) چقدر اهمیت میدهد.
* خداوند اهانت به اولیاءالله را تحمل نمیکند / حسین(ع) خیلی تلاش کرد که کسی از قِبل حسین جهنم نرود
ببینید که پروردگار مهربان، ذرهای اهانت به اولیاءالله را تحمل نمیکند. لذا در روایت دارد به همهمردم احترام بگذار، مبادا در بینِ مردم یک نفر از اولیای خدا باشد که تو او را نشناسیو به او بیحرمتی کنی. «إِنَّ اللَّهَ أَخْفَى وَلِیَّهُ فِی عِبَادِهِ فَلَا تَسْتَصْغِرَنَّ عَبْداً مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ فَرُبَّمَا یَکُونُ وَلِیَّهُ وَ أَنْتَ لَا تَعْلَم» کربلا چه خبر است؟
ائمه خیلی کوتاه میآمدند تا مردم بهشان بیاحترامی نکنند. فرزند مرحوم شاه آبادی استاد حضرت امام نقل میکند که روزی یک سرهنگ رژیم طاغوت در حمام عمومی زبان به طعن و تمسخر مرحوم شاهآبادی گشود و به ایشان اهانت کرد. مرحوم شاهآبادی از این کار او خیلی ناراحت شدند اما چیزی نگفتند و به راه خودشان ادامه دادند. فردای آن روز مرحوم شاهآبادی در هنگام تدریس، صدای عدهای که جنازهای را حمل میکردند شنیدند. پرسیدند: چه خبر شده است؟ اطرافیان جواب دادند: آن سرهنگی که دیروز به شما اهانت کرد، وقتی از حمام بیرون آمد، سر زبانش تاول زد و درد آن هر لحظه بیشتر شد و معالجه دکترها هم سودی نبخشید و در کمتر از ۲۴ ساعت از دنیا رفت.
بعدها مرحوم شاهآبادی هرگاه یاد این قضیه میافتادند، متأثر و ناراحت میشدند و میفرمودند: «ای کاش آن روز در حمام به او پرخاش میکردم و ناراحتی خود را بروز میدادم تا گرفتار نشود.»
اولیاء خدا خیلی مراعات کردند که کسی چوب بیاحترامی را نخورد. ولی کربلا دیگر کاری از دست حسین(ع) بر نمیآمد. مکرر موعظه کرد، توضیح داد، التماس کرد. و این التماس نفی عزت نبود، دلش برای عاقبت این بیاحترامی میسوخت. نامهها را آورد، گفت: شما نامه نوشتید. نکنید، من حسین هستم. با حسین بد برخورد نکنید، حسین(ع) خیلی تلاش کرد که کسی از قِبَل حسین جهنم نرود.
سایت مجله اینترنتی سبک زندگی
http://emag.saza.ir/%D8%AA%D9%88%D8%AC%D9%87-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A/
___________________________________________________________________________
37-دیدگاه نظریهپردازان غربی
مفهوم سبك زندگي ساليان درازي است كه در مفاهيم جامعه شناسي و روانشناسي غرب سابقه دارد و نكته اصلي در تبيين اين فلسفه، نگاه كاملا مبتني بر فلسفه غرب به مفهوم سبك زندگي و برگرفته از اصالت فرد است.
تورشتاين وبلن:
مفهوم سبک زندگي در آراي «تورشتاين وبلن» به منظور بررسي پديده مصرف درآمريکا به کارگرفته شد. البته او تعريفي دقيقي از اين الگو ارایه نکرده است، اما اين مفهوم را دال بر شيوه زندگي متمايز طبقه مرفه و نمودي از جايگاه طبقاتي آنها قلمداد نموده است. «وبلن» سبک زندگي را پديده اي گروهي ميداند، چيزي که محصول تعلق طبقاتي است. همچنین از نظر او سبک زندگی فاقد ماهيت مستقل و نمودي از وجود سلسله مراتبها در جامعه است. طبقه نيز حاصل منزلت هایي است، که به صورت ايدهآل هاي فرهنگي طبقه مرفه عرضه ميگردد. او سبک زندگي را در الگوهاي قابل مشاهده و در قالب نظريه رقابت اجتماعي تبيين ميکند. رقابتي که بين طبقات بالا و پايين به منظور حفظ تمايز پديدار ميشود.
زيمل:
زيمل در مقالهاي به عنوان "کلان شهر و حيات ذهني" به مفاهيم فرد، فرديت و تناقضات دروني اشخاص در دوران گذار از اروپاي قرن نوزدهم به عصر مدرن اشاره ميکند. در این دوران ظهور فردگرایی، فشار ساختاري و درگير شدن در نظام تقسيم کار پيچيده باعث شده است، تا اشکال مختلف هويت و راه هاي تمايز از ديگران از بين برود و شيوه هاي خاص مصرف کردن و سبک زندگي، به مثابه شيوه اي براي بيان خود، در رابطه با ديگران استفاده گردد.
ماکس وبر:
ماکس وبر نیز با استفاده از مفهوم سبک زندگي به تبيين سلسله مراتب و قشربندي اجتماعي چون "طبقه، گروه منزلت و حزب" پرداخته است. او دستيابي به منزلت گروهي را نوعي افتخار اجتماعي قلمداد ميکند، که منابع آن شامل؛ دستاوردهاي فردي، نمادهاي منزلت و تأثير گروههاي مرجع افراد قضاوت کننده درباره جایگاه ديگران، ميباشد. همچنین او سبک زندگي را شامل کردارهاي اجتماعي و فرهنگي متفاوتي ميداند و آن را به عوامل اقتصادي محدود نميکند. او معتقد است، اين کردارها ناشي از تفاوت بین گروههاي اجتماعي است.
در سال هاي پس از جنگ جهاني دوم، رشد اقتصادي و ظهور پديده مصرف گرايي باعث شد تا الگوي طبقه ی اجتماعي، کارآمدي خود را در تبيين انتخابهاي فردي از دست دهد. این دوره با افزايش دستمزدها و گسترش"وسايل، تفريح و فراغت" همراه بوده است. از اين رو شناخت افراد بر مبناي شاخصهاي منزلتي گذشته ناممکن شد و مقوله سياست هويت اهميت پيدا کرد. بدين ترتيب با ظهور جامعه ی مدرن، هويت هاي متعددی پديدار شد و جنبش هاي اجتماعي جديدي نظير؛ زنان، قوميت ها، نژادهاي مختلف، جوانان، گروههاي خاصّ و... به بيان وجودي خود پرداختند. از اين رو تبيين جايگاه افراد در الگوي مصرف و سبک زندگي با توجه به ساختار اجتماعي- اقتصادي و استفاده از تحليل طبقاتي کنار رفت. زيرا اين گروههای خاصّ با پرداختن به الگوهای مصرف در سبک زندگی به بیان هویت خود میپردازند.
رايمر:
رايمر چهار دليل عمده را در تجديد حيات اين مفهوم عنوان ميکند.
 فرآيندهاي "فردي شدن" که آزادي و حق انتخاب بيشتري را به خصوص براي جوانان در شرايط به سرعت رو به تغيير جهان داشته اند.
⦁    رشد طبقه متوسط جديدي که جهت گيري آنها آشکارا به سوي "سرگرمي و مصرف" است. که عمدتاً جوانان شهري داراي "مهارتهاي حرفهاي" را در بر ميگيرد.
⦁    افزايش روز افزون بحث های دانشگاهی در خصوص "پست مدرنيسم" که در آن " ظهور ارزشها و سبکهاي زندگي جديد" نقش کليدی را ايفاء ميکنند.
⦁    سهم مؤثر آراي «بورديو» در موضوع سبکهاي زندگی.
در واقع ميتوان به دو گونه؛ "مدرنيستي"، که سبک زندگي به عنوان "متغير وابسته" در نظر گرفته ميشود، و "پست مدرنيستي"، که در اين جا به عنوان "متغير مستقل" تلقي ميگردد، به تبيين "سبک زندگي" پرداخت.
در ديدگاه مدرنيستي "سبک زندگي" نه در مطالعات قشربندي اجتماعي و راهي براي تعيين طبقه اجتماعي، بلکه شکل اجتماعي مدرني دانسته ميشود، که تنها در دوران مدرن و رشد و گسترش فرهنگ مصرف معنا مييابد. در اين معنا "سبک زندگي" راهي براي تعريف ارزشها، نگرش ها، رفتارها يا هويت افراد ميباشد، که اهميت آن براي تحليل هاي اجتماعي روز به روز افزايش پيدا ميکند. همچنین استفاده از کالاهاي مصرفي براي تميز و تثبيت هويت اجتماعي به کار برده ميشود و مفهوم "سبک زندگي"، گوياي اين واقعيت است، که گروه بندي هاي اجتماعي، ابعاد و مقياس بسيار کوچک تر و متکثرتری از طبقه يا قشر اجتماعي يافته است. اما از ديدگاه پست مدرنيته، "سبک زندگي" تعريفي ديگر مييابد.
فرض اصلي که در اين ديدگاه از اين واقعيت نشأت ميگيرد که مردم اکنون بيش از قبل، خود را مسوول زندگي خود ميدانند. قيد و بندهاي سنتي برداشته شده است و دنبال کردن روش زندگي والدين به صورت خودکار ديگر نه ضروري است و نه ممکن. بنا به اين استدلال، در عصر پست مدرنيته، مردم "قدرت و توان" انتخابهاي فراواني دارند که ميتوانند در يک عرصه ی جايگزيني، انتخابهايشان را، در صورت لزوم با همديگر عوض نمايند. به نظر پست مدرنيست ها، سبکهاي زندگي در جامعه پست مدرنيته نسبت به جامعه مدرن و سنتي هم ناهمگون تر و هم شيوهها و روشهاي گوناگوني جهت انجام آن ها وجود دارد. راه و روشي که فرد در حوزه اي به کار ميگيرد، متفاوت و در تضاد با روشهايي است، که در حوزههاي ديگر عمل ميکند. به نظر مدافعان پست مدرنيته، سبک زندگي: " نتيجه ی همه ی انتخابها و گزينشهايي است، که شخص نسبت به زندگي خود انجام ميدهد." که شامل " انتخاب کار و فعاليت هاي مربوط به فراغت" نيز ميشود.
بحث دوم در پست مدرنيته اين است، که سبک زندگي نتيجه و محصول انتخابهايي است که در زندگي روزمره صورت ميگيرد. اما اين همواره نتيجه اي موقتي است. افرادي که بين حوزههاي مختلف در زندگي روزمره در حرکت اند، دائماً دست به انتخابهاي جديد ميزنند: " در ارتباط با اين انتخابهاست، که سبک زندگي شخص تغيير ميکند". و دیگر اینکه شاخص ارزشها و سبکهای زندگی در دوران پست مدرن با نوعی سازماندهی مجدد و به هم ریختن عناصر مواجه است. فرهنگ عامه با فرهنگ برتر و فرهنگ فردی با اجتماعی مخلوط میشود؛ آمیزه هایی که افراد غیر پست مدرن (مخصوصاً نسل های بزرگ تر) آن ها را متناقض می دانند.
آنتوني گيدنز:
آنتوني گيدنز معتقد است: اهميت يافتن سبک زندگي از پيامدهاي تجدد است. فرهنگِ مبتني بر سنت، آداب و رسوم جا افتاده در زندگي را در محدودهی کانالهاي از پيش تعيين شده قرار ميدهد. در اين نوع فرهنگ اگر چه افراد انتخاب ميکنند، اما انتخاب آنها در بازه ی خاصّي قرار ميگيرد. سبک زندگي در اين معنا عملي است، که بدون ايجاد هيچگونه تغييري در آن، بي قيد و شرط پذيرفته ميشود. اما فرآيند تجدد (مدرنيته) باعث ميشود، که فرد در گزينشهاي خود بدون هيچگونه راهبرد از پيش تعيين شدهاي از تنوع انتخاب برخوردار باشد. اما «گيدنز» معنايي را در اين روند باز ميکند: در دنياي متجدد کنوني، همهی ما هم از شيوههاي معيني در زندگي پيروي ميکنيم، هم ناچار به اين پيروي هستيم، زيرا علاوه بر برآورده کردن نيازهاي جاري مان، هويتي را که برگزيديم نيز مشخص ميشود و در پي آن ديگران رفتارهاي خاصّي را در کنشهايشان بر طبق اين هويت آشکار شده، بروز ميدهند. بدين ترتيب شيوه هاي زندگي به صورت عملکردهاي روزمره در ميآيند، عملکردهايي که در نوع "پوشش، خوراک، روش کار و محيط هاي مطلوب براي ملاقات با ديگران" جلوه ميکند.
گيدنزهمچنين به خاصيت بازتابندگي امور روزمره در هويت هاي شخصي، گروهي و اجتماعي اشاره ميکند. در اين خصلت، امور ذکر شده، نسبت به حوزههاي فعاليت اجتماعي داراي حساسيت و تأثيرپذيري بيشتر ميباشند و همچنين به تجديد نظر مداوم در روشها و نگرشها بر اساس اطلاعات يا دانش هاي نوين ميپردازند.
درباره ی انتخابي بودن و کثرت سبک زندگي، «گيدنز» اين گونه استدلال ميکند که: نبايد تصور کرد، افراد قادرند به انتخاب همهی الگوهاي موجود بپردازند. زيرا تعدد الگوهاي کلي شيوه ی زندگي کمتر از تعدد انتخابهاي موجود در تصميم گيري هاي راهبردی (استراتژيک) روزمره است.
گيدنز علت چندگانه بودن انتخابهاي افراد را در جوامع جديد اين گونه برمی شمرد: نبود شيوه ی مشخص و تناقض بین آن ها، تکثر دنياي زندگي، تردید در حل مسایل، تأثیر رسانه های جمعی، تجديدنظر و بازسازي در برنامههاي زندگي، موقعيت هاي نهادين و روابط با ديگران در جهت شکل گیری رابطه ی ناب. «گيدنز» در مورد "سبک زندگي" و پردازش "هويت شخصي" اين گونه اظهار ميدارد: هر يک از تصميم گيري هاي کوچک شخصي در زندگي روزانه همانند: چه بپوشم، چه بخورم، در محيط کار چگونه رفتار کنم، پس از پايان کار با چه کسي ملاقات کنم، همه و همه در تعيين امور زندگي روزمره مشارکت دارند. عملکردهایی که در نوع پوشش، خوراک، روش کار و محیط های مطلوب برای ملاقات با دیگران تجسم مییابد و در پرتو ماهیت متحرک هویت شخصی، به طور بازتابی در برابر تغییرات احتمالی، باز و پذیرا هستند.
با توجه به نظر «گیدنز» میتوان گفت که: سبک زندگی و برنامهی زندگی هر فرد در خلال بازتابندگی خود، نوع انتخاب، شکل گیری هویت شخصی با تجدید نظر مداوم در نمای ظاهری و کردار مرتبط با آن و مسوولیت در قبال آن ها پدیدار میشود.
آلفرد آدلر:
آلفرد آدلر از اين اصطلاح براي اشاره به حال و هواي زندگي فرد استفاده كرد. سبك زندگي هدف فرد، خودپنداره، احساسهاي فرد نسبت به ديگران، و نگرش فرد نسبت به دنيا را شامل مي¬شود.
«ليزر» (1963م) سبك زندگي را براساس الگوي خريد كالا تعريف ميكند. به نظر وي سبك زندگي نشان دهنده شيوه زندگي متمايز جامعه يا گروه اجتماعي و نشاندهنده شيوه¬اي است كه مصرف كننده در آن خريد مي¬كند و به شيوه¬اي كه كالاي خريداري شده مصرف مي¬شود، بازتابدهنده سبك زندگي مصرفكننده در جامعه است. «ياسر من» (1983م) سبك زندگي را الگويي از مصرف مي¬داند كه دربردارنده ترجيحات، ذائقه و ارزش¬هاست؛ سبك زندگي بهمثابه مجموعة منسجمي از انتخاب¬ها، ترجيحات و رفتارهاي مصرف¬گرايانه است. از ديدگاه «سويل»، سبك زندگي عبارت است از «هر شيوه متمايز و بنابراين قابل تشخيص زيستن»«سولومون» اعتقاد دارد كه هر جامعه¬اي داراي سبك و شيوه زندگي متفاوتي است. سبك زندگي، فعل و انفعال فرد را در محيط زندگي او نشان ميدهد. در جوامع سنتي انتخاب¬هاي مبتني بر مصرف به شكل گسترده¬اي براساس طبقه، كاست، محيط روستا يا خانواده ديكته مي-شود؛ در حاليكه در جوامع مدرن بههر حال مردم داراي آزادي عمل بيشتري در انتخاب كالاها و خدمات و فعاليتهايي هستند كه به نوبه خود هويت اجتماعي را خلق ميكند. به نظر «آرتور آسابرگر» براي تعريف اصطلاح «لایف استایل» با واژه فراگيري روبرو هستيم كه از سليقهی فرد در زمينهی آرايش مو و لباس تا سرگرمي و تفريح و ادبيات و موضوعات مربوط ديگر را شامل ميشود. كلمه «سبك»، «مد» را تداعي مي-كند؛ پس سبك زندگي در واقع مد يا حالت زندگي يك فرد است.
سازمان بهداشت جهاني سبك زندگي را اينگونه تعريف ميكند: «اصطلاح سبك زندگي به روش زندگي مردم و بازتابي كامل از ارزشهاي اجتماعي، طرز برخورد و فعاليتها اشاره دارد. همچنين تركيبي از الگوهاي رفتاري و عادات فردي در سراسر زندگي (فعاليت بدني، تغذيه، اعتياد به الكل و دخانيات و...) است كه در پي فرايند جامعهپذيري به وجود آمده است.
سایت سبک زندگی اسلامی ایرانی
http://szei.farhangoelm.ir/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%87%D8%A7/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87%E2%80%8C%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C
___________________________________________________________________________

38-سبک زندگی چند سال دارد؟ تاريخچه تولد مفهوم سبک زندگی در علوم اجتماعی
«سبک زندگی» در ادبیات موجود علوماجتماعی مفهومی نسبتاً جدید است. چنان که بعضاً پدیدار شدن «سبک زندگی» را در زمره اختصاصات «جامعه مدرن متأخر» قلمداد کردهاند. طبیعی است چنانچه سبک زندگی را در مفهومی صرفاً تحت اللفظی و خنثی فهم کنیم، تلقی آن به مثابه امری نوظهور
اسباب تعجب را فراهم خواهد کرد. زندگی آحاد بشر در اعصار و جوامع مختلف همواره بر اساس مجموعهای از قواعد و مناسبات معین نظم و نسق یافته است و طبعاً میتواند در وسیعترین معنا واجد سبک قلمداد شود. اما در ادبیات علوماجتماعی مفهوم سبک زندگی محتوایی فراتر از این دارد و به واسطه این محتوای مشخص است که از اصلیترین نشانههای تحولات اجتماعی و فرهنگی سه دهه اخیر غرب به حساب میآید.
البته پیگیری و جستجوی مفهوم سبک زندگی، ما را به مواردی از استخدام آن در متون جامعهشناختی پیش از سه دهه اخیر نیز رهنمون خواهد ساخت. بیشتر اوقات در روایت فرآیند تکوین مفهوم سبک زندگی، به ریشههای آغازین و اولین مفهومبندیهای ارائه شده از آن در کار کسانی چون ماکس وبر، گئورگ زیمل و تورشتاین وبلن در سالهای آغازین قرن بیستم اشاره میشود.
این ریشهیابی به یک معنا عناصری از واقعیت را نیز با خود دارد. اما روشن است که مفهوم جدید سبک زندگی به وضوح فراتر از چیزی است که در آن مفهومبندیهای اولیه منعکس گردیده است.
به عنوان مثال، وبر مفهوم سبک زندگی را در ذیل مقوله منزلت یا احترام به عنوان یکی از اضلاع سه ضلعی مشهور خود (ثروت- قدرت- منزلت) تعریف میکرد. در این تعریف عملاً سبک زندگی, مفهومی کم و بیش مترادف با فرهنگ مییافت. با وجود اینکه مفهوم جدید سبک زندگی در زمینهی مباحثاتی شکل گرفته که از کار وبر به طور عام و دستهبندی سه گانه ثروت- قدرت- منزلت به طور خاص متأثر است، امّا درک فاصله مفهوم جدید سبک زندگی با فهم وبر, کار دشواری نیست. در ادبیات جدید جامعهشناسی فرهنگ و مطالعات فرهنگی، سبک زندگی اساساً امری متفاوت از فرهنگ (البته نه غیرمرتبط با آن) تعریف میشود. این تفکیک بیش از هر چیز به سبب نسبتی است که میان مفهوم سبک زندگی با گسترش فردیت و اخلاق فردگرایانه در جامعه جدید برقرار میشود. فرهنگ مجموعه منسجمی از ایدهها، ارزشها، هنجارها، نمادها و آداب و رسوم است که فرد به واسطه دریافت و تطبیق خود با آنها امکان مشارکت در زندگی اجتماعی را مییابد. البته مواجهه فرد با فرهنگ لزوماً منفعلانه نیست. اما در نهایت فرهنگ مقولهای فرافردی و کلان باقی خواهد ماند. در مقابل سبک زندگی در مفهوم جدید آن بیشتر محصولی از انسان فردیتیافتهای که آن را خلق میکند، قلمداد میشود. البته سبک زندگی نیز امری اجتماعی است. به تعبیری میتوان آن را تابلوی نقاشی «کولاژ»ی دانست که تکه پارههای به کار رفته در آن از متن زندگی اجتماعی فراهم میآید. اما نهایتاً نوع تلفیق و ترکیب آنها گویی چیزی است که انسان مابعدتجددی فردیتیافته بر حسب ذوق و سلیقه خود آن را میسازد. البته این «ساخت» و سلیقه سازنده آن به شدت سیال، متغیر و دلبخواهی است. شاید این اصلیترین تفاوتی است که مفهوم سبک زندگی با فرهنگ دارد: سبک زندگی مقولهای اساساً سیال، لغزنده و غیرقطعی است. سبک زندگی ریشه در ذائقه و سلیقه دارد.
از این جهت شاید بتوان در میان پیشکسوتان جامعهشناسی کسی که بیش از همه به معنای جدید سبک زندگی نزدیک شده بود را زیمل دانست. در واقع این زیمل بود که اول بار مفهوم سبک زندگی را در نسبت مستقیم با فردگرایی مدرن و تلاش فرد مدرن برای ظاهر ساختن «یکتایی هستی خود» تعریف کرد. البته او در دهههای آغازین قرن بیستم از امکانات جامعه جدید - به ویژه در چارچوبی به نام کلانشهر- برای امکانپذیر ساختن چنین وضعیتی سخن میگفت. امّا به طور حتم دهههای پایانی این قرن شواهد و نشانههای عینی بیشتری را در جهت نشان دادن امر فراهم آورده است.
مفهوم جدید سبک زندگی را میباید در نسبت مستقیم با تحول مهم اندیشه و علوماجتماعی غرب در اوایل دهه 1980 فهم کرد. این تحول که بعضاً با عنوان «چرخش فرهنگی» از آن یاد میشود، به اهمیت یافتن بیشتر مفهوم فرهنگ و توابع و مشتقات آن در علوماجتماعی منجر شد. در واقع اصحاب چرخش فرهنگی معتقد بودند نظریههای کلاسیک علوماجتماعی در دهههای پایانی قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم در تعامل با شرایط خاصی پدید آمدند، که دگرگون شدن این شرایط ایجاد تحول بنیادین در این حوزه را به یک الزام مبدل ساخته است. مهمترین وجه این دگرگونی در انتقال مرکز ثقل جامعه جدید از تولید به مصرف و از اقتصاد به فرهنگ بود. رشد بخش خدمات، گسترش بروکراسی و آموزش عمومی شکلبندی اجتماعی جامعه صنعتی را به کلی متفاوت از مقطع پایانی قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم ساخت. به طور مشخص از جهت ترکیب طبقاتی جامعه صنعتی نیمه دوم قرن بیستم به طور متزایدی متشکل از طبقه متوسط جدید بزرگ و فربهی بود که بخش اعظم صحنه اجتماعی را اشغال میکرد. در چنین وضعیتی اساساً تحلیلهای طبقاتی که سابق بر این نقشی کلیدی در مباحثات علوماجتماعی (بالاخص نظریههای چپ) داشت، بلاموضوع به نظر میرسید. در این شرایط مفهوم سبک زندگی عنوان یک ابزار تحلیلی جایگزین طبقه و مشتقات آن که دستکم از نظر اصحاب چرخش فرهنگی دیگر توانایی خود در تشریح وضعیتهای جدید اجتماعی را از دست داده بودند، گردید. از این رو نه تنها پیدایی «سبکهای زندگی» مشخصه وضعیتی که از آن با تعابیری چون جامعه اطلاعاتی، جامعه پساصنعتی و وضعیت ما بعد تجددی (پست مدرن) یاد میشود, قلمداد شد، که این مفهوم به مثابه یک ابزار تحلیلی مناسب برای سنخشناسی و دستهبندی افراد این جامعه شناسایی گردید. در عین حال چنین تحولی عرصه سیاست را نیز از خود متأثر ساخت. برخی تحلیلگران سیاسی و اجتماعی، از به حاشیه رفتن مسائل طبقاتی و پررنگ شدن مسائلی چون هویت و سبکهای زندگی در عرصه سیاسی و رقابتهای انتخاباتی احزاب جوامع صنعتی سخن گفته و از آن با عنوان «سیاست زندگی» یاد کردهاند.
گستره و حوزه مفهوم سبک زندگی خالی از مناقشات بیپایان اصحاب علوماجتماعی نبوده است. برخی تلاش کردهاند تا با قرار دادن سبک زندگی ذیل مفهوم طبقهاجتماعی پویایی و غنای بیشتری بدان (طبقه) بخشند. اما در مقابل عده بیشتری سبک زندگی را مفهومی در عرض طبقه و امری ورای تقسیمات طبقاتی قلمداد کردهاند. این که آیا سبک زندگی فقط رفتار و نمودهای بیرونی فرد را شامل میشود یا ذهنیت و نگرش او را نیز در بر میگیرد، محل نزاع دیگری بوده است. اغلب قلمرو این مفهوم آن چنان گسترده تعریف شده است که همه چیز، از الگوی مصرف، نوع پوشش، دکوراسیون خانه و محل کار، ژستهای رفتاری، نحوه صحبت، فعالیتهای اوقات فراغت تا نگرشهای سیاسی و اجتماعی و علاقهمندیهای شخصی را در بر میگیرد. با این وجود بخش اعظم کارهای تجربی که در آن از سبک زندگی به عنوان یک ابزار تحلیلی استفاده شده، این مفهوم را در نسبت با دو مقوله مورد استفاده قرار میدهند: الگوی مصرفو اوقات فراغت. چنان که بیراه نیست اگر این دو را مؤلفههای اصلی تعیین و تشکیل سبک زندگی قلمداد کنیم. بیان رابطهی تنگاتنگ سبک زندگی با مصرف و اوقات فراغت اگر چه نوعی اخبار از چارچوب مفهومی خاص است، ولی در ورای آن میتواند حاوی بصیرتی غربشناسانه نیز باشد و ما را در تلقی ضمنی موجود از مفهوم زندگی در جامعه مدرن متأخر یاری کند.
سایت سوره
http://www.sooremag.ir/%D8%BA%D8%B1%D8%A8/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%9F
___________________________________________________________________________

39-تاملی نظری در معنا و مفهوم شیوه زندگی

سبک زندگی life style در معنایی که امروزه استعمال می شود مفهومی مدرن و جدید است که حتی تا سه چهار دهه پیش از این چندان محلی از اعراب نداشت.  این مفهوم نیز چونان دیگر مفاهیم مدرن در ذیل عالم مدرن و گفتمان تجدد قابلیت طرح و پدیداری و عرضه یافته اند و در عالم ماقبل مدرن چندان بدین نحو قابلیت امکان طرح نداشته است. در این جا ضروری است تا میان دو مفهوم اسلوب و " شیوه زندگی" way of life   و " سبک زندگی " life style تمایز قائل شویم. در واقع توضیح آنکه مسئله روش زندگی way of life،  مفهومی عام و کلی است که هر گونه شیوه و اسلوب زندگی را در همه تمدن ها و ادوار تاریخ بشر اعم از دوران های ماقبل مدرن و دوران جدید و حتی پسا مدرن را نیز در بر می گیرد. گرچه ممکن است . حقیقت ان است که در هر یک از ادوار تاریخی بشر از گذشته تا به امروز با تحقق هر افق تاریخی، عالمی تاریخی در ذیل این افق محقق می گردد که در ذیل این عالم تاریخی، یک ابر پارادایم تحقق می یابد که از ترکیب این عالم جدید و ابرپارادایم آن صورت جدیدی از مدنیت ( که در علوم اجتماعی غربی به آن صورت بندی اجتماعی social formation می گویند) و جامعه در ذیل آن افق تاریخی پدیدار می گردد . این ظهور عالم جدید خود ملازم پدیداری "انسان جدید" است در طراز عالم جدید که مبتنی بر صورت جدیدی از انسانیت نزد آن عالم جدید است. در ذیل این صورت مدنی عالم تاریخی جدید، انسان انضمامی آن جامعه نحوه " حضور" ی جدید می یابد که نسبتی جدید میان وی و "خلق" و"حق" و نیز هستی و طبیعت بر قرار می سازد که وجود و حضور خاص و متعین او را بر در آن جامعه و صورت تمدنی برمی سازد. این نحوه حضور و وجود در ذیل عالم تاریخی و صورت تمدنی جدید خود ناظر بر ممیزها، مؤلفه های وجودی و ماهوی است که روش یا روش  هایی از زندگی را ملازم با چنین نحوه حضوری پدید میآورند که همگی در ذیل همان ابر پارادایم تمدنی قرار میگیرند، که ملازم با انسان جدید طراز عالم جدید نیز هست. مثلاً اگر نگاهی به یونان باستان داشته باشیم؛ در یونان باستان حداقل دو تمدن اسپارتی و آتنی داریم که در عین تفاوت، شباهتهای فراوانی با هم دارند و تمام آنها در ذیل عالم تاریخی قرار میگیرند که عالم «یونان باستان» است. تفکر و تمدن یونانی نسبت جدیدی میان انسان با خلق و حق و هستی برقرار می ساخت که خود شکل دهنده بودن Being آدمی نیز بود.این نحوه بودن با انسان طراز نو یونانی همگی یک مدل خاصی برای زندگی ایجاب می کرد که بسته به جامعه یا دولتشهر یونانی اعم از اسپارتی و یونانی، تفاوتهای اندکی با هم داشتند.
این اسلوبهای زندگی در پارادایم و عالمی که به آن تعلق دارند، ریشه دارند. با ظهور اسلام در شبه جزیره و سپس با هجرت نبی مکرم اسلام (ص) به یثرب و هویدا شدن افق تاریخی اسلام و پایه گذاری سنگ بنای صورت تمدنی اسلام به دست مبارک حضرت رسول (ص) ( اگر چه بعدها این صورت تمدنی به دلیل حذف مقام امامت و ولایت حجت الهی از مسند خلافت حضرت رسول (ص) به بیراهه  و کج راهه ضلالت فرو غلطید) اسلوب زندگی جدیدی مطابق با عالم اسلامی و ذیل اخلاق و احکام شریعت اسلامی رخ نمود.
 هنگامی که عالم غربی مدرن نیز محقق شد طبیعی است که نمیتوانست با الگو، مدل و نحوه زندگی غرب قرون وسطایی و یا تمدنهای شرقی زندگی کند از اینرو به تبع ظهور جدیدی که ایجاد شده، نحوه زندگی جدیدی پدید میآید. اگر توجه داشته باشیم هر دوره تاریخی که ظهور میکند به تعبیر دیگری میتوان گفت انسان جدیدی و یا عالم جدیدی ظهور میکند.بنابراین وقتی عالم و آدم، متفاوت میشوند همه شئون زندگی هم متفاوت خواهد شد و وقتی همه شئون زندگی تغییر میکند از آن به تغییر در سبک زندگی و به قول غربیها شیوه زندگی مطابق با این صورت تمدنی پدید می آید که از آن با عنوان life style تعبیر میشود و این یک پایه و اساس کلی است.
سبک زندگی و هویت: سبک زندگی نظام واره و سیستم خاص زندگی است که به یک فرد، خانواده یا جامعه هویتی خاص می بخشد. این نظام واره هندسه کلی رفتار بیرونی است که افراد، خانواده ها و جوامع را از یکدیگر متمایز می کند و هویت هایی متمایز می بخشد. سبک زندگی از این حیث، مجموعه ای کم و بیش جامع و منسجم از عملکردهای روزمره یک فرد است که نه تنها برآورنده حاجات و نیازهای مادی و معنوی وی است، که متضمن فحوایی فلسفی نیز هست. این فحوای فلسفی همان روایت خاصی است که وی با سبک زندگی خود آن را در برابر دیگران تجسم و تجسد می بخشد. این روایت را می توان در آداب و هیئت ترکیبی آنها و رفتارها و جلوه های ظاهری مورد خوانش و قرائت قرار داد. هم چون بسته ای همبسته و پیوسته شامل : مصرف، معاشرت، پوشش، نوع بیان و حرف زدن، ادبیات محاوره ای، تفریح، اوقات فراغت، آرایش ظاهری، طرز خوراک، معماری و شهرسازی، دکوراسیون منزل، آداب دینی و مناسک مذهبی / عبادی و ... این ها همه جلوه های رفتاری راوی هویت و شخصیت ما در محیط زندگی و نشانه ای روشن از عقاید ، باورها، ارزشها، و علائق ماست که ترکیب آنها هویت شخصی و اجتماعی ما را می نمایاند.
تمایز میان شیوه ی زندگی با سبک زندگی: دانستیم که  شیوه ی زندگی مفهومی است که در تمامی صورت های تمدنی گذشته و حال حضور داشته است حال آنکه مفهوم سبک زندگی مفهومی متأخر است که ریشه در صورت تمدنی غرب مدرن داشته و متعلق به حوزه نظریه پردازی علوم مدرن جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی است.  شیوه ی زندگی ناظر بر بینش و منش توأمان زندگی است. بینش و منشی که مضاف بر ارزش گذاری درباره امور زندگی است سبک زندگی اما مسبوق به این بینش و روش است که بر پایه آن استوار می گردد. در واقع نسبت میان شیوه زندگی و سبک زندگی ، نسبت عموم و خصوص من وجه است. سبک زندگی از دل شیوه ی زندگی بیرون آمده و تولید می شود. سبک زندگی همان شیوه ی زندگی است هنگامی که در مدل ، فرم  و صورت های خاص و ویژه ای منجمد و متجسد می شود و قالب بندی می شود. وقتی شیوه ی زندگی در مدلی خاص متعین شده و انضمامی می گردد و از ایده به تعین می رسد سبک زندگی متولد می شود. لذاست که شیوه ی زندگی چندان قالب بندی نشده است و در مرحله راه و روش مبتنی بر بینش خاص زندگی استوار است و البته اقتضائات خاص خود را دارد . از همین روست که هر شیوه ی زندگی می تواند ناظر بر چندین مدل و سبک زندگی باشد. هنگامی که ذائقه ها ، باورها و کردارها و عادات انسان ها  که خود متضمن عقاید، باورها و تفکرات دینی ، سیاسی واخلاقی و .. ترجیحات زیبایی شناختی است در یک فرم و صورت مشخص زیستی قالب بندی و تجسد و تعین می یابد و در صورت کنش ها و کردار های مشخص ، گزینش و انتخاب های روشن و اعمال و رفتار روزمره غذائی ، ورزشی ، عبادی و شرعی، جنسی، پوشاکی و ... متعین می شود، سبک زندگی متولد می شود. هر شیوه زندگی ظرفیت تولید سبک ها و مدل های متعدد زندگی را داراست. برای نمونه شیوه ی زندگی مدرن خود ناظر بر سبک های متعدد زندگی است؛ سبک زندگی آمریکائی، سبک زندگی اروپائی، سبک زندگی انگلیسی، سبک زندگی مارکسیستی و ...
یکی از چیزهایی که می تواند شیوه ی زندگی را با انجماد و تجسد بخشی به سبک زندگی تبدیل کند حضور اشیاء در زندگی است. سبک رندگی نسبتی مستقیم با حضور اشیاء در زندگی دارد. این سبک زندگی است که جایگاه اشیاء را در زندگی معین می کند و اشیاء شأنی خاص و ویژه در سبک زندگی یافته است و بما هو شأنیت دارند. منظور از اشیاء هم اشیاء ضروری زندگی است هم اشیاء تزئینی و زیباشناختی، هم اشیاء فردی و هم اشیاء حاضر در کلیت و تمامیت خانه و محل زندگی و کارو البته نوع و سبک چیدمان این اشیاء و الگوی حاکم بر آن را در بر می گیرد. شاخص دیگر که در تعین بخشی شیوه ی زندگی به سبک زندگی بشدت تأثیرگذار است " مصرف" است. با مدرن شدن زندگی بشری و ظهور سرمایه داری و تولد چرخه سرمایه داری " تولید – مصرف"، مصرف و مصرف زدگی یکی از مؤلفه های اصلی دنیای امروز و شیوه ی زندگی مدرن است. مصرف در تعین بخشی سبک زندگی تأثیری بسزا دارد بسیار مهم است. این مهم ناظر بر همه گونه مصرفی است و صرفاً ناظر بر مصرف تولیدات و کالاهای مادی و تزئینی نیست و مصرف هر گونه تولید مادی و لوکس و نیز هنری و فرهنگی را نیز در بر می گیرد اعم از اشیاء تزئینی و غیر تزئینی زندگی تا فیلم، روزنامه، موسیقی و ... هر گونه صنعت فرهنگ ( در معنای مکتب فرانکفورتی آن).
شاخصه دیگر مقوله امکان انتخاب است. ظهور تکنولوژی مدرن و توانایی آن در تکثیر فراوان از هر گونه کالایی، ظهور و تثبیت مفهوم تکثرگرایی و تعددگرایی pluralism در زندگی مدرن از یکسو به تکثر و تعدد ( کمی و کیفی) تولیدات و کالاهای فرهنگی، هنری و مرتبط با زندگی انجامیده است و از دیگر سو امکان های گزینش و انتخاب آدمی را در اخذ و مصرف این تولیدات ( خاصه صنعت فرهنگ) بشدت افزایش داده است که خود در تعین و قالب بندی سبک های مختف زندگی بسیار تأثیرگذار است. به هر میزان که امکان گزینش و انتخاب افزایش یابد سبک های زندگی نیز افزایش می یابد. امروزه سبک زندگی در حقیقت سبک درگزینش و انتخاب مصرف کالاهای زندگی است. "آنتونی گیدنز" سبک زندگی را از مولفه های زندگی مدرن می داند و در این میان به سال های پس از جنگ جهانی دوّم و ظهور دولت های رفاهی در اروپای غربی تأکید دارد. به اعتقاد گیدنز دنیای مدرن گزینه های قابل انتخاب را برای افراد افزایش می دهد. در حالی که در فرهنگ های ماقبل مدرن فرد معمولاً پیرو یک سبک و شیوه زندگی خاص بود. هرچند در این دوران هم شاهد انتخاب هایی برای افراد هستیم، امّا گزینه های گوناگون به هم شباهت دارند و دامنه وتعداد آنها چنان محدود است که سبب می شود تنها سبک مشخصی برای زندگی در هر فرهنگی تعریف شده باشد و همه افراد متعلق به فرهنگ های یکسان به سبک تقریباً مشابهی زندگی کنند. در اینجا نکته مهم، تطابق همه افراد  با ارزش های همسان منبعث از فرهنگ واحد است و نه امکان انتخاب هایی که گاهی ظاهر می شوند. ( گیدنز، 1380، 210).انواع سبک های زندگی مدرن امروزه مولود تکثر و تعدد در انتخاب و مصرف اشیاء و کالاهای فرهنگی و هنری و مصرفی عالم مدرن و مناسبات اقتصادی و اجتماعی حاکم بر آن و نیز اقتضائات زندگی متناسب با ضروریات عالم سرمایه داری است.
معنا و مفهوم شیوه زندگی غربی: گفتیم که شیوه زندگی در هر تمدنی متناسب و ملازم است با صورت تمدنی وعالم تاریخی آن تمدن و جامعه. برای نمونه کتاب شریف " حلیة المتقین" علامه مجلسی که در دوره صفویه تدوین یافته است خود بسان آئین نامه کامل شیوه زندگی اسلامی – شیعی است که با عالم و صورت تمدنی شیعی و ایرانی عصر صفویه تناسب و تلازم تام دارد. از انجا که غرب مدرن نیزیک عالم تاریخی و صورت تمدنی ( که در علوم اجتماعی غربی به آن فرماسیون اجتماعی social formation می گویند) جدیدی است که متناسب با صورت تمدنی خود انسان جدید طراز مدرنیته و نیز نحوه وجود و حضور ملازم با ان را نیز ایجاب نمود. نحوه حضور مدرن در عالم خود پدید آورنده یک مدل و نحوه زندگی کردنی را به همراه آورده است که خصیصه اصلی این نحوه زندگی، زیستن در ذیل اومانیسم و سوبژکتیویسم است که هر دو نحوه حضور انسان مدرن را در عالم جدید صورت می دهند. انسان در این تمدن تنها انسان نیست بلکه " سوژه"  subjective است به معنای تنها موجود شناسنده و صاحب اراده و میل هستی که ذات او را به تعبیر نیچه " اراده معطوف به قدرت" شکل می دهد. نحوه حضور و بودن چنین موجودی ملازم با نفی قدرت دیگری ( ولو خدا به عنوان مدعی دیگر اراده و میل و قدرت) است که اساساً به نفی حضور و حیات دین و امرقدسی می انجامد که ظهور سکولاریسم را در افق حضور انسان مدرن نوید می دهد. این انسان به عنوان یک امر کلیدی در صورت تمدنی جدید و به عنوان مرکز ثقل عالم جدید که چنین میاندیشد؛ لذا بنایش این می شود که یک زندگی دنیوی و سکولاری را بیافریند از اینرو اینکه این عالم، انسانی دارد که براساس مؤلفههای وجودی خویش مبنی بر سودجویی، قدرت طلبی و لذتطلبی رفتار میکند همچنین دارای نظام مناسبات اقتصادی است که این نظام اصالتاً سرمایهسالارانه است حال چه سرمایهدار باشد یا نباشد اما سرمایه سالارانه است و در عین حال اخلاقیات متناسب با آن را نیز اعمال میکند.
اگر نگاهی به غرب مدرن داشته باشیم به لحاظ مفهوم  شیوه زندگی و یا به مفهوم جزئیتر، سبک زندگی نیز دارای تصوراتی است به طور مثال؛ سبک زندگی دوره ویکتوریایی در بخش عمده قرن 19 با آن سبک زندگی که بعد از جنگ جهانی اول در عالم غرب مدرن حاکم میشود تفاوتهایی دارد و یا اگر جزئیتر بنگریم آنچه که بعد از سال 1980 میلادی و بعد از ورود عالم غرب مدرن به «مدینه بحران زده پسامدرن» ، از آن زمان تا حدودی مدل سبک زندگی تغییر میکند. لذا همه اینها در ذیل یک کلیتی هستند اگر چه سبک زندگی ویکتوریایی بعد از جنگ جهانی اول و این دو با سبک زندگی بعد از ورود غرب مدرن به فاز «مدینه بحرانزده پسامدرن» در دهه 1980 میلادی به بعد با هم متفاوت است و یا اینکه تمام اینها با شیوه زندگی رنسانسی به لحاظ جزئی و مفهومی تفاوتهایی با هم دارند اما تمام آنها در ذیل یک پارادایم کلی هستند که آن پارادایم کلی، مؤلفههای مشخصی مبنی بر سکولاریستی و اومانیستی بودن دارد. در واقع انسان قلمرو معنایی و ارزشی خویش را از عالم معنا و عالم آخرت به عالم دنیای صرف منتقل میکند یعنی اگر نگاهی کوتاه به مسئله تعریف انسان و اخلاق داشته باشیم در قرون وسطی این را میتوان فهمید، قبل از قرون وسطی اگرچه به جرأت میتوان گفت که عالم، عالم دینی نیست اما میبینیم تعریفی که از انسان و رابطهاش با ثروت وجود دارد این گونه است که انسان باید در حدی کار کند که نیاز خود و خانوادهاش را برطرف کند و بیشتر از آن را یا کار نکند و یا به عبادت بپردازد و یا اگر کاری میکند ماحصل آن را انفاق کند با این نگاه، تفاوت مدلها مشخص میشود.
مبادی و مفاهیم شبکه ای سبک زندگی: تا این جای بحث دانستیم که تمامی تمدن های بشری برخوردار از اسلوب و شیوه زندگی خاص خود بوده اند که این شیوه زندگی تناسبی تام با عالم تاریخی و تمدنی شان و نیز انسان طراز آن جامعه و نحوه حضورشان داشت. حال بر همین قیاس می توان چنین حکمی را درباره تمدن غربی و عالم مدرن نیز اطلاق نمود. اکنون در عالم غربی ( و نه فقط تمدن غربی که امروزه عالم غربی بر تمام جهان سیطره وجودی و تمدنی یافته است) نیز متناسب با صورت تمدنی و عالم تاریخی آن و صورت جدید انسان ( انسان مدرن) و نحوه حضور او در عالم ، شیوه جدید و خاصی از زندگی محقق گردیده است که می توان از آ با عنوان "شیوه زندگی غربی" western way of life یاد کرد. اما از آنجا که این شیوه از زندگی دارای تمایزات جدی و ماهوی ( و نه فقط شکلی و صوری و ساختاری) با شیوه زندگی تمدن هاست از آن با عنوان سبک زندگی یاد می کنیم که البته در حال حاضر صورت غالب این سبک زندگی از آن صورتی است که با نام "سبک زندگی آمریکایی " American lifestyle می شناسیم چنانچه صورت غالب مدنی در این تمدن نیز از آن فرهنگ و جامعه آمریکاست. سبک زندگی ملازم با مفاهیم و معانی چندی است که با تمایز بخشی از دیگر شیوه های زندگی آن را از یک اسلوب صرف زندگی به یک سبک منتقل می سازد و تجسد می بخشد. مفاهیم ملازم با سبک زندگی که موجب می شوند این شیوه از زندگی به یک سبک بیانجامد عبارت اند از:
⦁    طبقه مدرن اجتماعی
⦁    قدرت و پشتوانه اقتصادی طبقه مدرن
⦁    گفتمان اجتماعی مدرن
⦁    زندگی روزمره و روزمرگی
⦁    تکنولوژی مدرن
⦁    عادت مصرف بدون نیاز
⦁    ظهور جامعه سرمایه داری و حاکمیت مطلق مناسبات سرمایه داری برجامعه
⦁    ظهور مفهوم اوقات فراغت در دوره مدرن
⦁    رسانه ها
سبک زندگی در شبکه ای از این مفاهیم است که صورت عینیت به خود می گیرد و شکل می پذیرد. سبک زندگی بدون تحقق طبقه اجتماعی/اقتصادی مدرن، پدیداری گفتمان اجتماعی، پدید آمدن مفهوم زندگی روزمره، فرادستی و امکانات خارق العاده تکنولوژی امروزی، مصرف زدگی مترفانه مدرن، ظهور جامعه سرمایه داری و مفهوم اوقات فراغت امری محال و ناممکن می نمد.
. برای نمونه بدون مفهوم زندگی روزمره سبک زندگی چه معنایی می تواند داشته باشدو زندگی روزمره به معنای حضور تکرار شونده آدمی در فرایند هر روزینه زندگی و تجربه هر روزه وجود و بودن انسان در روزمرگی است که سبکی خاص از زندگی را ایجاب میکند. روزمرگی به مثابه نحوه خاصی از بودن انسان در عالم که ملازم با تکرار هرروزینه و نیز غفلت ناشی از چنین تکراری است که طرحی از چنین بودنی را ایجاب می کند که یکی از ملزومات سبک زندگی است. و یا طبقه اقتصادی/اجتماعی و بنیه مالی چنینی طبقه ای است که پشتوانه مالی لازم برای " مصرف" سبک زندگی را در اختیار انسان مدرن می نهد. چنانچه مصرف یکی از ملزومات زندگی روزمره و نیز یکی از معیارهای دسته بندی و نظام طبقه بندی آن تلقی می گردد. در واقع زندگی روزمره و سبک زندگی مدرن بدون مصرف معنا نمی یابد و یا معنایی ناقص می یابد.طبقه بندی اجتماعی، مصرف ، تکنولوژی ، گفتمان حاکم بر رفتار، اوقات فراغت و ... همگی در کنار هم اند که می توانند عناصر اصلی سبک زندگی مدرن را صورت دهند.
اصول دکترینی حاکم بر سبک زندگی مدرن را به ویژه آنگونهای که از نیم قرن بیستم به خصوص از دهه 80 حاکم شده را می توان چنین برشمرد:
1-عالم مدرن، اساساً فرد انگارانه است عالم فرد انگار عالمی است که تعلقات اجتماعی و خانوادگی را نمیتواند بپذیرد پس سبک زندگی مدرن، سبکی است که اقتصاد و پول، مسئله اصلی انسان میشود بدین معنا که سبک زندگی مدرن پول محور است؛ همانطور که میتوان گفت در عالم مدرن، انسان در ذیل پول تعریف میشود.
2- فرد انگاری موجب میشود که انسان تدریجاً یا خانوادهگریز و یا خانواده ستیز شود لذا در ابتدای امر، فرد از خانواده گسترده و فامیلی دور شده و به سوی خانواده هستهای میآید سپس از خانواده هستهای نیز تدریجاً دور شده و به سمت تجرد تمام عیار سیر میکند و این چیزی است که مطابق با آمار در عالم غرب مدرن مشاهده میشود.
3- سومین ویژگیانسان مدرن و این سبک زندگی، مصرفگرایی شدید است اساساً این خصیصه مربوط به نیمه دوم قرن بیستم است و چون سرمایهداری وارد فاز تولید انبوه شد از اوائل قرن بیستم به بعد فرهنگ مصرف، جانشین فرهنگ امساک انباشت شده است و این به جزئی از لایفاستایل در زندگی مدرن شده است.
4-دسته چهارم، حضور سرعت شتابزدهای است که یک اضطراب زمان را ایجاد میکند و اضطراب ساعت یک حالت مکانیکی در روابط انسانها ایجاد میکند همچنین تغییر مدلهای غذایی از دیگر ویژگی سبک زندگی مدرن است عناصری مانند پول، اشتغال، اضطراب زمان، خانوادهگریزی مدل غذایی انسان را نیز تغییر داده و به سوی مدلهای فستفودی و غذاهای بیرونی سوق میدهد از این رو کمپانیهای غذا دخالت کرده و الگوهای غذایی را ارائه میدهند.
5-ویژگی بعدی سبک زندگی مدرن غربی، تنوعطلبی شدید است این مدل زندگی براساس فرد تنها تعریف میشود و نه براساس فرد در خانواده و اجتماع به صورت پیوسته بلکه انسان فقط به صورت اتمی است که براساس نیازهای خود، به سمت یک اتم و یا یک انسان دیگر میرود و سپس به همان غار تنهایی خویش باز میگردد که این موضوع به تعطیلی روابط میانجامد.
به چند دلیل واضح، سبک زندگی مدرن غربی در جهان گسترش مییابد. نخست  اینکه عالم غربی جهانی شده و بدین دلیل فرهنگ مدرن در جهان گسترش پیدا کرده .دوم آن که اقتصاد سرمایهداری مدرن بر تمامی مناسبات اقتصاد جهانی چیرگی یافته است. در عالم غرب مدرن، اقتصاد رکن اصلی است لذا انسان مدرن در ذیل پول تعریف میشود پس با این وجود، انسانی مدرن است که ذیل پول باشد؛ بنابراین وقتی عالم مدرن در جایی محقق شود به میزان، درجه و مرتبهای که حاصل شود با خودش سبک زندگی مدرن را نیز خواهد آورد که با شیوه زندگی دینی جامعه دارد بر سر ستیز قرار میگیرد. برای نونه در اجتماع ما یک طبقه سرمایه سکولار و یک طبقه متوسط مدرن دارد که این طبقه متوسط، محدوده وسیعی را تشکیل میدهد که اگر نگوییم بزرگترین طبقه است، حداقل یکی از اصلیترین طبقههای جامعه است. فرهنگ حاکم بر نظام دانشگاهی ما اساسا مدرنیستی است اقتصاد ما اقتصاد سرمایهداری مدرن، منتها از نوع سرمایهداری درجه 2 و وابسته است که تولیدی و سرمایهای نبوده بلکه شبه مدرن است.
بنابراین وقتی تمام اقتضائات وجودی تحقق Life style را داریم از جمله؛ نظام دانشگاهی، آموزشی، معماری و شهری ما تا حدود زیادی این گونه است از این رو طبیعی است که مابقی اقتضائات نیز به دنبال این موارد شکلمیگیرد پس تا زمانی که ما در این شرایط هستیم، نمیتوان گفت چرا سبک زندگی مدرن درحال گسترش است.علت گسترش آن همان مسئله تهاجم فرهنگی، سیطره نظام سرمایهداری، گسترش فرهنگ سکولار مدرن از طریق نظام آموزش دانشگاهی ما درحوزه علوم انسانی است این عوامل در 30 سال گذشته فعالانه تأثیر گذاشته و ساختارهای اجتماعی، طبقاتی و بافت اجتماعی کشور را تا حدود زیادی تغییر دادهاند که به تبع آن Life style نیز عوض میشود. سبک زندگی مدرن غربی به دلیل عناصر خاص و شبکه مفاهیمی که دارد در تعارض جدی با روح دیانت و شیوه زندگی دینی و اسلامی/شیعی است. برای نمونه روزمرگی یکی از عناصر جدی سبک زندگی غربی است که بدون آن این سبک از زندگی معنا ندارد. روزمرگی در ذات خود ملازم با غفلت و اکنون زدگی است که خود یکی از ثمرات نیست انگاری غربی است، حال آنکه روح دیانت و زیست مؤمنانه گریزان از غفلت و اکنون زدگی، و ملازم خودآگاهی و بصیرت مؤمنانه است. لذا سبک زندگی اسلامی/شیعی اقتضائاتی دارد که از جمله اقتضائات تدوین و طراحی دکترین سبک زندگی اسلامی/شیعی مستلزم تأمل و تفکر درباره ی ماهیت و اقتضائات این گونه از سبک زندگی است. سبک خاصی از زندگی که با روح دیانت و دینداری و زیست مؤمنانه تطابق داشته باشد و اقتضائات دوره مدرن را نیز در نظر آورد. برای نمونه می توان به سبک زندگی جهادی/شیعی تجلی یافته در دوران دفاع مقدس اشاره کرد. در دوران دفاع مقدس و در جبهه های جنگ عالمی غیر از عالم غربی، و صورت جدیدی از حیات انسانی بر مبنای "حیات طیبه" قرآنی و دینی شکل یافت که در ذیل افق تاریخی آن انسان طراز انقلاب اسلامی به نام " بسیجی" محقق شد و پدید آمد. نشئه ای از حیات طیبه که در صورت سبک زندگی جهادی/ شیعی در ذیل ولایت حضرت روح الله محقق شد که تکیه به عناصری چون ؛ خودآگاهی، مرگآگاهی، دل آگاهی؛ قناعت، جهاد اکبر و اصغر، محاسبه نفس، تهجد و تهذیب نفس، تفریح سالم، پرورش جسم و روح و ... داشت.

سبک زندگی چیست؟: سبک زندگی در ادبیات موجود علوم اجتماعی مفهومی نسبتاً جدید است. چنان که بعضاً پدیدار شدن «سبک زندگی» را در زمره اختصاصات «جامعه مدرن متأخر» قلمداد کرده اند. طبیعی است چنانچه سبک زندگی را در مفهومی صرفاً تحت اللفظی و خنثی فهم کنیم، تلقی آن به مثابه امری نوظهور اسباب تعجب را فراهم خواهد کرد. زندگی آحاد بشر در اعصار و جوامع مختلف همواره بر اساس مجموعه¬ای از قواعد و مناسبات معین نظم و نسق یافته است و طبعاً می تواند در وسیع ترین معنا واجد سبک قلمداد شود. اما در ادبیات علوم اجتماعی مفهوم سبک زندگی محتوایی فراتر از این دارد و به واسطه این محتوای مشخص است که از اصلی ترین نشانه¬های تحولات اجتماعی و فرهنگی سه دهه اخیر غرب به حساب میآید. البته پیگیری و جستجوی مفهوم سبک زندگی، ما را به مواردی از استخدام آن در متون جامعه شناختی پیش از سه دهه اخیر نیز رهنمون خواهد ساخت. بیشتر اوقات در روایت فرآیند تکوین مفهوم سبک زندگی، به ریشه­های آغازین و اولین مفهوم بندی¬های ارائه شده از آن در کار کسانی چون ماکس وبر، گئورگ زیمل و تورشتاین وبلن در سال¬های آغازین قرن بیستم اشاره می شود. این ریشه یابی و به یک معنا عناصری از واقعیت را نیز با خود دارد. اما روشن است که مفهوم جدید سبک زندگی به وضوح فراتر  از چیزی است که در آن مفهوم بندی­های اولیه منعکس گردیده است. به عنوان مثال، وبر مفهوم سبک زندگی را در ذیل مقوله منزلت یا احترام به عنوان یکی از اضلاع سه ضلعی مشهور خود (ثروت- قدرت- منزلت) تعریف می­کرد. در این تعریف عملاً سبک زندگی مفهومی کم و بیش مترادف با فرهنگ می¬یافت. با وجود این که مفهوم جدید سبک زندگی در زمینه مباحثاتی شکل گرفته که از کار وبر به طور عام و دسته بندی سه گانه ثروت- قدرت- منزلت به طور خاص متأثر است، امّا درک فاصله مفهوم جدید سبک زندگی با فهم وبر کار دشواری نیست. در ادبیات جدید جامعه شناسی فرهنگ و مطالعات فرهنگی، سبک زندگی اساساً امری متفاوت از فرهنگ (البته نه غیرمرتبط با آن) تعریف می شود. این تفکیک بیش از هر چیز به سبب نسبتی است که میان مفهوم سبک زندگی با گسترش فردیت و اخلاق فردگرایانه در جامعه جدید برقرار می¬شود. فرهنگ مجموعه منسجمی از ایده ها، ارزش¬ها، هنجارها، نمادها و آداب و رسوم است که فرد به واسطه دریافت و تطبیق خود با آنها امکان مشارکت در زندگی اجتماعی را می¬یابد. البته مواجهه فرد با فرهنگ لزوماً منفعلانه نیست. اما در نهایت فرهنگ مقوله ای فرافردی و کلان باقی خواهد ماند. در مقابل سبک زندگی در مفهوم جدید آن بیشتر محصولی از انسان فردیت یافته¬ای که آن را خلق می کند، قلمداد می شود. البته سبک زندگی نیز امری اجتماعی است. به تعبیری می توان آن را تابلوی نقاشی «کولاژ»ی دانست که تکه پاره های به کار رفته در آن از متن زندگی اجتماعی فراهم می¬آید. اما نهایتاً نوع تلفیق و ترکیب آنها گویی چیزی است که انسان مابعد تجددیِ فردیت یافته بر حسب ذوق و سلیقه خود آن را می سازد. البته این «ساخت» و سلیقه سازنده آن به شدت سیّال، متغیّر و دلبخواهی است. شاید این اصلی ترین تفاوتی است که مفهوم سبک زندگی با فرهنگ دارد: سبک زندگی مقوله ای اساساً سیّال، لغزنده و غیرقطعی است. سبک زندگی ریشه در ذائقه و سلیقه دارد.
از این جهت شاید بتوان در میان پیشکسوتان جامعه شناسی کسی که بیش از همه به معنای جدید سبک زندگی نزدیک شده بود را زیمل دانست. در واقع این زیمل بود که اول بار مفهوم سبک زندگی را در نسبت مستقیم با فردگرایی مدرن و تلاش فرد مدرن برای ظاهر ساختن «یکتایی هستی خود» تعریف کرد. البته او در دهه های آغازین قرن بیستم از امکانات جامعه جدید – به ویژه در چارچوبی به نام کلانشهر- برای امکان پذیر ساختن چنین وضعیتی سخن می گفت. امّا به طور حتم دهه های پایانی این قرن شواهد و نشانه های عینی بیشتری را در جهت نشان دادن امر فراهم آورده است. "سبک زندگی " مفهومی بسیار مهم است که اغلب برای بیان" روش زندگی مردم "توأم با طیف کاملی ازارزش ها ، عقاید وفعالیت های اجنماعی است می توان گفت سبک زندگی ازالگو های فرهنگی، رفتاری وعاداتی شکل می گیرد وافراد به طور روزمره آنها رادر زندگی فردی واجتماعی خود به کار می گیرند.افراد به واسطه کنش های اجتماعی متقابل خود با والدین، دوستان همسالان ،آشنایان ورسانه های جمعی الگو های رفتاری را می آموزند.به عبارتی سبک زندگی شامل فعالیت های معمول وروزانه است که شخص آنها رادر زندگی خود به کار می گیرد. این البته معنای عام و کلی این مفهوم است. سبک زندگی مجموعه ای از ذائقه ها ، باورها و کردارهای نظام مندی است که یک طبقه یا بخشی از یک طبقه ی معین را مشخص می کند. در این راستا، برای مثال سبک زندگی شامل، عقاید سیاسی، باورهای فلسفی، اعتقادات اخلاقی، ترجیحات زیبایی شناختی و نیز اعمال جنسی، غذایی، پوشاکی و فرهنگی و غیره می شود. بر خلاف "سطح زندگی" که با کمیت کالاها و خدمات مطابق است که یک فرد یا یک گروه می تواند در اختیار داشته باشد،بنابر این در یک سطح زندگی واحد، سبک های زندگی بسیار متفاوتی می توانند وجود داشته باشند، که این امر به باور پیر بوردیو به" عادت واره "های habitus متمایز بستگی دارد. سبکهای زندگی مجموعهای از طرز تلقیها، ارزشها، شیوههای رفتار، حالتها و سلیقهها در هر چیزی را در برمیگیرد. موسیقی عامه، تلویزیون، آگهیها همه و همه تصورها و تصویرهایی بالقوه از سبک زندگی فراهم میکنند. سبک زندگی فرد، اجزای رفتار شخصی او نیست، لذا غیر معمول نیستند. بیشتر مردم معتقدند که باید سبک زندگیشان را آزادانه انتخاب کنند.در بیشتر مواقع مجموعه عناصر سبک زندگی در یکجا جمع میشوند و افراد در یک سبک زندگی مشترک میشوند. به نوعی گروههای اجتماعی اغلب مالک یک نوع سبک زندگی شدهو یک سبک خاص را تشکیل می دهند. سبکی شدن زندگی با شکل گیری فرهنگ مردم رابطه نزدیک دارد. مثلا میتوان شناخت لازم از افراد جامعه را از سبک زندگی افراد آن جامعه بدست آورد.
مفهوم جدید سبک زندگی را می باید در نسبت مستقیم با تحول مهم اندیشه و علوم اجتماعی غرب در اوایل دهه 1980 فهم کرد. این تحول که بعضاً با عنوان «چرخش فرهنگی» از آن یاد می شود، به اهمیت یافتن بیشتر مفهوم فرهنگ و توابع و مشتقات آن در علوم اجتماعی منجر شد. در واقع اصحاب چرخش فرهنگی معتقد بودند نظریه های کلاسیک علوم اجتماعی در دهه های پایانی قرن نوزدهم و ابتدای قرن بیستم در تعامل با شرایط خاصی پدید آمدند، که دگرگون شدن این شرایط ایجاد تحول بنیادین در این حوزه را به یک الزام مبدل ساخته است. مهم ترین وجه این دگرگونی در انتقال مرکز ثقل جامعه جدید از تولید به مصرف و از اقتصاد به فرهنگ بود. رشد بخش خدمات، گسترش بروکراسی و آموزش عمومی شکلبندی اجتماعی جامعه صنعتی را به کلی متفاوت از مقطع پایانی قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم ساخت. به طور مشخص از جهت ترکیب طبقاتی جامعه صنعتی نیمه دوم قرن بیستم به طور متزایدی متشکل از طبقه متوسط جدید بزرگ و فربهی بود که بخش اعظم صحنه اجتماعی را اشغال می­کرد. در چنین وضعیتی اساساً تحلیل­های طبقاتی که سابق بر این نقشی کلیدی در مباحثات علوم اجتماعی (بالاخص نظریه­های چپ) داشت، بلاموضوع به نظر می رسید. در این شرایط مفهوم سبک زندگی عنوان یک ابزار تحلیلی جایگزین طبقه و مشتقات آن که دست کم از نظر اصحاب چرخش فرهنگی دیگر توانایی خود در تشریح وضعیت­های جدید اجتماعی را از دست داده بودند، گردید. از این رو نه تنها پیدایی «سبک های زندگی» مشخصه وضعیتی که از آن با تعابیری چون جامعه اطلاعاتی، جامعه پساصنعتی و وضعیت ما بعد تجددی (پست مدرن) یاد می شود قلمداد شد، که این مفهوم به مثابه یک ابزار تحلیلی مناسب برای سنخ شناسی و دسته بندی افراد این جامعه شناسایی گردید. در عین حال چنین تحولی عرصه سیاست را نیز از خود متأثر ساخت. برخی تحلیلگران سیاسی و اجتماعی، از به حاشیه رفتن مسائل طبقاتی و پررنگ شدن مسائلی چون هویت و سبک های زندگی در عرصه سیاسی و رقابت های انتخاباتی احزاب جوامع صنعتی سخن گفته و از آن با عنوان «سیاست زندگی» یاد کرده اند.
گستره و حوزه مفهوم سبک زندگی خالی از مناقشات بی پایان اصحاب علوم اجتماعی نبوده است. برخی تلاش کرده اند تا با قرار دادن سبک زندگی ذیل مفهوم طبقه اجتماعی پویایی و غنای بیشتری بدان (طبقه) بخشند. اما در مقابل عده بیشتری سبک زندگی را مفهومی در عرض طبقه و امری ورای تقسیمات طبقاتی قلمداد کرده اند. این که آیا سبک زندگی فقط رفتار و نمودهای بیرونی فرد را شامل می شود یا ذهنیت و نگرش او را نیز در بر می گیرد، محل نزاع دیگری بوده است. اغلب قلمرو این مفهوم آن چنان گسترده تعریف شده است که همه چیز، از الگوی مصرف، نوع پوشش، دکوراسیون خانه و محل کار، ژست های رفتاری، نحوه صحبت، فعالیت های اوقات فراغت تا نگرش های سیاسی و اجتماعی و علاقه مندی­های شخصی را در بر می¬گیرد. با این وجود بخش اعظم کارهای تجربی که در آن از سبک زندگی به عنوان یک ابزار تحلیلی استفاده شده، این مفهوم را در نسبت با دو مقوله مورد استفاده قرار می دهند : الگوی مصرف و اوقات فراغت. چنان که بیراه نیست اگر این دو را مؤلفه های اصلی تعیین و تشکیل سبک زندگی قلمداد کنیم. بیان رابطۀ تنگاتنگ سبک زندگی با مصرف و اوقات فراغت اگر چه نوعی اخبار از چارچوب مفهومی خاص است، ولی در ورای آن میتواند حاوی بصیرتی غرب شناسانه نیز باشد و ما را در تلقی ضمنی موجود از مفهوم زندگی در جامعه مدرن متأخر یاری کد.
 در مطالعه جنبه های مختلف زندگی می توان به سه سطح مختلف و در عین حال مرتبط اشاره کرد، که کاملا با سبک زندگی در ارتباط هستند:
⦁    سطح ساختاری ( ساختار اجتماعی/ فرهنگی جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند)
⦁    سطح موقعیتی ( موقعیت تحصیلی ، شغلی ، اجتماعی و طبقاتی فرد)
⦁    سطح فردی ( شخصیت و شاکله شخصیتی فرد)
سبک زندگی و مهندسی اجتماعی: نقشه راه و طرح استراتژیک نوزایی یک تمدن جدید ( تمدن سازی) را مهندسی اجتماعی گویند. چنین نقشه راهی البته مراحل متعددی را در بر می گیرد که یکی از حساس ترین و مهم ترین آنها، شیوه زندگی و سبک زندگی است. مرحله ای که پس از مهندسی فرهنگی جزو ضروریات مهندسی اجتماعی تلقی می گردد. جامعه‎شناسان، جامعه را آن‎گونه که هست مطالعه می‎کنند. روان‎شناسان و پزشکان نیز، انسان را آن‎گونه که هست بررسی می‎کنند. اما در رویکرد استراتژیک، بایستی جامعه و فرد را «آن‎گونه که باید» مطالعه کرد. از این‎روست که «کلر» و دیگران، بخش اتوپیانگاری در فلسفه را، دانش و هنر استراتژی می‎خوانند، زیرا اتوپیا در این تلقی، یعنی «جامعه و ساکنان آن، آن‎گونه که باید باشند.
روان‎شناسان و پزشکان، سبک زندگی را در سطح فردی یا اصطلاحا در سطح «تکنیکی» بررسی می‎کنند. جامعه‎شناسان، سبک زندگی را در سطح «تاکتیکی» مطالعه می‎کنند. اما سبک زندگی فرد در «جامعه» از حیث «آن‎چه که باید»، در سطح «استراتژیک» مطالعه می‎شود. لذا تمایز در این است که در تلقی نخست، سبک زندگی در «جامعه‎شناسی» مطرح است، اما در تلقی دوم، یعنی رویکرد استراتژیک، سبک زندگی در «جامعه‎سازی» مورد مطالعه قرار می‎گیرد. جامعه‎شناس بدون طرح جامعِ Master Plan آینده، جامعه را مطالعه می‎کند. اما استراتژیست‎‎ها برای مهندسی اجتماعی نیازمند طرح جامع پیشینی هستند. از این‎رو، تخصص آن‎ها در حوزه‎ای محک می‎خورد به نام Strategic Planning یا طرح‎ریزی استراتژیک، که ابزار جامعه‎سازی است. برای ساختن یک جامعه، از زوایای گوناگون می‎توان وارد شد. یکی از این زوایای نوین جامعه‎سازی در غرب، زاویه تبیین و تنظیم سبک زندگی یا Life style است. البته تلقی قرآنی کاملی نیز در این زمینه، برای جامعه‎سازی وجود دارد که همان تفکیک دو نوع زندگی یا حیات است: حیات طیبه و حیات خبیثه. پس در یک تلقی قرآنی نیز می‎توان از زاویه زندگی و حیات برای جامعه‎سازی وارد عرصه شد. اما این موضوع در غرب قدمت کوتاهی دارد، که علی‎رغم آن، به مسأله طراز نخست فرهنگی غرب تبدیل شده است. در نتیجه، اگر موضوع سبک زندگی را یکی از مدخل‎‎های جامعه‎سازی، یعنی جامعه از حیث آن‎چه که «باید» باشد، بدانیم، پس چیستی، چرایی و چگونگی سبک زندگی، یک موضوع استراتژیک است.
دین و سبک زندگی در تلقی دینی و توحیدی ، اصالت از آن خداست نه بشر. در این صورت پارادایم توحیدی رقم می‎خورد. وقتی اصالت خدا مطرح باشد، حق از آن خداست نه غیر خدا، یعنی غیر خدا حق ندارد حدود را تعیین کند. برخی از حدود الهی سلبی هستند مانند «ربا نخورید» و برخی ایجابی مانند «روزه بگیرید». مرجعی که این حدود را وضع کرده، ابتدا حق با اوست و حقوق او مقدم بر حقوق دیگران است. پس وقتی اصالت از آن خداست و خدا، محور است، حقوق الهی مطرح می‎شود. حقوق الهی در قالب حدود الهی، که در قواره دین ظهور و بروز می‎یابد. چون خدا یکی است، پس حق او نیز واحد است. حق واحد یک خدا، به یک دین منتهی و منتج می‎شود «إنّ الدینَ عِندَ اللهِ الإسلام». از یک دین واحد با احکام و حدود مشخص، یک سبک و روش زندگی پدید می‎آید. پس در این‎جا «سینگولاریسم دینی» مطرح می‎شود نه پلورالیسم دینی.
سیر حرکت از اومانیسم تا هیومن رایتز، سپس سبک زندگی بورژوایی، و در نهایت دینِ زمینیِ متکثر مبتنی بر آن سبک زندگی، در تلقی دینی به «حیات خبیثه» معروف است، چون ریشه در شرک و عدم توحید دارد و کسی مانند بشر با خدا شریک و حتی جای‎گزین شده است. ضمن این‎که با نفی حدود الهی، او خود، حد و حدود مشخص کرده است. اما سیر حرکت از خدامحوری به حق خدا، و سپس به دین، و در نهایت به سیره و روش زندگی برآمده از دین حنیف، «حیات طیبه» نامیده می‎شد. در سبک زندگی بورژوایی، سبک زندگی به‎مثابه دین است، اما در اسلام، دین به مثابه سبک زندگی است.
سبک زندگی ایرانی / اسلامی: با توجه به تذکراتی که ذکر شد لازم به تذکر است که سبک زندگی ایرانی/ اسلامی مطابق با عالم اسلامی/ایرانی و نیز اقتضائات چنین عالمی و صورت مدنی آن و طراز انسان انقلاب اسلامی نیازمند یک بازتعریف و تجدیدنظر اساسی در عناصر و شبکه مفاهیم سبک زندگی غربی و چیدمان دقیقی از شبکه مفاهیم جایگزین برای سبک زندگی ایرانی/ اسلامی است. اسلام به عنوان کامل ترین مکتب زندگی، جامع ترین و در عین حال زیباترین سبک زندگی را که مطابق با خواست فطری بشر نیز میباشد، مطرح کرده و برای تمامی جزئیات زندگی فردی و اجتماعی براساس زیر بنای فطری و وجودی انسان دستورالعمل ارائه نموده است. از جمله این ساحت ها میتوان به موارد سیمای ظاهر، نحوه سکونت و محل آن، کار، خودرو، کالاهای مصرفی، خوراک، ارتباط زن و مرد، روابط اجتماعی و موارد بسیار دیگر اشاره کرد که همگی در یک مسیر هماهنگ شکل گرفته اند. از انجا که اسلام بر فطرت الهی انسان استوار است لذا این سبک زندگی نیز فطرت/پایه است.
در این نگاه، فطرت که خلقت خاص و آفرینش ویژه است اصلی ترین سرمایه و برترین ره توشه ای است که خداوندگار عالم، انسان را از نعمت آن بهره مند ساخته است که راه رشد و شکوفایی بیابد. براین اساس فطرت می توان پایه محکم سبک زندگی انسان قرار گیرد تا در پرتو این حقیقت ثابت، پایدار و همگانی که در نحوه هستی و خلقت آدمی است سبکی از زندگی را رقم زند که به "زندگی فطری" منتهی شود؛ زیرا بر ارزش­های فطری استوار است. فطرت انسان حداقل بر سه اصل و ارزش زیر استوار است:
⦁    حق طلبی
⦁    مطلق خواهی
⦁    زیبایی دوستی
اگر سبکزندگی،فعل و انفعال فرد را در محیط زندگی او نشان می دهد که اصلی انسجام بخش بر آن حاکم است و عرصه ای از زندگی را تحت پوشش دارد؛ سبک زندگی فطری مجموعه رفتارها و کنش هایی است که مبتنی بر ارزشهای فطری انسان بنا شده است تا گام به گام در مسیر سعادت و تعالی قرار بگیرد. از این رو، این طرز تلقی از سبک زندگی ریشه ای عمیق در وجود و هویت حقیقی آدمی دارد که بر اغراض، نیات، معانی و تفاسیر فرد از زندگی و حیات سایه می افکند و زندگی روزمره او را معنایی متعالی می بخشد و انسان را از روزمرگی خسته کننده و تکرار مکررات نجات می دهد به نحوی که لحظه به لحظه حیات در حال نو شدن و صیرورت وجودی است.
در این سبک، ظواهر و روبناهای زندگی (مانند شیوه پوشش، تنوع غذایی، نوع خودرو، سبک معماری منزل، میزان و تنوع مصرف، انواع سرگرمی و نیز رفتارهای اجتماعی مانند عادات و رسوم، شیوه برخورد و سخن گفتن، شیوه برپایی مراسم و جشنها و بسیاری از موارد دیگر) نیز با فطرت هماهنگ می شوند و سمت و سوی حیات آدمی را فطری می کنند لذا انسان دچار تضاد درونی و پارادوکس دنیا و آخرت؛ لذت و حکمت؛ شهوت و معنویت و معیشت و ابدیت نخواهد شد. زندگی فطری در تعادل و تعامل سالم جنبه زمینی(ناسوتی) انسان با بعد ملکوتی و فرشته خویی او شکل می گیرد و رشد و شکوفایی همه جانبه و نه کاریکاتوری بر زندگی انسان سایه می افکند. یعنی همه ابعاد وجودی انسان و همه قوای آن به میزان ضروری و لازم یکدیگر را برای رساندن به سعادت یاری می رسانند. در مقابل سبک زندگی فطری، سبک زندگی برآمده از تبلیغات بازار و مد یا بر اساس نیازهای کاذب یا درجه دو انسانی است که به به رشد و شکوفایی کاریکاتوری انسان چشم دوخته است رشدی که بر پایه تضاد درون و بیرون؛ پارادوکس دنیا و آخرت و جدایی شهوت و معنویت شکل گرفته است. شاخص ترین سبک زندگی فطری و ایرانی اسلامی که با جوهره ای جهادی و انقلابی متجلی شد سبک زندگی جهادی در جبهه های جنگ در دهه 1360تجلی یافت که شاخص آن نیز انسان انقلاب اسلامی ( بسیجی) بود.
وبلاگ سبک زندگی
http://sz.persianblog.ir/page/8
_________________________________________________________________________
40-سبك زندگی از ديدگاه پير بورديو
نشانه هاي گسترش سبك زندگي حاصل از جامعه مصرفي را جامعه شناساني چون وبلن،  وبر و زيمل در اوايل قرن بيستم به تصوير كشيدند. وبلن و زيمل سبک زندگي طبقه متوسط کلان شهر را تحليل کردند. سبکي که در آن مصرفِ لباس، زيورآلات و انواع كالاهاي لوكس نقشي محوري داشت.(چولي، 1389 و باكاك، 1382). تورستن وبلن گرچه مستقيماً درباره سبك زندگي صحبت نكرده است، اما اين ايده را مطرح کرده که داشتن سبکي خاص به معناي چيزي بيشتر از علايق خاص فراغت است. داشتن سبک زندگي خاص و خودنمايي براي نشان دادن تعلق به گروهي خاص در جامعه به برجسته کردن تمايزهاي گروه هاي ديگر منجر شده است (گيبينز و ريمر،1381: 24). او مبناي تحليل خود را مصرف طبقه متوسط آمريكا قرار داده بود. وبلن در پي اين مسئله بود كه افراد چگونه منزلت اجتماعي كسب ميكنند. به نظر وي، ثروت مهمترين عامل كسب منزلت است كه بايد نمود خارجي داشته باشد و بهترين نمود آن مصرف تظاهري و نمايشي است. براي نمونه، افراد با نوع پوشش، آرايش و زيورآلات، خود و طبقه خود را از سايرين متمايز مي كنند.(وبلن، 1383). اگر وبلن چشم و هم چشمي و رفتارهاي تظاهري را در مصرف مي ديد، زيمل در تحليل مصرف گرايي جامعه مدرن، بر مقوله اي همچون مد تأكيد دارد. به نظر وي، مصرف كالاها و ايجاد سبك هاي زندگي از سويي براي فرد هويّت بخش بوده و از سويي ديگر متمايزكننده است. زيمل در مقاله «مد» دلايل تعدد تغيير مد (همچون پوشاک، آشپزي، هنر، معماري وموسيقي) در فرهنگ مدرن را بررسي ميكند و نتيجه مي گيرد، مردم سريعتر به مدهاي جديد و متفاوت جذب مي شوند؛ زيرا مي خواهند به هويّت شخصي متمايز خود شکل دهند. به نظر زيمل، در جوامع اوليه، افراد هويّت خود را از گروه مي گرفتند. از اين رو، بسيار همگن بودند؛ اما در جوامع مدرن فرآيند هويّتي ابي فردي شده است. به نظر زيمل در شهرهاي بزرگ، شخص مصرف مي كند تا هويّتي را كه دوست دارد براي خود بسازد (باكاك، 1381: 26).
البته زيمل گسترش مصرف گرايي و رواج مدگرايي در مصرف را نيز در سطحي كلان تحليل مي كند تمايل افراد به مد را حاصل كشاكش فرد و جامعه مي داند. به نظر وي، اگرچه دنياي مدرن منجر به آزادي فرد از اسارت شده، اما خود محدوديّت هايي را براي فرد ايجاد كرده است؛ به نحوي كه افراد براي حفظ آزادي خود به پديده هايي چون مد پناه مي برند تا به واسطه آن هويّت خود را تعريف كنند؛ اما وبر بيش از وبلن و زيمل به سبك زندگي پرداخته است. وبر، در بحث طبقه، ايده ماركس مبتني بر تمايز طبقات اجتماعي بر مبناي توليد را مي پذيرد، اما مفهوم مصرف را نيز به آن مي افزايد. اگر بپذيريم كه ماركس در قرن نوزدهم جامعه را بر مبناي توليد طبقه بندي كرد، بايد گفت که وبر در قرن بيستم طبقه را بر مبناي مصرف بخش بندي كرد. در مفهوم گروه هاي منزلتي وبر در هر طبقه نيز ميتوان سبك هاي زندگي متفاوتي را مشاهده كرد. تعريف وبر از سبك زندگي چنين است:« شيوه هاي رفتار، لباس پوشيدن، سخن گفتن؛ انديشيدن و نگرش هايي كه مشخص كننده گروه هاي منزلتي متفاوت است...»(سوبل 1981، به نقل از فاضلي، 1382: 21).
پیر بوردیو بی گمان پرخواننده ترین جامعه شناسی است که درباره مصرف و سبک زندگی سختن گفته است (فاضلی، 1382: 34) کتاب تمایز وی را انجیل محققان در این زمینه می دانند. بخشی از این اقبال به اندیشه بوردیو ناشی از آن است که وی شاید تنها کسی باشد که بنیان فرض های نظری، شبکه ای از مفاهیم، گزاره های روشن و در نهایت تلاش خود بوردیو برای آزمون نظری آن نظریه است (همان، 36).
مفاهیم نظریه بوردیو
بوردیو شبکه ای از مفاهیم اصلی را به کار می گیرد که در نهایت نمی توان درباره تقدم و تأخر آنها سخن گفت، فقط وقتی همه آن ها تشریح شوند می توان طرحی از نظریه وی را مجسم کرد. از آن جا که در این بحث و پژوهش مصرف و مفهوم سب زندگی مد نظر است هفت مفهوم میدان، سرمایه، منش، عمل، نماد، طبقه و قریحه را بررسی می کنیم. باید به این نکته توجه داشت که شباهت هایی میان آنها و مفاهیم دیگر مشاهده می شود. در نظر بوردیو جامعه به عنوان فضای اجتماعی بازنمایی می شود این فضای اجتماعی که جایگاه رقابتی شدید و بی پایان است و در جریان این رقابت ها تفاوت هایی ظهور می کند که ماده و چارچوب لازم برای هستی اجتماعی را فراهم می آورند(واکووانت، 1379 نقل در فاضلی، 1382: 37).
بورديو با مفهوم «فضاي اجتماعي» سبك هاي زندگي مختلف را نشان مي دهد. فضاي اجتماعي به اين ترتيب ساخته مي شود که عاملان و گروه هاي اجتماعي براساس حجم و ميزان سرمايه اقتصادي و سرمايه فرهنگي با برخي افراد اشتراكاتي مي يابند و با برخي ديگر فاصله پيدا مي كنند.(بورديو، 1380: 33)
بنابراين، فضاي اجتماعي بر مبناي سرمايه ساخته مي شود. هر قدر سرمايه فرد بيشتر باشد، در فضاي اجتماعي در موقعيت بالاتري قرار مي گيرد. بورديو استدلال ميکند مردمي که به طور نزديک در يک فضايي اجتماعي قرار دارند، داراي مشابهت هايي بسيار هستند؛ حتي اگر هرگز يکديگر را نديده باشند. به عبارت ديگر، مردمي که در فضاي اجتماعي مشابهي قرار دارند، ذائقه هاي مشابه و سبك هاي زندگي مشابه دارند. در واقع به ازاي هر سطحي از موقعيت ها، سطحي از سبك زندگي ها و ذائقه ها وجود دارد که بر اثر شرايط اجتماعي مناسب با آن به وجود مي آيند و به وسيله اين سليقه ها و ظرفيت تکثيرکننده آنها، مجموعه انتظام يافته اي از ثروت ها و خصلتها به وجود مي آيد که در درون خود از نوعي وحدت سيره ها برخوردارند.(بورديو، 1380: 35).

مَنش 
بورديو (1984) با مفهوم «منش» فرآيندي را توضيح مي دهد که به واسطه آن، عملکردهاي تغيير سبك زندگي را بازتوليد مي کند. منش، مجموعه اي از خلق و خوهاي پايدار در افراد است که کردارهاي خاصي پديد مي آورد. افراد طبق چنين نظام هاي دروني شده اي عمل مي کنند که بورديو آن را « ناخودآگاه فرهنگي » مي نامد. ازاينرو، منش سازوکاري انتقالي است که به مدد آن ساختارهاي ذهني و اجتماعي در فعاليت اجتماعي روزمره تجسم مي يابد (ايگلتون،1381: 240). منش در واقع همان ساخت هاي اجتماعي ذهني شده اي است که بدواً از طريق تجارب نخستين فرد به ذهن او منتقل مي شود و شکل مي گيرد (هادهاي نخستين) و سپس تجربيات بزرگسالي (نهادهاي ثانوي) بدان اضافه مي شود. به اين ترتيب است که ساختارهاي اجتماعي در ذهن و در درون افراد از طريق دروني ساختن عناصر بيروني حک مي شوند و به صورت منش درمي آيند.(توسلي، 1383: 5). و اين ساختارهاي ذهني به شناختي اطلاق مي شود كه از طريق آنها، كنشگران با جهان اجتماعي برخورد مي كنند . انسانها داراي يك رشته از طرح هاي ملكه ذهني شده اند كه با آنها جهان اجتماعي شان را درك و فهم و ارزشيابي مي كنند و از طريق همين طرح ها ي ذهني آدمها عملكردهايشان را توليد كرده و آنها را درك و ارزش گذاري مي كنند . ساختمان ذهني محصول ملكه ذهن شدن ساختارهاي جهان اجتماعي و همان ساختارهاي اجتماعي تجسم يافته وملكه ذهن شده است . ساختمان ذهني در نتيجه اشغال بلند مدت يك جايگاه اجتماعي در داخل جهان اجتماعي شكل مي گيرد و متناسب با ماهيت جايگاه افراد در جهان اجتماعي تغيير مي پذيرد . براي همين افراد گوناگون ساختمان ذهني واحدي در جامعه ندارند ،بنابراين افراد با جايگاه يكسان ساختمان ذهني مشابهي نيز دارند . بورديو ساختمان ذهني را ديالتيك ملكه ذهن شدن عوامل خارجي و خارجي شدن عوامل دروني توصيف مي كند(ريترز 1378:  713 ).
مفهوم ساختمان ذهني آنچه را كه انسانها بايد بينديشند و بايد بكنند تنها پيشنهاد مي كند ،انسان ها راههاي خاص را آگاهانه برمي گزينند ،گرچه اين فراگرد تصميم گيري عملكرد ساختمان ذهني را منعكس مي سازد ،ساختمان ذهني اصولي را فراهم مي سازد كه آدمها بر پايه آنها گزينش مي كنند و تمهيداتي را كه در جهان اجتماعي به كار مي برند انتخاب مي كنند ،به گفته بورديو انسانها خرفت نيستند با اين همه آدمها كاملاً هم عقلاني نيستند . بلكه به گونه اي خرد مندانه اي عمل مي كنند و ادراكي عملي دارند . انسانها منطقي براي عمل كردن دارند كه اين منطق همان منطق عملكرد است (همان : 723). این مفهوم هسته اصلی تبیین وی برای کنش های انسان را شکل می دهد. بوردیو می گوید : من می خواستم نشان دهد که فرد نه فقط به عنوان فرد بلکه به عنوان محصول ساختار و یک اصل مولد دست اندرکار است” (فاضلی،1382: 39).
پير بورديو، فارغ از مباحث پراکنده، آراء خود درباره عمل(كه مفاهيم منش و طبع درون آن قرار مي گيريند) را ابتدا در کتاب طرح کلي نظريه اي درباره عملو سپس سال ها بعد با توسعه بيشتر ديدگاه هايش در کتاب منطق عملبه رشته تحرير در مي آورد. اهتمام بورديو به پردازش نظريه عمل و درک منطق آن مبين اين نکته است که او ارتقاء رويکرد تلفيقي تا سطح يک برنامه پژوهشي را مستلزم نظريه عمل منحصر به فردي مي داند که در آن نحوه مواجهه با کنش متفاوت از سنت هاي دوگانه معهود باشد . بد ين تر تيب با توسعه مفهوم عمل سعي مي کند که بر تقابل هاي نظري سوژه/ ابژه، فرهنگ / جامعه و ساختار / کنش فائق آيد (كلهون، 1995: 1) و با نفي ضرورت گرايي از يک سوي و اراده گرايي از سوي د يگر، نظريه عمل خود را مبتني بر نوعي رويکرد رابطه اي فراهم آورد (بورديو،1993: 75) به عبارت ديگر، عمل نه پيامد ساختارهاي متعين است که بنا برعلل به وجود آمده باشد و نه نتيجه منطقي انتخاب عقلاني که بر دلايل خود استوار است، بلکه همجوشي و هم آيندي علت و دليل زمينه ساز عمل مي باشد. البته اين بدان معني نيست که وزن علت و دليل در همه اعمال يکسان است بلکه نظريه عمل بورديو اين امکان را فراهم مي آورد که بنا به مورد به توجيه عمل پرداخته شود، چرا که موقعيت عامل در فضاي اجتماعي يا به عبارت دقيق تر ويژگي هاي فضا درتبيين رفتار موثر هستند. در حقيقت ، نظر يه عمل بورديو براساس مفهوم منش و تعامل آن با مفهوم ميدان سعي در ارائه اصول مولد رفتار انساني دارد.(گريلر،1996: 187 و چولي، 1389) در نتيجه آشکار مي گردد که موقعيت عامل در فضاي اجتماعي، نقشي عمده درتبيين رفتار ذ يل نظريه عمل بورديو ايفا مي کند، به گونه اي كه اين رويکرد ديگر نمي تواند از مفاهيم موجود در سنت هاي متقابل جامعه شناختي به منظور تبيين کنش استفاده نمايد، و به جاي آن ها بايد به مفهوم پردازي متناسب با هستي شناسي خود روي آورد. مفهوم قاعده يکي از مفاهيمي است که کاربردپذيري خود را در اين ديدگاه از دست مي دهد و با توسل به آن نمي توان به تبيين کنش پرداخت، زيرا مفهوم قاعده عمدتأ ناظر بر دو معني است، يا اينکه منشاء قاعده در سوژه قرار دارد يعني محقق آن را بر واقعيت تحميل مي کند و يا اين که قاعده از ابژه يا همان واقعيت ناشي مي شود .در هر دو صورت ، بورديو با اين نوع برداشت هاي مغلطه آميز مخالف است، برداشت هايي که خاستگاه شان در د يدگاه هاي سنتي متقابل جامعه شناسي در مواجهه با واقعيت اجتماعي قرار دارد . اوبه جاي اين برداشت هاي مرسوم، مفهوم استراتژي را پيشنهاد مي کند.(بوورس، 1999: 46). مفهوم استراتژي همانندي بسياري با مفهوم قاعده در پژوهش هاي فلسفي اثر ويتگنشتاين دارد. در اين رساله مفهوم قاعده با توجه به اين که عامل نمي تواند آن را پيش از اشراف بر مشکلات بفهمد و جهت حل آن ها بکارگيرد، ناظر بر نوعي عقل عملي است که از تدابير نظري فاصله دارد (تيلور، 1999: 43). در حقيقت، آگاهي نسبت به نوع مسأله اي که قاعده ناظر بر آن است در اينجا براي گزينش قاعده لازم است . در حالي که عملأ چنين اتفاقي نمي افتد و نوعي عقل عملي بر اعمال کنشگران حاکم مي باشد. بورديو مفهوم استراتژي را در اين راستا بکار مي گيرد، زيرا کنشگران به گونه اي آگاهانه از قواعد پيروي نمي کنند بلکه استراتژي هايي وجود دارند که آن ها را به راه مي اندازند . در واقع، کنشگران به واسطه تجربيات خود در مجموعه پيچيده اي از محدوديت ها و امکانات عمل مي کنند چنانکه مي توان در يافت که اين نه عقل نظري محاسبه گر پيشيني، بلکه عقل عملي حاصل از تجربه اجتماعي و تربيت ميداني است که به نحو آگاهانه  ناآگاهانه کنشگر را جهت مي دهد . با اين تفاصيل، رفتار جنبه استراتژيک پيدا مي کند، به اين معني که پيروي از قواعد نوعي پيامد قصد نشده است که آگاهي کنشگر در آن نقشي ندارد (شوارتز، 1997: 98). بنابراين، استراتژي ناظر بر اين مفهوم است که کنش، محصول همراهي با قواعد و هنجارها نيست، بلکه منوط به موقعيت هاي قاعده مند است (چولي، 1389 به نقل از بورديو، 1997: 8). بورديو با طرح اين مفهوم نمي خواهد ادعا کند که انواعي از رفتار خارج از محدوديت هاي هنجاري قرار مي گيرند بلکه استراتژي متضمن اين معني است که کنش با عدم قطعيت همراه است و نتا يج آن براي کنشگر مشخص نيست. استراتژي در حقيقت همان کنشي است که هر چند به لحاظ عيني معطوف به هدف مي باشد ليکن به گونه ذهني چه بسا آن هدف را در نظر نداشته است (بورديو، 1993: 79).
غالب کنش هاي اجتماعي اصولا بر آمادگي هاي اکتسابي مبتني هستند که در نهايت مي تواند به فهم هدف ازسوي ديگر بينجامد بدون اينکه واقعا بتوان ادعا نمود کنشگر آگاهانه آن هدف را پيشاپيش در نظر داشته است.(بورديو، 1380: 246) بورديو در توضيح نظريه کنش خود و منطق حاکم بر آن ازبازي هاي ورزشي ياد مي کند، بازي هايي نظير فوتبال که بازيگر در آن ها به نوعي از فراست دست يافته است . فراستي که از دروني کردن عميق قواعد بازي ناشي مي شود و به عملي مي انجامد که دريک لحظه معين کنشگر با توجه به شرايط انجام مي دهد، بدون اينکه فرصت طر ح ريزي را داشته باشد. بدين ترتيب، منطق حاکم بر عمل در ذيل منطق نظري نمي گنجد بلکه عمل تحت حاکميت منطقي است که بايد آن را منطق عملي ناميد، اين نوع منطق به منطق صوري و صريح تقليل ناپذ يراست. بنابراين "براي فهم منطق خاص رفتار که مبناي آن آمادگي است، بايد تمييز جا افتاده و مسلم انگاشته شده ميان تبيين با علت و تبيين با دليل را کنار گذاشت. تبيين با علت يادآور ساختارگرايي استروس و ديدگاه هاي عين گرا است و تبيين با دليل اساسا بر گزينش عقلاني بودون و ديدگاه هاي ذهن گرا اشاره دارد . حال آن که رويکرد تلفيقي بورديو وراي اين دو نوع تبيين را نشانه رفته است ، چرا که عمل در اين رويکرد از معماي ضرورت و انتخاب فاصله مي گيرد و نه برآمده ازعوامل مکان يکي قلمداد مي گردد و نه برانگيخته از الهامات دروني.  به عبارت بهتر، عمل واجد نوعي از قطعيت عيني است بدون اينکه نسبت به يک هدف مشخص به صورت آگاهانه سازماندهي شده باشد، همچنين قابل فهم و منسجم است بدون اينکه از يک نيت معين و تصميم عامدانه برخاسته باشد و نيز با آينده منطبق است بدون اينکه محصول طرح و برنامه به حساب آيد (بورديو، 1990: 50). چنين عملي ذاتاً استراتژيک يا پراگماتيک است و کنشگران را قادر مي سازد تا راه خود را عملاً از طريق ساختار اجتماعي پيدا کنند، بدون اينکه به آن وابسته باشند و ساختار آن ها را به عملي خاص رهنمون گردد.(رابينز،2000: 79) به عبارت ديگر، عامل هاي انساني به واسطه ذات ماهر خود دست به عمل مي زنند. با اين توضيحات مؤلفه هاي رهيافت بورديو در نظريه عمل را مي توان به قرار ذيل خلاصه نمود:
⦁    تأکيد بر الگوهاي آماري واقعيت به منزله معيار
⦁    تأکيد بر صورت بندي آنچه مردم مي گويند
⦁    تأکيد بر ذات استراتژيک عمل در برابر رفتار تحت حاکميت قاعده
⦁    تأکيد بر ضرورت نوعي تحليل در زماني و قراردادن حيات اجتماعي در زمان و مکان (جنكينز،2002: 68).
مؤلفه نخست اشاره به وجه عيني واقعيت دارد، در حاليکه مؤلفه دوم به وجه ذهني معطوف است. مؤلفه هاي سوم و چهارم نيز به تعامل اين وجوه و ذات د يالکتيک واقعيت ناظر هستند . به هرروي، ادعاي بورديو مبني برفراروي از دوگانه گرايي ضرورت طرح نوعي نظريه عمل، متفاوت از نظريه هاي رقيب در رويکردهاي عين گرايانه و ذهن گرايانه را توجيه مي سازد . اين نظريه عمل، مستلزم مفاهيم نوبنيادي است که نمايانگر ذات رابطه گراي واقعيت اجتماعي باشند. از اين رو، مفاهيم منش و ميدان وضع مي گردند تا در نهايت به تبيين عمل در قالب فرمول ذيل بينجامند:عمل = ميدان + منش
در اين نظريه، کنش پيامد رابطه بين منش و ميدان است و قابل تقليل به هيچ يک از آن ها نيست. اين وجوه هستي مستقل نداشته و دو بعد از يک واقعيت واحد را تشکيل مي دهند. بدين ترتيب فهم نظريه عمل بورديو در گرو فهم مفاهيم نوبنياد منش و ميدان و رابطه ديالکتيکي آن ها با يكديگر است.
رؤيت ذات رابطه اي واقعيت اجتماعي مستلزم مفاهيم معرفت شناختي نويني است که با مفاهيم موجود در سنت هاي متقابل جامعه شناسي اثباتي و تأويلي تفاوت بنيادي دارند . مفهوم منشبه عنوان مکمل مفهوم ميداناز جمله شرايط امکان ظهور اين ذات به شمار مي آيند، چرا که هر دو مفهوم منش و ميدان رابطه اي هستند، ضمن اينکه کاملاً در رابطه با هم عمل مي کنند (بورديو،2002: 19).در واقع، مفاهيم منش و ميدان به موازات ذات رابطه اي واقعيت، ماهواً رابطه محور هستند . از اين رو، خودبسنده نبوده و در رابطه با هم تعريف مي شوند، چنانچه تعريف يکي مستلزم تعريف ديگري است و هر دو با هم تشکيل يک دستگاه نظري را مي دهند. با وجود اين، شکل گيري مفهوم منش نزد بورديو از سابقه بيشتري نسبت به مفهوم ميدان برخوردار است. اما، با پيشرفت تدريجي مطالعات بورديو و به طور کلي تکوين هر چه بيشتر برنامه تحقيقاتي وي، ميزان همبودي نظري اين مفاهيم تاجايي افزايش مي يابد که ديگر تفکيک ناپذير مي گردند. سابقه واژگاني مفهوم منش را مي توان نزد اميل دورکيم بازيابي نمود، اما اين مفهوم هرگز به گونه سيستماتيک در تبيين هاي او نقشي نداشته است . به طور کلي، منابعي که به لحاظ تاريخي بورديو از آن ها در تأسيس و توسعه مفهوم منش سود جسته است، به دو دسته نظر ي و عملي تقسيم مي گردد. مطالعه مشهور اروين پانوفسکيبا عنوان معماري گوتيک و اسکولاستيسيزم از جمله منابع نظري مهم در روي آوردن بورديو به مفهوم منش است. اين کتاب با توسل به مفهوم عادات ذهني، به تأثير تفکر اسکولاستيک بر سبک معماري گوتيک (يا به عبارت کلي تر شيوه فهم جهان از يک سو و توليد آثار هنري از سو ي ديگر) پرداخته است. عادات ذهني الگوهاي مولد تفکر و کنش هستند، چيزي که در منش با عناوين متفاوت ديگر نظير اصول مولد رفتار و ساختار ساخت دهنده ظاهر مي گردد (شوارتز، 1997: 109). اين فهم از منش مستلزم مفهوم طبعاست. مفهوم طبع يا خلق وخو با جامعه پذيري در يک گروه اجتماعي رابطه دارد و بيانگر نحوه توليد طبايع ازسوي ساختارهاي اجتماعي و سپس بازتوليد اين ساختارها در قالب کنش هاي ساختمند مي باشد. بنابراين، مفهوم طبع بيشتر جنبه ذهني دارد و با موقعيت کنشگر در ميدان در رابطه است، به گونه اي که مقام و موقع و موضع که بيشتر جنبه عيني دارد با طبع و خلق و موضع گيري تکميل مي گردد. (بورديو، 1996: 85).
مهم اين است که هر دو اين مفاهيم از انتزاع زماني و مکاني به دور مي باشند. همين خصيصه بعدها در جنبه اکتسابي منش و تأکيد بورديو بر نقش جامعه پذيري در توليد آن تقويت مي گردد. مفهوم طبع از دو مؤلفه ساختار و گرايش بهره مي برد، که بورديو انتظار دارد هر دو آن ها در مفهوم منش تجلي يافته باشند (شوارتز،1997: 193). طبع بيانگر نوعي گرايش طبيعي است که به کنش ها ساختار مي دهد. اما اين گرايش طبيعي يا ميل باطني محصول شرايط اجتماعي است و تصلب آن نوعي تصلب مصنوع و ساختگي است .جامعه شناسي بازانديشانهريشه هاي اجتماعي شکل گيري طبايع را با توسل به سازوکار جامعه پذيري نشان مي دهد، ليکن نحوه تکوين طبايع به گونه اي است که درنهايت به ساختاري مي انجامد که گويي ذاتي و درون زاد بوده است. مفهوم طبع نهايتاً متناسب با فضاي مفهومي منش است و منش را مي توان به منزله نظامي ازطبايع تعريف نمود. مجموعه اي از خلق و خوهاي فراهم آمده در شخصيت کنشگر است که نحوه مواجهه او با موقعيت هاي مختلف را جهت مي بخشد، به گونه اي که مي توان آن را ناخودآگاه فرهنگي، قاعده الزامي هرانتخاب، اصل هماهنگ کننده اعمال و الگوي ذهني وجسمي ادراک و ارزيابي و کنش نامگذاري نمود. با اين احتساب، منش نظامي از طبايع گذرا و درعين حال ماندگاري است که اساس توليد کننده اعمال ساختمند به حساب مي آيد. به عبارت د يگر، منش ماتريس ادراکات، ارزيابي و اعمال است و مبين خصلت و رفتاري که در ذيل نوعي فضاي اجتماعي معني پيدا مي کند.(بورديو، 2002: 18)منش از نظر بوردیو در کتاب الجزایریها به معنی : نظامی از تمایلات بادوام و قابل انتقال که به عنوان مولد اعمال ساخت یافته و به شکل عینی مجسم شده ، عمل می کند.(فاضلی، 1382: 39).
ميدان
ميدان ها با اقلامي تعيين و تعريف مي شوند كه محل منازعه و مبارزه هستند . كالاهاي فرهنگي ( سبك زندگي، مسكن، تمايز و تشخص فرهنگي  تحصيل ) اشتغال، زمين ، قدرت (سياست) ، طبقه اجتماعي، منزلت يا هر چيز ديگري و ممكن است به درجات متفاوتي خاص و انضما مي باشند . هر ميدان، به دليل محتواي تعريف كننده ي خود، منطق متفاوتي و ساختار ضرورت و مناسبت  بديهي انگاشته ي متفاوتي دارد كه هم محصول و هم توليد كننده ريختاري است كه مختص و در خور آن ميدان است .
ميدان نظام ساخت يا فته ي موقعيت هايي است - كه توسط افراد يا نهاد ها اشغال مي شود – كه ماهيت آن تعريف كننده ي وضعيت براي دارندگان اين موقعيت هاست . ميدان هم چنين نظام نيروهايي است كه بين اين موقعيت ها وجود دارد . يك ميدان از درون بر اساس روابط قدرت ساخت مي يابد ( ريچارد ،جنكينز ، پي ير بورديو 1385  صص 135-136 ).
يك عرصه نوعي قلمرو زندگي اجتماعي است كه داراي قواعد سازماندهي خاص خود است ، مجموعه اي از موقعيت ها را فراهم مي كند و حامي كنش هاي مرتبط با آن موقعيت هاست و مشاركت كنندگان عرصه هاي اجتماعي درست همانند بازيگران يك بازي ،در موقعيت هاي متفاوتي قرار دارند . مثلاً وكيلي در يك شهر كوچك و قاضي ديوان عالي هر دو در عرصه ي حقوقي مشاركت دارند ،اما موقعيت هاي متفاوت آنان فرصت هاي متفاوتي در اختيارشان قرار مي دهد و باعث مي شود استراتژي متفاوتي برگزينند . از نظر بورديو كنش موجود در يك عرصه صرفاً بازتاب مكانيكي موقعيت هاي تثبيت شده نيست ، بلكه محصول انواع طرح هاي متضاد موضع گيري است (جلايي پور و محمدي، 1387:  320).
واقعيت اجتماعي بورديو فرهنگ است كه جزيي از سازمان اجتماعي سلطه است . اگر انسانها بر سر كنترل و توليد و چرخش معاني با يكديگر مبارزه مي كنند به اين دليل است كه فرهنگ نقشي محوري براي پويش هاي نابرابري اجتماعي دارد. فرهنگ عبارت است از نماد ها ،معاني ،كالاهاي فرهنگي نظير موسيقي و ادبيات روشنفكرانه ،غذا ،اسباب و وسايل منزل . همواره مهر طبقه اجتماعي را برروي  پيشاني دارد . فرهنگ سلطه طبقه اجتماعي را تا جايي باز توليد مي كند كه طبقات مسلط بتوانند ارزش هاي فرهنگي ،معيارها ،ذائقه هاي خود را بر كل جامعه تحميل كند يا دست كم ترجيحات فرهنگي شان را به منزله معيار برترين ،بهترين و مشروع ترين سبك زندگي در فرهنگ تثبيت كند . (سيدمن 1386 : 199).
بورديو جامعه شناسي ذهنگرا نيست و به شدت از تأکيد بر ذهنيت سوژه مي پرهيزد. او براي تعديل مفهوم منش خود، مفهومي ديگر با نام «ميدان» را مطرح ميکند. نظیر میدان سیاسی یا میدان عمل. ميدان ها ساختار بيروني عامل ها را تشکيل مي دهند. ميدان ها فضاهاي زندگي اجتماعي هستند که رفته رفته از يکديگر مستقل شده و در فرآيند تاريخي بر محور روابط اجتماعي و نتايج ويژهاي شکل مي گيرند. ميدان ها در عين حال عرصه مبارزه و منازعه اجتماعي ا ند که براي حفظ قدرت يا تنظيم روابط بين فرادستان و فرودستان فعاليت ميکنند.رويکرد رابطه گرا در مورد مفاهيم منش و ميدان يکي از معاني خود را در مقوله موقعيت بازمي يابد. موقعيت همان نقطه اي است که منش را به ميدان متصل مي کند . بدين ترتيب، ميدان مشتمل بر موقعيت هايي است که در نسبت با هم تعريف مي شوند، زيرا تفکر ميداني مستلزم تفکر رابطه اي است (شوارتز، 1997: 119) با اين احتساب ميدان مجموعه اي از موقعيت هايي است که بايد به گونه فضايي فهم گردد. اما، همه مجموعه هاي دربردارنده موقعيت هاي مختلف لزوماً تصور فضايي ندارند و نيز همه مدل هاي فضايي تشکيل ميدان را نمي دهند.
فضيلت ايده ميدان در اين نکته نهفته است که از نگرش معمول به جهان اجتماعي فاصله مي گيرد و به جاي توجه به امور متعين و مشهود بر روابط  نامتعين و نامشهود تکيه مي کند. سابقه نظري مفهوم ميدان به نظريه ميدان در فيزيک بازمي گردد. مطابق اين نظريه، ميدان هاي متفاوتي نظير ميدان الکتريکي، ميدان مغناطيسي و ميدان جاذبه در جهان فيزيکي وجود دارند که رفتار ذرات مختلف با توجه به آن ها توضيح پذير است.
⦁    خصوصيات نظريه ميدان در الکترومغناطيس به قرار زير است:
⦁    تبيين تغييرات در حالات عناصر بدون توسل به تغييرات در حالات عناصر ديگر
⦁    تبيين تغييرات در حالات عناصر با توجه به تعامل بين ميدان و عناصر
⦁    تبيين تأثيرات ميدان با توجه به ويژگي هاي عناصر
⦁    استلزام وجودي ميدان وعناصر
⦁    تبيين نيروي وارده برعناصر با توجه به موقعيت آن ها در ميدان (چولي، 1389).
نظريه پردازان ميدان معتقدند که اصول پنجگانه مذکور نه تنها درعرصه علوم اجتماعي با معني هستند، بلکه از کارايي لازم در اين عرصه نيز برخوردارند. برگردان اصول اول و دوم درعلوم اجتماعي تجلي خود را در فراروي از علت و دليل در تبيين رفتار باز مي يابند، چرا که «براي فهم منطق خاص رفتار که مبناي آن آمادگي است، بايد تمايز جاافتاده و مسلم انگاشته شده ميان تبيين با علت و تبيين با دليل را کنار گذاشت» (بورديو، 1380: 300). بدين ترتيب تبيين ميداني، کنش را برآيند منش و موقعيت آن در ميدان مي داند و پديده اجتماعي را نه به علت هاي بيروني و نه به دلايل دروني تقليل مي دهد. اصول سوم و چهارم مبني بر اينکه هيچ نوع ميداني وجود ندارد که برهمه ذرات اثر گذار باشد، بلکه ذرات بايد ويژگي هاي خاصي داشته باشند تا تحت تأثير نيروي ميدان واقع گردند، در علوم اجتماعي ترجمان خود را در قالب ميدان هاي اجتماعي مختلفي پيدا مي کند که هر کدام اعضاء خاص خود يا به عبارت بهتر واجدين شرايط خاصي را در بردارند. في المثل، اعضاء ميدان هنري ويژگي هايي دارند که به لحاظ آ نها تحت تأثير اين ميدان واقع مي گردند، حال آنکه همين اعضاء اگر ويژگي هاي اعضاء ميدان ورزش را نداشته باشند تحت تأثير آن ميدان واقع نمي شوند. اصل پنجم نيز به وجود قاعده مندي در تبيين اشاره دارد که آشکارا مشتمل برميدان هاي اجتماعي مي باشد. فارغ از اين اصول پنج گانه، نظريه ميدان در فيزيک مبين ميدان نيرو است ، نيرويي که بر ذرات واجد شر ايط اعمال مي گردد. در نظريه بورديو نيز ميدان نوعي ساختار مرده به حساب نمي آيد، بلکه فضاي بازي کنشگراني است که با پذيرش قواعد بازي تحت تأثير نيروي آن عمل مي کنند (بورديو،2002: 19). فرايند مدرنيته با نظم هاي اجتماعي پيچيده تري همراه است که بنيادشان بر خواست تمايز استوار مي باشد. مفهوم ميدان ناظر بر چنين واقعيتي است و بورديو به دلايل ذيل اين مفهوم را به مفهوم نهاد ترجيح مي دهد:
1-ميدان بر وجود منازعه در حيات اجتماعي تأکيد دارد، حال آنکه نهاد مبين وفاق است.
2-ميدان فراگيري بيشتري نسبت به نهاد دارد، زيرا اعمال نهادينه فراواني چنداني ندارند.
بنابراين مرزهاي ميدان بر خلاف مرزهاي نهاد کاملأ روشن نيست. ميدان به لحاظ مفهومي با نهاد برابر نيست، هرچند هر دو مفهوم ناظر بر جهان هاي مستقلي هستند که قواعد خاص خود را دارند . همچنين انعطاف پذيري بيشتر ميدان در اين واقعيت تجلي مي يابد که ميدان ها مي توانند بين نهادها واقع گردند و يا اينکه همزمان در بردارنده چندين نهاد باشند.شايد مهمترين وجه تمايز ميدان از نهاد در رويکرد منازعه آميز بورديو در تعريف ميدان نهفته است، در مقابل تعريف وفاق آميز نهاد که ريشه در رويکرد کارکردگرايي دارد . به بيان ديگر، مفهوم ميدان دال بر واقعيت منازعه بين موقعيت هاي مختلف است، حال آنکه مفهوم نهاد بر نيازها و کارکردهاي بنيادي و حياتي در زندگي اجتماعي اشاره دارد. ميدان فضاي نسبتأ مستقلي است که محمل تکوين هويت در قالب منش به حساب مي آيد.
اگرچه ريشه هاي شکل گيري مفهوم ميدان به مفهوم طبقه باز مي گردد و مؤلفه هاي سرمايه و منازعه از جمله نشانه هاي آشکار آن به حساب مي آيند، اما اين به آن معنا نيست که افراد همجوار در اين فضا، به معناي مارکسي کلمه، يک طبقه را تشکيل مي دهند، يعني گروهي که براي رسيدن به يک هدف مشترک وبه خصوص در تضاد با يک طبقه ديگر به جنبش در مي آيد. ميدان هاي اجتماعي متفاوت، از حيث ميدان بودن، به طور کلي مشمول مؤلفه هاي عامي هستند که خصوصيات ميدان شمرده مي شوند و ازحيث قلمرو تحت حاکميت خاص خود ، ويژگي هايي دار ند که صرفأ به همان ميدان مربوط مي شوند و به ميدان هاي ديگر تسري پذير نيستند. شوارتز اين قوانين لايتغير يا مکانيسم هاي عام حاکم برميدان را در اصول چهارگانه ذيل خلاصه مي نمايد:
.1    ميدان ها قلمرو منازعه بر سر منابع ارزشمند يا همان سرمايه ها هستند.
.2    ميدان ها فضاهاي ساختمند ناظر بر موقعيت هاي مسلط و تحت سلطه، براساس مقدار و نوع سرمايه هستند.
.3    ميدان ها به کنشگران خود اشکال خاص منازعه را تحميل مي کنند.
.4    ميدان ها مکانيسم هاي داخلي خود را براي توسعه داشته و از استقلال نسبي در برابر محيط خارجي برخوردارند.(شوارتز، 1997: 26-122).
 ميدان ناظر بر اصول مشترک يا قانون اساسي خود است که از سوي همه کنشگران پذيرفته شده و در چارچوب آن، منازعه بر سر تثبيت يا تغيير نظام توزيع سرمايه معني پيدا مي کند. ميدان همان زمينه اي است که بازي در آن رخ مي دهد و عامل آن را دروني مي کند. يعني هنگامي که تعريف هاي رسمي از انسان و همچنين معرفي ها و بازنمايي هاي او در فضايي اجتماعي به عادت تبديل مي شود، آن تعريف ها و بازنمايي ها به اصل هدايت گر رفتار بدل مي شود. به نظر بورديو، تحليل ساختارهاي عيني که به ميدان هاي متفاوت تعلق دارند، از تحليل تکوين ساختارهاي ذهني در قلمرو افراد، که تا اندازه اي محصول ترکيب ساختارهاي عيني هستند، جدايي ناپذير است. فضاي اجتماعي و گروه هايي که آن را اشغال ميکنند محصول تلاش هاي تاريخي اند. در اين فضا، عوامل انساني طبق جايگاهي که در فضاي اجتماعي دارند و با ساختارهاي ذهني، که به وسيله آنها اين فضا را ادراک مي کنند، مشارکت مي نمايند (بورديو،1380).
به عبارت دقيق تر، ميدان فضای روابط میان کنشگران است ویژگی خاص هر میدان را می توان با توجه به منطق ، بازی ها و راهبردهایی که در میدان اعمال می شود، درک کرد. میدان ها به واسطه اعمال که در آنها پی گرفته می شود. شناسایی شده و از بقیه میدان ها متمایز می شوند. میدان عرصه رقابت برای کسب پایگاه در سلسله مراتب قدرت درون میدان است. منازعه قدرت ویژگی اصلی میدان است.
مارکس به یک نوع فشار نابرابری اقتصادی معتقد بود اما بوردیو فضای اجتماعی را با چند محور ترسیم می کند: سرمایه اقتصادی، سرمایه فرهنگی، سرمایه نمادین، سرمایه اجتماعی.
سرمایه اقتصادی: شامل درآمد و بقیه انواع منابع مالی است که در قالب مالکیت جلوه نهادی پیدا می کند.
سرمایه فرهنگی: در بر گیرنده تمایلات پایدار فرد است که در خلال اجتماعی شدن در فرد انباشته می شود. تحصیلات را نمودی از سرمایه فرهنگی می دانست. سرمایه نمادین: جزئی از سرمایه فرهنگی است و به معنای توانایی مشروعيّت دادن، تعریف کردن، ارزش گذاردن در میدان فرهنگ است.
سرمایه اجتماعی: همه منابع واقعی و بالقوه ای است که می تواند در اثر عضویت در شبکه  اجتماعی کُنشگران یا سازمان ها به دست آید (چولي، 1389). سرمایه ها قابل تبدیل به یکدیگر هستند به این ترتیب که سرمایه اقتصادی می تواند سریعاً به سرمایه اجتماعی و  فرهنگی تبدیل شود. آنچه که به میدان معنا می دهد سرمایه است. حجم و ترکیب انواع سرمایه ها نزد فرد، جایگاه وی را در سلسله مراتب میدان تعیین می کند. در میان انواع سرمایه، سرمایه فرهنگی نقش بسیار مهمی در اندیشه بوردیو ایفا می کند. جامعه شناسی مصرف و تحلیل وی درباره سبک زندگی بر همین نوع سرمایه متکی است.
سرمایه فرهنگی: شامل “ .... سلیقه های خوب ، شیوه و رواه و رسم پسندیده و پیچیده شناختی، شناخت  و توانایی پذیرش محصولات فرهنگی مشروع از قبیل هنر، موسیقی کلاسیک، تئاتر و ادبیات ... . سرمایه فرهنگی بدان معناست که فرد می تواند خود را از الزامات زندگی روزمره جدا کند و نوعی گزینش دلخواه در عرصه فرهنگ انجام دهد (فاضلی،1382: 38).
عمل
مفهومی  که مستقیماً بر مبنای نظر بوردیو درباره منش ارائه می شود ، عمل است. این مفهوم ابتدائاً دال برهر نوع کنش انسان به نظر می رسد. اما چنان که رکویتز می نویسد”... عمل ، نوع عادت شده رفتار است که چندین جزء دارد:
⦁    شکل فعّاليت های بدنی
⦁    شکل فعّاليت های ذهنی
⦁    چیزها و کاربردشان
⦁    دانش پیش زمینه ای در قالب های شناختی
⦁    راهکار
⦁    حالت عاطفی و آگاهی انگیزشی (فاضلی،1382: 41).
با این توصیف، عمل، منش فعلیت یافته است . تأکید بر مفهوم عمل زائیده گرایش بوردیو به تبین رفتار بر اساس اصل عقل ورزی عملی است ؛بنابراین اصل، مردم می دانند چه می کنند اگر چه غالباً نمی توانند آن را توضیح دهند(همان: 58).
ماد:
 مفهوم دیگری است که در اندیشه بوردیو جایگاه محوری دارد و یکی از نمودهای گسست وی از مارکسیسم است. وی به عوض تعریف نماد، از امر نمادین سخن می گوید: نمادین”.... چیزی مادی است اما چنین خصیصه ای برای آن قائل نمی شوند و کارآیی اش را از مادی بودنش نمی گیرد، بلکه تفسیر آن منشاء کارکردهایش است “ در نظر بوردیو، امر نمادین قادر است مادی بودن خود را پنهان کند. نظام های نمادین ربط وثیق با دانش و قدرت و بازتولید نظم اجتماعی دارند. نقش نظام های نمادین در ساختار سلطه ، تعریف کردن امر درست و مشروع است (چولي، 1389).
طبقه:
مجموعه ای از کُنش گران که پایگاه های یکسانی را اشغال می کنند در شرایط یکسانی قرار دارند و محتمل است که تمایلات و علایق یکسانی نیز داشته باشند و به همین دلیل محتمل است که اعمال مشابهی انجام دهند و مواضع مشابهی اتخاذ کنند. هر طبقه اجتماعی بر اساس ترکیبی از سه نوع سرمایه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی تعریف می شود. اعضای هر طبقه در هر میدان جایگاهی مخصوص به خود دارند.که بر اساس ترکیب انوع سرمایه تعیین شده است تحلیل سرمایه در نزد هر طبقه نیز به سه وجه است :
⦁    میزان سرمایه (کم / زیاد)
⦁    ساختار سرمایه(اقتصادی/ فرهنگی
⦁    بُعد زمانی سرمایه (کاهش بین نسلی/ افزایش بین نسلی)
وي با تلفيق ايده هاي ماركس و وبر، دركي كامل تر در باب طبقات اجتماعي ارائه كرده است. وي ابعاد اقتصادي و فرهنگي را در بحث طبقه لحاظ مي كند؛ يعني مانند ماركس طبقات را برمبناي عامل اقتصاد لايه بندي و همچون وبر درون هر طبقه را بر مبناي سبك هاي زندگي مختلف از يكديگر متمايز مي كند. اگر ماركس طبقه را صرفاً اقتصادي مي ديد، بورديو بر مبناي سرمايه هاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي طبقه را تشريح مي كند. به نظر وي، حجم و انواع سرمايه ها طبقه را شكل مي دهد و منش افراد، درون هر طبقه را به يكديگر وصل مي كند و برمبناي اين منش مشترك سبك هاي زندگي شكل مي گيرد؛ البته به معناي دقيق تر بايد گفت مصرف، اجازه بازنمايي سبك هاي زندگي مختلف و ذائقه هاي مختلف را ميدهد و نهايتاً اينکه سبك هاي زندگي و ذائقه هايي كه بر مبناي سرمايه هاي بالا شكل مي گيرد به مصرف كالاهايي مي انجامد كه تمايز اجتماعي ايجاد مي كند. اين منطق تمايز در مصرف، در کانون توجه بورديو قرار دارد (ساترتون، 2001). تحلیل بورديو از طبقه در مقابل سنت مارکسیستی قرار می گیرد به خصوص در مورد تعریف طبقات اجتماعی که بوردیو تأکید مارکس بر عامل اقتصادی را رو می کند و برای تعریف طبقه عاملهای دیگر اجتماعی را هم دخیل می داند. در کل آنچه تحلیل بوردیو را متمایز می کند، اهمیتی است که به روابط معنا داده می شود، به کالای نمادین و به سلطه نمادین در روابط طبقاتی نزد او مفهوم مبارزات طبقاتی به مبارزات نمادین بدل می شود. از نظر بوردیو « مارکس در مدل خود، حقیقت ذهنی جهان اجتماعی را کنار گذاشته است و حقیقت عینی این جهان را به عنوان روابط قدرت نهاده است. در حالی که حقیقت ذهنی جهان اجتماعی، جزئی از کل حقیقت این جهان است.»وبروبوردیو : از نظر وبر فعالیت انسانی را برحسب معنایی که صورت می گیرد باید در نظر گرفت و منظور از کنش، رفتار انسانی است که عامل اجتماعی یک معنی ذهنی به آن می دهد. این تعریف مستلزم در نظر گرفتن بعد نمادین در تبیین پدیده های اجتماعی است، موضوعی که بوردیو آن را بسط و گسترش داده است. مفهوم دیگر وبر که بر بوردیو تأثیر داشته مفهوم مشروعیت  است. وبر برای این مشروعیت سه نوع قائل می شود اما علاوه بر مشروعیت برای بوردیو فرایند مشروعیت است که ذهن او را مشغول می دارد به عبارتی نشان دادن اینکه چگونه لنشگران اجتماعی مشروعیت را ایجاد می کنند تا توانایی پایگاه یا قدرتی را که در اختیار دارند نشان دهند.دورکیم و بوردیو : بوردیو از دورکیم مفهوم جامعه شناسی را اخذ می کند؛ یعنی می خواهد همانند دورکیم جامعه شناس را به عنوان یک علم که دارای روش و مشی خاصی است مطرح کند. با توجه به این تأثیرات بوردیو موضع نظری خود را ساختارگرایی مولد می نامد.
 این موضع نظری به معنای ترکیب عناصری از ساختارگرایی با عناصری از رویکردی دیگر است که پتانسیل عاملیت موجد تغییر آدمی را فراموش نمی کند. ساختارگرایی مولد نظریه ای برای تحلیل دیالکتیکی زندگی عملی است تا رابطه متقابل عمل اقتصادی شخصی و دنیای بیرونی تاریخ طبقاتی و عمل اجتماعی مشخص شود. روش وی توجه کردن به زندگی روزمره است اما نه به شیوه ای که اتنو متدولوژیستها و پدیدار شناسان انجام می دهند؛ بلکه توجه کردن به شرایط مادی و اجتماعی بر ساخته شدن ادراکات و تجربه های فردی و در این میان «اصل ناآگاهی» راهنمای پژوهش وی است. براساس این اصل « پدیده اجتماعی را باید نه در آگاهی و هشیاری افراد، بلکه در نظام روابط عینی ای که در آن قرار گرفته اند جستجو کرد». محرک نظریه بوردیو علاقه اش به از میان برداشتن آن چیزی است که خودش آن را ضدیت کاذب میان عینیت گرایی و ذهنیت گرایی و یا به تعبیر او ضدیت بیهوده میان فرد و جامعه می انگارد. در نظر بوردیو جامعه به عنوان فضای اجتماعی بازنمایی می شود. این فضای اجتماعی که جایگاه رقابتی شدید و بی پایان است و در جریان این رقابتها تفاوتهایی ظهور می کند که ماده و چارچوب لازم برای هستی اجتماعی را فراهم می آورند. موجودیتی غیر یکپارچه است که در آن مدلهای کوچک و متمایزی از قاعده ها ، مقررات و اشکال قدرت وجود دارد. این مدلهای کوچک میدان خوانده می شود. ویژگی خاص هر میدان را می توان با توجه به منطق بازیها و راهبردهایی که در میدان اعمال می شود درک کرد. میدانها به واسطه اعمالی که در آنها پی گرفته می شود. شناسایی شده و از بقیه میدانها متمایز می شوند. میدان عرصه رقابت برای کسب پایگاه در سلسله مراتب قدرت درون میدان است. منازعه قدرت ویژگی اصلی میدان است. نیروهای درون میدان نسبتاً خود مختار هستند. بوردیو میدان (زمینه) را به عنوان پهنه نبرد در نظر می گیرد. میدان مانند بازار رقابتی است که در آن انواع سرمایه ها (اقتصادی ، فرهنگی، اجتماعی و نمادین) به کار گرفته می شود. طبقه از نگاه بوردیو : یکی از مفاهیم  محوری کارهای بوردیو طبقه است این مفهوم در نزد او حاصل تأکید مارکس بر تعیین اقتصادی طبقه و تأکید وبر بر بعد نمادین و فرهنگی آن است. اصل وحدت بخش طبقه هابیتوس مشترک آنها است.
سرشت های طبقاتی، اتصالات افقی و تمایزات عمودی در فضای اجتماعی ایجاد می کند. هر طبقه اجتماعی براساس ترکیبی از سه نوع سرمایه اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی تعریف می شود. اعضای هر طبقه در هر میدان جایگاهی مخصوص به خود دارند که بر اساس ترکیب انواع سرمایه تعیین شده است.(كه قبلاً تشريح آن گذشت) تحلیل سرمایه در نزد دو طبقه نیز به سه وجه مرتبط است . 1- میزان سرمایه  2- ساختار سرمایه (اقتصادی، فرهنگی)  3- بعد زمانی سرمایه (کاهش بین نسلی ، افزایش بین نسلی).
آخرین وجه مهم از مفهوم طبقه در نزد بوردیو گسست ازمارکسیسم به معنای تعریف کردن طبقه بر مبنای چیزی فراتر از رابطه با تولید در فضای اقتصادی است. وی طبقه را همچنین بر مبنای رابطه اش با جایگاه ها و عادات مشترک که در فضای مصرف فعلیت یافته اند تعریف می کند مصرف کردن وجهی از منازعه بر سر کسب سرمایه است و در شکل دادن به طبقه نقش دارد.همچنین بنابه تعریف بوردیو ذائقه عبارت است از ظرفیت (توانایی) آنکه گروهی از اشیاء یا اعمال را به صورت مادی و نمادین و به معنای مجموعه ای از ترجیحات متمایز کننده به کار گرفت و یکی از کارکردهایش این است که به افراد ادراکی از جایگاهشان در نظام اجتماعی می دهد. ذائقه آنهایی را که ترجیحهای همسانی دارند به هم نزدیک می سازد و از دیگرانی که ذائقه های متفاوت دارند جدا می سازد. که در این فرایند آدمها خودشان را طبقه بندی می کنند. بوردیو در کتاب تمایز نظریه ای درباره طبقه را ساخته و پرداخته می کند که در آن اصرار بر علیت اقتصادی در شکل گیری طبقات از دیدگاه مارکس ، با شناخت وبری درباره تمایز و تفاوت نظم فرهنگی با مسئله مورد توجه دیدگاه دورکیم در مورد طبقه بندی ادغام شده است. وی فضای اجتماعی را به سه طبقه تقسیم می کند. طبقه مسلط که با برتری سرمایه مشخص می شود. و اعضای آن معمولاً سرمایه های مختلف را انباشته می کنند و در جستجوی هویت متمایزی از دیگران هستند (چولي، 1389).
طبقه مسلط به دو زیر طبقه مقابل هم تقسیم می شود : یک زیر طبقه که خاصه اش سرمایه اقتصادی است که خود به دو گروه قابل تقسیم است طبقه مسلط سنتی و کهن و طبقه بورژوازی جدید و طبقه دیگری که بیشتر دارای ظرفیت فرهنگی هستند تا اقتصادی و عمدتاً شامل کارگزاران اقتصادی و مهندسان مشاور و مشاغل روشنفکری است. طبقه دوم خرده بورژوازی است که از لحاظ فرهنگی در مقایسه با بورژوازی فاقد استقلال است. و از الگوهای فرهنگی بورژوازی تقلید می کند. در این طبقه سه زیرشاخه فرعی تشخیص می دهد که به سنتی، اجرایی و کادرهای متوسط واحدهای خصوصی و تکنسین تقسیم می شوند که از جهت سرمایه اجتماعی در حد وسط قرار دارند و بخشهایی از آنها سرمایه های فرهنگی قویتری دارند. طبقه سوم توده های مردم اند که خصیصه اصلی آنها فقدان مالکیت است و در انتهای فضای اجتماعی قرار می گیرند و سلطه پذیر هستند. در فضای طبقاتی جامعه جایگاه کنشگران اجتماعی بر حسب یک منطق دوگانه توزیع می شود. در اولین تقسیم بندی که شکل عمودی دارد کنشگرانی که مقادیر زیادی از هر یک از سرمایه ها را در اختیار دارند یعنی طبقه فرادست - در تقابل با کنشگرانی که از همه سرمایه ها محرومند – قرار می گیرند. دومین تقابلی که شکلی افقی دارد، در بین طبقه فرا دست، بین کسانی که سرمایه اقتصادی زیاد اما داراییهای فرهنگی کمی دارند و آنهایی که سرمایه شان عمدتاً سرمایه فرهنگی است، بروز می کند. تک تک افراد و خانواده ها در تلاشند تا به وسیله دنبال کردن راهبردهای باز تبدیل ، که در آن یک نوع یا گونه خاص سرمایه با گونه دیگری مبادله یا به آن تبدیل می گردد، جایگاه خویش را در فضای اجتماعی حفظ کرده یا بهبود ببخشند. میزان و نرخ تبدیل انواع و گونه های خاص سرمایه، یکی از نشانه های کشاکشهای اجتماعی است، چرا که هر طبقه یا بخشهای هر طبقه، به واسطه بیشترین بهره مندی از سرمایه ای خاص، در پی تحمیل سلسله مراتب مربوط به آن برمی آید. در بحث تحلیل طبقاتی بوردیو و تعریف او از طبقه عنصر مصرف جایگاه ویژه ای دارد. طبقات مختلف شیوه های مصرف گوناگون به ویژه مصرف فرهنگی گوناگونی دارند. هر طبقه براساس ذائقه خاص طبقاتی و سرشت طبقه خود نوع خاصی از کالاها را مصرف می کنند و این مصرف فقط جنبه ای فیزیکی و ظاهری ندارد بلکه عملی نمادین است که طی آن کنشگران جایگاه طبقاتی خود را باز تولید می کنند و از طریق این عادات و ذائقه ها خود را در طبقات مختلف جای می دهند. در پدیده مصرف طبقاتی، مفهوم سرشت می تواند ویژگی مصرف را در نزد هر طبقه تبیین کند. ذائقه های برآمده از سرشت طبقات دارای سرمایه فرهنگی اندک ، بر کارکرد آنچه که مصرف می شود تأکید دارد. اما ذائقه ناب بر فرم و شکل تکیه دارد. ذائقه طبقات پایین بر مقدار مصرف تأکید دارد و ذائقه ناب بر کیفیت آنچه که مصرف می شود؛ و فقط در ذائقه ناب است که شیوه و راه و رسم مصرف اهمیت دارد. عمده ترین میراث اندیشه بوردیو ؛ تحلیل ترکیب انواع سرمایه برای تبیین الگوهای مصرف ، بررسی فرضیه تمایز یافتن طبقات از طریق الگوهای مصرف و مبنای طبقاتی ذائقه ها و مصرف فرهنگی است. از طرف دیگر تأکید بوردیو بر الگومند بدون اعمال مصرف، که نتیجه الزامات سرشت (هابتیوس) است، تکنیکهای پژوهشی درباره سبک زندگی است که خود آن را در کتاب تمایز به کار گرفته است.در تحلیل بوردیو از طبقه و طبقه بندیهای اجتماعی می بینیم که به شیوه ای کاملتر رهیافت مارکس را با وبر تلفیق کرده است و به شیوه ظریفتر براساس سرمایه افراد آنها را در طبقات مختلف جای می دهد. بوردیو معتقد است که این جايگاه های طبقاتی و نابرابریهای در جامعه مداوماً در حال باز تولید هستند. به نظر او حتی در کشوری مثل فرانسه مدرسه ابزاری مخفی برای استمرار فرهنگ طبقه مسلط است. بدین ترتیب طبقه ای که از حجم و ترکیب سرمایه ای بالاتر برخوردار باشد توانایی آن را دارد که فرهنگ خود را به صورت فرهنگ غالب عرضه کند و آن را به صورت مکانیسمی نامرئی به دیگر طبقات بقبولاند و آنها را وادار به باز تولید فرهنگ آن طبقه خاص گرداند. در نظریه مارکسیستی جایگاه طبقات در ارتباط با تولید و در فضای صرفاً اقتصادی تعریف می شود اما بوردیو برخلاف این نظریه استدلال می کند که به وجود آمدن طبقات با جایگاه مشترک در فضای اجتماعی و عادات مشترکی که در فضای مصرف فعلیت یافته مرتبط است. باز نمودهایی که گروهها و افراد به شکل اجتناب ناپذیری آن را در اعمال و رویه های خود به کار می گیرند جزء و مؤلفه ای از واقعیت اجتماعی آنهاست. طبقه همانگونه که به واسطه هستی خود تعریف می شود به واسطه هستی ادراک شده اش نیز تعریف می گردد از آنجایی که طبقه بندی اجتماعی جزئی از هر ساخت طبقاتی است، ابزاری برای تفوق نمادین به شمار می رود و نشانه اصل جدال بین طبقات است ، چرا که هر یک از طبقات یا اجزای هر طبقه در تلاش است تا کنترل چارچوبهای کمی طبقاتی را به دست گیرد چارچوبهایی که با تثبیت یا تغییر باز نمودهای واقعیت نیروی حفظ یا تغییر واقعیت را در اختیار می گیرد. (استونز؛ 1379، ص 341) بوردیو به طبقه اجتماعی بسیار اهمیت می دهد اما از تقلیل آن به صرف مواداقتصادی یا روابط تولیدی سرباز می زند و طبقه را با سرشت (هابیتوس) نیز تعریف می کند. در تعریف بوردیو از طبقه رابطه دیالکتیکی هابیتوس ، میدان و ذائقه کاملاً مشهود است. هابیتوس عامل وحدت بخش طبقه است. روابط طبقاتی برای بوردیو یک میدان است. در این میدان، سرشت يا عادات باعث وحدت می شود. كنش هایی که عوامل فردی یا جمعی اشغال کننده جايگاه های خاص انجام می دهند تحت تسلط ساختار میدان ، ماهیت جايگاه ها و منافع وابسته به آنها تعیین می شود. با این همه این کنش نوعی بازی هم به شمار می آید زیرا مستلزم ابراز وجود و کاربرد انواع تمهیدهایی است که شخص را قادر می سازد تا در یک بازی برنده شود. ذائقه فرصتی را برای تجربه کردن جایگاه اجتماعی (طبقه) و ابراز آن در میدان ، فراهم می سازد. اما میدان طبقه اجتماعی تأثیر ژرفی بر توانایی بازی کردن فرد می گذارد. آنهایی که در طبقات اجتماعی بالاتری قرار دارند، بسیار بهتر می توانند ذائقه های شان را مقبول طبع دیگران سازند و با ذائقه های طبقات پایینتر بهتر می توانند مخالفت کنند. می بینیم که سرشت و ذائقه در تشکیل دادن طبقات کاملاً مؤثر هستند و افراد خود را براساس آن طبقه بندی می کنند و باعث می شود که براساس ذائقه با یک طبقه همبستگی داشته باشند و همچنین خود را از طبقه دیگر متمایز کنند در عین حال این طبقه نیز خود تعیین کننده ذائقه افراد و سرشت آنها می شود. تغییرات در ذائقه در نتیجه کشمکشهای میان نیروهای مخالف در پهنه های فرهنگی و طبقاتی به وجود می آید. همانگونه که افراد طبقه بالا شیوه زندگی و ذائقه خاصی دارند و آنها را از دیگر طبقات متمایز می سازد، براساس این ذائقه های متفاوت و سرشت ها می توان افراد را در طبقات مختلف اجتماعی جای داد و طبقه بندی کرد. و بالاخره اینکه تلاش بوردیو در تمامی کارهایش غلبه بر ضدیت گرایی بین عاملیت و ساختار بوده است و خواسته که گونه ای این دو سطح متفاوت تحلیل را با هم تلفیق کند. منتقدان او می گویند که به کار بردن این مفهوم (طبقه) دیگر کهنه شد و مفاهیمی چون قشر اجتماعی که بیشتر جنبه تجربی دارد برای جوامع امروزین بیشتر مصداق دارد. اما تعریف بوردیو از طبقه ظریفتر است و افراد با دقت بیشتری در طبقات جای داده می شوند و براساس مؤلفه های بیشتری مورد قضاوت قرار می گیرند. و علاوه بر این مبارزه طبقاتی در نزد بوردیو یک مبارزه نمادین است و دیگر برای براندازی یک طبقه نیست بلکه برای تسلط پیدا کردن و غلبه دادن فرهنگ طبقاتی مورد نظر صورت می گیرد به عبارت دیگر برای بدست آوردن قدرت بیشتر در میدان مبارزه طبقاتی صورت می گیرد.
قَریحه:
عبارت است از ظرفیت (توانایی) آن که گروهی از اشیاء یا اعمال را به صورت مادی و نمادین و به معنایی مجموعه ای از توجیهات متمایز کننده به کار گرفت. قریحه نشان دهنده پیوند میان بعضی محصولات و مصرف کنندگان آنها در یک فضای اجتماعی منطقه بندی شده را نشان می دهد. قریحه مبنای داوری درباره ارزش تجربه های مختلف است (فاضلی،1382: 43).
بوردیو و تحلیل مصرف و سبک زندگی موضع کلی وی در قبال مقوله مصرف با این عبارت ا ز کتاب تمایز که “اقتصاد جدید طالب دنیای اجتماعی ای است که در آن مردم به همان اندازه که براساس ظرفیت شان در تولید ارزیابی می شوند، بر حسب ظرفیت شان در مصرف نیز ارزیابی خواهند شد.” و “ اقتصاد نوین اخلاق زاهدانه تولید و انباشت را ... به نفع اخلاق لذت جویانه مصرف نفی می کند” (فاضلی، 1382: 43). بوردیو همچنین تحلیل و بلن و زیمل را پیچیده تر ساخت و آن را چند گام جلو برد. وی تحلیل انگیزه های مصرف را به چندی فراتر از اقدام آگاهانه برای هم چشمی (وبلن) و تمایز  (زیمل) کشانید. و علاقه ای نداشت که نشان دهد گروه های اجتماعی مختلف، به شیوه های گوناگون مصرف می کنند بلکه می خواهد معلوم کند که گروه های فرادست و فرودست طبقات متوسط درگیر مبارزه ای بی پایان اما ملایم برای تثبیت هويّت ، ارزش و موقعیت اجتماعی خود هستند. مصرف و خصوصاً مصرف فرهنگی ابزاری برای تولید فرهنگی، مشروعيّت سازی و مبارزه در فضای اجتماعی است. مصرف چیزی بیش از برآوردن خواسته های زیستی است. ارزش ها، نشانه ها، نمادها فعالانه درگیر تولید و باز تولید ساختارهای اجتماعی هستند. طبقات مسلّط این قابلیت را دارند که شیوه زیستن خود را به عنوان تعریف فرهیختگی مشروعيّت  بخشند (فاضلی،1382: 44). بوردیو، نشان داد که علاوه بر محدودیت های مالی و منابع اقتصادی، ساختار دیگری وجود دارد که مصرف(خصوصاً مصرف فرهنگی) را محدود می کند. نظام قریحه های برآمده از منش های طبقاتی نیز بر تعیین نوع و میزان مصرف مؤثرترند. مفهوم منش به لحاظ نظری بیش از مفهوم بخت زندگی  و بر قدرت تبیین کنندگی دارد. منش ها قادر است محدودیت های ادارکی ناشی از ترکیب انواع سرمایه در نزد هر کُنشگر را نیز تبیین کند(فاضلی، 1382: 45).
بوردیو با نشان دادن این که سبک های زندگی محصول منش ها و خود منش ها نیز تابعی از انوع تجربه ها و از جمله تجربه آموزش رسمی هستند، و بیان این نکته که الگوهای مصرف اصلی ترین بروز سبک های زندگی اند، ارتباط میان آموزش رسمی در ساختار سرمایه داری و بارتولید آن را تحلیل کرد. آموزش رسمی است که گرایشاتی پایدار برای ایجاد الگوهای مصرف خاص پدید می آورد. زیرا مصرف کننده شدن نیازمند به وجود آوردن ناخودآگاه و ذخیره ای مناسبی از نمادهای فرهنگی است و صرفاً فرایندی زیست شناختی نیست. عمده ترین میراث اندیشه بوردیو برای جامعه شناسی مصرف و تحلیل سبک های زندگی ،تحلیل ترکیب انواع سرمایه برای تبیین الگوهای مصرف و مبنای طبقاتی قرایح و مصرف فرهنگی است. از سوی دیگر ، تأکید بوردیو بر الگومند بودن اعمال مصرف که نتیجه الزامات منش است ، الهام بخش تکنیک های پژوهش درباره الگوهای سبک زندگی نیز بوده است. (فاضلی،1382: 46-45)
در نظريه بورديو سبك زندگي كه شامل اعمال طبقه بندي شده و طبقه بندي كننده فرد درعرصه هايي چون تقسيم ساعات شبانه روز، نوع تفريحات و ورزش، شيوه هاي معاشرت، اثاثيه و خانه، آداب سخن گفتن و راه رفتن است، در واقع عينيت يافته و تجسم يافته ترجيحات افراد است. از يك سو، سبك هاي زندگي شيوه هاي مصرف عاملان اجتماعي اي است كه داراي رتبه بندي هاي مختلفي از جهت شأن و مشروعيت اجتماعي اند. اين شيوه هاي مصرفي بازتاب نظام اجتماعي سلسله مراتبي است؛ اما چنانچه بورديو در كتاب تمايز بر حسب منطق ديالكتيكي نشان مي دهد مصرف صرفاً راهي براي نشان دادن تمايزات نيست، بلكه خود راهي براي ايجاد تمايزات نيز است (باكاك، 1381: 96). ذائقه ها و ترجيحات زيباشناختي متفاوت – كه قبلاً توضيح داديم- سبك هاي زندگي متفاوت را ايجاد مي كنند. بنابراين «سبك زندگي محصول نظام مند منش است كه از خلال رابطه دوجانبه خود با رويه هاي منش درك مي شود و تبديل به نظام نشانه هايي مي گردد كه به گونه اي جامعه اي مورد ارزيابي قرار گيرد.مثلاً به عنوان، قابل احترام ، ننگ آور و…» (بورديو، 1984: 172) چنانچه بورديو در عبارت فوق نيز اشاره مي كند مصرف به منزله نظامي از نشانه ها و نمادها مطرح است كه كاركردهايي چون تمايزگذاري اجتماعي دارد كه البته به نظر بورديو معنايش از همين تفاوت و تمايز ناشي مي شود و چيزي جز آن نيست. در بحث بورديو مصرف همانند پاسخ به نيازهاي زيستي مطرح نمي شود، بلكه مصرف به منزله استفاده از نظامي از نشانه ها و نمادها مطرح است (بورديو، 66،1984) كه البته خود اين نشانه ها و نمادها از خلال فرايند مصرف توليد مي شوند. از اين رو، مصرف در انديشه بورديو، برخلاف ماركسيسم كلاسيك، صرفاً يك متغير وابسته نيست. سبك زندگي متأثر از ذائقه، و ذائقه پيامد منش و منش نيز محصول جايگاه فرد در ساختارهاي عيني اجتماعي است. جايگاه فرد در ساختار اجتماعي كه مشخص كننده ميزان بهره مندي وي از انواع سرمايه است، منش وي را شكل مي دهد و منش نيز مولد دو نوع نظام است.
يك نظامي از رويه هاي ادراك و ارزيابي، يعني همان ذائقه و ديگري نظامي از رويه هاي ايجادكننده اعمال قابل طبقه بندي كه تعامل اين دو نظام سبك زندگي را ايجاد مي كند. اما اين يك طرف رابطه است؛ زيرا همانطور كه آمده است سبك زندگي و فرآيندهاي مصرفي به منزله تجلي آن، هم نظامي از اعمال طبقه بندي شده است و هم نظامي از اعمال طبقه بندي كننده. ازاين رو است كه فرآيندهاي مصرفي خود به منزله متغيري مستقل در ايجاد سلسله مراتب اجتماعي مطرح اند. نكته مهمتر آنكه رابطه منش و ساختار اجتماعي يك سويه نيست، بلكه بورديو از رابطه ديالكتيكي شرايط و منش سخن مي گويد كه سبب تغيير در توزيع سرمايه و توازن رابطه قدرت در جامعه مي شود و سيستمي از تفاوت هاي ادراك شده و دارايي هاي متمايز ايجاد مي كند كه در واقع همان توزيع سرمايه نمادين و سرمايه مشروعي است كه حقيقت عيني را تحريف مي كند(بورديو، 1984: 172). سرمايه نمادين محصول شناخته شدن و به رسميت شناخته شدن توسط ديگران است و لذا نيازمند آن است كه مقوله هاي فهم و ادراك ديگران اين اعمال و رويه هاي مصرفي را به عنوان برتر شناسايي كنند. دسته بندي هاي سبك زندگي كه از طريق كاربست الگوهاي بورديويي به دست مي آيد صرفاً توصيف مجموعه اي از واقعيات نيست، بلكه از آن جهت كه اجازه پيش بيني ساير اوصاف و خصايل را مي دهد نقش تبيين گر دارد و مي تواند قدرت پيش بيني برخوردها، دوستي و اميال را به دست دهد. تحليل بورديويي در دو جنبه داراي جنبه تبييني است. جنبه آشكارتر رابطه جايگاه اجتماعي، منش و سبك زندگي است و جنبه دوم طبقه بندي هاي سبك زندگي است كه به سبب قدرت پيش بيني اي كه دارد جنبه تبييني دارد. تبيين بورديو از سبك زندگي مناسب ترين تحليل براي تحليل سبک زندگي است. بورديو جدا از ميراث ماركسيستي اش در پرداختن به فرهنگ به مثابه عاملي مستقل و همچنين توجه به مصرف به عاملي براي تمايزگذاري متأثر از وبر است. از اين رو مي توان از مفاهيم وي در سنّت وبري نيزبهره گرفت . نكته قوت ديگر نظريه بورديو رابطه ديالكتيكي است كه در نظريه وي ميان عامليت وساختار برقرار است. اين رابطه ديالكتيكي در تحليل سبك زندگي اهميت ويژه اي دارد. ساختارنظري منسجم و غناي نظريه بورديو سبب شده است تا بسياري از اصحاب مطالعات فرهنگي در تحليل مصرف و سبك زندگي از اين رويكرد نظري استفاده كنند (مك رابي، 2007: 6).
وبلاگ سیرجز
http://searches.blogfa.com/post-276.aspx
_________________________________________________________________________

41-زیبایی شناختی کردن زندگی روزمرّه
چنانچه تعاریف پست مدرنیسم را بررسی کنیم، آنچه می یابیم تأکیدی است بر محو شدن مرز میان هنر و زندگی روزمرّه، فرو ریختن تمایز بین هنر والا و فرهنگ توده ای/ عامیانه، آشفتگی سبکی کلّی و در هم آمیختن بازیگوشانه نشانه ها و رمزها. این ویژگیهای کلّی نظریه های پست مدرن که بر متعادل و هتراز کردن سلسله مراتب نمادین، ضدّ بنیادگرایی و تمایلی کلّی به سوی طبقه بندی زدایی فرهنگی پا می فشارند، می توانند به اموری که به عنوان تجارب نوعی پست مدرن در نظر گرفته می شوند، مرتبط گردند. در اینجا می توان استفاده بودلر از اصطلاح مدرنیته را مبنایی نهاد برای اشاره به تجربه نو مدرنیته: شوکها و تکانها و تأکید بر زمان حال که خود، گسستی از مراوده اجتماعی سنتی به شمار می رود، صوری هستند که به نظر می آید شهرهای مدرنی چون پاریس از اواسط قرن نوزدهم به بعد، به معرض نمایش گذاشته اند. به شیوه ای مشابه شاید بتوان از تجربه پست مدرنیته سخن گفت و بر دگرگونیهای محسوس در تجارب فرهنگی و وجوه دلالت اتکا کرد. در اینجا، تأکیدی بر زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره و تبدیل واقعیّت به ایماژها را در آثار بودریار ( a 1983) می یابیم. جیمسن ( a 1984) نیز بر فقدان درکی از تاریخ و گسستگی و تجزیه زمان به مجموعه هایی از زمانهای حال مداوماً تأکید می ورزد که در آن تجربه هیجانات شدید در یک آن در چند جای ذهن رخ می دهد. در نوشته های پیروان آنان می توان به شیوه ای مشابه، زیبایی شناختی کردن تجربه و از هم گسیختگی زنجیر منظم دالها را یافت، جایی که تأکیدی بر «محو شدن نشانه ها و کالاها»، «کم رنگ شدن مرز میان امر واقعی و ایماژ»، «دالهای شناور»، «گزاف واقعیّت»  (hyperreality) «فرهنگ بدون عمق»، «غوطه خوردنی گیج کننده»، «اضافه باری حسی» و «هیجانات شدید دارای بار عاطفی» یافت می شود Crary,1984; 1987; Cook, and Kroker)) درحالی که بسیاری از این مثالها حاکی از شدت یافتن تولید ایماژ در رسانه های گروهی و فرهنگ مصرفی به طور کلّی هستند، آدمی می تواند آنها را در توصیفهای شهر امروزی بیابد. در اینجا تأکید فقط بر نوع معماری جدید نیست، خصوصاً نوعی از آن که پست مدرن خوانده می شود، بلکه تأکید بر معجون سبک التقاطی کلّیتری هم هست که در بافت شهری محیطهای ساخته شده یافت می گردد. مضافاً زمینه زدایی مشابهی از سنّت، و هجوم به تمامی صور فرهنگی برای استنتاج معانیی از سویه خیالی زندگی در میان «سوژه های مرکز زدوده» نسل جوان به چشم می خورد که در حین این که در میان فضاهای «هیچ کجای» (no place) پست مدرن می پلکند، از تجربه و بازی با مد و سبک مند کردن زندگی لذّت می برند( 1988( Calefato, : 1987 Chambers, .  به طور آشکار میان پروژه زیبایی شناختی کردن و سبک مند کردن زندگی روزمره، بین چنین گروههایی و سنت مکاتب هنری رمانتیک و بوهمین که موزیک راک خصوصاً از سالهای 1960 تاکنون از آن تغذیه کرده اند و در پی راههای گوناگونی برای تخطی از مرزهای میان هنر و زندگی روزمره بوده اند، پیوندهای محکم و نقاط مشترک بسیاری یافت می گردد (نگاه کنید به فریت و هورن، 1987). بنابراین، این امر بدین معناست که تجربه پست مدرنیته، و به طور خاص تأکید بر زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره و فرموله کردن و منظم کردن و تبلیغ آن به دست متخصصان فرهنگی، تاریخی طولانی داشته باشد. سخن کوتاه، کاوش تبارشناسی پست مدرنیته (postmodernité of generalogy)  می تواند سودمند باشد و خاصّه وارسی پیوند میان مدرنیته و پست مدرنیته می تواند به سوی پیش قراولان قدیمیتر هدایتمان کند. این موضوع بدین معنا نیست که ما دست به این استدلال بزنیم که امر پست مدرن وجود ندارد یا مفهومی گمراه کننده است، بلکه فقط با کاوش جریانهای پیشین و فرآیند فرهنگی بلندمدت که در آن تحولات اولیه مشابهی وجود داشته باشد ما می توانیم بکوشیم میان آنچه خاص پست مدرنیسم است با آنچه می تواند مبین انباشت و تشدید گرایشهای بلندمدت در دوران مدرن و حتی پیشامدرن باشد تمیز بگذاریم و آن را بفهمیم.
زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره
به سه معنا می توانیم از زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره سخن گوییم:
اوّلاً می توانیم به آن خرده فرهنگهای هنری رجوع کنیم که دادا و آوانگاردِ تاریخی و جنبشهای سوررئالیستی را در جنگ جهانی اوّل و دهه بیست قرن بیستم ایجاد کردند و کوشیدند که در آثار و نوشته هایشان و در بعضی موارد در زندگیهایشان در پی محو کردن مرز میان هنر و زندگی روزمره برآیند. هنر پست مدرن در دهه شصتِ قرن بیستم، در واکنش به آنچه نهادی شدن مدرنیسم در موزه و آکادمی تلقی می شد، استراتژی این خرده فرهنگها را مبنای کار خود قرار داد. جالب است توجه کنیم مارسل دوشان که اساساً در جنبش دادائیستی اولیه، با آثار انگشت نمایش که از چیزهای دم دستی ساخته شده بودند، حضور داشت در سالهای شصت قرن بیستم مورد احترام هنرمندان ماوراء آوانگاردِ پست مدرن نیویورک قرار گرفت. در اینجا حرکتی دوسویه را کشف می کنیم. در وهله اول مبارزه جویی مستقیم بر ضدّ اثر هنری وجود دارد و تمایل برای هاله زدایی هنر و پنهان کردن هاله مقدس آن و به مبارزه طلبیدن احترام آن در موزه و آکادمی. همچنین در وهله دوم، فرض این است که هنر می تواند در هر کجا یا در هر چیز مستتر باشد. آت و آشغال فرهنگ توده ای یعنی کالاهای مصرفی کم ارزش، می توانند هنر باشند. (در اینجا آدمی به اندی وارُل و پاپ آرت می اندیشد). هنر را همچنین می شود در ضدّ اثر یافت: در «رخداد»، در اجراهای از دست رفته ناماندگار که قابلیت عرضه در موزه را پیدا نمی کنند. هنر را همچنین می توان در تن و بدن و سایر ابژه های حسی که در جهان وجود دارند، یافت. توجّه به این موضوع نیز ارزشمند است که بسیاری از استراتژیها و صناعات هنری دادا و سوررئالیسم و آوانگارد با تبلیغات رسانه های گروهی در درون فرهنگ مصرفی به کار گرفته شدند (نگاه کنید به ,1981( Martin .
دوم این که زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره می تواند مبیّن طرح تبدیل زندگی به اثری هنری باشد. جاذبه این پروژه برای هنرمندان و روشنفکران، و هنرمندان و روشنفکرانِ بالقوه، قصه ای دراز دارد. به عنوان مثال، در گروه بلومزبری، در حوالی تغییر قرن، این امر می تواند به چشم بخورد. همین جا بود که جی. ای. مور (G.E. Moore) استدلال کرد که بزرگترین خیرها در زندگی دربرگیرنده عواطف شخصی و لذایذ زیبایی شناختی اند. شکلی مشابه از اخلاقِ زندگی به مثابه اثر هنری را می توان در نوشته های والتر پتر و اسکار وایلد به چشم دید. گفته وایلد آن بود که زیبایی شناس آرمانی باید «خود را در صور عدیده و از هزار راه گوناگون تحقق بخشد و مشتاق و جویای احساسات نو باشد». در این باره می توان بحث کرد که پست مدرنیسم خصوصاً تئوری پست مدرن پرسشهای زیبایی شناختی را در مرکز توجّه قرار داده است و تداومهای آشکاری میان وایلد و مور و گروه بلومز بری و نوشته های رورتی (Rorty) وجود دارد، کسی که معیارهایش برای زندگی خوب، حول تمایل به وسعت بخشیدن خودِ (self) آدمی و جستجوی ذوقها و احساسات نو وکشف امکانات بیشتر و بیشتر می گردد ( 1980) (Shusterman,  همان گونه که ولین 1986 (Wolin, اشاره کرده است، همچنین می توانیم محوریّت رهیافت زیبایی شناختی به زندگی را در آثار فوکو دریابیم. فوکو (2-41 : 1986) به نشانه تأیید، به برداشت از مدرنیته بازمی گردد که در آن شخصیت محوری قرتی (dandy) ای است که از تن و جسمش، رفتارش، احساسات و امیالش و نفس وجودش، اثری هنری می سازد. در نتیجه انسان مدرن، انسانی است که می خواهد خود را جعل و خلق کند، قرتی گرایی (dandyism) که ابتدائاً بیو برامل (Beau Brummel) آن را در اوایل قرن نوزدهم در انگلستان اشاعه داد از طریق ساختن سبک زندگی مصالحه ناپذیر نمونه وار جستجویی را مورد تأکید قرار داد که هدفش به دست آوردن برتری خاصی است که در آن اشرافیتِ روح خود را در تحقیر توده ها و علاقه ای قهرمانانه به دست یافتن به نوآوری و برتری در لباس و رفتار و عادات شخصی و حتّی اسباب خانه، یعنی آنچه اینک ما سبک زندگی می خوانیم، می نمایاند (نگاه کنید به : 107(ff : 1982 Williams, R.H. ؛ این امر مضمونی مهم در گسترش خرده فرهنگهای هنری گردید: خرده فر هنگهای بوهمینها و آوانگاردها از اواسط تا اواخر قرن نوزدهم در پاریس. می توان شیفتگی به این نحوه زندگی را از نوشته ها و زندگی بالزاک و بودلر و کنت دو اُرسی گرفته تا ادموند دو گنکور و دومنتسکیو و داسنت قهرمانِ کتاب } بیراه، اثر { هویسمان یافت. توجه دوگانه خرده فرهنگهای هنرمندانه و روشنفکرانه بر زندگی مبتنی بر مصرف زیبایی شناختی و نیاز به شکل دادن زندگی در قالب کلیّتی که از لحاظ زیبایی شناختی خوشایند باشد می تواند به گسترش مصرف انبوه به طور کلّی و جستجوی ذوقها و سلایق نو و ایجاد سبکهای زندگی متمایز ربط داده شود، عواملی که در فرهنگ مصرفی مرکزیت می یابند (1987a , Featherstone .).
سومین معنای زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره به شیوع سریع نشانه ها و ایماژهایی بازمی گردد که اجزای متشکله زندگی روزمره جامعه امروزی را در خود غرق می کند. نظریه پردازی درباره این فرآیند، بیشتر از نظر مارکس در باب بت وارگی کالاها نشأت گرفته است، نظریه ای که لوکاچ و مکتب فرانکفورت و بنیامین و هاگ و لفور و بودریار و جیمسن آن را از جهات گوناگون بسط و گسترش داده اند. از نظر آدورنو استیلای فزاینده ارزش مبادله نه فقط ارزش مصرف اصیل اشیاء را از بین می برد و آن را با ارزش مبادله انتزاعی جایگزین می کند، بلکه کالا را آزاد می گذارد تا ارزش مصرفی بدلی (ersatz) و ثانوی به خود گیرد، یعنی همان چه که بودریار بعدها به عنوان «ارزش نشانه» (sign-value) از آن یاد کرد. بنابراین، محوریّت دستکاری تجاری ایماژها به وسیله تبلیغاتِ رسانه ها و ویترین آراییها و شوها و جلوه های تماشایی بافت شهری شده زندگی روزمره، مستلزم به کارگیری پی درپی آرزوها از طریق ایماژهاست. از این رو جامعه مصرفی نباید به عنوان رهاینده ماتریالیسمی غالب به حساب آید، زیرا که این جامعه مردم را با ایماژهایی روءیایی روبه رو می سازد که روی سخنشان با آرزوهاست و واقعیّت را زیبایی شناختی و غیرواقعی می سازد (Haug,1986:52;1987:123) و این همان سویه ای است که بودریار و جیمسن بدان پرداخته اند، کسانی که تأکیدشان بر نقشی نو و محوری است که ایماژها در جامعه مصرفی بازی می کنند، نقشی که به فرهنگ اهمیتی بی سابقه می بخشد. از نظر بودریار گستره مصنوعی و فشرده و بلاوقفه و همه جاگیر تولید ایماژ در جامعه معاصر است که ما را به سوی جامعه ای رانده است که از لحاظ کیفی نو است و در آن تمایز میان واقعیّت و ایماژ از بین رفته است و زندگی روزمره زیبایی شناسانه شده است: جهان شبیه سازانه (simulational) یا فرهنگ پست مدرن. شایسته است بیفزاییم که نویسندگان فوق این فرآیند را به طور کلی با دیدی منفی ارزیابی کرده اند و بر ابعاد فریبکارانه آن تأکید ورزیده اند. (بنیامین تا اندازه ای و بودریار در نوشته بعدی اش از این گروه مستثنا هستند.) این امر برخی را برانگیخته است تا از ادغام فزاینده هنر و زندگی روزمره جانبداری کنند همان طور که برای مثال در مقاله ای درباره آزادی (Essay on Liberation) نوشته مارکوزه (1969) شاهد این امر هستیم. همین طور این امر را در مفهوم انقلاب فرهنگی درمی یابیم که لفور (Lefebvre)(1971) به شیوه های گوناگون با شعار «بگذارید زندگی روزمره اثری هنری شود» آن را بسط داده است و همچنین این مفهوم [ ادغام هنر با زندگی روزمره ] نزد موقعیت گرایان (situationist)بین المللی مشهود است (نگاه کنید به : Poster ، (1975..
همین سویه سوم زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره بی تردید امری محوری برای تحول فرهنگ مصرفی است و ما نیازمندیم از تأثیر و تأثّر آن با سویه دومی که مشخص کردیم آگاه باشیم. در نتیجه نیازمندیم روند بلندمدت تحوّل نسبت مندانه (relational) آنها را بررسی کنیم که موجب تحوّل جهانهای روءیایی فرهنگ مصرفی توده ای و حوزه های فرهنگی و حوزه های ضدّفرهنگی متمایز می شوند، [ حوزه هایی ] که در آنها هنرمندان و روشنفکران استراتژیهای گوناگون فاصله گذاری (distantiation) را اختیار می کنند و همچنین می کوشند این جریان را بفهمند و درباره آن نظریه پردازی کنند. در ابتدا نوشته های بودریار را با جزئیات بیشتری بررسی خواهیم کرد تا به درک قویتری از معنای زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره در نسبت با پست مدرنیسم دست یابیم.
بودریار در نوشته های اولیه اش درباره جامعه مصرفی نظریه ای از کالا نشانه (commodity-sign) را مطرح کرد که در آن به شیوه ای اشاره کرد که بر مبنای آن کالا به نشانه ای به معنای سوسوری بدل شده است. معنایی که در شبکه خودارجاعِ (self-referential) دالها، موقعیتش به طور دلبخواهی معین گردیده است. بودریار در نوشته های متأخرترش  b 1983) و (a 1983، منطق خود را حتی پیشتر برده است تا نظر را به بار اضافی اطلاعات جلب کند که رسانه های گروهی آن را به وجود آورده اند، رسانه هایی که ما را با جریان بی پایان ایماژهای جذّاب و شبیه سازانه روبه رو می سازند، به گونه ای که «تلویزیون جهان است». بودریار (148 : (a 1983, در کتاب شبیه سازیها می گوید که در این گزاف واقعیّت، واقعیّت و ایماژ با یکدیگر خلط شده اند و جذابیت زیبایی شناسانه همه جا حضور دارد، به گونه ای که «نوعی از تقلید بی غرض، نوعی از شبیه سازی فنی (technical simulating) ، نوعی از شهرت تعریف ناپذیر که لذّتی زیبایی شناختی آن را همراهی می کند بر همه چیز سایه افکنده است». از نظر بودریار  (a, 1983; 151) هنر دیگر واقعیّتِ محصور و مجزایی نیست بلکه وارد جریان تولید و بازتولید شده است، به گونه ای که همه چیز «حتی اگر واقعیّتی پیش پا افتاده و روزمره باشد، زمانی که تحت نفوذ این جریان تابع نشانه هنر شود به امری زیبایی شناختی بدل می گردد». پایان واقعیّت و پایان هنر ما را به گزاف واقعیّتی رهنمون می شود که در آن سرّی که سوررئالیسم آن را کشف کرده است، فراگیرتر و همگانی تر می شود. همان طور که بودریار (148 : 1983) متذکر شده است :
امروزه خود واقعیّت است که گزاف واقع گراست. سرّ سوررئالیسم قبلاً این بود که پیش پا افتاده ترینِ واقعیّت می تواند امر سوررئال باشد، امّا فقط در لحظه های ممتاز خاصّی که هنوز به هنر و امر خیالی مربوط اند. امروزه واقعیّت روزمره در تمامیّت خود سیاسی و اجتماعی و تاریخی و اقتصادی است که از حال به بعد ابعاد شبیه سازانه گزاف واقعیّت را در خود ادغام می کند. ما مدّت زمانی است که همه جا در سایه توهّم «زیبایی شناختی» از واقعیّت زندگی می کنیم.
جهان شبیه سازانه معاصر از زمانی که واقعیّت تهی شد و تضاد میان امر واقعی و خیالی محو گشت، شاهد پایان توهّمِ تسکین و منظر و عمق بوده است. بودریار (151 (a, 1983; اضافه می کند:
بنابراین، هنر همه جا هست، زیرا مصنوع در صمیم دلِ واقعیّت قرار دارد. پس هنر مرده است؛ نه فقط برای این که تعالی نقادانه اش از بین رفته است، بلکه به این سبب که واقعیّت که خود تماماً آغشته با زیبایی شناسیی است که از ساختار خود جدایی ناپذیر است، با ایماژ خود خلط شده است.
در مرحله سومِ فرهنگ شبیه سازانه، که اینک بودریار آن را پست مدرن می خواند(87 (Kellner, ، یکی از اشکالی که غالباً به عنوان مثال مورد استفاده قرار می گیرد، MTV است (نگاه کنید به : (Chen,1987;Kaflan,1986,1987  از نظر کاپلان ( 1986(Kaplan, ، به نظر می رسد که MTV در هم اکنونِ بی زمان قرار دارد و هنرمندان متخصص ویدیو همراه آنند، هنرمندانی که ژانرهای فیلم و جنبشهای هنری از اعصار مختلف تاریخی را چپاول می کنند و به غارت می برند تا مرزها و مفهومِ تاریخ را در هم بریزند. تاریخ به امری فضایی (spacialized) مبدل می شود و سلسله مراتب و تحولات زیبایی شناختی با اختلاط ژانرها و در هم آمیختن شکلهای هنر والا و مردمی و تجاری فرومی ریزند. استدلال می شود که سیلان مداوم ایماژهای مختلف این امر را دشوار می سازند که آنها را بتوان به یکدیگر پیوند زد و پیامی بامعنا از آنها برخاست، و فشردگی و درجه اشباع دالها هر نوع نظام مند کردن و روایتمند کردن را به مبارزه می طلبند. با این همه، باید این پرسش را مطرح سازیم که چگونه آن ایماژها کار می کنند؛ آیا MTV به ورای نظام نشانه ای که زبانی ساختمند را در معنای سوسوری شکل می دهد، حرکت کرده است؟
تمایز میان گفتمان (discourse) و شکلواره (figure) ،که اسکات لش (1988) از آثار لیوتار (1971) برگرفته است، می تواند تا حدودی در جهت پاسخ به این پرسش کمک کند. لش، به تعدادی از این ویژگیها اشاره می کند که فرهنگ پست مدرن را بصری می کنند: ویژگیهایی که تأکیدشان بر روندهای نخستینِ processes  primary میل (desire) است تا روندهای دومین خود (ego) ؛ تأکیدشان بر ایماژهاست تا واژه ها؛ تأکیدشان بر غوطه ور شدن بیننده و سرمایه گذاری میل در ابژه در تقابل با حفظ فاصله است. علاوه بر این، لش، این کیفیّات را به روند تفکیک زدایی مرتبط می کند. این مفهوم، مبتنی بر معکوس ساختن روند تفکیک یافتن (differentiation) فرهنگی ای است که وبر و هابرماس بدان اشاره می کنند (روندی که منجر به تفکیک یافتن) صور زیبایی شناختی از جهان واقعی می گردد). تفکیک زدایی متضمن معکوس ساختن همان روندی است که هدف آن مطلوب جلوه دادن هاله زدایی (de-auratization) از هنر، و دستیابی به زیبایی شناسی میل، و شور و هیجان، و بلاواسطگی است.
بنابراین، از نظر لش، تفکیک زدایی و نظامهای شکلوارانه دلالت (figural regimes of signification) به شیوه ای اشاره می کنند که در آن ایماژها بر خاطره های محسوسی استوارند که از ناخودآگاه نشأت گرفته اند، ناخودآگاهی که برخلاف زبان با قواعد سیستماتیک ساخت نیافته است. ایماژها به شیوه ای نمادین (iconically)  دلالت می کنند، یعنی از طریق شباهتها، درحالی که شکلواره ها در نظامهای بصری regimes visual  دلالت، چون سینما و تلویزیون و تبلیغات یافت می شود؛ همچنین می توان گفت که شکلوارگی ویژگی کلی فرهنگ مصرفی است. اینک ما می توانیم به تأکید بنیامین ( b 1982) بر معنای نشئه مند کردن (intoxication)  و شعری ساختن امر پیش پا افتاده در جهانهای روءیایی مصرف انبوه اشاره نماییم که اساس بحثهای او درباره گذرگاههای  (arcades) اواسط قرن نوزدهم پاریس در اثر خود به نام Passagen- werk   است. مطالعه ای که در آن با تأکید بر پاریس قرن نوزدهم، سرچشمه های زمانی و مکانی دومین و سومین معنای زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره را که از آن سخن راندیم، گرد هم می آورد.
پس سرچشمه های زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره به وسیله نظامهای شکلوارانه دلالت که لش (1988) آنها را به عنوان محوری برای پست مدرنیسم در نظر می گیرد در رشد فرهنگ مصرفی در شهرهای بزرگ جوامع سرمایه داری قرن نوزدهم نهفته است؛ شهرهایی که به جایگاههایی بدل شدند برای جهانهای روءیایی نشئگی، یعنی جریان دائماً متغیر کالاها و ایماژها و تن و بدنها پرسه گرد  ( Flâneur)مضافاً این که آن شهرهای بزرگ جایگاههایی برای خرده فرهنگهای هنری و روشنفکرانه بوهمینها و آوانگاردهای هنری بودند که برخی از اعضای آنها مجذوب و متمایل به این امر شدند که طیفی از احساسات جدید را در رسانه های گروهی گوناگون ابراز کنند، یعنی کسانی که در عین حال واسطه هایی بودند برای برانگیختن و فرموله کردن و اشاعه دادن این حساسیتها به حاضران و جماعتهای وسیعتر (نگاه کنید به : 1986 (Seigel, در حالی که مطالب مربوط به مدرنیته به محوریّت این تجربه از مدرنیته توجه می کند، یعنی شوکها و تکانها و خیالمندیهای (phantasmagoria)  مراکز شهری جدید که در بحث بودلر در مورد پرسه گرد و بنیامین در مورد گذرگاهها مورد مداقه قرار گرفته اند، لازم است توجه کنیم چگونه این امر به فهم تجربه پست مدرنیته مرتبط است.
از این رو نیازمندیم که تداومها و گسستها را در کنشها و مکانهای اواخر قرن بیستم بررسی کنیم. این امر می تواند به سویی هدایتمان کند که به نوسازی شهری از طریق فرآیند پست مدرنیزاسیون توجه کنیم a 1988) Zukin, 1988; Cook, ) که ناظر است بر اَشرافی ساختن مناطق درون شهری و ظهور فضاهای شبیه سازانه که از ایماژهای تماشایی در مجتمعهای تفریحی تجاری و مراکز خرید و پارکهای ویژه و هتلها استفاده می کنند. به علاوه، این امر مورد بحث قرار گرفته است که تغییراتی مهم در نهادهایی در حال به وقوع پیوستن است که رسماً به عنوان فضاهای محدودشده برای صاحبنظران تحصیلکرده و بازدیدکنندگان جدّی در نظر گرفته شده بود: موزه ها. امروزه موزه ها درصددند پاسخگوی طیف وسیعتری از مخاطبان باشند و از این که جایگاه انحصاری فرهنگ والا باشند سر باز می زنند، تا به مکانهایی برای جایگاههای تماشایی و شور و هیجانات و پندارها و مونتاژ بدل گردند، مکانهایی که به جای آن که جایگاههایی باشند برای تجلی و القای معرفت از آثار اصیل و سلسله مراتب نمادین معتبر، جایگاههایی هستند که افراد در آن دست به تجربه می زنند (Roberts,1988) . همچنین نیازمندیم که فرآیند تدوین و انتقال و اشاعه تجربه این فضاهای نو برای مخاطبان و اجتماعات گوناگون را مورد مداقه قرار دهیم، فرآیندی که روشنفکران و واسطه های فرهنگی اشاعه دهنده آن هستند و نیز نیازمندیم شیوه ای را بررسی کنیم که بر مبنای آن، آموزشِ این حساسیتهای «نو» با کنشهای روزمره ادغام می شوند.
این امر به لزوم بررسی زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره در جایگاههای خاص در زمان و مکان اشاره می کند. درحالی که زیبایی شناختی کردن تامّ زندگی روزمره بتواند منجر به فرو ریختن مرزهای میان هنر و حساسیت زیبایی شناختی و زندگی روزمره به گونه ای شود که امر مصنوع به یگانه واقعیّت در دسترس بدل گردد، نباید فرض کنیم که [ این امر ] ، امری است مقدّر یا چیزی است که در طبیعتِ ادراک انسان نهفته است، امری که به محض کشف شدن بتوان تمامی هستی قبلی بشری را در پرتو آن ملاحظه کرد؛ بلکه باید فرآیند شکل گیری این امر را بررسی کنیم. بنابراین، لازم است پرسشهای بی پرده جامعه شناختی را درباره موقعیّتهای خاص و درجه عامیّت آن مطرح سازیم. در اینجا سرچشمه های تاریخی و تکوینی اجتماعی سبکهای شناختی خاص و وجوه ادراک را بررسی می کنیم که در وابستگیهای متقابل متغیّر و کشمکشهای میان گروه بندیهایی از مردم مطرح می گردند. دو مثال کوتاه می آوریم: همان طور که رابینز (1987) در تحقیقش درباره کوهنوردان انگلیسی قرن نوزده نشان داده است، در خلال فرآیند اجتماعی مشخصی که متضمن توسعه آموزش و نهادی شدن ذوقهای جدید در طبقه متوسط بود، کوهها که مدت زمانی طولانی مورد بی اعتنایی مسافران و اهالی محل بودند، به موضوعاتی زیبا بدل شدند که می توانستند لذایذی زیبایی شناختی در خود نهفته داشته باشند. بر همین سیاق در اوایل قرن هجدهم، ظهور سیاحت به دور اروپا Tour) Grand  The ، شروع به جذب اشراف و مردم طبقات بالا کرد که تمایل داشتند ویرانه ها و گنجینه های هنری اروپا را ببیند، درحالی که در گذشته، نگرش کلی بر این بود که مکروه است آدمی بِلاد خود را ترک کند، بِلادی که همواره به عنوان مهیاگر تمامی احساسات و لذایذی در نظر گرفته می شد که انسان اساساً می توانست نیازمند آنها باشد (Hazard,1964:23) .
روشن است که نیازمندیم معنای واضحتری از آنچه به عنوان زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره مستفاد می شود به دست دهیم. به طور کلّیتر، زیبایی شناسی در پی آن بوده است که سرشتِ هنر و زیبایی و تجربه زیبایی شناختی و معیار حکم زیبایی شناختی را بررسی کند (Wolff,1983:13,68ff) . از زمان تحول زیبایی شناسی مدرن در قرن هجدهم، سنّتی بانفوذ که تحت تأثیر نقد حکم زیبایی شناختیِ Judgment) (Aesthetic of  Critique  کانت بوده است بسط و تحول یافته است که در آن خصوصیت برجسته و شاخص حکم زیبایی شناختیِ ذوق، اتخاذ موضع بیطرفانه است و از این منظر به هر چیزی می توان با دیدی زیبایی شناختی نگریست که من جمله شامل طیف کاملی از تمام امور و موضوعات زندگی روزمره می گردد. از این رو، زیمل نفوذ این سنّت را با اشاره به لذایذی نشان می دهد که ناشی از مشاهده امور و موضوعات از دیدگاهی فاصله دار و متفکرانه است، مشاهده ای بدون غرق شدن مستقیم در آن امور (Frisby,1981:151) . این بینش فاصله دار و چشمچرایانه در علاّف (stroller) شهرهای بزرگ به چشم می خورد، کسی که سیلاب منظرها و تأثرات و شور و هیجانات جدید، که او را غوطه ور می سازند، حواس او را به شدّت برمی انگیزانند. با این همه، همچنان با پرسش لزوم فاصله گیری مواجه هستیم و این که آیا معکوس سازی آن در  ]نظامِ [ شکلوارانه بتواند به عنوان چیزی توصیف شود که موجب جهتگیری زیبایی شناختی می شود. بر همان سیاق که لش (1988) درباره تفکیک زدایی سخن می گوید، این امر مفید فایده خواهد بود که به فاصله زدایی یا بلافاصلگی (instantiation) بپردازیم، یعنی لذّت غوطه ور شدن در امور و موضوعاتی که درباره آن به سیر و نظر می پردازیم. (در اینجا ما فاصله گذاری را به شیوه ای متفاوت از مانهایم (1956) به کار می بریم. مانهایم در بحث خود راجع به دموکراتیزه کردن فرهنگ از این مقوله نام می برد.) فاصله زدایی این سود را دارد که ظرفیت نگاه به ابژه ها و تجاربی را که معمولاً خارج از ابژه های زیبایی شناختیی هستند که به طور نهادی تعیین شده اند، به شکلی درک کند که بر بی واسطگی ابژه ها اشاره کند؛ یعنی غرق شدن در تجربه از خلال سرمایه گذاری میل. تفکیک زدایی به طور موءثر متضمن قابلیت بسط و تحول کنترل زدایی از عواطف است، یعنی گشودن خود به طیف کاملی از شور و هیجاناتی در دسترس که ابژه می تواند آنها را فراهم کند. پرسش بعدی که لازم است مورد توجه قرار گیرد این است که تا چه حدّی شکلوارگی و تفکیک زداییی که لش آنها را مورد بحث قرار داده است و همچنین مقوله فاصله زدایی که در بالا به آن اشاره شد می تواند مورد استفاده قرار گیرد تا ما را به مقوله های وابسته بعدی رهنمون شود، مقوله هایی از قبیل پیش تفکیک (pre-differentiation) و پیش فاصله گذاری (pre-distantiation) که به غوطه ور شدنی مشابه و رها کردن کنترلهای رمزگذاری شده و طرد چارچوب مند کردن تجاربی که مقدّم بر فرآیندهای تفکیک شدن و فاصله گذاری اند، اشاره می کنند، یا می توان گفت که این مقولات همزمان با رخ دادن لحظات تحریک آمیزِ (liminal moments) محدود ظاهر می شوند و بسط و گسترش می یابند. در سطحی نظری، مفید فایده است که این امر را مورد مداقه قرار دهیم، آن هم بعداً و برحسب تعادلهای متغیری که میان درگیری و فاصله گیری رخ می دهد. الیاس ( c 1987) به شیوه ای اشاره می کند که در آن هنرمند میان درگیری و فاصله گیری شدید عاطفی در نوسان است. البته این امر قابلیتی اساسی است که در خرده فرهنگهای هنری ایجاد شده است، خرده فرهنگهایی که قابلیتی را پرورش و سامان می دهند که قادر است هم در فرآیند تولید اثر هنری و هم در تحول سبک زندگی ملازم با آن، میان اکتشاف کامل و کنترل عواطف در رفت وآمد باشد (این موضوع بعداً با جزئیات بیشتر مورد بحث قرار می گیرد). در پایان باید اضافه گردد که اگر زیبایی شناسی به عنوان امری که حول پرسشهای مربوط به ذوق می گردد در نظر گرفته شود، می توان به تضادی اشاره کرد که بوردیو (1984) بر اساس آن، ضدّیت میان دو نوع زیبایی شناسی را بسط و گسترش داده است، یعنی زیبایی شناسی کاملاً کانتی که متضمن فهم شناختی و فاصله گذاری و پرورش کنترل شده ذوق ناب است با آنچه که زیبایی شناسی کانتی آن را نفی می کند؛ یعنی لذت بردن آنی و حسی و به عبارت دیگر لذات جسمانی «گروتسکِ» متعلق به طبقات عامی. در متن زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره ناگزیریم بپرسیم که تا چه اندازه تأثرات مستقیم و شور و هیجانات و ایماژهای «جهانهای روءیاییِ» فرهنگ مصرفی در شهرهای بزرگ که در نظامهای شکلوارانه دلالتِ پست مدرنیسم طنین انداز می شوند، تاریخی بس طولانیتر در فرآیند تحول طبقات عامی و فرهنگ آنان دارند. اما در ابتدا باید به بررسی موجز تجربه مدرنیته در شهرهای بزرگ اواسط و اواخر قرن نوزدهم اروپا بازگردیم که بودلر و بنیامین و زیمل به آن پرداخته اند.
مدرنیته
بودلر و بنیامین و زیمل، همگی در پی این امر بودند که تجارب جدید مدرنیته را در شهرهای بزرگ از اواسط تا اواخر قرن نوزدهم توصیف کنند. بودلر توجه خود را بر پاریس دهه های 40 و 50 معطوف کرد که متعاقباً بنیامین را هم مجذوب ساخت. دنیای بودلر با توجه به رشد فرهنگ عامیانه مستتر در آن، موضوع Passagen-werk ناتمامِ بنیامین ( b 1982) شد. فلسفه پولِ (Philosophy of  money)  زیمل که در سال 1890 نوشته شد و در سال 1900 منتشر گردید، توجه خود را بر تجربه علاّفها و مصرف کنندگان فضاهای شهری پُرجمعیت شهر برلین معطوف کرده است. برلینِ زیمل همچنین موضوع تأمّلات بنیامین در مورد دوران کودکی اش بود : کودکی در برلین سال 1900(1900 (um Kinheit Berliner و گاه شمار برلین Chronicle) (Berlin . 1979), (Benjamin.
بودلر مجذوب زیبایی و زشتی فرّار و گذرای زندگی در پاریس اواسط قرن نوزدهم شد: نمایش متغیّر زندگیِ مدّ روز؛ پرسه گردهایی که در میان تأثّرات فرّار جمعیتها پرسه می زدند؛ قرتیهایی که قهرمانان زندگی مدرن اند و لفور 1987) , (Lefebvre آنان را هنرمندان خودانگیخته (در برابر هنرمندان حرفه ای) دانسته است، یعنی کسانی که در پی آن بودند که زندگیشان را به اثر هنری بدل سازند (به نقل از : 19 : 1985b , Frisby ). از نظر بودلر، هنر باید بکوشد این سناریوهای مدرن را دریابد. او از هنرمندان همعصرش، که نقاشیهایشان را با لباسها و وسائل یونان و رم قدیم یا قرون وسطی یا مشرق زمین می آراستند، بیزار بود. از نظر او، هنرمند باید آگاه باشد که «هر عصر، مَشی و نگاه و ژستهای خود را دارد... نه فقط در آداب و ایماها، که حتّی در فرم چهره» (Boudlaire,1964:12) . به همین سیاق، هر صنف و حرفه ای نشان خود را در مورد آنچه زشت و زیبا می پندارد، بر صورت و بدن خود می زند. از این رو نقاش زندگی مدرن، همچون کنستانتین گی (Guys Constantine) ، کسی که بودلر ستایشش می کرد، باید بکوشد در پی امری گذرا و فرّار باشد، یعنی آن نوع زیبایی که بتوان به طرفة العینی آن را از نو بیان کرد.
بودلر مجذوب جمعیت شده بود. بنیامین (169 : 1973) مقایسه ای میان نفرتِ فردریش انگلس از جمعیت با شرح ادگار آلن پو از خوف و تهدید ناشی از جمعیت و همچنین با پرسه گردِ بودلر به عمل می آورد؛ پرسه گردی که در جمعیتی متفاوت و در گذرگاههایی می زیست که در آنها آزادی عمل داشت و می توانست با راحتی و فراغت در آنها بپلکد (Benjamin;1973:194) . گذرگاههای جدید پاریسی موضوعِ Passagen-werk  بنیامین ( b 1982) بودند. گذرگاهها در لغت عبارت بودند از : محلهای عبور و مرور؛ دنیاهایی بدون پنجره که «روحکده های جان» بودند(1988  ( Van Reijen. این «جهانهای روءیاییِ» فرهنگ مصرفی، یعنی گذرگاهها و فروشگاههای بزرگ، از نظر بنیامین به فعلیّت درآمدن خیالمندیهایی است که مارکس از آنها در بخش مربوط به بُت وارگی کالاها، در جلد اول کتاب سرمایه سخن رانده است. فروشگاههای بزرگ جدید و گذرگاهها، معابدی بودند که در آنها، کالاها به عنوان بت پرستیده می شدند. بنیامین در پی آن بود که «جاذبه جنسی غیر آلی (anorganic) ، در خصلت بت گون کالاها» را شرح دهد ( Von Reijan, 1988) و برای بحثی از فروشگاههای بزرگ جدید و گذرگاهها، نگاه کنید به : R.H.) Williams, 1982; Geist, 1983 ).
در عصر صنعت گرایی، قدرت هنر به عنوان وهم، و اقتدار آن به عنوان اثری بدیع، و سرچشمه «هاله» آن به دست صنعت سپرده می شود تا فرهنگی توده ای تولید گردد؛ یعنی آن زمان که نقاشی به تبلیغ، و معماری به مهندسی فنی، و صنایع دستی و مجسمه سازی به هنرهای صنعتی بدل می گردند. پاریس به مثال بارزِ پدیده جدید شهری سراسرنما (panorama) از تجلیات بصری بدل شد. همان گونه که باک مورس  Buck)  (Mors, 213 : 1983  اشاره می کند:
می توان گفت پویاییهای نظام صنعتی سرمایه داری باعث چرخشی شگفت انگیز شدند که در آن «واقعیّت» و «هنر» با یکدیگر جابه جا گردیدند. واقعیّت، مصنوعی گشت، خیالپردازی درباره کالاها و ساخته های معماری با فرآیندهای صنعتی جدید امکان پذیر شد. شهر مدرن، چیزی به جز تکثیر ابژه هایی اینچنین نیست، ابژه هایی که تراکم آنها منظره ای مصنوعی از ساختمانها و اقلام مصرفی را خلق کردند که به اندازه منظره طبیعی و اولیه، تمامی منظر دید را می پوشاند. در حقیقت، برای کودکانی (چون بنیامین)، که در فضاهای شهری زاده شده بودند، چنین به نظر می آمد که خود طبیعت چنین باشد. درک بنیامین از کالاها فقط انتقادی نبود؛ او صراحتاً کالاها را به عنوان اموری یوتوپیایی مورد تأکید قرار داد که دارای ایماژهایی بودند که «به شیوه ای خلاّقانه از هنر رها شده بودند. همان طور که در قرن شانزدهم، علم خود را از بند فلسفه رهانیده بود» (Passagen-werk:1236,1249) . این خیالپردازی درباره ابژه هایی مادّی که صنعت تولیدشان کرده بود، یعنی ساختمانها و بلوارها و تمام اشکال کالاها از کتابهای راهنمای گردشگری گرفته تا لوازم آرایش، از نظر بنیامین، فرهنگ توده بودند؛ و این موضوع دغدغه اصلیِ پروژه Passagen-werkاست.
رسانه های گروهی قرن بیستم، با فیلمهای هالیوود، و صنعت تبلیغات رو به رشد و تلویزیون می توانستند این جهان کالاها را به شیوه ای بی پایان تکثیر کنند. اگرچه بنیامین کماکان معتقد بود که رسانه های گروهی، خصوصاً فیلم، می توانند به شیوه ای انتقادیتر مورد استفاده قرار گیرند؛ شیوه ای که در آن اوهام تکرار نشوند بلکه نشان دهند که واقعیّت، وهم بوده است.
بازیافت مستمر مضامین هنری و تاریخی در جهان کالاییِ زیبایی شناختی شده بدین معنا بود که چشم اندازهای شهری، بر خاطرات دوران کودکی رنگی از روءیاهای جذاب نیمه فراموش شده زند. در جهان اسطوره ای و جادویی شهر مدرن، کودک امر نو را از نو کشف می کند و بزرگسال، امر کهنه را در امر نو از نو کشف می کند (Buck-Morss;1983:219) . قابلیّت مناظر شهریِ همواره در حال تغییر، برای ایجاد تداعیها و همانندیها و خاطرات، مخزنی است برای کنجکاوی علاّف در میان توده ها. از نظر فرد بی خیالی که در خیابانها وِل می گردد، ابژه ها از زمینه شان جدا می گردند و تابع پیوندهای رمزآلودی می شوند که در آنها، جایگاه معانی بر سطح چیزها قرار دارد (Buck-Morss;1986:106) . بودلر (1964:4) در پی این بود که این امر را با استفاده از استعاره بیان کند، یعنی این استعاره که بر اساس آن آدمی پس از بیماری طولانی، این توانایی را پیدا می کند که هر چیز را از نو در بلاواسطگی آن ببیند. او به ما می گوید که نقاهت چون بازگشتی به دوران کودکی است: «کسی که دوره نقاهت را می گذراند، مانند کودک تا بالاترین درجه، قدرت آن را دارد که مشتاقانه به اشیاء علاقه نشان دهد. کودک، همه چیز، حتی آن چیزهایی را که آشکارا کاملاً پیش پا افتاده اند، در حالت تازگی مشاهده می کند؛ او همواره سرمست است» (به نقل از. (Frisby;1985b:17  این قطعه از آن جهت جالب است که همانند گفته فردریک جیمسن ( 118 ( b 1984; است یعنی، هنگامی که او از هیجاناتی شدید سخن می گوید، هیجاناتی که در شیزوفرنی به چشم می خورد و یکی از مشخصه های کلیدی فرهنگ پست مدرن محسوب می گردد و به تجارب قدرتمند روشنی اشاره می کند که سرشار از تأثیرگذاری است. این امر به نابودی رابطه میان دالها و گسسته شدن و تجزیه شدن زمان به سری هایی از حالهای مدام منجر می گردد؛ یعنی همان گسستیهایی که در شیزوفرنی یا ادراکات پس از بیماری یافت می شود. به نظر می رسد که این امر مثال خوبی از زیبایی شناسی شکلوارانه باشد.
دیوید فریزبی ( a 1985)، در بحث خود در مورد جرج زیمل به عنوان اولین جامعه شناس مدرنیته، به شیوه ای اشاره می کند که در آن مضامین ضعف اعصابِ کلانْ شهرنشینها و مصرف کنندگانی که بنیامین (106 : 1973) در کار بودلر یافت، در بحث زیمل درباره مدرنیته نیز در درجه نخست اهمیت قرار دارند. زیمل، مباحث بصیرانه جالبی را درباره ابعاد زیباشناختی معماریِ نمایشگاههای جهانی ارائه می کند که طبیعت زودگذر و وهمی اش همانند سویه زیبایی شناختی کالاهاست، یعنی همان مطلبی که از آن سخن راندیم. در مُد نیز می توان فرآیندی مشابه از کاربستِ زیبایی شناسی در زمینه های غیرزیبایی شناختی یافت. آهنگ پیشرفتِ تشدیدشونده مُد، زمان آگاهی ما را فزونی می بخشد؛ و لذّتی که از کهنه و نو در یک زمان می بریم، به ما حسّ نیرومندی از زمان حال می دهد. مُدهای متغیّر و نمایشهای جهانی به تکثّر گیج کننده و بهت آوری از سبکها در زندگی مدرن اشاره می کنند. برای طبقات متوسط، خلوت گزیدن در کنج خانه نتوانست منجر به گریز آنها از سبک گردد، زیرا به هنگام تغییر قرن، هنگامی که زیمل مشغول مطالعات علمی خود بود، جنبشی که معاصر او به شمار می رفت، یعنی جنبش Jugenstil )در بریتانیا، جنبشی شبیه به آن موسوم به زیبایی گرایی Aestheticism به راه افتاد)، در پی این بود که هر «خُرد و ریزی» pans  and  pots را سبْک مند نماید. سبکی کردن درون خانه، کوششی پارادوکسی بود برای این که پس زمینه ای ملایم و نسبتاً باثبات برای ذهن گرایی زندگی مدرن فراهم آورد (Frisby,1985a:65) .
از نظر فریزبی (52 ( a 1985:، نظریه زیمل راجع به مدرنیته فرهنگی، بر نظریه هابرماس مرجح است. گرچه هابرماس ( a 1981) زیبایی شناسی مدرنیته را مطابق آرای بودلر بحث می کند، اما اساساً تعریف او از مدرنیته فرهنگی بر مبنای نظریه مدرنیته ماکس وبر استوار است، نظریه ای که متضمّن تفکیک یافتن قلمروهای زندگی است (Habermas,1984) . از نظر فریزبی موضع زیمل مرجح است زیرا این نظریه بیشتر می کوشد تا حوزه زیبایی شناختی را در درون جهان زندگی مدرن استوار کند تا این که آن را به عنوان صورتی مجزّا از دیگر قلمروهای زندگی ببیند.
می توانیم از این موضع متضاد استفاده بریم تا نکاتی را روشن کنیم که به وسیله آنها این بحث را به نتیجه خود برسانیم. اوّلاً، این مسأله، مسأله برتری بخشیدن به هابرماس یا زیمل نیست، بلکه این است که هر دو به ابعاد گوناگونِ یک فرآیند می نگرند. موضع هابرماس استوار است بر مبحثِ وبر در مورد ظهور خرده فرهنگهای هنری مجزا از هم، همچون بوهمینهای اواسط قرن نوزدهم؛ درحالی که اصطلاح «قلمرو فرهنگی» که شامل علم و حقوق و دین و همچنین هنر می شود، می تواند توجه ما را از وابستگیهای متقابلی که این قلمرو با سایر قلمروهای جامعه دارد منحرف سازد، امّا به کارگیری اصطلاح «قلمرو فرهنگی» این شایستگی را دارد که توجه را بر حاملان (carriers) معطوف دارد یعنی توجه ما را به افزایش عددی و نیروی بالقوه متخصصان در تولید امر نمادین و خاصّه به افزایش هنرمندان و روشنفکران جلب کند (یعنی کسانی که برای بحث ما اهمیت بسزایی دارند). خرده فرهنگهای هنری از نظر فضا، در کلان شهرهای قرن نوزدهم جای داشتند، خصوصاً در پاریس (seigel,1986) ، که بنیامین آن را «پایتخت قرن نوزدهم» خوانده است. بنابراین باید موضع هنرمند و روشنفکر را به عنوان علاّفی در نظر گیریم که در میان فضاهای نوِ شهری حرکت می کند و در شوکها و تکانها و طغیانهای جمعیت و جهانهایی روءیایی شرکت می جوید که قبلاً از آنها سخن گفته ایم.
آنچه در مورد این گروه، که اعضایش به طور حرفه ای قابلیت مشاهده و ضبط تجارب را دارند، اهمیت دارد این است که تجاربی که آنان به هنگام پلکیدن در فضاهای شهری به دست آورده اند، به عنوان تجارب مسلّم این گونه مکانها درک می شوند. در آثار بودلر و زیمل و بنیامین، ما اول شاهد ارجاعاتی بی شمار به حسّ فاصله گرفتنِ (detachment) مشاهده گر هستیم که پس از آن نوبت به حرکتِ غوطه ور شدن (درآمیختگی ( involvement )  می رسد؛ ولی اینان همه، جمعیت شهر را توده ای از افراد ناشناس فرض می کنند که هنرمندان و روشنفکران می توانند درون آن بلغزند و توده آنها را همراه ببرد. برای مثال، بودلر (9 ( 1964 از لذّت دیدنِ «جهان، بودنِ در مرکز جهان و با اینهمه پنهان ماندنِ از جهان» سخن می گوید. با وجود این، مشاهده گر نامرئی نیست و ما می توانیم از پی یر بوردیو (1984) تبعیت کنیم و دلیلی مناسب بیاوریم مبنی بر این که چرا روشنفکر یا هنرمند خرده بورژوا می تواند در پی چنین نامرئی بودنی باشد و حس کند که در فضای اجتماعی شناور است. به هر حال، او نه دستگاه ضبط کامل است و نه عکاسی که با دوربین از زوایای گوناگون عکس می گیرد؛ او (و ما برای توصیف او نیازمندیم که از اصطلاح حساب شده ای استفاده کنیم که جنت ولف  (1985) در مقاله «پرسه گردهای نامرئی» استفاده کرده است) انسانی است «جسم مند» (embodied) که صورت ظاهر و طرز رفتارش تأثرات و نشانه هایی قرائت شدنی در اختیار اطرافیان قرار می دهد. این نشانه ها نه فقط در شاغلان و فواحش مندرج اند، بلکه در هنرمندان و روشنفکران نیز وجود دارند. گرچه جمعیت با جریان سریع جسمانی می تواند فضایی برای مواجهه های غیرکلامی به وجود آورد، فرآیند نشانه زدایی و لذّت در خواندن صورت ظاهری مردمان دیگر، همان طور که بودلر اشاره می کند، به سرعت پیش می رود. بودلر نه فقط از شیوه هایی آگاه بود که در آن فعالیتهای هنری و فکری، که کار خود او نیز شامل آنها است، به کالا مبدّل شده است، بلکه تلاشهای هنرمندی را که ذهنی اثیری و معنوی داشت و درصدد گریز از فرآیند درگیر شدن در زندگی عموم بود، تحقیر می کرد. بنابراین او در شعری منثور به نام «فقدان هاله» شاعری را به سخره می گیرد که می اندیشد می تواند به طور نامرئی میان جمعیت شناور شود. بودلر نشان می دهد که هنرِ چنان هنرمندی، خاکی و دنیوی است و نقابش از نظر اجتماعی قابل شناسایی است (نگاه کنید به اسپنسر 71 : 1985 و برمن، 155 : 1982.(
به محض این که این قلمرو تحریک کننده را پشت سر گذاریم و وارد مواجهه های اجتماعی مستقیم در مغازه ها و دفاتر و نهادها شویم، جریان آرام می شود و فرآیند قرائت دقیقتر پیش می رود، یعنی زمانی که مشارکت کنندگان قادر به شناسایی و کنترل و واکنش نشان دادن به قدرت نمادینی می شوند که در نشانه ها و ایماهای جسمانی، ناخودآگاهانه بروز می کند: لباس و سَبک و لحن صدا و حالت چهره و طرز رفتار و طرز برخورد و ایستادن و طرز راه رفتن، و چیزی که مربوط به اندازه تن و قد و وزن و جز آن است؛ یعنی همان صفاتی که منشأ اجتماعی حاملان خود را برملا می سازد. در نتیجه هنرمند و روشنفکر را باید برحسب سبک زندگیشان شناخت، سبکی که از حیث اجتماعی می توان آن را در فضای اجتماعی قرار داد و شناخت. هنرمند و روشنفکر همچنین تمایلی اجتماعی دارند دائر بر 1) پذیرش برداشت آنها از زندگی در سطح وسیع، یعنی همان نگاه زیبایی شناختی، حتی زمانی که آن را به مبارزه می طلبند و نفی می کنند و همچنین ارزش کالاهای فرهنگی و فکری به طور کلّی و نیاز به آموزش این که چگونه از آنها استفاده نمایند و تجربه شان کنند؛ 2) اعلام تفوق سبک زندگی خودشان که در خرده فرهنگشان متجلی است، آن هم به گونه ای که دیگران خود را با مُدها و سبکها و نگرشهایی «غیرمتعارف» که آنها تجسّم آنند، تطبیق دهند. این تقلید حتی اگر مربوط به همه مواردی نباشد که آوانگاردها در همین لحظه رعایت می کنند، می تواند مربوط به گذشته باشد که حاصل آن، حفظ فاصله مفید میان اهل نظر و مخاطبان و پیروان مشتاق آنهاست، مخاطباتی که عقبتر از اهل نظر حرکت می کنند. در حالی که می توانیم از وبر و هابرماس استفاده کنیم تا به سوی ذوقها و سبکهای زندگی هنرمندان و روشنفکران و علاقه آنان به تعمیم ادراکات و حساسیتهای زیبایی شناختی هدایت شویم، زیمل و بنیامین می توانند مورد استفاده قرار گیرند تا ما را به راهی هدایت کنند که در آن چشم اندازهای شهری، زیبایی شناختی و افسون زده شده اند آن هم از طریق معماری و تابلوهای آگهیهای بزرگ و فریبندگی فروشگاهها و تبلیغات و بسته بندیها و علائم و نشانه های خیابان و حتی خود افراد حیّ و حاضری که در این فضاها رفت وآمد می کنند، یعنی افرادی که با درجات مختلف، از لباس و مدل مو و آرایش مد روز استفاده می کنند یا به سبکهای خاصّی حرکت می کنند یا بدنهای خود را حفظ می کنند و می نمایانند. زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره در این معنای دومین، به بسط و توسعه تولیدات مصرفی در شهرهای بزرگ اشاره می کند که ساختمانهای نو و فروشگاههای بزرگ و گذرگاهها و مراکز تفریح و خرید و جز اینها در آنها ایجاد شده اند و انواع پایان ناپذیری از کالاها تولید شده اند تا مغازه ها را پُر کنند و برای کسانی که از میانشان می گذرند، غذای آماده و پوشاک فراهم شود و تسهیلات در اختیارشان قرار گیرد. کالا قابلیّت دوگانه دارد: 1) ارزش مبادله و ارزش مصرف بدلی است و 2) کارکرد یکسان دارد با اشکال متفاوت ] شلوار نوعی پوشش یکسان است، اما اشکال متفاوتی دارد [ . همین قابلیت است که بدان اجازه می دهد ایماژی زیبایی شناختی شده به خود گیرد، یعنی هر آنچه که فرد هم اکنون در آرزوی آن است. برای مثال، سنِت (Senett) (1976) می گوید که در سال 1850، کمی پس از باز شدنِ نخستین فروشگاه بزرگ در پاریس، یعنی بن مارشه (Bon marché) چگونه این فروشگاه در یکی از نخستین ویترین آراییها، ویترین خود را پُر از خرد و ریز کرد، خرد و ریزهایی که از نظر سبکی ملهَم از خرد و ریزهای ویترین آراییهای جزیره جنوبی نیوزیلند بودند و عبارت بودند از گردن بندهای مرجان و آلوها و چیزهایی از این دست. قصد از این امر تولید تأثیر زیبایی شناختی بود. همچنین باید این پرسش را مطرح کنیم که «چه کسی این ویترین آراییها را ترتیب می دهد؟» پاسخ می تواند ویترین آرایان باشد، اما با این همه می توانیم به سایر کارکنان وابسته ای اشاره کنیم که در زمینه هایی چون تبلیغات و بازاریابی و طراحی و مد و هنر تجاری و معماری و روزنامه نگاری فعال اند، کسانی که به طراحی و خلق جهانهای روءیایی کمک می کنند. ذوقها و تمایلات و قواعد طبقه بندی آنها به طرق گوناگون شبیه به قواعد طبقه بندی هنرمندان و روشنفکران است. این گروه همواره با آخرین پیشرفتها در قلمروهای هنری و فکری در تماس اند. بنابراین آنها همچنین با شیوه های آشکار و ظریف چندی، تمایلات و حساسیتهای زیبایی شناختی و مفهوم «هنرمند به عنوان قهرمان» و اهمیّت «زندگی سبک مند» را به مخاطبان وسیعتر انتقال می دهند (نگاه کنید ابتدا به : آلن 1983 و سپس هورن 1987، و زوکین (b 1988 در نتیجه آنها به عنوان واسطه های فرهنگی نقشی مهم را در آموزش سبکها و ذوقهای جدید به عامّه مردم داشته اند.
نکته دومی که می توانیم بدان توجه کنیم این است که بسیاری از اجزا و مشخصه های مربوط به زیبایی شناختی کردنِ پست مدرنِ زندگی روزمره، ریشه در مدرنیته دارند. می توان گفت که تفوّق ایماژها و تحریک پذیری و هیجانات شدیدی که مشخصه ادراکات کودکان و نیز آنانی است که از بیماری بهبود یافته اند و شیزوفرنها و دیگران و نظامهای شکلوارانه دلالت، جملگی، همان گونه که بودلر و بنیامین و زیمل شرح داده اند، شباهتهایی به تجارب مدرنیته دارند. در این معنا ما می توانیم به رشته های پیوند میان مدرنیسم و پست مدرنیسم اشاره کنیم، همان گونه که لیوتار (72 : 1984) به آن اشاره می کند؛ زمانی که می گوید «پست مدرنیسم، مدرنیسم در نقطه پایان نیست بلکه وضعیتی در حال ظهور است، و این وضعیت تداوم خواهد داشت». هنگامی که لیوتار به مدرنیسم هنری اشاره می نماید و دیدگاهی کانتی درباره پست مدرنیته اتخاذ می کند، آن هم به منزله تلاشی آوانگارد که می کوشد به شکلی مستمر امر ناگفتنی را بگوید و امر بازننمودنی را باز نماید، ما نیز می توانیم بینش او را به مناظر و فضاهای شبیه سازی شده اواخر قرن بیستمی یعنی فضاهای شبیه سازی شده در بازارها و مراکز خرید و فروشگاههای بزرگ و پارکهای تفریحی موضوعی و دیزنی ورلد و جز اینها بسط و گسترش دهیم (نگاه کنید به : 1988 (Urry, یعنی مکانهایی که در مشخصه های بسیاری با فروشگاههای بزرگ و گذرگاهها و نمایشگاههای جهانی (world fairs) که بنیامین و زیمل و دیگران توصیفشان کرده اند، مشترک اند. مثالی کوتاه ذکر می کنیم: نمایشگاه پاریس در 1900 دربرگیرنده شماری از شبیه سازیها بود که عبارت بودند از چشم اندازهای بومی با حیوانات خشک شده و گنجینه ها و کالاهای بازرگانی و ماکتِ اسپانیای اندلسی در زمان سلطه اعراب با اندرونیها و بیرونیهای شبیه سازی شده و سراسرنمایی از ماورای سیبری که بینندگان را در کوپه قطاری قرار می داد که روی یک ریل حرکت می کرد، درحالی که پرده ای در بیرون از پنجره تعبیه شده بود تا حسّی از سیبری را ایجاد کند. همچنین نمایشی از منظره چندپروژکتوری برپا بود یعنی اولین طلیعه سینه راما (نگاه کنید به ( Williams R.H. .
سوم این که تأکید شکلوارانه ، بر فرآیندهای نخستین و جریان ایماژها و کیفیت روءیاگونه مدرنیته با شورهای شدیدش و حسّ حیرت درباره زیبایی شناسی کالاها به هنگام عرضه نمایشی را می توان تا دوران قبل از مدرنیته پیگیری کرد. ما به اختصار به طلیعه داران کارناوالها و بازارهای مکّاره و تئاترها و سایر مکانهای اجتماعی خواهیم نگریست. چنین مکانهایی موجد هیجان و طیف جدیدی از احساسات نو و کنترل زدایی کلّی عواطف بودند، یعنی رهایی موقتی از کنترل عمومی احساساتی که از فرآیندهای متمدن شدن ناشی می شوند و همچنین در تقابل با آن قرار می گیرند.
چهارم، ما باید کمی از ابعاد پیشرونده (progressive) یا پس رونده (retrogressive) این فرآیند بگوییم؛ فرض ما بر این است که درباره خصوصیات جدلی خرده فرهنگهای هنرمندانه و روشنفکرانه متعلق به مدرنیسم و هجومشان به زندگی روزمره از طریق تحول فرهنگ مصرف به اندازه کافی سخن گفته شده است. در نتیجه از نظر بل (1976)، هنر، اخلاقیات را متزلزل کرده است و اخلاقِ کار پاکیزه گرا جای خود را به «خودِ بی بند و باری» داده است که در جستجوی خوشباشانه برای مسرتها و احساسات نو است. ممکن است بل درباره تأثیر کیفیات تخطی کننده و از نظر اجتماعی متزلزل کننده هنر مبالغه کرده باشد و بر نقش باورها به عنوان امری در تقابل با کنشها در تولید نظم اجتماعی کارآمد و ماندنی و بر تهدید اجتماعی و اثر اخلاق زدایانه هنر بر جامعه بیش از حد پای فشرده باشد. مضافاً، علی رغم بسیاری از تلاشهای هنرمندان برای این که در تمایلشان به رسوا نمودن خرده بورژوازی روی دست یکدیگر بلند شوند، این امر قابل بحث است که کنشها و سبکهای زندگی هنرمندان بیش از آن که به قهقرا رفتن ساده لوحانه عاطفی باشد، لزوماً متضمن «کنترل زدایی کنترل شده عواطف» است که می تواند منجر به احترام دوطرفه و کفّ نفس self-restraint مشارکان و حتی طالب آن باشد، آن هم به عنوان امری در تقابل با واپس رویهای خودشیفته واری که پیوندهای اجتماعی را به نابودی تهدید می کند.
طبقات متوسط و کنترل امر کارناوالی
از نظر دانیل بل (1976)، مدرنیسم با کیفیات جدلی و تخطی کننده اش، از اواسط قرن نوزده در هنر تفوق یافته است. البته از اواسط قرن نوزده، خصوصاً در پاریس پس از انقلاب 1848، شاهد ظهور بوهمینهایی هستیم که راهبردهای تخطّی را در هنر و سبک زندگیشان اتخاذ می کنند (Seigel,1986) . نمایندگان بوهمینها خارج از مرزهای جامعه بورژوا وجود داشتند و با پرولتاریا و چپ یکسان شمرده می شدند. هاورز (1982) از بوهمینها به عنوان اولین پولترهای هنری یاد می کند که شامل مردمانی اند که کاملاً ناپایدارند. البته ایشان در همسایگی طبقات فرودست، در بخشهای ارزان قیمت شهرهای بزرگ می زیستند. آنها در رفتارشان آداب مشابهی در پیش می گرفتند، خودانگیختگی را ارج می نهادند و منشِ کاری ضدّ سیستماتیکی داشتند و همچنین به فضای زندگی منظم و کنترلها و رسوم طبقه متوسط اعتنایی نداشتند، نمادها و سبک زندگیی که به نظر می رسید چیزی نو در طبقات متوسط باشد. راهبردهای تخطّی که آنها پیش رو گرفتند، تاریخی طولانی دارد. در طبقات متوسط کوششهایی وجود دارد تا از نمادهای تخطّی کننده برای ایجاد شوک استفاده گردد که این امر به موازات فرآیندهای متمدن شدن پیش می رود، فرآیندهایی که در پی آن بوده اند تا کنترل احساسات را به مدد آداب معاشرت در دست گیرند. بنابراین، این امر ممکن است که به تبعیت از ستلی برس (Stallybrass) و وایت (White) ، بوهمینها را کسانی بینگاریم که مجموعه های نمادین استعلایی repertoires  symbolic  liminoid  را تولید می کنند، یعنی شبیه به آنچه انواع کارناوالهای اولیه انجام داده اند. بوهمینهای طبقه متوسط، خصوصاً اصحاب سوررئالیسم و اکسپرسیونیسم، به شیوه ای جابه جاشده بسیاری از واژگونیها و تخطّیهای نمادین را اتخاذ کرد که در کارناوال به چشم می خورد. این امر ممکن است که ردّ پای بسیاری از جنبه های شکلوارانه را که اکنون ملازم پست مدرنیسم و زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره شمرده می شود تا کارناوال قرون وسطی پی گیریم، جنبه هایی از قبیل توالی گسسته ایماژهای فرّار و هیجانات و کنترل زدایی عواطف و تفکیک زدایی.
ستلی برس و وایت در اثرشان، سیاست و بوطیقای تخطّی ( Politics and Poetics of (Transgression  (1986)، درباره طبیعتِ نسبت مندانه (relational nature) کارناوالها و فستیوالها و نمایشگاهها بحث می کنند و آنها به عنوان واژگونیهای نمادین و تخطّیها در نظر می گیرند که بر مبنای آنها تمایز میان والا / پست، رسمی / عامّی، گروتسک / کلاسیک، به شکلی دوجانبه هم برساخته و هم واساخته شده است. آنها از آثار باختین (Bakhtin) (1968) استفاده می کنند تا شیوه هایی را نشان دهند که بر مبنای آن کارناوال شامل ستایش از تنِ گروتسک (grotesque body) غذای چرب و چیلی، مشروبات سکرآور، بی بند و باری جنسی است، آن هم در جهانی که در آن فرهنگ رسمی وارونه می شود. تن گروتسک مخالف تن کلاسیک است. تن گروتسک همان تن متعلق به کارناوال، همان تن سطح پایینِ ناپاک و بی تناسب و دهانی و دارای حوائج فوری و همان تن جسمانی است و تن کلاسیک (classical body) زیبا و متقارن و پیراسته و دارای حریم و همان تن آرمانی است. تن گروتسک و کارناوال، معرّف «دیگری بودن» (otherness)  اند که از فرآیند شکل گیری هویّت و فرهنگ طبقه متوسط طرد شده اند. گسترش فرآیند متمدن شدن به طبقات متوسط و نیاز به اِعمال کنترلهای سخت تر بر عواطف و کارکردهای جسمانی، موجب تغییراتی در آداب و کردارهایی شد که حسّ اشمئزاز از ابراز عواطف و حالات جسمانی مستقیم را شدّت بخشید (الیاس، b 1978 ،  (1982 در نتیجه، آن دیگریی که به عنوان بخشی از فرآیند شکل گیری هویّت طرد شده بود، موضوعِ میل گشت.
وایت و ستلی برس بحث جالبی را در مورد نقش دوگانه نمایشگاهها مطرح کردند، اوّلاً به عنوان فضای گشوده بازار که در آن مبادلات بازرگانی در بازارهای محلّی رخ می دهد که بازارهایی است که کالاهای سایر بازارهای ملّی و بین المللی در آن نمایش داده می شود و مورد معامله قرار می گیرد. ثانیاً، نمایشگاهها جایگاههای لذّات اند: آنها محلی شاد و اجتماعی و غیرمرتبط به جهان واقعی اند. بنابراین نمایشگاهها فقط حافظان سنن محلّی نیستند، بلکه جایگاههایی برای تغییر سنن رایج از طریق تلاقی فرهنگهای گوناگون اند؛ جایگاههایی هستند برای آنچه باختین آن را پیوند عناصر متفاوت (hubridization)  می نامد، پیوندی که امر غریب و آشنا، دهاتی و شهری، اجراکننده حرفه ای و بیننده بورژوا را گرد هم می آورد. پس این جایگاهها به عنوان کارگزاران پلورالیسم فرهنگی فقط «دیگریِ» گفتمان رسمی نبودند، بلکه مسبب اختلال و آشوب در عادات شهرستانی و سنن محلّی از طریق معرفی مردم و ابژه های فرهنگی متفاوت و جهانیتر بودند. آنها کالاهای غریب و خارجی را از اقصی نقاط عالم به نمایش می گذاشتند که این امر همراه بود با همجواریهای عجیب، مردمانی با لباسها و رفتارها و زبانهای متفاوت، آدمهای غیرعادی و پدیده ها و جلوه های تماشایی که آرزو و هیجان را برمی انگیختند. آنها در نتیجه، پیشگامانِ روباز فروشگاهها و نمایشگاههای اواخر قرن نوزده بودند و می توانیم حدس بزنیم برخی از تأثیرات مشابه را به شیوه ای حادتر و کنترل نشده تر بر جای گذاشتند. جنبه هایی از عواطف افسارگسیخته و واژگونیها و تخطّیها که کماکان موجد نوعی «سرگیجه اجتماعی» و بی نظمی شادند در سالنهای موسیقی به بقای خود ادامه می دهند (نگاه کنید به : بِیلی a 1986 و b 1986 ؛ کلارک، 1985). هیجانات و ترسهایی که نمایشگاه می تواند به وجود آورد، امروز کماکان در فیلمهایی وجود دارند که شیوه ای را برجسته می سازند که بر مبنای آن این فضاهای تحریک آمیز جایگاههایی هستند که در آنها هیجان و ترس یا شوک گروتسک با روءیاها و خیالپردازیها در هم می آمیزد و بیم آن می رود که تماشاگران را مجذوب و مسحور سازد. امروزه نمایشگاههای تفریحی و پارکهای موضوعی چون دیزنی لند، کماکان چنین جنبه هایی را دارند، گرچه به شیوه ای کنترل شده تر و امنتر، تا فضاهای محافظت شده ای را برای کنترل زدایی کنترل شده عواطف فراهم آورند، جایی که افراد بالغ اجازه داشته باشند دوباره چون کودکان رفتار کنند.
عناصر کارناوالی از نمایشگاهها به ادبیات راه یافتند. نوشتن در مورد نمایشگاه می توانست به عنوان عملی باشد که معطوف بر تغییرشکل افسارگسیختگی کارناوالی یا فاصله گرفتن از این لذایذ سطح پایین باشد. در قرن هفدهم، کماکان می توانیم تلاشهای درایدن (Dryden) و دیگران را ببینیم که می خواستند مخاطبان تئاتر را از اراذل و اوباش بی توجه و شلوغ و کارناوالی به جمعیت تئاتررو و بورژوا و بافهم و احساس و موءدّب و کنترل شده و منضبط بدل سازند. این فشارهای مخالف فرهنگ عامیانه و ظهور فرهنگ فرهیخته تر و متشخصتر در طبقات متوسط فضاهایی را برای آنتروپرونورهای فرهنگی باز کرد. سر رابرت ساوتول Southwell) Robert  (Sir ، در سال 1685، برای نصیحت به پسرش نوشت که او باید بازار مکّاره بارتولمو (Bartholemew) را به عنوان موضوع مناسبِ کتابی سودمند در نظر گیرد. برای نوشتن کتاب، پسر او می بایست قواعد شباهتها و تفاوتهای بازار مکّاره با تئاتر را با تماشای آن از مکانی رفیع بیاموزد تا رفتار عوام النّاس را بررسی کند. او همچنین توصیه کرد که پسرش نمایشنامه بن جانسون( Ben Jonson) را درباره بازار مکّاره بخواند ( ستلی برس و وایت، (19-118 : 1986. در اینجا مثالی اولیه داریم از پروژه آموزشی طبقه متوسط، آن هم با تحول و توسعه تفاسیر و آموزشهای ساخت یافته برای جماعتهای جدید درباره این که چگونه تجارب فرهنگی عامیانه را به شیوه ای زیبایی شناختی قرائت کنند. ساوتول از خطرات این عمل و این که پسرش در تمایزات بی پایانی غرق شود که سرانجام آن «گیجی و گنگی» باشد، آگاه است. تهدیدِ بی نظمی است که نیاز به فاصله گیری و غوطه ور نشدن را ایجاب می کند تا ارزیابی زیبایی شناختی بیطرفانه و منفکّی میسر گردد.
نمونه ای مشابه را در وصف وردزورث (Wordsworth) از بازار مکّاره بارتولمو می یابیم که در شعر Prelude The  نگاشته شده در 1805 آمده است. درحالی که بازار مکّاره «مخوف» است او از «رنگ و حرکت و شکل و دیدنیها و شنیدنیها»ی عجایب اقصی نقاط عالم حظ می برد، عناصری که در کنار هم تلنبار شده اند تا تخطّی و آشفتگی مرزهایی را ایجاد کنند که در آن حیوانها به انسان مبدّل می شوند، انسانها به حیوان و جز آن ( ستلی برس و وایت، 120 .( 1986; از نظر وردز ورث ازدیاد تفاوت و زوال مرزها در نمایشگاه و شهر «زنجیره سخن را به گسستن تهدید می کند» و یکپارچگی نفس او را به گنگی و گیجی درمی افکند (وایت و ستلی برس ، 123: 1986). وردز ورث مسأله ترس از غوطه ور شدن کامل، فقدان مرزها و فقدان نفس را با توسل به الهه کلاسیک  Muse)‎ ) حل می کند. در نتیجه، سلسله مراتب نمادین زیبایی شناسی کلاسیک به کمک گرفته می شود، تا مفهومی نئوکلاسیک از پروژه آموزشی حفظ گردد که در آن آداب و اشکال پست تر به دست شاعر ارتقا داده می شوند و وقار می یابند. برای اشکال و انواع مدرنیسمهایی که در اواخر قرن نوزده و پست مدرنیسمهایی که در قرن بیستم بسط یافته اند، انتخاب نئوکلاسیک دیگر مطرح نیست و بی نظمیهای شکلواره ای کشف و پرورش یافته اند. این امر به معنای رها ساختن وظیفه آموزشی نیست، فراتر از آن است. فزونتر، پروژه آموزشی به امری بدل می شود که در آن فنون لازم برای کنترل زدایی کنترل شده عواطف تحول یافته اند. تکنیکهای نفس( self  the of  (techniques  تحوّل حساسیتها را مجاز می دارند، تکنیکهایی که به ما اجازه می دهند که از نوسان میان قطبین، یعنی درگیر شدن و فاصله گرفتن زیبایی شناختی، لذت بریم، به گونه ای که از لذایذ غوطه ور شدن و فاصله گیری بیطرفانه، هر دو، محظوظ شویم.
بنابراین روند متمدن شدن، متضمن کنترل فزاینده عواطف و حسّ اشمئزاز از بی آبروییهای جسمانی و بوها و عرق کردن و صداهای پایین تنه و حساسیت به فضاهای جسمانی خود آدمی است. در جریان این فرآیند طبقه متوسط به شیوه ای پیچیده از امر عامیانه و دیگریِ گروتسک فاصله می گیرد. با این همه، ستلی برس و وایت (191 : 1986) استدلال می کنند که این بالا رفتن آستانه تحریک کارکردِ اشمئزاز که الیاس ( b 1978) از آن سخن گفته همچنین متضمن تشدید آرزو برای دیگری طردشده است، دیگریی که به سرچشمه جذابیت و اشتیاق و نوستالژی بدل می شود. از این رو ما جذابیت جنگل و بازار مکّاره و تئاتر و سیرک و حلبی آباد و حیات وحش و استراحتگاه کنار دریا را برای بورژوازی شاهدیم. اگر اهمیّت این موارد به رسمیّت شناخته نشود، اگر چارچوبهای فرآیند متمدن شدن بسیار قوی باشند، آنگاه امکان دارد که این ناحیه خطر که در خارج از آگاهی قرار دارد به داخل بخزد، به ناخودآگاهی که آماده مبارزه برای طرد آن است. هیستریِ زنان طبقه متوسط در اواخر قرن نوزدهم مثالی است برای پرداختن بهای طرد مسائل پایین تنه و بی نظمیهای نمادین مربوط به آن. همچنین باید اضافه کنیم که برخلاف ستلی برس و وایت (185 : 1986) که قطب بندی افراطی ناشی از «دوگانه گرایی کارکردی نمادین  functioning)  of   (symbolic binarysm را مرکز تولید فرهنگی می دانند، ما بر آنیم که این امر نیز امکان پذیر است که تغییراتی در تعادلهای میان فرآیندهای متمدن شدن و فرآیندهای غیررسمی شدن (کنترل زدایی عاطفی) مشاهده گردد. فرآیندهایی که خود مبیّن سطح والاتری از کنترل عواطف اند نه مبیّن فرآیند به قهقرا رفتن و بازگشت: یعنی «کنترل زدایی کنترل شده عواطف» (1987 ،  (wouters در این برداشت، همان طور که در جایی دیگر استدلال کرده ام، پست مدرنیسم به میزان زیادی از موجهای اجتماعی و فرهنگی غیررسمی شدن دهه 60 برآمده است. عناصر کارناوالی که به عنوان هنر جا زده شده اند و در جایگاهها و منظرهای فرهنگی مصرفی و در جلوه های تماشایی و در رسانه فیلم و تلویزیون ابقا شده اند، اینک طیف وسیعتری از بینندگان طبقه متوسط را به خود جلب می کنند، بینندگانی که از شخصیت بسته تری فاصله گرفته اند که با اخلاق پیورتین عجین است و بِل (1976) از آن سخن رانده است، بینندگانی که قادرند از پس عواطف تهدیدکننده برآیند. در نتیجه، بخشهایی از طبقه متوسط جدید بیشتر با کنترل زدایی کنترل شده عواطف و هیجانات و ذائقه ها آشنا شده اند، یعنی همان عواملی که مقوّم فهم و قبول زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره هستند.
در این نوشته در پی آن بوده ام که شرح کلّی خصوصیات زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره را بیان کنم و استدلال کرده ام که زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره نه فقط منحصر به پست مدرنیسم نیست بلکه به تجارب شهرهای بزرگ اواسط قرن نوزدهم بازمی گردد، همان گونه که بودلر و بنیامین و زیمل آن را شرح داده اند. همچنین استدلال کرده ام که به نظر می آید در کارناوالها و بازارهای مکّاره، تجارب زیبایی شناختی مشابه ایجاد شده اند، یعنی جاهایی که طبقات متوسط در حال ظهور برای دست و پنجه نرم کردن با واژگونیهای نمادین و تنِ گروتسکِ طبقات فرودست تقلاّ می کنند؛ اموری که به نظر می آید به عنوان دیگریِ همیشه حاضری باقی مانده اند که به موازات فرآیند متمدن شدن پیش می روند. در نتیجه برای برساختن هویّت، برای دانستن این که آدمی کیست، آدمی نیازمند آن است که بداند چه کسی نیست و مواد و مصالحی را بشناسد که به محبسهایی طرد یا محدود شده اند که ممکن است همچنان جلوه هایی از جذابیت و فریبندگی باشند و اشتیاق و آرزو را تحریک کنند.
جذابیت جایگاههای «بی نظمی نظم یافته» از همین روست: کارناوال و نمایشگاهها و سالنهای موزیک و جلوه های تماشایی و استراحتگاهها و امروزه، مراکز تفریح و خرید و توریسم. همان طور که ستلی برس و وایت (1986) با شیطنت می گویند، بورژوازی هرگز از سفر باغ دلگشا بازنگشته است و کماکان در برابر جذابیتی که ناشی از دیگریِ عجیب و غریب است سر خم می کند.
سایت پایگاه اطلاع­رسانی حوزه
http://www.hawzah.net/fa/Article/View/88611/%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%91%D9%87
___________________________________________________________________________

42-سبک زندگی و هویت شهروندی
برای ورود به بحث سبک زندگی ابتدا باید واژه هویت شهروندی را تعریف کرد. هویت شهروندی از بحثهای هویت اجتماعی است که در جوامع سنتی، یعنی جوامع کشاورزی و دامداری و روستایی براساس ارزشها، عقاید، هویت زبانی، فرهنگی و دینی تعریف میشد؛ به تعبیری مجموعه شرایطی که در یک گروه اجتماعی حاکم بود و فرد خودش را با آن معرفی میکرد.
در نظام صنعتی یا سرمایه داری، ثروت تبدیل به مبنا شد و هویت اجتماعی رویه ای دیگر هم پیدا کرد. معیارهای قبلی کمرنگ و معیار اصلی آن شد که فرد در فرآیند تولید چه اندازه نقش دارد؛ یعنی همان چیزی که در جامعه شناسی از آن به نام طبقه یاد می کنند. این طبقه بیشتر ناظر بود به شهروند، تا این که کلانشهرها و زندگی مدرن شهری به وجود آمد.
در اینجا 2 رویکرد مقدم و موخر داشتیم؛ در اولی جایگاه فرد در نظام تولید یا طبقه معیار بود، اما بعد با تولیدات انبوه در جوامع که صاحبان تولید به دنبال بازار و تنوع در تولیداتشان بودند، پدیده مصرف و میزان آن معیار دسته بندی اجتماعی قرار گرفت: این که ما چقدر یا چگونه مصرف می کنیم. در اینجا دیگر سخن نه از طبقه، بلکه از سبک زندگی است. در سبک زندگی معیارهایمان متعدد می شود؛ معیارهایی چون میزان مصرف، نحوه گذران اوقات فراغت، میزان صرف وقت در ترافیک و نحوه مدیریت آن یا استفاده از اینترنت.
سبک زندگی امروزه معیارهای متفاوتی دارد. سبک زندگی از ابتدا براساس مطالعه قشربندی مارکس به وجود آمد. بعد وبر بر او اشکال گرفت که بحث طبقات کاملا مادی و اقتصادی است. مطالعات وبر در جوامع دینی چیزی دیگر می گفت. وبر سه بحث ثروت، قدرت و منزلت را معیار قرار داد و نامش را گذاشت «سبک زندگی» و از سبک زندگی قشرهای مختلف سخن گفت چون سبک زندگی نظامیان، معلمان و بازاریان؛ سپس آدلر که یک روان شناس بود اصطلاح دیگری به میان آورد و گفت انسان ها در سه ساحت بینش ها، گرایش ها و رفتار به سبک های مختلف طبقه بندی می شوند؛ یعنی کسانی که به لحاظ بینشی، گرایش و رفتاری نزدیک هستند، یک گروه را تعریف می کنند که از سبک زندگی خاصی برخوردارند. برخی دیگر معیار را سطح بهداشت در نظر گرفتند. بعد در آمریکا و در رویکردی عملگرایانه آداب، رسوم و هنجارهای متنوعی که افراد در زندگی روزمره رعایت می کنند، سبک زندگی نام گرفت، سبک زندگی شهری، روستایی، اسلامی، مسیحی، غربی یا شرقی. سبک زندگی اخیرا در جامعه ما یک معنای عام تر پیدا کرده که معادل اخلاق، هم اخلاق فردی و هم اخلاق اجتماعی قرار می گیرد، چراکه رهبری در سخنانشان یکی از شاخصه های سبک زندگی را فرهنگ عمومی یا اخلاق تعریف کردند. لذا اگر شما از مسیحیت یا اسلام بعد اخلاقی را در نظر بگیرید، می شود سبک زندگی اسلامی یا مسیحی. از این منظر سبک زندگی دایره بسیار متنوعی را در بر می گیرد.
سبک زندگی و آگاهی
بالاترین سازوکار برای تنظیم تاثیر هویت شهروندی و اجتماعی بر زندگی فردی، آگاهی است. به این معنا که انسان ها به انواع سبک زندگی و نقاط ضعف و قدرت آنها آگاه بشوند و تصمیماتشان را براساس این آگاهی و شناخت اتخاذ کنند. بدون آگاهی، انسان مدام در بن بست های مختلف گرفتار می آید و تنها به فکر رهایی خود از بن بست خواهد بود. البته گاهی شرایط سیاسی و اقتصادی جامعه افراد را در این بن بست ها قرار می دهد و زندگی فرد یا اصولی که براساس آن جامعه پذیر شده بی اثر و بی رنگ می شود. برای نمونه در بحث اشتغال، فردی که در بن بست بیکاری گیر افتاده، دیگر نمی اندیشد که یک شغل با او و هویت اجتماعی او چه اندازه همخوان بوده و برایش ارضای روحی دارد. در بحث تحصیل و ازدواج هم اوضاع به این منوال است.
علاوه بر بن بست شرایطی اشاره شده، باید به تاثیر مد اجتماعی نیز در هویت شهروندی اشاره کرد. به جرات می توان گفت بیش از 70 درصد افرادی که در دانشگاه تحصیل می کنند نه براساس علاقه یا آگاهی، بلکه براساس یک مد و فضای اجتماعی شناور مشغول تحصیلند و از این رو نه انگیزه دارند، نه هدف. بنابراین گرفتار شدن در برخی بن بست ها دست خود انسان نیست. البته این نه به معنای جبر اجتماعی بلکه به معنای الزام اجتماعی است که در آن آگاهی باعث می شود افراد در موقعیت های مرزی بتوانند تصمیم گیری کنند.
اراده و گرایش در سبک زندگی
اما عامل تاثیرگذار دیگری هم افزون بر آگاهی وجود دارد و آن عامل اراده و گرایش است؛ این که بین آگاهی و تمایلاتتان تعارض ایجاد می شود، عقل حکمی می دهد و دل کشش دیگری دارد و از این نباید غفلت کرد. بخصوص در جوان ها گرایش ها بر بینش ها غالب است. باز در اینجا نیز بحث جامعه پذیری و رسانه ها و آگاهی و بخصوص فضای مجازی بسیار می تواند تاثیرگذار باشد. این موارد می تواند باعث تزلزل سبک زندگی شده و آن را شناور بسازد. بخصوص در جوامع شهری مدرن تحت تاثیر فضای مجازی سبک زندگی در سیالیت و شناوری قرار می گیرد و آدم ها بلاتکلیفند. امروزه یک فرد در بازه زمانی عمرش دو تا سه تیپ فکری شخصیتی را تجربه می کند یا حتی بعضا دو تا سه مذهب را تجربه می کند، اما در گذشته شاید دو سه نسل یک تیپ فکری داشتند. البته آدم هایی هم وجود دارند که تثبیت شده هستند و اینها از نظر سلامت روان و بهداشت آن آسوده تر هستند زیرا کسی که سبک زندگی سیالی دارد، مدام در تکاپوست و به نظر واحدی نمی رسد. البته این به معنای ارزشگذاری هیچ یک از دو مورد نیست.
سایت جام جم آنلاین
http://www.jamejamonline.ir/newspreview/1954752170559754403
___________________________________________________________________________

43-سبک زندگی دینی؛ نوشداروی درد مصرفگرایی
مصرفگرایی در جامعه دینی؟ این دو عبارت با یکدیگر تناقض دارند. آنچه در جوامع سرمایهداری ممکن است نوعی ارزش به حساب آید در سبک زندگی اسلامی جایی ندارد.
امروزه مصرف گرایی در جامعه سیر صعودی گرفته است، این را می توان از تنوع محصولات در بازار و نیز میزان زباله های تولیدی یافت. هرچند مصرف در یک جامعه می تواند باعث رونق اقتصادی باشد، اما مصرف گرایی به شکل کنونی نه فقط فایده ای برای اقتصاد کشور ندارد که سر تا پا ضرر بوده و به اتلاف منابع نیز منجر می شود. اما گذشته از خسارت مصرف گرایی برای اقتصاد، آیا این پدیده جایگاهی در سبک زندگی دینی دارد.
سبک زندگی دینی چیست؟
سبک زندگی مفهومی جدید است و اولین بار از سوی روان شناسی اتریشی به نام آلفرد آدلر مطرح شد. مراد از سبک زندگی شیوه زندگی خاص یک فرد، گروه یا جامعه است. سبک زندگی نحوه انتخاب فرد در زمینه های مختلف را شامل می شود. گفته شده است سبک ‎های زندگی مجموعه ای از تلقی ها، ارزش ها، شیوه های رفتار، حالت ها و سلیقه ها در هر چیزی را دربرمی گیرد. پس دامنه این مفهوم بسیار گسترده است و از موسیقی، نحوه عبادت و ... را دربرمی گیرد. سبک زندگی، اما از منابع فرهنگی و اجتماعی متاثر است. برای مثال بالا رفتن سطح تولیدات هنری می تواند بر نحوه زندگی افراد در جامعه تاثیر بگذارد یا عرضه نوعی تکنولوژی به بازار سبک زندگی بسیاری را دگرگون می کند، برای نمونه وقتی گوشی های هوشمند وارد جامعه ایران شد، انقلابی در زیر پوست جامعه رخ داد. از این رو سبک زندگی تابعی از تحولات اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی به معنای عام است.
سبک زندگی دینی، اولین مصداق سبک زندگی
دین به عنوان مجموعه ای از عقاید و آداب که حول محور خداوند شکل گرفته است بیشترین تاثیر را بر زندگی افراد دارد. تاریخ چندین هزار ساله ادیان ابراهیمی و تاکید منابع درون دینی بر حضور همیشگی دین در زندگی مومنان، حکایت از هم سنی عمر دین و زندگی انسان دارد. حیات بشر در بستر تاریخ از دین جدا نبوده است. هر چند شکل گیری سکولاریسم در غرب انسان را از دین جدا کرد. این اتفاق با توجه به ضرورت های آن تمدن، اجتناب ناپذیر بود، اما عمر همزیستی دین و زندگی سن بالایی دارد. امروزه رجوع به دین در جوامع غربی خبر از تقویت سبک زندگی دینی می دهد، اما هر چند سبک زندگی مفهومی جدید است، می توان از سبک زندگی سنتی به عنوان سبک زندگی دینی یاد کرد. قبل از طرح این مفهوم که بر مبنای آزادی تحقق انحای مختلف زیست است، دین تنها سبک زندگی بوده و بیشترین تاثیر را بر انتخا ب ها، طرز تلقی ها و نحوه رفتار افراد داشته است. یکی از اولین مصادیق، سبک زندگی دینی است.
مصرف گرایی؛ بحران در حیات بشری
مصرف یکی از مفاهیم اساسی زندگی غربی است. جامعه باز بر عرضه و تقاضای آزادانه کالا و خدمات شکل گرفته است. مصرف هر چند در طرف تقاضا قرار می گیرد اما هم از عرضه تاثیر گرفته و بر آن تاثیر می گذارد. بخشی از هر سبک زندگی نیز ناظر بر این مفهوم است. این که چه بخریم، چقدر بخریم و از که بخریم متاثر از سبک های زندگی است. امروزه تنوع عرضه به اندازه تنوع سبک های زندگی است. مصرف گرایی آن قدر گسترده شده است که سبک های زندگی بر مبنای نحوه رویکردشان به این که چه بخرند از هم متمایز می شوند. مصرف گرایی به مرز های بحرانی خود می رسد و اخلاق بشری به عنوان بخشی از فرهنگ انسانی فقط می تواند ناقد وضعی باشد که اصول اولیه اومانیستی آن را به وجود آورده است.
نوشداروی درد مصرف گرایی
امروزه مصرف گرایی، مسلمانان را نیز به خود آلوده کرده است، گسترش برند تجاری حلال ناظر بر همین مساله است. مسلمانان آن قدر مصرف گرا شده اند که عرضه اسلامی نیز پدید آورده اند. جامعه دینی شاید امروز مانند هر جامعه غیر دینی در اقیانوس مصرف جهانی غوطه ور است، اما سبک زندگی دینی چه رویکردی به مساله مصرف دارد.
اگر مبنای مصرف گرایی را بتوانیم در اصالت لذت بیابیم، مبنای سبک زندگی دینی را در تعالی خواهیم یافت. برای یک لذت گرا مصرف ارزش است، زیرا لذت به همراه می آورد اما برای یک مسلمان یا دیندار لذت اصل نیست. برای هر دینداری تعالی روحی و جسمی اصلی اساسی است. در حدیث معروف عقل و جهل از امام صادق اسراف از سپاهیان شیطان به حساب آمده و در مقابل میانه روی قرار دارد. اعتدال با بهره وری و مصرف بهینه نسبت مستقیم دارد. اسراف مانع تعالی انسان می شود و وی را در بند شیطان اسیر می کند.
مصرف به تنهایی یکی از لوازم زندگی بشری است. انسان از آنجا که موجودی غیرالهی است ناقص بوده و دائم نیازهایی برای بقا و زندگی بهتر دارد. هیچ کس نمی تواند وجود نیاز را نفی کند، از این رو صرف مصرف دارای جایگاه مهمی در حیات انسان است. آنچه سبک زندگی دینی آن را بر نمی تابد اسراف است. اسراف یا مصرف گرایی سبب می شود نیاز فراموش شود و فرد به استفاده بی رویه عادت کند. شیر آبی که باز می ماند، انرژی ای که اتلاف می شود، وسیله ای که بدون نیاز به آن خریداری می شود و خانه ای بزرگ که بخش اعظمی از آن بی فایده مانده است، همه مصادیقی از مفهوم اسراف در سبک زندگی دینی است.
سبک زندگی دینی که متاثر از اصول دین است به جهان به عنوان محلی برای لذت نمی نگرد از این رو هر مصرفی باید به تعالی منجر شود. فرا رفتن از ماده از طریق تبدیل امر مادی به ترقی معنوی باعث می شود مصرف تنها در حد نیاز باقی بماند. مراد از این سخن رویکردی زاهدانه به مساله مصرف نیست. طبیعی است نیاز به تفریح و لذت در ذات انسان بوده و مصرفی معقول را توجیه می کند اما باقی ماندن انسان در حد لذات مادی مورد تائید اصول دینی و در نتیجه سبک های زندگی دینی نخواهد بود. نوشداروی مصرف گرایی را از این رو باید در سبک زندگی دینی جست، یعنی آنجا که فرد فریب دستگاه عظیم تبلیغ مصرف گرایی را نمی خورد و با بازار، مواجهه ‎ای مهندسی شده دارد.
سایت جام جم آنلاین
http://www.jamejamonline.ir/NewsPreview/1903118419452636332
_____________________________________________________________________________________________________
44- وسوسههای مصرفگرایی در دنیا
از دید مکاتب و نظریهپردازان غربی، مصرف یکی از مولفههای مهم در سبک زندگی است، اما این که سبک زندگی مصرفی در تمام کشورها از آغاز تاکنون به چه شکلی بوده متفاوت است.
می توان گفت سبک زندگی مصرف گرایی در کشورها برمی گردد به دوره سرمایه داری؛ این که چه اتفاقی می افتد تا انسان ها به سمت مصرف گرایی می شتابند و این که تغییرات در چه جهتی است، همه این موارد از نظام سرمایه داری به وجود می آید و سرمایه داری سبب شده تمام اتفاقات بقا هم داشته باشد، اما آثاری که در این میان شکل می گیرد به نفی انسان منجر می شود و انسان متوجه نیست که چه کار می کند فقط می خواهد مصرف کند و به نیازهای خود برسد که انتها هم ندارد و متاسفانه ریشه دار هم هست. انسان برای خریدن و داشتن، محیط زیست را نابود می کند و این می شود الگو، الگویی که امکان ادامه دارد، اما با خشونتی که در همه جا مد شده است؛ دانش جدید در ذهن انسان است و انسان را تحریک می کند و فریب می دهد و سبب می شود چنین هزینه هایی را متحمل شود، اما چرا انسان دچار وسوسه می شود؟ این مدل مصرف گرایی زندگی برمی گردد به درون ذهن انسان... انسان ها مدیریت انفعالی دارند پس آنچه تکرار می شود، باعث می شود ما به آن جذب شویم.
وبلن، «نظریه طبقه تن آسان» را در سال 1899 نوشت؛ یعنی انتهای قرن 19. کتاب به زندگی طبقه سرمایه دار آمریکایی اشاره می کند. طبقه ای که نه از طریق کار بلکه از طریق فراغت شان شناخته می شوند. کل کتاب وبلن بر زندگی طبقه سرمایه دار و نحوه گذران فراغت و نمایش مصرف جلو می رود. طبقه مرفهی که عمدتا کارورز نبوده اند و متوجه شده اند «برای به دست آوردن و حفظ اعتبار، فقط داشتن ثروت یا قدرت کافی نیست، ثروت و قدرت باید نشان داده شود.» (وبلن،1383، ص 82)
اما نشان دادن این ثروت تنها از طریق شیوه های متفاوت سبک زندگی ممکن می شود.
همچنان که ماکس وبر در کتاب «طبقه، منزلت و قدرت» خاطرنشان می کند ثروت و درآمد برای تمییز سبک زندگی طبقات کافی نیست. افراد دارای سرمایه و ثروتی یکسان به شیوه های متفاوتی هم مصرف می کنند و این شیوه متفاوت است که تمایز را معنادار می کند. بنابراین نمی توان صرفا یک سبک زندگی خاص را بر طبقه مرفه تحمیل کرد.
دکتر ابراهیم رزاقی اقتصاددان و استاد دانشگاه پیرامون سبک زندگی مصرف گرایی در دنیا معتقد است اگر بخواهیم سبک زندگی مصرف گرایی در دنیا را در یک دوره کوتاه مدت بررسی کنیم، می توان گفت مصرف گرایی حدود 50 سال است آغاز شده و در این دو سه دهه اخیر بشدت رشد پیدا کرده و همه چیز را تحت تاثیر قرار داده است.
وی می گوید: منشأ بسیاری از روابط اقتصادی مصرف و شیوه سبک زندگی است؛ انسان ها به شکل های مختلف دارای جنبه های جمعی هستند. در واقع علاقه مند به قدرت و نیرویی هستند که به دور از خودمحوری است برای مثال وقتی خبری می شنویم در رابطه با این که یک مکان باستانی کشف شده است متوجه می شویم انسان ها برای ادامه بقا ناچار بوده اند جمعی فکر کنند یا جمعی زندگی کنند و مواظبت کنند از کسانی که ضعیف هستند.
مثلا یکی از رسم های زیبا در قدیم این بوده که پولدارها به فقرا هدیه بدهند یا غذای این قشر را تامین کنند. اگر شکاری می کردند به همه فقرا از گوشت شکار می دادند. اگر سبک زندگی مصرف گرایی را از این دید ببینیم، می توان گفت با این دید در یک دوره طولانی از زندگی، بشر اعتقاداتی داشته که صرفا به خودش (فردی) مربوط نمی شود.
این اقتصاددان عنوان می کند: مصرف در نظام یا تئوری سرمایه داری به این معناست که هر چقدر ما پس انداز کنیم کمتر می توانیم مصرف کنیم، سرمایه گذاری کمتر می کنیم، پس رشد و توسعه هم کمتر است، بنابراین تحت این عنوان مصرف هم نیست. ثروتمندترین افراد کسانی هستند که ابزار تولید دارند ولی مصرف نمی کنند.
وی ادامه می دهد: کشورهای توسعه یافته مثل آمریکا مجبور بودند در فضای ویرانی جنگ جهانی اول و دوم اقتصادی را به وجود بیاورند تحت عنوان اقتصاد رفاه. در واقع با اقتصاد رفاه دولت کمک های زیادی به افراد می کرد، از جمله ارائه انواع بیمه ها، شرایط مناسب کار که دیگر کارگر در یک شرایط سخت کار نکند و عمر این کارگر نیز کوتاه به پایان نرسد و این کارگر حالا می تواند بخرد و مصرف کند، چراکه یک دوره رونق اقتصادی برای اروپایی ها بین سال های 1970 تا 1975 به وجود آمد.
وی ادامه می دهد: عده ای می گویند هر انسانی باید به دنبال حداکثر سود، لذت و ثروت خود باشد، اما موضوع این است که آیا کره زمین چنین امکاناتی دارد؟! یا این که آلودگی های این نوع مصرف قابل تحمل است؟ الان انسان دیگر حاضر نیست ازدواج کند، علاقه مند نیست فرزندی داشته باشد یا مهربان باشد و درد مردم را بفهمد. این موضوع در کشورهای غربی کاملا عادی است. مردم در غرب برای پولدار شدن از هر راهی استفاده می کنند. الگوی شیفتگی مصرف که از طریق رسانه ها به آنها ارائه شده موجب می شود تمام شرایط را بپذیرند، تمام بی عدالتی ها را بپذیرند برای این که خودشان را ارتقا بدهند.
این استاد دانشگاه به نظریه داروین اشاره می کند و می افزاید: براساس نظریه داروین (انطباق با شرایط سخت)؛ آن که قوی تر است ماندگارتر است؛ آیا انسان در این شرایط می تواند ماندگار شود؟ کره زمین از لحاظ امکانات و آلودگی ها محدودیت دارد، ذهن انسان دارای محدودیت است، از نظر مصرف و تجمل گرایی انسان در اینجا به نکته ای می رسد که نه دینی، نه آیینی، نه انقلابی، نه اخلاقی و نه میهنی هست و اینها همه وسیله است و انسان فقط می خواهد حداکثر امکانات خود را تامین کند.
رزاقی معتقد است: در کشورهای جهان سوم منافع ملی شناخته شده نیست، بلکه این گونه تعریف شده کسانی که ثروت می اندوزند با بقیه یکسان تلقی می شوند. در واقع در جهان سوم ثروتمندان عده کمی هستند و الگوی مصرفی آنها نیز آمریکایی ـ غربی است و افرادی که در سطوح پایین هستند نیز این موضوع را پذیرفته اند، چراکه شیفته غرب هستند.
وی می افزاید: الگوی مصرف در کشورهای مختلف متفاوت است، در آمریکا پس انداز معنی ندارد. دولت دلار می دهد. از طرفی به بانک ها اعتبار می دهد و بانک ها نیز اعتبارات را به تولیدکننده ها می دهند با وجود این پس انداز نقش ضعیفی دارد، اما در کشورهای دیگر موضوع پس انداز با آمریکا فرق دارد. در کشور ما مردم طبقات پایین پس انداز می کنند، چون ناچار به پس انداز هستند، اما مجازات می شوند، چراکه پس انداز متناسب با تورم نیست.
به هر حال هر کشوری سبک، روش و عادت های خاص خود را دارد، گاهی این عادات بسیار خوب و پسندیده و گاهی بد و خسارت بار است.
آمار و ارقام نشان می دهند بعضی از کشور ها عادت به استفاده زیاد از انرژی و سوخت دارند. بعضی دیگر در مصرف مواد خوراکی افراط و تفریط می کنند. کشور هایی هستند که میزان مصرفی آب آنها بسیار بالاست. برخی دیگر در تولید زباله و زباله سازی شهرت دارند.
همان گونه که آمارها نشان می دهند آمریکایی ها مصرف بیش از اندازه و افراطی از مواد مصرفی کل جهان را دارند. به عبارتی، بخش عمده ای از مواد زمین را آنها مصرف می کنند. با کلام آماری می توان گفت با وجود این که آنها تنها 5 درصد از جمعیت کل زمین را تشکیل می دهند ولی بیش از 20 درصد انرژی جهان را مصرف می کنند. 15 درصد از گوشت زمین را می خورند و 40 درصد از زباله های کل زمین را تولید می کنند. این اعداد و ارقام، گویا و نشان دهنده واقعیت این تفاوت ها در سبک و روش زندگی کشورهاست.
سایت جام جم آنلاین
http://www.jamejamonline.ir/NewsPreview/2005225119568385989
_____________________________________________________________________________________________________
45-سبک زندگی خانواده ایرانی و چالشهایش
سبك زندگي ايرانيان، از نوع لباس پوشيدن گرفته تا معماري ساختمانها و حتي آداب معاشرت مردمان، در طول تاریخ دستخوش تغييرات جدي و اساسي شده است و میتوان گفت سبک زندگی امروزین ما با گذشته تفاوت بسيار كرده است.
سبک زندگی پایه و اساس فهم شرایط فرهنگی موجود است: این روزها دامنه بهکارگیری سبک زندگی رواج زیادی یافته است. افراد مختلف تعاریف متعددی از سبک زندگی مطرح میکنند، اما اینکه سبک زندگی چیست و به چه چیزهایی اطلاق شده و با چه مؤلفهها و شاخصهایی سنجیده میشود، نیاز به تأمل و بازنگری دارد.

سبک زندگی به مجموعه رفتارها و الگوهای کنشهر فرد اطلاق میشود و نشاندهنده کم و کیف نظام باورها و کنشهای فرد است. به عبارتی، سبک زندگی پایه و اساس فهم شرایط فرهنگی موجود و تحولات پیشرو در این حوزه تلقی میشود و نشان میدهد که در بطن ارزشهای موجود در خردهنظام فرهنگی چه میگذرد. در واقع با بهکارگیری مفهوم سبک زندگی و تعمق در آن میتوان از هنجارهای پنهان در اذهان، باورها و رفتارهای مردم یک جامعه، سر درآورد.
سبک زندگی منعکسکننده فرهنگ است: دکتر سعیدرضا عاملی، استاد دانشکدهعلوم اجتماعی و مطالعات جهان در دانشگاه تهران در این خصوص میگوید: سبک زندگی به نوعی منعکسکنندهفرهنگ است. به نظر من فرهنگ عام نیست. ما در وجوه مشترکمان با جوامع دیگر از فرهنگ صحبت نمیکنیم، بلکه در وجوه تمایزمان با جوامع دیگر از فرهنگ صحبت میکنیم. این وجوه تمایز برمیگردد به سبک زندگی؛ به خوراک، به پوشاک، به نوع موسیقی، به هنر و ادبیات و به اعتقادات و باورها و روابط انسانی.
فرهنگ شامل چهار لایه جهانبینی، ارزشها و هنجارها، الگوهای رفتاری و نمادهاست :عماد افروغ، استاد جامعهشناسی دانشگاه تربیت مدرس در خصوص سبک زندگی به مهرخانه میگوید: من ترجیح میدهم که سبک زندگی را قطعنظر از ارتباطش با عوامل مختلف اجتماعی و اقتصادی، زیرمجموعه فرهنگ قرار دهم و آن را ذیل مؤلفههای نمادها بازشناسم. در واقع، فرهنگ که همان معرفت مشترکی است که دارای سه ویژگی انتقالیافتگی، اشتراک و یادگیری است، چهار مؤلفه عمده دارد. اگر بخواهم با یک دیدگاه فلسفی و معطوف به تقدم و تأخر به این مؤلفهها و لایههای عمده اشاره کنم، عبارتاند از: 1- لایه جهانبینی 2- لایه ارزشها و هنجارها 3- لایه الگوهای رفتاری 4- لایه نمادها.
معماری، شهرسازی، شیوه لباس پوشیدن و الگوی مصرف از جمله نمادهای معرف سبک زندگی هستند: وی افزود: نمادها، معرف لایههای زیرین بوده و بالطبع اصالت لایههای زیرین را ندارند، اما به دلیل اینکه معرف لایههای زیرین هستند، میتوانند بازتابنده آنها نیز باشند. نمادها اعم از کلامیو غیرکلامیهستند. مطلق معماری، شهرسازی، شیوه لباس پوشیدن، الگوی مصرف و... میتوانند در ارتباط با نمادها معرفی شوند و مسلماً همه اینها با سبک زندگی مرتبط هستند. درواقع سبک زندگی ناظر به همین نمادهاست؛ یعنی بحث هنرها از قبیل معماری، موسیقی و...، همچنین نوع لباس پوشیدن، شیوه غذا خوردن، سیمای درون، سیمای برون و... جزء سبک زندگی بهشمار میآیند.
ضرورت توجه به ساحت جهانبینی و ارزشها؛ نه الگوهای رفتاری و نمادها :استاد جامعهشناسی دانشگاه تربیت مدرس ادامه داد: نگاه من به فرهنگ، یک نگاه فلسفی است. به بیان دیگر؛ فضل تقدم را به جهانبینی و هستیشناسی میدهم و آنگاه میگویم که این هستیشناسی، ارزششناسی ویژه خود را تولید میکند و خود به الگوهای رفتاری و جنبه نمادین مبدل میشود. اینجا بحث پیچیدهای به میان میآید، به این معنا که سبک زندگی، یک مفهوم کاملاً متناقض و سهل و ممتنع میتواند باشد؛ هم میتواند و هم شایسته است که معرف لایههای زیرین خود باشد. البته با توجه به آن سیالیتی که در الگوهای رفتاری وجود دارد، الگوهای رفتاری به نوبه خود با نیازها مرتبط بوده و چون نیازها متغیر میشوند، خواهناخواه هنجارها هم متغیر میشوند.

افروغ در ادامه تأکید کرد: بنابراین ما وقتی به ویژه از لایه ارزشها به اینسو میآییم، همواره باید به نقش و جایگاه ابزاری بودن آن هم توجه داشته باشیم. به اینمعنا که الگوهای رفتاری تا حدودی نقش ابزاری دارند و خودشان هدف نیستند. الگوهای رفتاری برآوردهکننده و تأمینکننده نیازها هستند و نیازها هم میتوانند متحول شوند. بنابراین آن چیزی که میتوان به آن نگاه غایی و ارزشی داشت، بیشتر در ساحت جهانبینی و ارزشها قرار دارد و پس از آن، اول لایه الگوهای رفتاری و دوم لایه نمادین جای میگیرد.
مطلوب آن است که هر جامعهای معماری و شهرسازی متناسب با ارزشها و جهانبینی خود را تولید کند :وی افزود: مطلوب آن است که همه این لایهها در خدمت یگدیگر باشند. به این معنا که جهانبینی به ارزششناسی ویژه خودش بینجامد، ارزششناسی الگوهای رفتاری خود را تولید کند و الگوهای رفتاری هم در نمادهای بازتابنده خود نمود پیدا کند. این نمود هم تجلی الگوهای رفتاری است و هم تجلی وجه ارزشها و هستیشناسیها. مطلوب این است که هر جامعهای نماد خود را تولید کند؛ یعنی معماری و شهرسازیاش متناسب با لایه ارزشها و جهانبینیاش باشد. پیچیدگی قضیه همینجاست. همواره باید دقت داشت که ممکن است بنا به دلایلی از جمله اشاعه فرهنگی، هجمه فرهنگی و... این اتفاق نیفتد و در واقع بیش از آنکه شاهد باشیم که مثلاً لایه هستیشناسی و لایه ارزششناسی یک جامعه در معرض تاخت و تاز قرار بگیرد، آن لایه نمادین و پیرو آن سبک زندگی در معرض هجمه و تاخت و تاز قرار گیرد.
تغییر سبک زندگی لزوماً به معنای تغییر ارزشها نیست: افروغ با اشاره به اینکه تغییر سبک زندگی مردم لزوماً تغییر ارزشها را به دنبال ندارد، گفت: مطلوب این است که سبک زندگی، معرف لایههای زیرین باشد، اما بنا به دلایل مختلف جامعهشناختی، گاه این اتفاق نمیافتد. اگر سبک زندگی معرف لایههای زیرین نباشد، نباید بلافاصله نتیجهگیری کرد که فردی که مثلاً سبک زندگی و نماد نامناسب دارد، پس جهانبینی و ارزشهای نامناسبی هم دارد؛ اصلاً این چنین نیست، ضمن اینکه در مباحث جامعهشناسی هم این بحث جاافتاده است که معمولاً شکافی بین لایههای هستیشناسی، ارزششناسی و نمادها وجود دارد.
افروغ شکاف میان ساحتهای یادشده را معلول برخی از عوامل دانست و افزود: غایت مطلوب ما این است که آن لایههای زیرین که بیشتر وجه انتزاعی دارند، در وجوه انضمامیهم دیده شوند. سبک زندگی یکی از این وجوه انضمامیاست. به هر صورت، اگر دیدیم که نمادها و سبک زندگی، متناسب با لایههای جهانشناختی و ارزششناختی نیستند، نباید بلافاصله نسخه تسری آن را به لایههای زیرین بپیچیم. بهراحتی نمیتوان این کار را کرد زیرا وزنها یکی نیستند؛ یعنی وزنی که لایه نمادها دارد اصلاً همطراز با لایه هستیشناختی نیست. ضمناً اشاره کردم که تعارضهایی به طور طبیعی وجود دارند که میتوانند معلول بسیاری از سیاستهای غلط ما باشند. نگرانی عمده ما این است که اگر نماد متناسب با لایههای زیرین خود را تولید نکنیم، این نمادها به چیزی بیریشه تبدیل شوند.
به دلیل سیاستهای معطوف به جهانیشدن، الگوهای مصرف جهان تحت سیطره الگوهای مصرفی قرار گرفته است :افروغ در ادامه خاطرنشان کرد: ایدهآل این است که همه لایههای فرهنگ در یک ارتباط طولی با یکدیگر باشند، اما بنا به دلایل گوناگون اجتماعی، الزاماً این اتفاق نمیافتد. من شخصاً بر این نظرم که ما در دورانی به سر میبریم که به دلیل سیاستهای معطوف به جهانیشدن یا جهانیسازی، بخش الگوهای مصرف جهان تحت سیطره الگوهای مصرفی قرار گرفته که در هسته جهانیسازی تولید شده است. این مسئله فقط یک لایه را تحتالشعاع خود قرارداده است. وی افزود: بنابراین من با این پیشفرض که سبک زندگی مردم مثلاً غربی شده هیچوقت به خودم اجازه ندادهام که زود قضاوت کنم و نتیجهبگیرم که پس آنها (مردم) در هستیشناسی و ارزششناسیشان هم خواهان لیبرال دمکراسی متناسب با جهانیسازی هستند؛ با این حال همیشه نگران بودهام که چرا این اتفاق میافتد؟ چرا سبک زندگی و ساحت نمادها در معرض تاخت و تاز قرارمیگیرد و اینکه چرا ما در واقع امر، اقدامینکردهایم؟ بیتردید این به کوتاهیهای ما برمیگردد؛ به این برمیگردد که ما این امور را رها کردهایم. به همین علت در مجلس هفتم هم یکی از دلمشغولیهای من این بود که طرح ساماندهی مد و لباس را عرضه کنیم، به طوری که لباس، معرف نمادها، ارزشها و هستیشناسیهای کهن تاریخی ما باشد.
سبک زندگی با زندگی روزمره و عادی مردم مرتبط است: دکتر وحید شالچی عضو هیئت علمیدانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی در گفتگو با خبرنگار مهرخانه، ابتدا به مفهوم سبک زندگی اسلامیاشاره کرد و گفت: سبک زندگی با زندگی عادی و روزمره مردم مرتبط است و افرادی که مشاغل مختلف دارند و در مناطق مختلف زندگی میکنند، سبک زندگیهای متفاوت دارند. اما میتوان به نمونههای مشترکی در بین آنها رسید و در نهایت یک سبک زندگی عام را برای مناطق و افراد مختلف مطرح کرد.
خانوادهمحوری و علمآموزی؛ دو مؤلفه سبک زندگی ایرانی- اسلامی: شالچی به ویژگیهای سبک زندگی اسلامی اشاره و وجوه تمایز سبک زندگی اسلامی با سبک زندگی غیراسلامیرا تشریح کرد و افزود: ما باید مجموعه ویژگیهایی داشته باشیم تا سبک زندگیمان را از دیگران متمایز کند. به نظر میرسد ما به صورت تاریخی برخی از ویژگیها مانند خانوادهمحوری و علمآموزی را داشتهایم و این دو ویژگی اکنون نیز به عنوان مؤلفههای سبک زندگی ایرانی- اسلامیشناخته شدهاند. وی ادامه داد: سبک زندگی اسلامی شاخصهایی دارد که با آنها شناخته میشود. مثلاً جایگاه و محوریت خانواده در سبک زندگی اسلامی- ایرانی نسبت به کشورهای دیگر، جایگاه متفاوتی است. در سبک زندگی ایرانی، خانواده با وجود فرزندان تعریف میشود و فرزندآوری بسیار مهم است. علاوه بر آن نحوه ارتباط پدر و مادر و اهمیت با هم بودن و در کنار هم بودن اعضای خانواده از دیگر وجوه تمایز سبک زندگی اسلامی با سبک زندگی غربی است. خانوادههای ایرانی به علمآموزی بسیار اهمیت میدهند و جایگاه علم و دانش در فرهنگ ما بسیار مهم است.
پایندی به اصول اخلاقی یکی از مهمترین شاخصهای سبک زندگی اسلامیاست :عضو هیئت علمی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی در ادامه بیان کرد: پایبندی به اصول اخلاقی نیز یکی از شاخصهای مهم در سبک زندگی اسلامی است. باید بتوانیم این اصول اخلاقی اسلامی را در عمل پیاده کنیم. ساختارهای اجتماعی- اقتصادی و فرهنگی جامعه نقش بسیار مهمی در شکلگیری سبک زندگی متدیانه دارند.

یکی دیگر از ویژگیهای سبک زندگی اسلامی روابط گسترده خانوادگی است: شالچی ادامه داد: ویژگی دیگر در سبک زندگی ایرانی- اسلامی روابط گسترده خانوادگی است. روابط خانوادگی و فامیلی و رفت و آمد با خاله، دایی، عمو و غیره بخشی از سبک زندگی ما به شمار میرود.
 محوریت خدا و دین در فرهنگ ایرانی: وی افزود: یکی دیگر از ویژگیهای سبک زندگی ایرانی- اسلامی محوریت خدا و دین در فرهنگ ماست که در سبک زندگی ایرانی- اسلامینیز جاری و ساری است. در سبک زندگی ما خانه از اهمیت بسیار زیادی برخوردار است و هنگام ورود به خانه کفش خود را در میآوریم. زیرا به طور تاریخی برای این فضا حرمت قائل هستیم که بخشی از آن معطوف به خانواده ایرانی است و بخشی دیگر مربوط به فرهنگ و آداب و رسوم دینی ماست که در طی 1400 سال اینها با هم سرشته شدهاند. دین با خلقیات آداب و رسوم مردم در آمیخته است و به طور کلی زندگی ایرانیان تأثیر زیادی از اسلام پذیرفته است. میتوان گفت هنر، اندیشه و فرهنگ امروزی ما نشأت گرفته از دین و تعالیم اسلام است.

یک بعد سبک زندگی مربوط به انتخابات فردی است و بعد دیگر شرایط ساختاری جامعه را در بر میگیرد: عضو هیئت علمیدانشکده علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی در ادامه به ابعاد سبک زندگی اشاره کرد و افزود: یک بعد سبک زندگی مربوط به انتخابات، اراده و آگاهی ماست که تمام اعمال و کارهای روزمره را در بر میگیرد. مجموعه اعمال و انتخاباتی که روزانه انجام میدهیم، سبک زندگی و هویت ما را میسازند. سبک زندگی حاصل انتخابات، اراده، آگاهی و مسئولیتهای فردی ماست.
وی افزود: بعد دیگر شرایط ساختاری جامعه است و اینکه این شرایط ساختاری، چقدر به ما در رسیدن به زیست مؤمنانه کمک کرده و یا برای ما محدودیت ایجاد میکند. پس یک بعد سبک زندگی انتخابات فردی است و دیگری شرایط ساختاری جامعه که انتخابات فردی ما در آن شکل میگیرد. برای شکلدهی سبک زندگی مؤمنانه، هم شرایط ساختاری و هم عوامل فردی مؤثرند.
چالشها و موانع پیادهسازی سبک زندگی ایرانی- اسلامیچیست؟ :باید دید چه موانع و چالشهایی برای پیادهسازی سبک زندگی ایرانی- اسلامیوجود دارد و برای رفع این موانع چه اقداماتی لازم است صورت گیرد؟
مصرفگرایی؛ یکی از چالشهای سبک زندگی اسلامی :شالچی به برخی چالشهای سبک زندگی اسلامی اشاره کرد و اظهار داشت: سادگی در مقابل مصرفگرایی، یکی دیگر از شاخصهای سبک زندگی اسلامی است. اما امروزه مصرفگرایی به یکی از چالشهای سبک زندگی اسلامیتبدیل شده است و پیامدهای بسیار وخیمیدارد. چالش دیگر سبک زندگی اسلامی مربوط به حوزه رسانههاست. در رسانههای مختلف سبک زندگی غربی تبلیغ میشود. سبکهای زندگی که در رسانههای مختلف نشان داده میشوند بیشتر آرمانی هستند تا واقعی و فرزندان ما با دیدن این فیلمها به الگوها و سبک زندگی غربی گرایش پیدا میکنند.
شالچی در ادامه بیان کرد: برای جامعه اسلامیسیاستگذاریهای فرهنگی- اجتماعی، محوریت بیشتری دارد. سیاستگذاریهای فرهنگی- اجتماعی و حتی اقتصادی جامعه ما باید به گونهای باشند که ما را در رسیدن به یک سبک زندگی اسلامیو یک زیست مؤمنانه یاری کنند. موانعی که در راه زیست مؤمنانه وجود دارند، باید برطرف شود. به عبارت دیگر، تنظیم سیاستگذاریهای فرهنگی- اجتماعی جامعه ما، باید تسهیلگر سبک زندگی متدیانه بوده و مردم را به سبک زندگی متدیانه ترغیب کند.
نه معماری درونی و نه معماری بیرونی شهر تهران تناسبی با لایههای هستیشناسی ما ندارند: افروغ نیز علت این که نماد متناسب با فرهنگ خودمان نداریم را نداشتن هیچ طرحی برای نمادهای کشور عنوان کرد و خاطرنشان کرد: ما معماری، شهرسازی، موسیقی، هنرهای تجسمیایرانی- اسلامیمقبول خودمان را رها کردهو به دست فراموشی سپردهایم. کافی است نگاهی به همین شهر تهران و خیابانها و کوچه پسکوچههای آن بیندازید؛ کجای آن معرف شهرسازی و معماریای است که برخاسته از جهانبینی ماست؟ نه معماری درونی و نه معماری بیرونی شهر تهران تناسبی با لایههای هستیشناسی ما ندارند. اما هیچکس دغدغه این مسائل را ندارد، حتی مراکز ساختهشده وابسته به حوزههای علمیه قم، نیز هیچ بهرهای از معماری ایرانی- اسلامی نبردهاند. معماری ما بهشدت مورد بیمهری قرارگرفته است. ممکن است همین معماریهایی که با نشانهها و عناصر فرهنگی ما بیگانه هستند، در درازمدت بتوانند روابط، فرهنگها و ارزشهای خود را تحمیل کنند. بنابراین بخشی از این مسئله به سیاستگذاریهای فرهنگی و اقتصادی ما که مرتبط با فرهنگ هستند، برمیگردد.
بیهویتی نمادها بر سبک زندگی تأثیر میگذارند :استاد جامعهشناسی دانشگاه تربیت مدرس وی در ادامه بر تأثیر بیهویتی نمادها بر سبک زندگی تأکید کرده و افزود: بیهویتی نمادها، خواهناخواه بر سبک زندگی تأثیر گذاشته و در درازمدت یک الگوی رفتاری را تحمیل میکند، مثل این است که بگوییم رابطه فضا و رفتار، رابطه فضا و جامعه و همچنین رابطه شکل فضایی و شکل اجتماعی چیست؟ پاسخ به این برمیگردد که فضا را چگونه تعریف کنیم. ما یک تعریف فلسفی از فضا داریم و یک تعریف اجتماعی. در تعریف فلسفی، فضا، مقولهای شناختشناسی نیست. فضا، شیء هم نیست، اما یک مقوله ربطی است. حال اگر از بعد فلسفی خارج شویم و بخواهیم مکان و فضا را تعریف کنیم، میبینیم که هر مکان دارای سه وجه فیزیکی، رفتاری و نمادین است. بنابراین نمیتوان گفت که مکان و فضایی با معماری خاص و همراه با سبک زندگی ویژهای وجود دارد که وجه نمادین و بالتبع وجه رفتاری ندارد. البته ممکن است مکانی را طراحی کنیم که از وجه رفتاری آن غافل شویم، اما واقعاً در هر مکانی نمیتوان هر رفتاری را گنجاند. وی افزود: هر مکان و فضایی رفتار ویژه خود را القا میکند. پس اگر ما با بیهویتی نمادین مثلاً در وجه معماری و شهرسازی آن روبهرو باشیم، خواهناخواه وجه رفتاری خودش را القا و وجه نمادینش را تحکیم میکند. ما در هر معماری و شهرسازیای نمیتوانیم هر نوع رفتاری را متوقع باشیم. خود معماری، نوع ویژهای از رفتار را القا میکند. یا مثلاً سازهای موسیقی ایرانی با یک نوا و سبک گوش خاص که همان گوش ایرانی باشد، تعبیه شدهاند. نوای موسیقی ایرانی عارفانه است. حال اگر کسی ادعا کند که این نوا را میتواند با سازهای جدیدی که برای گوش ایرانی ساخته نشدهاند دنبال کند، ادعایی بیهوده است؛ زیرا سازهای ایرانی متناسب با هویت ایرانی است نه ساز غربی. این جامعهشناس در ادامه بیان کرد: این است که از سازهای ایرانی هیچگاه نمیتوان نواهای غربی را بیرون کشید. این بحث بسیار مهمی است؛ به این معنا که تناسبی میان فرهنگ، هویت و آن قالب شنوایی یا ساز ایجاد شده است، ضمن اینکه در موسیقی مایک مضمون عرفانی هم نهفته است. حال وقتی به موسیقی سنتی و سازهای متناسب با آن توجه نمیشود و ابزارآلات )موسیقی) جدید وارد میشوند، شاید بتوان در کوتاهمدت آن مضامین عرفانی را حفظ کرد، اما در درازمدت، مضامین متناسب با سازهای غیرسنتی، خود را تحمیل میکنند؛ درست مثل معماری و شهرسازی و همچنین سبک زندگی ما.

نوع نگاه صاحبان قدرت به فرهنگ باعث شده است که سبک زندگی متناسب با فرهنگ خود را نداشته باشیم  :افروغ تحول سبک زندگی را ناشی از نادیده گرفتن فرهنگ دانست و گفت: سبک زندگی ما متحول شده است. این تحول غیرطبیعی است و درواقع میتوانست نباشد. این مسئله معلول سیاستزدگی و اقتصادزدگی ماست. به این برمیگردد که هرگز برای فرهنگ تره خرد نکردهایم. فرهنگ ذبح شد؛ نادیده گرفته شد؛ یعنی از فرهنگ در همه لایههایش اعم از جهانبینی، ارزششناسی، الگوهای رفتاری و نمادها غفلت شدهاست. برای ما فرهنگ مهم نیست، اصلاً اخلاق مهم نیست. برای ما تنها برج و بارو، اقتصاد و سیاست به هر قیمتی اهمیت پیدا کرده است. پس اگر سبک زندگی ما متناسب با فرهنگ ما نیست، به نوع نگاهی برمیگردد که صاحبان قدرت به فرهنگ داشتهاند.وی افزود: به هرحال بحث ما ذیل فرهنگ مطرح میشود. وقتی توجهی به فرهنگ نمیشود یا نگاه ابزاری به آن میشود، یا شخصیتهایی را که بهرهای از فرهنگ و اخلاق و هویت نبردهاند، در مصدر امور فرهنگی مینشانیم، نتیجه همین میشود و توقعی بیش از این نمیتوان از آن داشت؛ به ویژه در نظامیکه مردم اعتماد بالایی به صاحبان قدرت دارند. در این میان متأسفانه نهادهای مدنی هم دست روی دست گذاشتهاند و این وضعیت را نقد نمیکنند.
رسانهها در ترویج سبک زندگی ایرانی- اسلامی نقش بسزایی دارند : دکتر سعیدرضا عاملی، استاد دانشکدهعلوم اجتماعی و مطالعات جهان در دانشگاه تهران نیز در این خصوص میگوید: رسانه و فضای مجازی امروزه موتور تولید مدلهای سبک زندگی است. عاملی افزود: قطعاً رسانهها علیرغم محدودیتهایی که در عرصهبازنمایی دارند، اما یک محیط الگوسازی و یک محیط تشویقکننده و در عین حال یک محیط کنترلکنندهی سبک زندگی نیز هستند. اگر کسی رسانهغربی را تماشا کند، طبیعتاً یک سبک زندگی را انتخاب میکند و متناسب با فرهنگ غرب از آن الگومیگیرد. رسانه یک جایگاه مدلسازی برای سبک زندگی دارد. میتوان گفت که برای تدوین و تبلیغ سبک زندگی، یکی از اصلیترین عناصر، رسانه است.
 زنان در پیادهسازی سبک زندگی ایرانی- اسلامی جایگاه محوری دارند  :شالچی در ادامه به جایگاه زن در پیادهسازی سبک زندگی ایرانی- اسلامی پرداخت و گفت: زن در سبک زندگی ایرانی – اسلامی و پیاده کردن این سبک جایگاه محوری دارد. در خانوادههای ایرانی محوریت جایگاه مادر و خانواده بیش از بقیه است. جریانهای فرهنگی ما مانند هنر و ابزارهای دیگر، باید بتوانند قدرت اقناع زنان در حوزه فرهنگ را داشته باشند. وی افزود: مسئله دیگر این است که سبکهای زندگی باید مطابق نیازهای زن امروز باشد. زندگی در زمانهای مختلف اقتضائات مختلف دارد و سبک زندگی باید به این اقتضائات پاسخ گوید و در رقابت با سبکهای زندگی رقیب موفق عمل کرده و نیازهای مختلف افراد از نیازهای عاطفی گرفته تا روحی و روانی را برآورده سازد. منابع فرهنگی ما زمینه لازم برای شکلدهی این سبک زندگی را دارند.
سایت تحلیلی خبری خانواده و زنان
http://mehrkhane.com/fa/news/7959/%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4
____________________________________________________________________________________________________
46-جایگاه رسانهدر زندگی روزمره
رسانههای همگانی عاملی قدرتمند در جوامع هستند و اغلب همانند پلی بین زندگی خصوصی و شخصی افراد و جهان پیرامون عمل میکنند. رسانهها اکنون بخشی از محیط و زندگی ما شده اند. امروزه مردم وقت زیادی را صرف استفاده از رسانههای همگانی میکنند و به همین سبب رسانهها به نوعی زندگی مردم را شکل میدهند. رادیو و سپس تلویزیون ، ویدئو ، تلویزیونهای ماهوارهای و دیگر رسانههای همگانی، زمان و مکان را در زندگی روزمره ما تسخیر کرده اند.
از طریق رسانه هاست که ما در هر زمان و در هر مکان میتوانیم از دورترین تا نزدیکترین نقطه از محل زندگی خود، اطلاعات کسب کنیم و در بسیاری از مواقع با توجه به همین اطلاعات ، فعالیت خود را در کوتاه یا دراز مدت تنظیم کنیم.در این ارتباط که به صورت چندسویه همواره بین ما،دیگران و محیط به صورت مستقیم و غیرمستقیم برقرار است ، رسانهها ابزار نقل و انتقال اطلاعات و پیامها هستند.
به گفته دکتر “سیدنورالدین رضوی زاده” پژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی ، رسانهها با حضور در زندگی روزمره میتوانند آن را دگرگون کنند به طوری که حوزههای خصوصی را به عمومی و عمومی را به خصوصی تبدیل نمایند.در گزارش دکتر رضوی زاده از پژوهش انجام شده تحت عنوان ” بررسی تاثیر مصرف رسانهها بر سبک زندگی ساکنان تهران ” آمده است: رسانه ها در زندگی روزمره چهار نقش کلی را ایفا میکنند.
وی معتقد است که:
1    رسانهها به فرآیند ساخته شدن هویت (هویتسازی ) کمک میکنند. بدین معنا که مردم بیشتر از طریق رسانه هاست که انگیزه پیدا میکنند تا درباره این موضوع که میخواهند چه کسی باشند یا چه کسی بشوند، فکر کنند.
2    ‬رسانهها به فرایند معنا یابی کمک میکنند. بطوریکه مردم، آن بخشها یا اطلاعاتی را انتخاب میکنند که برای آنها معنا دارند و از آنها جهان بینی کم و بیش منسجمی را میپرورانند، جهان بینی که آنها را از گروههای دیگر متمایز میکند.
3    ‬رسانهها برای مردم لذت بخش هستند. این لذت میتواند از استفاده مستقیم محتوای یک رسانه خاص باشد و یا غیر مستقیم هنگام گفت وگو با دیگران صورت گیرد.
4    ‬رسانهها به منظم شدن زندگی روزمره کمک میکنند. مردم هنگام صبحانه روزنامه میخوانند، در اتومبیل هنگام رفتن به محل کار رادیو گوش می دهند و هر شب تلویزیون تماشا میکنند.
این گزارش همچنین افزوده است : “رسانهها و الگوهای استفاده از آنها و نیز انواع محتوای رسانهای مورد استفاده با هویت ما پیوند می خورند. از این طریق ،روابط ما با رسانهها ، بر اساس سبک مصرف رسانهای تعریف میشود. در برخی مواقع هم ممکن است انتخاب آگاهانه ای انجام گیرد تا از طریق انتخاب و استفاده فردی از رسانه ها، احساس هویت مشترک با دیگران تقویت گردد و در واقع سبک خود را به سبک عمومی نزدیک سازیم. اگر چه ترجیح رسانهای و محتوایی ما ممکن است با یکدیگر متفاوت باشد ، اما به طور یقین رسانهها همچون مطبوعات ، تلویزیون ، رادیو ، اینترنت ، ماهواره ، کتاب ، ویدئو ، تابلوهای تبلیغاتی ، تئاتر و …
امروز بخشی جداناپذیر از زندگی روزمره هستند و جایگاه استفاده یا بهره مندی از رسانهها در زندگی روزمره ما بطورقطع مهم است ، زیرا هر روز دقایق یا ساعاتی از زندگی ما به رسانهها اختصاص دارد و آنها بخشی از زندگی اجتماعی ما را تشکیل میدهند. براساس نتایج پژوهش دکتر رضوی زاده ، تماشای تلویزیون ‪۸۶/۶‬درصد ، مطالعه کتاب یا مطبوعات ‪۴۴‬درصد ، استراحت ‪۴۲‬درصد و رفتن به خانه آشنایان ‪۳۵‬درصد، چهار شکل غالب گذران اوقات فراغت تهرانیها هستند.از سوی دیگر، دور زدن با خودرو ،انجام امور هنری و صنایع دستی و رفتن به سینما کمتر از دیگر روشهای گذران اوقات فراغت به شمار میروند.‬‬‬‬‬‬‬‬
“مصرف رسانه ای” دراین پژوهش ،استفاده از رسانههای مختلف ارتباطی همچون تلویزیون ، رادیو، سینما، مطبوعات ، کتاب و اینترنت ،ماهوارههای پخش مستقیم تلویزیون و ویدئو، تعریف شده است.نمونهگیری این تحقیق مبتنی بر روش خوشهای چند مرحلهای بوده است و حجم نمونه بر مبنای روش احتمالی نمونهگیری در تهران ، یک هزار نفر تعیین شده و در نهایت با یک هزار و ‪۶۵‬نفر مصاحبه به عمل آمده است. ‪۴۷‬درصد مردان و ‪۵۳‬درصد زنان ، جمعیت نمونه را تشکیل داده اند. گروههای سنی در این بررسی شامل ‪۳۹‬درصد افراد جوان ‪۱۵‬تا ‪۲۵‬سال، ‪۳۱/۵‬درصد افراد میانسال ‪۲۶‬تا ‪۳۹‬سال و ‪۲۹‬درصد افراد بزرگسال ‪۴۰‬سال و بالاتر بوده است.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
جامعه آماری شامل ‪۳۷‬درصد افراد مجرد و ‪۶۳‬درصد افراد متاهل است که از نظر تحصیلات ، سه درصد را افراد بیسواد تشکیل داده و ‪۱۲‬درصد دارای تحصیلات ابتدایی ، ‪۱۸‬درصد در سطح راهنمایی تحصیلی و ‪۴۵‬درصد در مقطع متوسطه و دیپلم بوده اند. همچنین ‪۲۰‬درصد افراد نمونه را دانشجویان و افراد دارای مدرک فوق دیپلم و لیسانس تشکیل داده و سه درصد آنان نیز دارای مدرک فوق لیسانس و دکترا هستند. همه زنان و مردان ‪۱۵‬تا ‪۶۵‬ساله مناطق بیست و دو گانه تهران، جامعه آماری این پژوهش را تشکیل داده اند.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
بخش مطبوعات:
براساس نتایج بدست آمده از این بررسی، ‪۳۳‬درصد ساکنان تهران هیچ یک از مطبوعات نوشتاری را مطالعه نمیکنند. ‪۲۹‬درصد کمتر از ‪۱۲۰‬دقیقه و ‪۲۰‬درصد بین ‪۱۲۱‬تا ‪۳۰۰‬دقیقه در هفته به مطالعه مطبوعات مختلف میپردازند.‪۵۲‬درصد خوانندگان مطبوعات ، نشریه مورد نیاز خود را خودشان خریداری میکنند، ‪۳۰‬درصد افراد به گفته یکی از اعضای خانواده شان مطبوعات را خریداری میکنند، ‪۱۰‬درصد خوانندگان در محل کارشان به مطبوعات دسترسی دارند و ‪۳/۵‬درصد نیز از دوستانشان به امانت میگیرند.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
یافتهها نشان میدهند، روزنامههای عمومی، مجلات خانواده و هفته نامههای حوادث به ترتیب پرخوانندهترین مطبوعات کشور هستند و مجلات تخصصی و نشریات اقتصادی کمتر از دیگر انواع مطبوعات مورد استقبال خوانندگان قرار میگیرند.طبق یافتههای این تحقیق ، جوان ترها(‪۱۶/۷‬درصد)کمتر از میانسال ها (‪۱۹‬درصد ) و بزرگسالها (‪۲۰‬درص ) به مطالعه مطبوعات میپردازند و تعداد میانسالهایی که اصلا(‪ ۲۸/۴‬درصد) به مطالعه مطبوعات نمیپردازند کمتر از بزرگسالها (‪ ۳۹‬درصد) و جوان هاست )‪۳۱/۴‬درصد .(به نظر میرسد میانسالان (‪ ۲۶‬تا ‪۳۹‬سال) بیشتر از دیگر گروههای سنی به مطالعه میپردازند.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
دیگر یافتههای تحقیق یادشده نشان میدهد بین زنان و مردان از حیث مطالعه مطبوعات تفاوت وجود دارد. به نظر میآید که مردان بیشتر از زنان به مطالعه مطبوعات مختلف میپردازند. به طوری که ‪۲۴‬درصد مردان اظهار داشتهاند در هر هفته بیش از ‪۳۰۱‬دقیقه وقت صرف مطالعه میکنند اما فقط ‪۱۳‬درصد زنان در یک هفته این میزان وقت صرف مطالعه مطبوعات می کنند. همچنین براساس نتایج این پژوهش در مییابیم که با افزایش سطح تحصیلات میزان مطالعه مطبوعات نیز افزایش مییابد. شش درصد افراد با تحصیلات ابتدایی ، ‪۱۶‬درصد افراد با تحصیلات مقطع راهنمایی ، ‪۱۸‬درصد افراد با مدرک متوسطه یا دیپلم ، ‪۲۹‬درصد افراد دانشجو و یا لیسانسیه و ‪۳۳‬درصد افراد با داشتن مدرک فوق لیسانس و بالاتر، در هر هفته به میزان زیادی یعنی بیش از پنج ساعت از وقت خود را صرف مطالعه میکنند.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
بخش کتاب:
‪۳۹‬درصد پاسخگویان اصلا کتاب نمیخوانند. کتاب خوانها با توزیعی نسبتا نزدیک به هم کمتر از دو ساعت ، دو تا پنج ساعت و بیشتر از پنج ساعت وقت در هفته صرف مطالعه کتاب میکنند. کتابهای درسی و تخصصی با ‪۳۸/۵‬درصد و داستانهای عشقی و عاطفی با ‪۳۲/۳‬درصد بیش از دیگر کتابها مطالعه میشوند. کتابهای تاریخی (‪ ۳۰‬درصد) و کتب مذهبی (‪ ۲۸/۵‬درصد) نیز جزو موضوعات به نسبت مورد علاقه کتابخوانان هستند. اما از سوی دیگر،کتابهای سیاسی کمتر از دیگر انواع کتاب استقبال میشوند. بیشتر کتاب خوان ها(‪ ۳۲‬درصد) کتاب را خودشان خریداری میکنند، ‪۲۱‬درصد از دیگران امانت میگیرند، ‪۱۶‬درصد از کتابخانهها و ‪۱۱‬درصد از سایر شیوهها ، کتاب خود را تهیه میکنند. یافتههای این تحقیق نشان داده است که با افزایش سطح تحصیلات ، میزان مطالعه کتاب نیز افزایش مییابد. ‪۹‬درصد افراد با تحصیلات ابتدایی ، ‪۱۰‬درصد افراد در سطوح راهنمایی ، ‪۱۹‬درصد افراد با تحصیلات متوسطه یا دیپلم، ‪۳۳‬درصد افراد دانشجو و لیسانسیه و ‪۵۰‬درصد افراد با مدارک فوق لیسانس و بالاتر ، به میزان زیادی یعنی بیش از ‪۳۰۱‬دقیقه در هفته، کتاب مطالعه میکنند. این یافتهها حاکی از آن است که بین زنان و مردان از نظر مطالعه کتاب ، تفاوت وجود دارد. تعداد مردانی که اصلا ( ‪ ۴۶/۲‬درصد) کتاب نمی­خوانند بیش از تعداد زنانی است که زیاد کتاب میخوانند.همچنین با افزایش سن افراد ، میزان مطالعه کتاب کاهش مییابد، به طوری که ‪۲۳/۵‬درصد افراد ‪۱۵‬تا ‪۲۵‬ساله، ‪۱۷‬درصد افراد ‪۲۶‬تا ‪۳۹‬ساله و ‪۱۷‬درصد افراد ‪۴۰‬ساله و بیشتر در هر هفته بیش از ‪۳۰۰‬دقیقه وقت برای مطالعه کتاب اختصاص میدهند. به عبارتی جوانان ‪۱۵‬تا ‪۲۵‬ساله بیشتر از دیگر گروههای سنی برای مطالعه کتاب وقت صرف میکنند.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
بخش تلویزیون :
یافتههای این تحقیق نشان داده است که تنها هفت درصد مردم از تلویزیون استفاده نمیکنند و اکثر استفادهکنندگان (‪ ۴۶‬درصد) بین یک تا سه ساعت در روز تلویزیون تماشا میکنند. بیشتر این افراد (‪ ۴۷‬درصد) شب ها تلویزیون میبینند. همچنین مشخص شد، فیلمها و سریالها با ‪۷۸‬درصد، اخبار با ‪۵۲‬درصد و برنامههای ورزشی با ‪۳۴/۵‬درصد پرطرفدارترین برنامههای تلویزیونی هستند. برنامههای خانواده با ‪۳۲‬درصد بیننده نیز جزو برنامههای پربیننده به شمار میروند. از سوی دیگر ، کارتون با هشت درصد بیننده، در میان افراد بالای ‪۱۵‬سال برنامههای سیاسی با ‪۱۱‬ درصد بیننده و برنامههای مذهبی با ‪۱۲‬درصد کم بینندهترین برنامههای تلویزیون محسوب میشوند. براساس نتایج حاصله از این پژوهش ، بین زنان و مردان از نظر استفاده از تلویزیون ، تفاوت وجود دارد. زنان در مجموع نسبت به مردان وقت بیشتری برای تماشای تلویزیون اختصاص میدهند. بطوریکه ‪۳۱‬درصد مردان بیش از ‪۱۸۱‬دقیقه در روز تلویزیون تماشا میکنند در حالی که تعداد بیشتری از زنان (‪ ۴۲‬درصد) در هر روز این میزان تلویزیون تماشا می کنند.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
همچنین بین سنین مختلف از نظر تماشای تلویزیون تفاوت وجود دارد و جوان ترها (با ‪۴۷‬درصد)، بیشتر از افراد مسن تر (با ‪۲۸‬درصد) تلویزیون تماشا میکنند. به عبارتی با افزایش سن تعداد افرادی که وقت زیادی صرف تلویزیون میکنند ، به نسبت کاهش مییابد. این یافتهها نشان میدهد،افزایش سطح تحصیلات از بیسوادها تا سطوح متوسطه و دیپلم، به افزایش تماشای تلویزیون میانجامد. این آمارها نشان میدهد ‪۳۰‬درصد افراد در سطح تحصیلات ابتدایی ، ‪۴۰‬درصد افراد در سطح راهنمایی، ‪۴۴‬درصد دبیرستانی و دیپلمه روزانه بیش از ‪۱۸۰‬دقیقه تلویزیون تماشا میکنند. با افزایش تحصیلات ، از شمار تماشاگران تلویزیون کاسته میشود بطوری که ‪۲۸‬درصد دانشجویان و لیسانسیهها و ‪۱۰‬درصد افراد با مدارک فوق لیسانس و بالاتر در هر روز بیش از ‪۱۸۰‬دقیقه وقت به تلویزیون اختصاص میدهند. بیشتر افراد دارای تحصیلات عالی (فوق لیسانس و بالاتر) روزانه ‪۶۱‬تا ‪۱۸۰‬دقیقه تلویزیون تماشا میکنند.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
بخش تلویزیون ماهوارهای :
مطابق یافتههای به دست آمده از این تحقیق، ‪۷۸‬درصد افراد مورد بررسی به هیچوجه از تلویزیونهای ماهوارهای استفاده نمیکنند. بیشتر افرادی که از تلویزیونهای ماهوارهای استفاده میکنند، در هر روز بیش از یک ساعت وقت صرف آنها میکنند. فیلمهای سینمایی با ‪۵۲‬ درصد، موسیقی و ترانه با ‪۶۰‬درصد برنامههای پربیننده تلویزیونهای ماهوارهای هستند. افراد جوان تر (‪ ۱۱‬درصد) بیشتر از افراد میان سال (چهار درصد) و بزرگسالها ( دو درصد)، تلویزیونهای ماهوارهای تماشا میکنند. یافتههای این تحقیق نشان میدهد که با افزایش سطح تحصیلات تا سطوح متوسطه و دیپلم ،شاهد افزایش استفاده از تلویزیون ماهوارهای و اما از آن سطوح به بالا ، دوباره شاهد کاهش استفاده از تلویزیونهای ماهوارهای هستیم.‬‬‬‬‬‬‬‬
بخش ویدئو:
 ‪۵۱‬درصد افراد به هیچوجه از ویدئو استفاده نمیکنند. ‪۱۸‬درصد افرادی که مورد پرسش قرار گرفتند، در هرهفته بیش از سه ساعت وقت صرف ویدئو میکنند. ‪۲۰‬درصد افراد در هر هفته بین یک تا سه ساعت و ‪۱۱‬درصد نیز کمتر از یک ساعت در هفته از ویدئو استفاده میکنند. نتایج این پژوهش نشان میدهد،بین زنان و مردان از نظر استفاده از ویدئو تفاوت وجود دارد. به نظر میرسد مردان با ‪۲۱‬درصد بیش از زنان (‪ ۱۵‬درصد) ویدئو تماشا میکنند. با افزایش سن ،استفاده از ویدئو کاهش مییابد، به طوری که ‪۳۱‬درصد افراد ‪۱۵‬تا ‪۲۵‬ساله، ‪۱۵‬درصد افراد ‪۲۶‬تا ‪۳۹‬ساله و سه درصد افراد ‪۴۰‬ساله و بالاتر در هر هفته بیشتر از ‪۱۸۱‬دقیقه وقت برای تماشای ویدئو صرف میکنند. این درحالی است که با افزایش سطح تحصیلات تا سطوح متوسطه و دیپلم، استفاده از ویدئو افزایش مییابد، اما از آن سطح به بعد دوباره از میزان استفاده از ویدئو کاسته میشود.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
بخش سینما:
 ‪۷۶‬درصد تهرانی ها، به هیچ عنوان به سینما نمیروند و فقط ‪۱۳‬درصد آنان در هر ماه ‪۱۲۰‬تا ‪۱۸۰‬دقیقه وقت صرف دیدن فیلم در سینما میکنند. در این بررسی مشخص شده که فیلمهای خانوادگی با ‪۵۱‬درصد در اولویت و فیلمهای عشقی و عاطفی با ‪۳۱‬درصد تماشاچی بیش از فیلمهای دیگر مورد درخواست و یا استفاده قرار میگیرند.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
سایت مجله اینترنتی سبک زندگی
http://emag.saza.ir/%D8%AC%D8%A7%D9%8A%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%E2%80%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87/
_________________________________________________________________________

47- زندگی قهرمانی و زندگی روزمرّه
سخن گفتن از زندگی قهرمانی این خطر را در بر دارد که فرد اندکی اُمّل به نظر رسد. زندگی فکری و آکادمیک مدتهاست که سنتهای قدرتمند ضدفرهنگی را زنده نگه داشته اند، سنتهایی که حامی منشهای ضدقهرمانی بوده اند. این سنتها متناوباً در دوره هایی مثل دهه 60 اهمیت بیشتری به دست آورده اند. آخرین تجلی این روح جدلی الطرفین (antinomian) یعنی پُست مدرنیسم، حوصله چندانی برای ارتقاء پیشه های هنری و فکری و سایر پیشه های فرهنگی به جایگاه سبکهای زندگی منسجمی ندارد که قادر به ساختن گزاره های عظیمی باشند که در کل هم روشنگر و هم آموزنده باشند. برداشتها و مفاهیمی همچون هنرمند به مثابه قهرمان، همراه با اندیشه های وابسته به این برداشتها درباره نابغه و معنای قاعده مند کردن زندگیِ (life-ordering)  نهفته در تکلیف و رسالت، راه را بر ارزش گذاری کمتر والایی درباره امور عامیانه و آت و آشغالهای فرهنگ توده ای و مصرفی روزمره گشودند. پست مدرنیسم همچنین ملازم ارزیابیی مثبت از فرهنگهای محلی و عامیانه و سنتهای اقلیتها و «دیگریی» است که ادعاهای عام گرایانه امر مدرن آن را حذف کرده است. این امر نشان دهنده لزوم حساسیت فزاینده ای است نسبت به سطوح پیچیده تر وحدت و التقاط و ناهمگنی، و جنبه های مشترکِ بدیهی فرض شده ای از زندگی روزمره که «دیده می شوند اما مورد توجه قرار نمی گیرند». البته، جامعه شناسی زندگی روزمره را نمی توان معلول و حاصل پست مدرنیسم دانست، بلکه باید پست مدرنیسم را گرایشهای تقویت کننده ای در نظر بگیریم برای تغییر سیطره فرهنگیی که از دهه 60 به بعد انگیزه و نیروی حرکتی قویی به دست آورده است. ظهور جنبشهای اجتماعی جدیدی مثل فمینیسم و بوم شناسی و اهمیت فزاینده فراغت و در جستجویِ خودبیانگری (self-expression)  و تحقق نفس  (self-realization)  بودن، نه فقط نشان قابلیت تغییر نهادهای زندگی عمومی است، بلکه منجر به اهمیت یافتنِ شرح زندگیی شده است که پشت سر گذاشته شده است. زندگی روزمره با تمرکزش بر بازتولید و حفظ و نگهداری و برنامه های یکنواختِ مشترک و قلمرو زنان و پذیرا بودن و معاشر بودن، به سبب پروبلماتیزه شدن مشروعیت مسلط جهانِ تولید همراه با تأکید این جهان بر عقلانیت ابزاری و تغییرات و ایثار، قوت یافت.
اگر معمولاً زندگی روزمره همراه است با برنامه های یکنواخت عادی و بدیهی انگاشته شده و مبتنی بر عقل سلیمی که تار و پود زندگیهای روزانه ما را زنده نگه می دارند و حفظ می کنند، پس زندگی قهرمانی نشان دهنده ویژگیهایی متضاد با آن است. در اینجا ما به کردارهای فوق عادی و به شرافت و شجاعت و تحمل و بردباری و به قابلیت کسب تمایز می اندیشیم. اگر دقیقاً بدیهی انگاشته شدنِ زندگی روزمره به معنای ضرورت تابعیت فعالیتهای فرد از دانش عملی و برنامه های یکنواختی باشد که ناهمگنی و فقدان نظام مندی آنها به ندرت تئوریزه شده است، پس زندگی قهرمانی، اصلی ترین بخش این واقعیتِ (facticity)  صُلب را مخدوش می کند؛ زندگی قهرمانی به زندگیی قاعده مند اشاره می کند که ایمان یا اراده آن را شکل داده اند؛ زندگیی که در آن به امر روزمره به مثابه چیزی نگریسته می شود که باید آن را رام و مطیع ساخت و در برابر آن مقاومت کرد یا انکارش کرد، چیزی که در راه رسیدن به هدفی والاتر باید آن را مقهور ساخت.
زندگی روزمره
اثبات شده است که در بین اغلب مفاهیم جامعه شناختی، تعریف مفهوم «زندگی روزمره» کار بی اندازه دشواری است. به نظر می رسد که علت، این باشد که زندگی روزمره زیست جهانی (life-world)است که مهیاگر زمینه ای غایی است که تمامی مفهوم پردازیها و تعاریف و روایتهای ما از آن سرچشمه می گیرند. این امر همزمان از منظر اشکالِ به لحاظ تخصصی قوام یافته دانش که آن را به فراموشی سپرده اند، به نظر مقوله پس مانده ای جلوه می کند که می توان تمامی تِکه ها و خُرده های آزارنده ای را که در تفکر قاعده مند جای نمی گیرند، به درون آن پس افکند. در واقع همان طور که مفسران بی درنگ به آن اشاره می کنند، ورود مخاطره آمیز به این میدان یعنی به اکتشاف جنبه ای از زندگی پرداختن که خصیصه های محوری آن، آشکارا فاقد روش مندی هستند و خاصه در برابر کاربست مقولات عقلانی به آنها، مقاومت می کنند (رجوع کنید به گیرتس  Geertz‎ ، 1983 ؛ هِلِر (Heller) ، 1984 ؛ شاروک (Sharrock) و اندرسون (Anderson) ، 1986 ؛ بووُن (Bovone) ، 1989؛ مافُزلی (Maffesoli) ، 1989  ) با در ذهن داشتن این ابهام ذاتی و فقدان وفاق، می توانیم ویژگیهایی را نشان دهیم که با بیشترین فراوانی ملازم زندگی روزمره هستند. نخست، تأکیدی وجود دارد بر آنچه روزمره اتفاق می افتد، یعنی برنامه های یکنواخت و تجارب تکرارشونده بدیهی انگاشته شده و باورها و اعمال؛ جهان معمولیِ پیش پاافتاده که وقایع بزرگ و امور خارق العاده بر آن هیچ تأثیری ندارند. دوم، امر روزمره به مثابه سیطره بازتولید و نگهداری و منطقه ای ماقبل نهادی در نظر گرفته می شود که در آن فعالیتهایی اصلی انجام می گیرد که نگهدارنده جهانهای دیگر است، فعالیتهایی که وسیعاً به دست زنان انجام می گیرد. سوم، تأکیدی وجود دارد بر زمان حال که مهیاگر معنایی غیرتأملی (non-reflexive ) از غوطه ور شدن در آنیت تجارب و فعالیتهای جاری است. چهارم، توجهی وجود دارد به معنای ظاهری غیرفردیِ (non-individual) مجالست با یکدیگر در فعالیتهای مشترکِ خودانگیخته بیرونی یا در شکافهای (interstices) قلمروهای نهادی؛ تأکیدی بر شهوت رانیِ (sensuality) مشترک و مجالست با یکدیگر در معاشرتهای سبک سرانه و بازیگوشانه. پنجم، تأکیدی وجود دارد بر دانش ناهمگن، همهمه بی قاعده زبانهای بسیار؛ صحبت و «جهان جادویی صداها» را ارج بیشتری قائل می شوند تا یکنواختی نوشتار را.
این جنبه را می توان با ارجاع به استدلال آگنس هلر درباره تقابلی که افلاطون بین دُکسا) ( doxa) نقطه نظری کلی که در برنامه های یکنواخت روزانه ریشه دارد و اپیستمه ( episteme) دانش علمیی که هدفش ارائه حقایق دیرپاتر است) قائل است، بسط و گسترش داد. این امر ما را به سمت نگرشی نِسبی (relational) درباره تفکر روزمره، به همراه معنای آن هدایت می کند که برحسب شیوه های متضاد تفکر تعریف شده است. در جایی که تفکر روزمره ناهمگن و ترکیبی است، تفکر علمی و فلسفی و سایر شیوه های صوری شده تفکر بیشتر نظام مند و تأملی و انسان شکل زدایانه هستند (هلر،  (ff49 : 1984خودِ چنین شیوه های صوری شده تفکر را می توان به مثابه کوشش برای نظام مند بودنی قلمداد کرد که به طور فزاینده آنها را از وابسته بودنشان به رسانه های نمادین اولیه ای که در آنها ریشه دارند جدا می کند. آلفرد شوتس ( Schutz Alfred ، 1962 ) جهان عقل سیمی روزمره را «واقعیت شاخص reality) paramount ) قلمداد کرده است که می تواند از مجموعه ای از «واقعیتهای چندگانه» realities multiple یا «حیطه های متناهی معنا» (finite provinces of meaning)  متمایز شود. «جهانهای» خواب و روءیا و خیالپردازی و بازی و افسانه و تئاتر وجود دارد، همان طور که جهانهای صوری تری مثل جهان علم و فلسفه و هنر وجود دارد. هریک از این جهانها نیازمند «بینش طبیعی» و درک زمان و ساخت مناسبِ متفاوتی هستند و برای افرادی که آنها را مشاهده نمی کنند، مسائل و مشکلاتی به وجود می آید. در اینجا احتمالاً توصیف شوتس (1964) از مشکلات و مصائبی را می توان متذکر شد که دُن کیشوتِ سروانتس هنگام درهم آمیختن روءیا و زندگی روزمره با آنها مواجه بود. البته برخی موقعیتهای به لحاظ اجتماعی تضمین شده ای وجود دارد که در آنها با چنین درهم آمیختنهایی مواجه می شویم، جایی که جهانِ روءیا در کانون زندگی روزمره زیسته می شود مثل جشنواره ها و کارناوالها. چنین لحظات تحریک کننده ای معمولاً به خوبی مرزبندی شده اند، با این حال می توان استدلال کرد که سرشت ترکیبی و ناهمگن زندگی روزمره به معنای این است که ادراکات رمزگذارده شده مضاعف (doubly-coded)  و امور بازیگوشانه و آرزوها و روءیاها، درون شکافهای زندگی روزمره به کمین نشسته اند و تهدید به فوران در درون آن می کنند. همان طور که شوتس و گارفینکل (Garfinkel) و اتنومتدولوژیستها خاطرنشان می کنند، مهارت عملیِ بدیهی انگاشته شده برای به توافق رسیدن با این جهانهای گوناگون و عبور و مرور میان آنها جالب توجه است. می توان افزود که توان بسیج چنین ساخت مولد منعطفی را که قادر است از عهده تنوع وسیع و به حد اعلا پیچیده ای از حیطه های متناهی معنا برآید نمی توان به مثابه امری از حیث تاریخی ثابت فهمید. در واقع سرشت و شمار قلمروهای متناهیِ معنا و درهم آمیختگی یا جدایی نسبی آنها در زندگی روزمره، از حیث تاریخی متغیر است. از این رو می توان استدلال کرد که زندگی روزمره را نمی توان به طور دقیق تعریف کرد بلکه باید درصدد فهم آن به مثابه یک فرآیند بود و همان طور که نیچه خاطرنشان می کند، آنچه دارای تاریخ است تعریف ناشدنی است.
شماری از نظریه پردازان درصدد درک فرآیندهایی تاریخی بوده اند که منجر به تفکیک و مستعمره شدن فزاینده زندگی روزمره شده است. برای مثال، مکتب فرانکفورت (هِلد Held‎، 1980) و لِفبر ( Lefebvre  1971 ) توجهشان را بر کالایی شدن و عقلانی شدن ابزاری زندگی روزمره معطوف کردند. هابرماس (1980) تمایزی را میان نظام (system) و زیست جهان تشریح کرده است که به نظر می رسد در آن، کنش عقلانی ابزاریی که نظامهای سیاسی اداری و اقتصادی به کار می گیرند به توانِ ارتباطیِ آزادیبخش زیست جهانِ روزمره هجوم برده است و آن را دستخوش فرسایش کرده است. هلر (1984) به پیروی از لوکاچ متوجه طُرقی شده است که در آنها ناهمگنی زندگی روزمره تابع فرآیندهای همگن سازی (homogenization) بوده است. از این رو می توان به فرآیندی مقدماتی از تفکیک استناد کرد که در آن علم و هنر و فلسفه و سایر اشکال دانش نظری که از اساس درون زندگی روزمره ریشه دوانده اند، به صورت پیش رونده ای از آن جدا می شوند و تابع تحولی می شوند که متخصصان موجد آنند و به دنبال آن مرحله ای می آید که از طریق آن این دانش برای عقلانی کردن و مستعمره ساختن و همگن ساختن زندگی روزمره به آن بازخورد می شود. خطر این است که فرض شود که این فرآیند دارای آهنگی خودمحرک (self-propelling) و نیرویی عامیت بخش است که آن را به منطقی از تاریخ بدل می کند که فراسوی مداخله بشری است. بلکه شاید مفیدتر این باشد که درک آن برحسب وابستگیهای متقابل و مبارزات متغیری صورت گیرد میان شکل واره های مردمانی که در وضعیتهای تاریخی ویژه ای به هم پیوند خورده اند که در آنها، آنان به دنبال بسیج منابع قدرت متعدد هستند تا استناد به منطقِ تاریخ. الیاسElias, 1987 a)   (فرآیند تفکیکی را بررسی کرده است که به موجب آن وظایف متخصصان از یکدیگر جدا شده است، وظایفی که قبلاً گروه به عنوان کل آنها را انجام می داد، از این روست که متخصصانِ مهار و کنترل خشونت (جنگجویان) و متخصصان دانش (کشیشان) و در نهایت متخصصان اقتصادی و سیاسی ظهور می کنند. امکان ردیابیِ ظهور سایر گروههای متخصص نیز وجود دارد، گروههایی مثل متخصصان فرهنگی که در شکل گیری سیطره فرهنگیِ نسبتاً خودآئینی مشارکت می کنند که در آن رسانه های نمادینِ علمی و فلسفی و هنری بسط و گسترش یافته اند. افزون بر این، در جوامع مدرن، مجموعه ای تمام و کامل از متخصصان وجود دارد، مثل آنانی که به حرفه ها و مشاغل رسانه هایی جمعی کمک می کنند که ابزارهای گوناگونی را برای جهت گیری و دانش عملی به زندگی روزمره عرضه می کنند. این امر را نباید فرآیندی خودکار و باقاعده دانست؛ وضعیتهای خاص شکل گیری دولت یک جامعه و رابطه آن با سایر دولتهای ملی که آن دولت در میان آنها در شکل واره ای مقید شده است، تعیین کننده نوع عملی و درجه ای از تفکیک است که احتمال دارد گروههای معینی از متخصصان را به مواضع قدرت سوق دهد و بر جایشان نگاه دارد. تحت شرایط خاصی ممکن است کشیشان، درون جامعه موقعیتی مسلط به دست آورند و در سایر موقعیتها، جنگجویان سلطه یابند. سرشت و دامنه و مدت زمان سلطه آنان به وضوح بر زندگی روزمره تأثیر خواهد داشت. با ظهور مدرنیته غربی، متخصصان فرهنگی مثل دانشمندان و هنرمندان و روشنفکران و دانشگاهیان به قدرتی نسبی دست یافته اند و به طرق گوناگون درصدد پشتیبانی از تغییرات و اهلی کردن و متمدن کردن و اصلاح و التیام آن چیزهایی برآمده اند که کمبودهای زندگی روزمره قلمداد می شوند. با این حال سایر متخصصان فرهنگی درصدد ارتقاء بخشی و دفاع از ویژگیهای ذاتی زندگی روزمره از طریق بزرگداشت یکپارچگی فرهنگها و سنتهای مردمی برآمده اند. از نظر آنان زندگی روزمره را کمتر می توان به عنوان مصالح خام و «دیگری بودن و غیریتی» (otherness)متصور شد که مناسب و آماده شکل دهی و فرهیخته سازی باشد، بلکه به نظر می رسد آنان حامی معکوس کردن فرآیند تفکیک و آگاهی یافتن بیشتر از اعتبار برابر و در برخی موارد حتی خِرد برتر دانش و اعمال روزمره هستند. از این رو در شرایط معین، از فرهنگهای مردمی تجلیل می شود و زندگی معمولی و پیش پاافتاده فردی معمولی و زندگی «انسان بی خاصیت» (the man  without qualities )  قهرمانی می شود چنین فرآیندهایی از تفکیک زدایی، ناهمگن زدایی و غوطه ور شدن مجدد در روزمرگی به طور چشمگیری در جنبشهای ضدفرهنگی مثل رمانتیسم و پست مدرنیسم نقش مهمی داشته است. همچنین می توان استدلال کرد که این امر می تواند در نقد تصویری قهرمانی از متخصص فرهنگی و دانشمند و هنرمند یا روشنفکر به مثابه قهرمان نیز نمایان شود، نقدی برای تأکید بر اعمال پیش پاافتاده روزمره ای که پنداشته می شود به یکسان قابلیت تولید آن چیزی را دارند که برخی می خواهند آن را عینی شدن (objectification)و یا بنیشهای متعالی یا خارق العاده قلمداد کنند.
در این معنا به نظر می رسد ارزیابی مثبت یا منفی از زندگی روزمره وابسته به شیوه ای است که در آن ضدمفهومِ (counter-concept) آن ارزیابی می شود. از نظر هابرماس (1981) نظام، خطری برای زیست جهان محسوب می شود و اگر بنا باشد که قابلیت زندگی روزمره برای شکوفا ساختن توان ارتباطی اش بازشناخته شود، باید تجاوزات نظام به زیست جهان مهار شود. لفبر (1971) نیز بر نیاز به فراتر رفتن از کالایی کردن زندگی روزمره معاصر در «جامعه بوروکراتیک مبتنی بر مصرف کنترل شده» و از بند رها کردن جنبه های شادمانه زندگی روزمره تأکید می کند. ارزیابی مثبتِ ویژگیهای زندگی روزمره در اثر مافزُلی (1989( برجسته شده است، اثری که در آن او توجه را به قابلیت زندگی روزمره برای مقاومت در برابر فرآیند عقلانی شدن و حفظ و نگهداری و سرعت بخشی به اجتماعی بودن جلب می کند. توجه به زمان حال و به اَشکال سبک سرانه و تخیلی و دیونوسی زندگی که مهیاگر معنایی از غوطه وری جمعی و دست کشیدن آدمی از هستی فردی خویش است (Einfuhlung) . به شیوه ای مشابه دو سِرتو ( Certeau de, 1984) اعمال معمولی زندگی روزمره و قابلیت آن برای استفاده از وجوه ترکیبی و «منطق غیرمنطقی» non-logical) (logics  زندگی روزمره را برای ضدیت، تخطی و باژگونیِ فرهنگهای مسلط رسمی و عقلانیت تکنیکی تأیید و تصدیق می کند. به همین سان گولدنر  (Gouldner, 421 : 1975) درصدد جلب توجه به توانِ انتقادی زندگی روزمره و شیوه ای است که در آن، این توان می تواند به مثابه ضدمفهوم، کارکرد داشته باشد:
من مکرر گفته ام که زندگی روزمره ضدمفهومی است که مبین نقدی از نوع خاصی از زندگی است، به ویژه نقدی به زندگی قهرمانی و دستاوردطلب و کار محور (performance-centred) . زندگی روزمره با نشان دادن مغایرت خود با زندگی قهرمانی و به سبب بحران زندگی قهرمانی، خود را به مثابه امری واقعی مستقر ساخت.
همان طور که گفتیم دامنه ای از ضدمفاهیمی وجود دارد که زندگی روزمره را در تقابل با آنها می توان تعریف کرد؛ حال به آن چیزی می پردازیم که اساسی ترینِ این مفاهیم است یعنی زندگی قهرمانی و شیوه هایی که بر مبنای آن، این زندگی در متن سایر وجوه زندگی در سیطره فرهنگی، تغییر می یابد و دگرگون می شود.
زندگی قهرمانی
اگر زندگی روزمره حول محور امور پیش پاافتاده و بدیهی انگاشته شده و معمولی دور می زند، پس نشانِ زندگی قهرمانی، امتناع آن از این قاعده برای رسیدن به زندگی خارق العاده ای است که تهدیدی است نه فقط برای امکان بازگشت به اعمال یکنواخت روزمره بلکه مستلزم به خطر انداختنِ آگاهانه و عمدیِ خود زندگی است. در زندگی قهرمانی بر شجاعت تأکید می شود، شجاعتی برای مبارزه و کسب اهداف خارق العاده، جستجو برای فضیلت، افتخار و شهرت؛ یعنی اموری که با اشتغالات نازلتر روزمره از قبیل در پی ثروت و مالکیت و عشق زمینی بودن، در تضاد است. جهان روزمره، جهانی است که قهرمان از آن عزیمت می کند، سیطره مراقبت و محافظت (زنان، کودکان و مُسنها) را پشت سر می گذارد فقط به این سبب که چنانچه وظایفش را با موفقیت به انجام رساند، مورد تحسین و تشویق همان زندگی روزمره قرار گیرد. از این رو تضاد اساسی این است که زندگی قهرمانی سیطره خطر و خشونت و به استقبال خطر رفتن است، درحالی که زندگی روزمره سیطره زنان و تولیدمثل و مراقبت است. زندگی قهرمانی، زندگیی است که در آن قهرمان می خواهد با نشان دادن شجاعت، خود را به اثبات رساند. جنگجویان از نخستین قهرمانان بودند و به مثابه متخصصان خشونت، هیجان پُرشور نبرد را از سر گذراندند، یعنی همان نیرویی عاطفی که برای تضمین بقا می بایست مهار شود و تابع زیرکی و حیله گری عقل ابزاری قرار گیرد.4 انجام اعمال بزرگ مستلزم دو چیز است: اول، بخت یعنی درکی از تقدیر، بدین معنا که جستجویِ خاص و زندگی فرد را نیروهایی هدایت می کنند که خارج از اویند، نیروهایی که حمایتی خارق العاده ارزانی می کنند؛ دوم، درکی درونی از قطعیت، بدین معنا که فرد با احتیاط و مهارت و وسواس می تواند بر بزرگترین خطرات و بداقبالیها فائق آید، یعنی در واقع فرد می تواند سرنوشت خود را بسازد.
زندگی قهرمانی از بسیاری جهات دارای همان ویژگی مخاطره جویی یا مجموعه ای از مخاطره جویی هاست. گئورک زیمل (1971 a) در مقاله اش درباره مخاطره جویی می گوید که مخاطره جویی خارج از پیوستار معمول حیات روزمره رخ می دهد و بنا بر اصول این زندگی، باید از نظر افکنده شود. مخاطره جو درکی متفاوت از زمان دارد، درکی که مستلزم احساسی شدید نسبت به حال و بی اعتنایی به آینده است. زیمل به خوبی آمیزه ای را به دست می دهد از رها کردن خود به دست سرنوشت و ساختن سرنوشتِ خود، یعنی همان چیزی که از آن سخن گفتیم. ما در مخاطره جویی خود را رها می کنیم در دامان «قدرتها و تصادفات جهان، که می توانند ما را خرسند سازند و در همان حال می توانند ما را نابود نیز بکنند (زیمل، 193 : (1971 a  ما همزمان از محاسبات و دستاوردهای جهانِ کار دست می کشیم تا قابلیت کنش قاطعانه را در جهان به دست آوریم. از این رو مخاطره جو «حالت فاتح را دارد»، کسی که در به چنگ آوردن موقعیتها سریع است و نیز «با عناصر محاسبه ناپذیر زندگی، آن برخوردی را می کند که ما معمولاً فقط این برخورد را با آن چیزی می کنیم که بنا به تعریف، گمان می بریم که محاسبه پذیر است» (زیمل 193 (1971 a; افزون بر این، مخاطره جو قادر به خلق معنایی از وحدت است، ترکیبی از فعالیت و انفعال، بخت و ضرورت. مخاطره جو از درون زندگی اش که فاقد نظام است، نظامی می سازد. این آن قابلیت شکل بخشی به زندگی است که نشانِ شباهتی است میان مخاطره جو و هنرمند و به همان سان نشان جاذبه مخاطره جوست برای هنرمند. همان طور که زیمل ( 189 (1971 a; می گوید:
دست آخر ذات کار هنری آن است که قطعه ای از توالیهای پیوسته بی انتهای تجربه درک شده را بیرون می کشد، و آن را از تمامی پیوندهایش با این یا آن سو جدا می کند و به آن شکل خودبسنده ای( sufficient- self ) می دهد، گویی هسته ای درونی آن را تعریف کرده است و قوام بخشیده است. این چنین است شکل مشترک اثر هنری و مخاطره جویی: بخشی از هستی که با عدم گسستگی همین هستی در هم تنیده است ولی به رغم این، به عنوان یک کل، به عنوان وحدتی یکپارچه احساس می شود.
در برخی موارد ممکن است زندگی به مثابه کل، به عنوان مخاطره جویی درک شود و برای آن که این امر رخ دهد «فرد باید در فراسوی این کلیت، وحدتی کلیتر، یا به اصطلاح اَبَرزندگیی را درک کند» (زیمل، 192 (;1971 a  می توان استدلال کرد که این قابلیتِ قاعده مند کردن و وحدت بخشی به زندگی یعنی شکل دادن به آن از درون، برحسب برخی اهداف والاتر که به زندگی حسی از تقدیر می بخشد، محور زندگی قهرمانی است، خصوصاً آنهایی که به تعبیر زیمل «مخاطره جویان روح» (adventurers the of spirit) هستند: روشنفکران و هنرمندان. آن گونه ای که مخاطره جویی از درون زیسته می شود، به سان روایتی که آغاز و میانه و انتهایی دارد، به شیوه ای اشاره می کند که بر مبنای آن ممکن است زندگی به نظر شبیه کار هنری بیاید.
در پس نگری (retrospect) مخاطره جویی ممکن است این گونه جلوه کند که کیفیتی قویّاً روءیاگونه دارد، کیفیتی که در آن عناصر تصادفی و کنشهای الهام گرفته در هم تنیده شده اند تا حس قدرتمندی از انسجام را القاء کنند. این قابلیت تحمیل پس نگرانه ساختِ یک روایت بر مخاطره جویی را نباید متضمن آن دانست که زندگیِ اصیل «زیرینِ» روایت، خود بی شکل بوده است؛ بلکه تأکید بر این امر مهم است که توانِ جستجوی تعمدی برای زیستن زندگی به مثابه شکلی واحد از درون، و مهار کردن و شکل دادن به عناصر مبتنی بر بخت، آن هم در قالب یک ساخت، ظاهراً در خدمت هدفی والاتر است، حال چه این هدف افتخاری فردی باشد و چه اراده خداوند و چه بقای یک ملت یا مردم. مک اینتایر ( Mac Intyre, 191 : 1981) این نکته را هنگامی موءکد می سازد که به ضد اگزیستانسیالیسم سارتر و نظریه های جامعه شناختی گافمن (Goffman) و دارندورف (Dahrendorf) استدلال می کند، یعنی کسانی که قواعد بازی زندگی فردی را به صورت مجموعه ای از اپیزودهای ناپیوسته ارائه می دهند. برای مثال درمی یابیم که شخصیت آنتوان رُکوئنتن (Antoine Roquentin) در غثیان (Nausea) اثر سارتر، استدلال می کند که برای نمایش زندگیِ بشر در شکل روایت، همواره باید آن را جعل کرد (مک اینتایر، 199 : 1981). این رهیافت در بیان مرلو پونتی ( ponty Merleau, 1964) در مقدمه ای بر بامعنا و بی معنا (Sense and Nonsense) نیز مشهود است که ما جملگی با توجه به تمامی مقاصد و اهداف، در هر مرحله از زندگیمان اشخاص متفاوتی هستیم، زندگیهایی که «تصادفاً» در همان جسمی سکنی می گزیند که اگر به گذشته بنگریم، خودهای متمایز و متعدد آن، از طریق روایتی «جعلی» که موجد وحدتی زندگینامه ای است، در هم تنیده شده اند. در واقع این «امحاءِ نفس» (liquidation of the self) و تجزیه آن به مجموعه ای از بازیگران نقشِ جدا از هم و وابسته به موقعیت، در نظریه های دیگری نیز مورد تأکید قرار می گیرد، یعنی در نظریه های پست مدرن که از مرکززدایی از نفس و نمایاندن شخص به مثابه دسته ای از شبه خودهایی (quasi-selves) سخن می گویند که به سستی به هم پیوند خورده اند (رجوع کنید به فدرستون،  (1991 b از نظر مک اینتایر (197 : 1981) این امر این نکته را مورد غفلت قرار می دهد که کنشهای بشری، روایتهایی هستند دارای قواعد بازی؛ رمان نویسان و نمایشنامه نویسان، روایتها را بر رخدادهایی تحمیل نمی کنند که هیچ قاعده روایی ندارند؛ فزونتر، مک اینتایر این گفته باربارا هاردی (Barbara Hardy) را نقل می کند که «ما به طور روایی خواب می بینیم، خیالبافی می کنیم، به یاد می آوریم، پیش بینی می کنیم، امید می بندیم، ناامید می شویم، ایمان می آوریم، شک می کنیم، برنامه می ریزیم، تجدیدنظر می کنیم، نقد می کنیم، می سازیم، شایعه می پراکنیم، می آموزیم و نفرت و عشق می ورزیم». با این حال، می توان استدلال کرد میزان به کارگیری و زنده نگاه داشته شدنِ روایتِ وسیعتر برای ساخت دهی و وحدت بخشی به زندگی انسانی به مثابه یک کل، می تواند به مقدار بسیار زیادی نوسان یابد. ما آن کسی را نمایشگر کاراکتر یا شخصیت می دانیم که انسجام رفتاری بسیاری را کسب می کند؛ در واقع او به جای آن که بگذارد زندگی اش بلهوسانه مسیر خود را در پیش گیرد، در جستجوی آن برمی آید که با پیگیری هدفی والاتر، شکلی بر زندگی خود تحمیل کند.
در این مرحله، وضوح بخشیدن به تمایز میان قهرمان و زندگی قهرمانی و جامعه قهرمانی مفید است. البته برای هر کسی، قهرمان شدن و انجام عملی قهرمانی بدون آن که عضوی از جامعه قهرمانی باشد یا تعهدی به زندگی قهرمانی داشته باشد، امکان پذیر است. از این رو در رسانه های مردمی، تجلیلی مستمر از قهرمانان معمولی وجود دارد، یعنی آن افرادی که به وضعیتی از خطر جسمانیِ افراطی درافتاده اند که در آن شجاعتی خارق العاده از خود نشان داده اند، مثل به خطر انداختن یا ایثار کردن زندگیشان برای نجات مردم دیگر. برحسب بخت و اتفاق است که سرنوشت ممکن است مداخله کند و نظم روزمره زندگی شادمانه را بر هم زند و هر فردی را به وضعیتی درافکند که توان مهار آن را ندارد، وضعیتی که طالب واکنش است و برای مردم مسحورکننده است، مردمی که کاری نمی توانند بکنند جز این که در این شگفتی فرو روند که «چگونه باید به این آزمون واکنش نشان دهیم؟» این امر را به پرستش قهرمان نیز می توان مربوط دانست: شیوه هایی که از آن طریق، قهرمانان به عنوان الگوهای نقش، مورد استفاده قرار می گیرند تا مردم خود را با آنها هم ذات بپندارند (رجوع کنید به  Klapp‎ ، 1969 ) در این مورد معمولاً فردی قوی وجود دارد مثل سیاستمدار، ورزشکار، مکتشف، مخاطره جو، یا آنهایی که به طور فزاینده ای این شیوه های زندگی را معرفی می کنند، افراد سرشناس و ستاره های فیلم و تلویزیون و موسیقی مردمی، کسانی که به موضوعِ آمیزه های متنوع هم ذات پنداریِ روءیایی و واقعی بدل می شوند.
این امر می تواند در تضاد با جوامعی قهرمانی قرار گیرد همچون آنهایی که در اسطوره های هومری یا قصص ایسلندی و ایرلندی توصیف شده اند. شرایط واقعی تولید این روایتهای قهرمانی و نسبت و رابطه آنها با واقعیتهای اجتماعی خاص، هر چه باشد، مهیاگر تصویری از قواعدی اجتماعی است که در آنها نقش و منزلت شخص و وظایف و امتیازات مربوطه، درون ساختهای خویشاوندی و خانوار به خوبی تعریف شده است. چنین جوامعی، امکان ایجاد انفصالی میان انگیزش و کنش را نمی پذیرند، همان طور که مک اینتایر می گوید: «در جامعه قهرمانی، انسان یعنی همان چیزی که انجام می دهد». شجاعت، خصوصیتی محوری بود که برای نگهداری خانوار و اجتماع ضرورت داشت چرا که شخصِ شجاع کسی بود که می شد به او اتکاء کرد، امری که در دوستی عنصری مهم بود. از نظر یونانیان، قهرمان نه فقط شجاعت را نمایش می داد بلکه درصدد بود تا به حد ایدئالِ aretê  صعود کند، اصطلاحی که اغلب اشتباهاً به «فضیلت» (virtue) ترجمه می شود، ولی ترجمه آن به «برتری» (excellence) بهتر است؛ ایدئالِ قهرمانی، دستیابی به برتری از هر طریقی است که انسان می تواند در آن برتر باشد جسمانی، اخلاقی، فکری، عملی بدون هرگونه امتیاز دادن به ذهن نسبت به جسم. اجتماع به فردی که در نبرد یا مبارزه و مسابقه به برتری می رسید، وجهه و آوازه kudos یا افتخار را اعطا می کرد (مک اینتایر، 115 : 1981). حال با این که قهرمان کسی است که درون جهانی شکننده زندگی می کند که در آن، او در برابر سرنوشت و مرگ آسیب پذیر است و می تواند در برابر تقدیر خود، شجاعت نشان دهد، او به نحو کارآمدی درصدد دستیابی به ایدئال برتری است که خود، نقشی اجتماعی است. از این رو در جوامع قهرمانی، قهرمان کسی است که در اجرای یک نقش اجتماعیِ ضروری به برتری می رسد. آنچه جالب توجه است شیوه ای است که تصویر قهرمان از متن آن بیرون کشیده می شود و در زندگیی قهرمانی تنیده می شود که در آن، ارزش متن اجتماعی کم رنگ می شود، یا به متنی اجتماعی بدل می شود که در آن، قهرمان خود را از امر اجتماعی متمایز می کند و در ورای آن قرار می گیرد. قرائتی نافذ از گذشته یونان که در آن به ویژه بینش اواخر قرن نوزدهمیِ تمایز و فردیت، با عناصری از جامعه قهرمانی یونان در هم آمیخته می شود، در آثار نیچه به تصویری خاصه جذاب و گیرا بدل می شود. تصویری که مک اینتایر (122 : 1981 ) آن را بسیار گمراه کننده می داند:
آنچه نیچه تصویر می کند ابراز وجودِ (self-assertion) اشرافی است: آنچه هومر و قصص نشان می دهند اشکالی از «ابراز» هستند که نقشی خاص با آن تناسب دارد و آن را طلب می کند. خود (self) در جوامع قهرمانی فقط در نقشش و از طریقِ آن، به آنچه هست بدل می شود؛ [ خود ] مخلوقی اجتماعی است و نه مخلوقی فردی. از این رو هنگامی که نیچه فردیتِ قرن نوزدهمی خود را به گذشته باستانی فرامی افکند، آشکار می شود که آنچه به نظر شبیه تحقیقی تاریخی می رسد، در واقع برساخته ادبی خلاقانه ای بوده است. نیچه به جای پندارهای فردگرایی روشنگری که بسیار از آن منزجر است، مجموعه ای از پندارهای فردگرا را می نشاند که ساخته خود اوست.
تأکید مک اینتایر را بر این که روایت خاصِ نیچه از زندگی قهرمانی، فرا افکندن فردیت قرن نوزدهمی بوده است، احتمالاً می توان با دقت بیشتر به گونه ای تدوین کرد که تنش میان انسان والا، که فردیت و تمایز اصیل (Vornehmeit) را می نمایاند، و کینه توزی کوته بینانه انسان توده ای، برجسته شود. افزون بر این، قرائت نیچه از زندگی قهرمانی، صرفاً در حد مجموعه ای از پندارهای فردگرا باقی نمانْد؛ پندار خاص او با مفهوم تمایز هنری و فکریی که زندگی گوته و جنبش رمانتیک آن را قوّت بخشیده بودند ترکیب شد تا تصویر فرهنگی قدرتمندی گسترش یابد، تصویری که در چرخش قرن، در آلمان، در بین محافلی خاص بسیار تأثیرگذار شد و به موضوع تحقیقات جامعه شناختی و صورت بندیهای نظریِ ماکس وبر و گئورگ زیمل بدل گشت.
اخلاق قهرمانی، سیطره فرهنگی و تمایز
زندگی و کارِ ماکس وبر اغلب با خصیصه قهرمانی توصیف می شود. برای مثال، ماناسManasse) ، 257  ( 1957، خاطرنشان می کند که «او از نوعِ انسانهایی بود که در جهان هومر و انبیای یهود زاده شده بود و هنوز با نیچه ناپدید نشده است. از این رو تا اینجا آخرین نماینده بزرگِ نیچه، ماکس وبر است». ماناس این گفته را در متن بحث درباره تأثیر وبر بر کارل یاسپرس (Karl Jaspers) بیان کرد. از نظر یاسپرس، وبر، معرف انسانی خارق العاده بود که نیروی شیطانی خستگی ناپذیری او را هدایت می کرد و اخلاق مسئولیت نیرومندی به او حیات می بخشید. این امر در صداقت و ثبات وبر در مورد هدف، که در کارش بیان می شد، صراحت لهجه و بی ادعا بودن در فعالیتهای زندگی اش و برخوردش با سایر مردم و در حرکات جسمانی و در چهره و رفتارش آشکار بود. یاسپرس، وبر را چونان نماینده ای از نوع جدیدی از انسان قلمداد می کرد و او را الگوی فلسفه اگزیستانسیال خود ساخت. این شکل مدرنِ قهرمان گرایی، نه فقط خود را در شجاعت و ثبات و استمرار هدفی نشان داد که وبر به دست آورد، بلکه خود را در کیفیتی نشان داد که همواره با زندگی قهرمانی ملازم است: ایثار. این نوع افراد، بی آن که در پی مرگ فوری باشند، «به گونه ای زندگی کردند گویی که مرده اند» (ماناس، 389 : 1957(.
البته وبر در آثارش چنین مسائلی را مطرح کرده بود. او در بحث خود درباره کاریزما به قابلیتی برای ایثار اشاره می کند که رهبر کاریزماتیک آن را به نمایش می گذارد و از پیروانش آن را طلب می کند. قدرتِ قهرمان کاریزماتیک در نقش اجتماعیِ مشروعی نهفته نیست بلکه در ویژگیهای خارق العاده اش به مثابه یک فرد، در «عطیه خدادادی» (gift of grace) و در قابلیت او برای مداوماً در معرض نمایش و آزمون قرار دادنِ این عطیه نهفته است. بنا به گفته وبر، اگر کسی می خواهد پیامبر باشد، باید معجزاتی صورت دهد؛ اگر کسی می خواهد جنگ سالار شود، باید اعمال قهرمانی انجام دهد».8 چنین افرادی تعمداً زندگی خود را حول محور ارزش غایی سازمان می دادند و به همین سبب کمتر به شیوه های قراردادی تأیید اجتماعی و اقتدار نهادی متکی بودند. دستور پیروی از برخی ارزشهای ایدئال یا غایی و شکل دادن به زندگی در قالب وحدتی آگاهانه «به رغم هزینه شخصی اش» نیز محور بحث وبر درباره «اخلاق قهرمانی» (hero ethics) است. او می گوید:
می توان تمامی «اخلاقها» را بدون در نظر گرفتن محتوای مادی آنها به دو گروه اصلی تقسیم کرد، بر این مبنا که آیا آنها الزاماتی اساسی بر دوش فرد می گذارند، الزاماتی که در کل او نتواند از پس آنها برآید مگر در لحظات بزرگ استثنایی زندگی اش، لحظاتی که همچون علائم راهنما راه را در جریان جهد و کوشش او در بیکرانگی نشان می دهند («اخلاق قهرمانی»)، یا این که اخلاق تا آن حد فروتنانه است که «سرشت» روزمره فرد را به منزله شرطی حداکثری بپذیرد («اخلاق میان مایه» (average ethics )به نظر من، فقط اولین مقوله یعنی «اخلاق قهرمانی» را می توان «ایدئالیسم» نامید... (نظرات وبر درباره مقاله ای اثر اوتو گراس Gross) Otto، به نقل از ماریان وبر، 378 : 1975(.
بعدها وبر این دوگانگی سفت و سختِ میان «اخلاق قهرمانی» و «اخلاق میان مایه» را اصلاح کرد تا راه برای درجه بندی ظریفتری هموار شود. بنا به گفته ماریان وبر (388 : 1975) بینش جدید او این بود که «مقیاسی از امور اخلاقی وجود دارد. اگر در موردی انضمامی، به حد اعلا اخلاقی بودن دست نیافتنی است، پس باید برای کسب بهترین درجه دوم یا سوم تلاشی صورت گیرد». این امر را می توان به بحث درباره قواعد متنوع زندگی مدرن مربوط دانست که جایگزین امکان کلیتی اخلاقی و شخصیتی وحدت یافته شده است که خود با پاکیزه گرایی ملازم است. فرآیند تفکیک، منجر به جدایی نظامهای اقتصادی و سیاسی و زیبایی شناختی و اروتیک و فکری و آکادمیکِ زندگی شده است (وبر ، (1948 b با این حال، علی رغم دفاع قهرمانانه او از علم، به عنوان پیشه و اخلاق مسئولیت به عنوان راههای معتبر زندگی کردن در جهان مدرن، از نظر وبر کاملاً بی معناست که در متن فرهنگیِ کثرت گرایی ارزشی، این دو بتوانند حسی از قطعیت و راه حلهایی برای مسأله معنای منسجم ارائه دهند. همین نکته در مورد شیوه هایی از زندگی مصداق دارد که سایر قواعد زندگی در سیطره فرهنگی ارائه می دهند: قواعد زیبایی شناختی و فکری و اروتیک. از نظر وبر، فرآیند کلی عقلانی شدن دلالت داشت بر زوال امکان شکل گرفتن فرد اصیل، شخصیتی وحدت یافته که سلوک و کردار او نشان دهنده ثبات است و کسی که می تواند تمایزی را به دست آورد که در ایده پروتستانیِ شخصیت (personlichkeit) وجود دارد، ایدئالی که وبر تلاش می کرد در طول زندگی خود، آن را رعایت کند. وبر به طور مستدل اذعان می کند که قواعد زندگی هنرمند و روشنفکر و اروتیک می توانند شخصیتها را متحول کنند، هرچند شخصیتهای «نازلتر» را، شخصیتهایی که در جریان تحول خود با مشکلات فزاینده روبه رو می شوند. در این معنا مشروع خواهد بود که هنرمند به مثابه قهرمان بررسی شود و برای مثال تحقیق شود که تا چه حد هنرمندانِ خاص، در شکل واره های اجتماعی ویژه (کسانی مثل گوته، بتهوون، برلیوز، فلوبر، ون گوگ) با سبکهای زندگی و اقتصادهای مبتنی بر منزلت که در جهت بسط و گسترش «اخلاق قهرمانی» بودند، پابرجا باقی می مانند. به همین سیاق می توان به بررسی اندیشه روشنفکر به مثابه قهرمان پرداخت و برای مثال در مورد کسانی مثل مارکس و زولا و سارتر تحقیق کرد. سایر مقولات، خود را برحسب زندگی اروتیک در اشکالی اجتماعی همچون خلاف عرف و رسوم رفتار کردن و ضدفرهنگها (اُتو گراس Gross‎  Otto  ) و برحسب تبدیل خودِ زندگی به اثر هنری در قرتی گری (dandyism) و سایر سبکها عرضه می کنند بیو برومل(‎Beau Brummell) و داسنتِ هویسمان (Esseintes‎ des Hysmans) و اسکار وایلد (‎ Oscar Wilde) و اشتفان گئورک (‎Stefan George) و سالوادُر دالی (Salvador Dali‎ ) و غیره). از دیدگاه وبر، تمامی این تجلیات گوناگون زندگی قهرمانیِ درون سیطره فرهنگی، گرایش به خلق «اشرافیتی غیربرادرانه» (unbrotherly aristocracy) دارند که مستقل از ویژگیهای اخلاقی شخصی است، با این حال چنین اشرافیت فرهنگیی در بهترین حالت درون سیطره فرهنگی نسبتاً مستقلی پابرجا باقی می ماند. در جایی وبر از اشرافیت فکریِ متشکل از اجاره بگیرانِ (rentiers)مستقل  سخن می گوید، با این همه، شرایط خاصی که به نفع این نوع اشرافیتِ فکری، با شکل گیری حوزه فرهنگی، تحول یافته بودند، با تغییر شکلِ سیطره فرهنگی و فقدان خودآئینیِ نسبیِ تولیدکنندگان فرهنگی به یکسان مورد تهدید قرار گرفتند. از یک سو این فرآیند می تواند به فرآیندهای عقلانی شدن و بوروکراتیزه شدن و کالایی شدن نسبت داده شود، فرآیندهایی که شرایط تولید و نسبت و رابطه آن را با جمعیتهای متنوع هنرمندان و روشنفکران و دانشگاهیان و سایر پیشه های فرهنگی، تغییر دادند. از سوی دیگر، ظهور توده ها و فرهنگِ آنان را می توان با به اصطلاح فرآیند غوطه ور شدن در میان توده های فرودست توصیف کرد (تی ولیت  Theweleit‎ ، (1987  یکی از روشنترین تجلیات نقطه نظرِ دوم، در آثار ماکس شلر Scheler) (Max یافت می شود، کسی که در مورد کینه توزیِ انسان عامی دل نگران بود، انسانی که عواطف سرکوب شده حسادت و غرض ورزی و تنفر و انتقام او را مسموم کرده اند و می خواهد سلسله مراتب اجتماعی میان خود و کسانی را که بهتر از اویند نادیده بگیرد و آن ارزشهای نجیبانه ای را منهدم کند که خود فاقد آنهاست (رجوع کنید به ستاود  Staude‎ ،(1967 شلر برای بازگشت به ارزشهای اشرافی تلاش می کرد، نوع جدیدی از «اشرافیتِ معنوی (spiritual aristocracy)  برای عصر مدرن، تا مجدداً الگوهای اشرافی و قهرمانانه زندگی به دست جنبشهای جوانان مستقر شود. شلر مانند وبر و زیمل و بسیاری از نسلی که در آلمان، در حول و حوش چرخش قرن، بر زندگی دانشگاهی مسلط بودند، بسیار تحت تأثیر آثار نیچه بود. ولی در بین این سه تن، زیمل تنها کسی بود که انگشت روی شکلی از واکنش نوستالژیک به مدرنیته و افول قریب الوقوع زندگی قهرمانی نگذاشت. جامعه شناسی زیمل درباره مدرنیته به بازده و محصولی متضاد اشاره می کرد؛ ایدئال مدرنِ کاملاً جدیدی از تمایز (Vornehmheit)  که برای اهداف ما شایسته بررسی است، چرا که بیانگر استمرار شکلی از زندگی قهرمانی است.
اغلب اظهار می شود که درحالی که زیمل پشتیبان شیوه زیبایی شناسانه زندگی است، وبر پشتیبان شیوه اخلاقی آن است (برای مثال رجوع کنید به گرینGreen)‎ ، 1988)هر دو به تفکیک و پاره پاره شدن زندگی مدرن تأکید می کردند ولی زیمل (1978) ارزیابی مثبت تری از امکانات زیبایی شناسانه کردن زندگی داشت، زندگیی که دقیقاً اقتصاد پولی سرمایه داری آن را از بند رها ساخته بود، اقتصادی که بسیاری معتقد بودند نابودکننده هنر و فرهنگ است، درحالی که می توان زیبایی شناسانه شدنِ عام زندگی روزمره در شهرهای بزرگ در اواخر قرن نوزدهم را نشان داد (رجوع کنید به فدرستون . (Ch: a 1991 معمولاً تأثیرات اقتصاد پولی بر تحول شخصیتی منفی تلقی می شود. زیمل به قابلیت پول اشاره می کند، قابلیتی برای تبدیل هر آن چیزی که کیفیتی خاص دارد به کمیت، فحشا که مثال خوبی از این فرآیند کالایی شدن است به انحراف شخص اشاره می کند. به هر حال، یکی از امتیازات رهیافت آثار مبادله (Wechselwirkung) اوست که به انبوهی از شبکه های کنشهای متقابل دوجانبه ای اشاره می کند که سازنده جهان اجتماعی هستند، رهیافتی که بینشهای غیرمعمولی در این باره به دست می دهد که چگونه چیزهایی که معمولاً از یکدیگر جدا انگاشته می شوند، بر هم تأثیر می گذارند (مثال: فرهنگ هم بر اقتصاد تأثیر می گذارد، نه این که فقط اقتصاد بر فرهنگ تأثیر بگذارد). از این رو فرآیندهای هم سطح کننده تفاوتهای متمایز و کمّی کردن زندگی روزمره از طریق گسترش اقتصاد پولی به عنوان چیزی ارائه می شود که قادر است واکنشی متضاد را برانگیزد، یعنی اراده به حفظ و گسترش کیفیت اساسی فرد به مثابه شخصی که زیمل ( ff 389 : 1978) از او به عنوان Vornehmheitsidea یاد می کند، یعنی ایدئال تمایز. لیبرسون (141 : 1988) خاطرنشان می کند که «زیمل استدلال می کند که ایدئال مدرن تمایز، ارزشی مطلقاً جدید بود که به مبارزه طبیده شدن ارزشهای شخصیِ اقتصاد پولی، باعث شد پا به عرصه وجود بنهد». بنا به نظر لیبرسون، زیمل ایدئال تمایز را از فراسوی خیر و شر نیچه وام گرفته است که در آن نیچه استدلال می کند که نوع متمایز انسان در جوامع اشرافی با سلسله مراتب اجتماعیِ سفت و سخت آن و تفاوتهایِ به خوبی تعریف شده ای متحول شده و شکل گرفته است که عرضه کننده «مَنش فاصله گرفتن» (pathos of distance) است و از این طریق، کاستِ حاکم می تواند از عرش به بقیه نگاه کند و فاصله خود را با دیگران حفظ کند. از نظر زیمل ( 9-168 : 1986) این «اشرافیت اجتماعی» (social aristocraticism) و «اخلاق والاتبارانی» (morality of nobility) که نیچه مدافع آن بود به معنای به کارگیری انضباط و درک وظیفه و سختگیری و «خودخواهی در حفظ والاترین ارزشهای شخصی» است. با این حال مسئولیت در قبالِ خود (self-responsibility) را نباید با خودخواهی و خوش باشی خلط کرد، زیرا در شخصیت گرایی یا ایدئال تمایز، «خودخواهی در آرزوی داشتن چیزی است و شخصیت گرایی در آرزوی بودن چیزی است».
لیبرسون (143 : 1988) به خوبی ویژگیهای شکل مدرن تمایز را به دست داده است؛ او در این باره می گوید:
بر شخص متمایز درک و حسی از ارزش مطلق جانِ (soul) خود مستولی است، بدون در نظر گرفتن جهان؛ و او آماده است همه چیز را ایثار کند تا به خود وفادار باقی بماند. تمایز او به ظاهر تأکیدی است بر استقلال او از جامعه. با این حال، به گونه ای پارادوکسی، در غیر شخصی بودنِ (impersonality) جامعه مدرن سهیم است. اگر غیرشخصی بودن، دال بر تأثیرات متغیر نهادها و قراردادهای موءثر بر خصایص غیرمعمولی فردی است، قانون درونیِ Vornehmheit نیز هر انگیزه و نیروی خودانگیخته ای را به نام قاعده ای مصنوعی ریشه کن می کند. خودآئینی شخصیِ مطلق فقط با درونی کردن منطق خود و به طور حتم با خلق سبکی که صاحب آن را مستثنی می سازد، توازن را برقرار می کند. ولی این کار صرفاً از طریق الگویی از سرکوبی ریشه ای انجام می شود. این بهایی است که آدمی برای تبدیل سرنوشت مدرن به تقدیر شخصی می پردازد.
در اینجا میان نظریه وبر درباره پروتستان و ایدئال کانتی Personlichkeit شباهتهای روشنی وجود دارد به این مضمون که ایدئالهای اخلاقی و زیبایی شناختی، آنطور که برخیها مایلند، به سادگی جداشدنی نیستند. با این حال، وبر معتقد بود که Personlichkeit که سرچشمه آن در مسیحیت سنتی است به طور فزاینده ای در عصر مدرن، معقولیت و پذیرش کمتری می یابد، درحالی که برداشت زیمل از Vornehmheit که متکی بر تفکیک اجتماعی است هیچ گاه نمی توانست در اجتماع سنتی وجود داشته باشد.
زنان، فرهنگ مصرفی و نقد زندگی قهرمانی
نقد زندگی روزمره پدیده جدیدی نیست. همان طور که گولدنر (419 : 1975) می گوید، نقد زندگی روزمره در ادبیات یونان باستان آشکار بود. برای مثال، اوریپید (Euripides) به جانبداری از مردم عامی و جهان زنان و کودکان و کهنسالان و بردگان قد علم کرد. او همگان را به طرد قدرت و شهرت و جاه طلبی و شجاعت و فضیلت جسمانی و ویژگیهای بنیادی زندگی قهرمانی دعوت کرد. افزایش قدرت بالقوه گروههای خارجی مثل زنان و جوانان و پیران و اقلیتهای قومی و منطقه ای که بخشی از فرآیندی طولانی مدتِ درون مدرنیته غربی بوده است امری که برخی می خواهند آن را پست مدرنیسم قلمداد کنند و ویژگی آن را تغییر فرهنگیِ حائز اهمیتی بدانند منجر به حمله به زندگی قهرمانی شده است. فمینیسم مهیاگر عنصری کلیدی در نقد رایج از امکان زندگی قهرمانی در عصر مدرن بوده است. فمینیسم زندگی قهرمانی را تحسین و تمجیدی قلمداد می کرد از فضیلتهای اساساً مردانه ایثار و تمایز و انضباط و شرف و انکار نفس و کفِّ نفس و تعهد به یک آرمان و عقیده. روزلین بولوف  (Bologh Roslyn, 17 : 1990) در نقد گسترده ای از تعهد ماکس وبر به زندگی قهرمانی می گوید:
اگر مجبور بودم تمامی این ایده ها را در یک تصویر بگنجانم، آن تصویر، تصویری می بود از قدرت و رواقی گری و ثبات قدم و استقلال کسی که خود، انضباط خویش را می پاید، فردی که خود را با مهارِ خود، سرِ پا نگاه می دارد و از قابلیتش به خود می بالد، قابلیتی برای دور کردن خود از جسم خود، از آرزوهای شخصی، از مالکیتهای شخصی و روابط شخصی تا در برابر وسوسه های لذت مقاومت کند و انکارشان نماید، برای رسیدن به آرمان و عقیده ای غیرشخصی تصوری مردانه و ریاضت کشانه. تصور وقف کردن خود برای آرمان و عقیده ای غیرشخصی می تواند به مثابه عقلانی کردن و توجیه سرکوب نفس (self-repression) در حین هدایت احساسات پرخاشجویانه و رقابت جویانه و حسودانه و خصمانه ای تفسیر شود که چنین سرکوبیی را همراهی می کند.
بولوف در برابر این ایدئال مردانه از جوانمردی و اراده تجاوزجویانه معطوف به قدرت، تصویری زنانه از منفعل بودن و پذیرش بی قدرتی ارائه می دهد. این فقدان قدرت با حسی از آسیب پذیری و میل به پیوسته بودن به دیگران و مورد عشق و محبت دیگران قرار گرفتن همراهی می شود. تصویر قهرمانانه مردانه مستلزم سرکوب تکبر و غرور است؛ در نتیجه برای رسیدن به شهرت و افتخار فقط باید منتظر رسیدن به هدف نهاییِ مورد جستجو بود. از این رو فردی که زندگی قهرمانی را پی می گیرد باید نسبت به ستایش از قهرمان و شهرت و مورد عشق و محبت دیگران قرار گرفتن، بی اعتنا باشد. اخلاق زنانه در میل و آرزوی عادیترِ دادوستد عشق با دیگران نهفته است و بر این مبنا عمل می کند؛ این اخلاق پیوند عاطفی و یکی شدن و همدلی با دیگری را پذیراست. فرض بر این است که عشقِ اروتیک می تواند در زندگی روزمره حفظ شود و این امکان وجود دارد که در رابطه ای خاص بتوان از پیوستگی به جدایی و از وحدت به تفکیک در نوسان بود. بولوف ( ff 213 : 1990) از این رو، در مقابل اخلاق قهرمانی از اخلاق معاشرت دفاع می کند که کمتر والاست و بیشتر راه را بر جستجوی مساوات طلبانه بازیگوشی و لذت جویی با دیگری و غوطه ور شدن و از دست رفتن نفس می گشاید تا حفظ والا بودنِ نفس.
البته معاشر بودن یکی از صور ویژه زندگی روزمره است که ما قبلاً آن را مورد بحث قرار دادیم. سخن گفتن از معاشر بودن، بلافاصله کار گئورگ زیمل و مقاله با نفوذ او را تحت همین عنوان به یاد می آورد. معاشر بودن مراوده به شکل بازی)  (association  of the play-form )زیمل، 130، (1971 b  مستلزم کنار گذاشتن کیفیات عینی و منزلت عادی شخصیت است و از اساس، شکلی از کنش متقابل میان [ طرفینِ ] برابر است بدون هیچ هدف آشکار یا محتوای ثابتی که در آن صحبت کردن و بازیگوشیِ ملایم، فی نفسه به هدف تبدیل می شوند. این امر مثال دیگری است از رهیافت Wechselwirkug زیمل با قابلیت آن برای به سخره کشیدن بینشهای غیرمعمول از ادراکات ظاهراً متناقض؛ بدین معنا که زیمل هنگام بحث درباره واکنشها به تضادهای فرهنگ مدرن، نه فقط به امکانِ Vornehmheit یعنی واکنشها و فاصله گیری زیبایی شناختی به منظور تبدیل زندگی به اثر هنری اشاره می کند بلکه واکنشی متضاد را نیز متذکر می شود که از طریق غوطه ور شدن در معاشرت بازیگوشانه حاصل می شود. واکنش دیگری که زیمل علی رغم گستردگی عظیم فرهنگ عینی و وزین بودن ستمگرایانه اشکال فرهنگی، بسط و گسترش داد، تأیید و تصدیق خودِ زندگی بود. زندگی، این شکل بی شکل، مهیاگر حس و معنایی از غوطه ور شدن و از دست رفتن نفس در آنیت تجارب است؛ زندگی همچنین به اثبات رساند که دلمشغولی اساسیِ مدرنیسم فرهنگی است، مدرنیسمی که مجذوب امور یکنواخت و معمولی و روزمره (مثلاً سوررئالیسم) است و دوستدار مَنش ضدقهرمانی و قهرمانی کردن امور معمولی است و از این حیث به دقت با زندگی قهرمانی در تقابل است (فدرستون، 1991 c.).
فرهنگهای مصرفی قرن بیستم که در جوامع غربی بسط و گسترش یافتند، همراه با ابزار گسترده تولید تکنیکی کالاها و بازتولید تصاویر و اطلاعات، این امکانات را به طور مستمر مجدداً فراهم می کنند. فرهنگ مصرفی پیامی منحصربه فرد را توصیه و ابلاغ نمی کند. زندگی قهرمانی هنوز هم در این فرهنگ، ایماژی مهم است و مادامی که خشونت بین اشخاص و جنگ بین دولتها وجود دارد، برای حفظ این ایماژ دلیلی محکم وجود دارد، همان طور که به خطر انداختن زندگی و ایثار خود (self-sacrifice) و تعهد به ایمان و عقیده، کماکان مضمونهای مهمی هستند که در فرهنگ مردانه زنده نگاه داشته می شوند. در اینجا بحثی به خاطر آورده می شود درباره فرهنگِ نظامیِ قهرمانیِ انسانهای خارق العاده ای که درگیر توسعه و تحول برنامه فضایی ایالات متحده شدند، برنامه ای که تام وُلف (Wolfe Tom 1989)  در کتاب The Stuff Right توصیف کرد. در عین حال، فرهنگِ مصرفی، تصاویر قهرمان اسطوره ای از نوع سوپرمن و رمبو و همین طور آثار تقلیدی (pastiches) و هزلیاتی (parodies) از کل سنت قهرمانی از قبیل فیلم Grail Holy the and Python Monty  و آمیزه هایی از هر دو را در فیلمهای ایندیانا جونز (Indiana Jones) ارائه می دهد. به هر حال، قرن بیستم شاهد بسط و گسترش روحیات و خُلقیاتی ضدقهرمانی بوده است که جنبش جدلی الطرفینِ مدرنیسمِ فرهنگی، برکنار از اندیشه های هنری و نبوغ فکری و گریز از زندگی و رفتن به سمت هنر، آن را سرعت بخشیده است تا تأییدی باشد بر ابهام و نامشخص بودن مرزهای میان هنر و زندگی روزمره، که سوررئالیسم و دادا (dada) و پُست مدرنیسم آن را تقویت کرده اند.  در عین حال، فرهنگِ مصرفی نیز این زیبایی شناختی کردن زندگی روزمره را طی بسط و گسترش تبلیغات و صور خیال و جار و جنجالهایی تقویت کرد که تار و پود محیط زندگی و مواجهه ها و برخوردهای روزمره را اشباع می کند.
زوال اخلاق قهرمانی، از زنانه شدن فرهنگ نیز خبر می دهد. این امر به معنای زوال نظام پدرسالاری و تفوق مردانه نیست به هیچ وجه. ولی نوسان بلندمدتی از موازنه قدرت میان جنسیتها وجود دارد (الیاس، (b 1987 که در طول قرن اخیر برجسته تر شده است و شاهد ظهور توانِ بالقوه زنان بوده است و نشانه ای از آن، اهمیت و توانایی فزاینده آنان برای طرح مسائلی در سیطره عمومی درباره سلطه مردانه و خشونت خانگی و سوءاستفاده از کودکان و مواردی بوده است که سابق بر این پذیرفتنی نبود. در سیطره فرهنگی یکی از تجلیات این چرخش نسبی در موازنه قدرت، جنبشی بوده است برای اعطای مشروعیت بیشتر به فرهنگ روزمره و فعالیتهای فرهنگی زنان مثل سریالهای آبکی و رُمانس عامیانه. این حیطه های فرهنگِ مردمی و توده ای و کل حیطه فرهنگ روزمره زنان که حول محور تولید و مدیریت مصرف می چرخد، یعنی حیطه هایی که پیش از این در مقایسه با به اصطلاح محوریت تولید و قشربندی، حاشیه ای تلقی می شدند، تابع مطالعات عمیقتر و پُرشورتری شده اند که عالمان علوم اجتماعی و دانشجویان علوم انسانی انجام داده اند و به همین سبب در حال به دست آوردن مشروعیت هستند. با این حال اگر این امر مهیاگر مجموعه بدیلی از مجموعه ای از تصاویر فرهنگی در تقابل با زندگی قهرمانی باشد، تا چه اندازه خبر از امکاناتی برای ظهور قهرمانان مذکر و موءنث می دهد؟ تا کجا ستاره ها و افراد سرشناس هالیوود و رسانه ها مهیاگر بسط و گسترش الگوی زیمل از تمایز، یا مفاهیم وبری Personlichkeit و کاریزما هستند؟ آیا ممکن است که این موارد را به شیوه ای نسبتاً فاصله گیرانه و بدون صدور این حکم که آنها چیزی واپس روانه و تقلیدی کم مایه از زندگی قهرمانی هستند، مورد بحث قرار داد؟
گفته می شود که فرهنگ توده ای اغلب تداعی کننده زنان، و فرهنگ اصیل تداعی کننده مردان بوده است هویسن  (Huyseen ‎47 : 1986)بی تردید، از دیدگاه نیچه، توده ها، گله ها، زنانه تصور می شوند، در تقابل با هنرمند یا فیلسوف که به مثابه قهرمان، ویژگیهای مردانه را به نمایش می گذارند. همان طور که هویسن ( 52 : 1986 ) خاطرنشان می کند، بررسی مجلات و روزنامه های اروپایی اواخر قرن نوزدهم نشان می دهد که:
پرولتاریا و خرده بورژوا به کرّات به گونه ای توصیف می شوند که گویی تهدیدی زنانه اند. تصاویری از جماعت خروشان به عنوان افراد هیستریک، تصاویری از سیلهای غرق کننده طغیان و انقلاب، از باتلاق زندگی شهر بزرگ، از پخش شدنِ لای و لجنِ توده وار شدن، از سیمای سرخ فاحشه در پشت سنگرهاجملگی این موارد نوشته های اصلی رسانه ها را در سلطه خود داشتند...
نیچه در دشمنی و ضدیت خود نسبت به تصنع و نمایشی بودن، گواه دیگری از همبستگی زنانگی و فرهنگ توده ای به دست می دهد که به طور مثال در آثارش درباره کیش پرستش ریشارد واگنر نمایان است. او همچنین در دانش طربناک می نویسد که «جدا کردن مسائل هنر و سبک و حقیقت از مسأله زن غیرممکن است» به نقل از سایر  (Sayre, 145 : 1989) از نظر نیچه و به دنبال او وبر و زیمل، مشخصه قهرمان اصیل نه فقط با آنچه او انجام می دهد، بلکه با آنچه او هست تعیین می شود مشخصاتی که درون فرد هستند و به تبع آن، شخصیت اصیل، مقوله ای است مربوط به سرنوشت. برای مثال، وبر تحول برداشت مدرن از شخصیت را، که بر نقاب بر چهره زدن و شهره آفاق شدن متکی است، تحقیر می کند. با این حال، درون فرهنگ مصرفی که در قرن بیستم بسط و گسترش یافت، احتمال کمتری وجود دارد که قهرمانانِ مردمیِ جدید، جنگجویان و جهانگردان و مکتشفان و مخترعان و دانشمندان باشند و بیشتر احتمال دارد که اینان افراد سرشناس و مشهور باشند، گرچه برخی از این مشاهیر همان ستارگان سینما هستند که ممکن است نقش این قهرمانان اولیه را ایفا کنند. لُونتال  (Lowenthal, 116 : 1961) به ما یادآور می شود که درحالی که در گذشته، قهرمانان «بتهای تولید» (idols of production) بودند، اینک آنان «بتهای مصرف» (idols of  (consumption  هستند. از افراد سرشناس انتظار می رود که دارای خصیصه شخصیت (personality) باشند و مهارتهای بازیگر را، در به نمایش درآوردن خودی رنگارنگ و دیدنی، دارا باشند و اغواگری و جذابیت و رمزآلودگی را حفظ کنند. به نظر می رسد این خصایص جای فضیلتهای سنتیِ مَنش (character) را گرفته اند، که بر ثبات اخلاقی و جدّیت و یکتا بودن هدف تأکید داشت. کاسون ( Kasson, 1990) تغییری در کتابهای مربوط به آدابِ معاشرتِ اواخر قرن نوزدهم در آمریکا را مورد تحقیق قرار داده است که ناظر است بر فرو گذاشتن فضایلِ منش اخلاقی و تأکید بر بازیگری به عنوان راهنمایی برای افرادی که باید تکنیکهای عرضه نفس (self-presentation) را بیاموزند تا بتوانند آن را در دیگران تشخیص دهند و خود بتوانند آن را ارائه دهند، آن هم در محیط شهری پیچیده که امکان فریب خوردن، همواره در آن حضور دارد. تصور و درک از خود به مثابه سریهایی از جلوه های دراماتیکِ تکنیکهای آموخته شده که در تقابل با خصایص اخلاقیِ خوبِ ذاتی قرار دارند، به پروبلماتیزه شدن و تکه پاره شدن خود (self) می انجامد. از این رو، ستارگان امروزه سینما و تلویزیون و صنایع موسیقی عامیانه (دیر  Dyer‎ ؛  Frith and Horne‎ ، 1987؛ گلدهیل)‎  (Gledhill, 1991از زندگی قهرمانی بسی دورند. ولی آیا این لزوماً همه ماجراست؟ آیا این قضاوت نشان دهنده نوستالژیاثی برای فرمولاسیونی خاص از زندگی قهرمانی نیست، قضاوتی برای محکوم کردن زنان و فرهنگ توده ای تا به مردان اجازه داده شود که از طریق فعالیتهای فرهنگیِ والا به قهرمان گرایی دست یابند؟ برای پاسخگویی به این پرسش لازم است که درباره شکل گیری ستاره ها و افراد سرشناس فرهنگ مصرفی در زمینه های خاص، تحقیق دقیقتری انجام دهیم. برای مثال، ممکن است پاسخ این باشد که موقعیتی انحصاری که نظام استودیویی هالیوود در دهه  1930به دست آورد قادر به پشتیبانی از سبکهای زندگی خاصی است که شبیه اند به زندگی هنرمند به مثابه قهرمان، یا هنرمندانِ زندگی. افزون بر این، مادونا (Madona) ، «فوق ستاره» بزرگ معاصر، ابزاری بوده است برای بسط و گسترش نوع متفاوتی از زنانگی که دارای اعتماد به نفس (self-confident)و جسارت بیشتری است و به همان سان کوشش می کند که کارهای خود را به عنوان هنر تعریف کند تا به عنوان موسیقی عامیانه. چنین جا عوض کردنهایی (واکر  (Walker‎, 1987)  ممکن است از این امر خبر دهند که در همان حال که پایان دوران هنر و دوران روشنفکران و آوانگارد اعلام شده است، امکانات جدید جالب توجهی در قرن بیستم می توانند در حال بسط و گسترش باشند که مبیّن تغییرات جدیدی در زندگی قهرمانی هستند. این امر در صورتی ممکن است که باز هم بپذیریم که ما هنوز در دوره پُست مدرنِ «واپس» (retro) یا فرهنگِ بازنواخت  زندگی نمی کنیم؛ فرآیندهای بلندمدت شکل گیری و تغییرشکل و اصلاح شکل فرهنگی، هنوز می توانند پابرجا باشند.
سایت اطلاع رسانی حوزه
http://www.hawzah.net/fa/Article/View/88610/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%91%D9%87
سایت کتابخانه دیجیتال تبیان
http://library.tebyan.net/fa/Viewer/Text/82963/1

___________________________________________________________________________

48-مطالعه تجربه مرگ در زندگی روزمره

1-اهمیت «زندگی روزمره» در مطالعات فلسفی و جامعهشناختی، پیوند مستقیمی با نقد رویکردهای دوانگارانه فلسفه روشنگری و متافیزیک غربی دارد. افلاطون- به عنوان سرآغاز متافیزیک غربی- با تفکیک گذاشتن میان دنیای مثلی و زندگی جاری،دنیای مثلی را دنیای واقعی میداند و زندگی فعلی و روزمره را چیزی بیارزش و گذرا از نسخه اصلی تصویر میکند نقد رویکردهای دوانگارانه را میتوان بنام «هایدگر» شناخت. فلسفه هایدگر با نقد سوژه دکارتی راه فراخی برای اهمیت بخشیدن به «زندگی روزمره» گشود. هایدگر در کتاب «وجود و زمان»، «دازاین» یا وجود انسان را «بودن- در- جهان» نامید تا نشان دهد،«دازاین» سوژهای نیست که بر فراز جهان ایستاده باشد و بتواند فارغ از هر ارزشگذاریای با آن مواجه باشد بلکه جهان و دازاین چنان در هم تنیدهاند که امکان جداساختن آنها از یکدیگر وجود ندارد. از نظر وی، این درهم تنیدگی از برخورد با سادهترین ابزار در زندگی روزمره مثل چکش تا «بودن- با»- یعنی نحوه رفتار با انسانی دیگر- را شامل میشود. هایدگر در واقع اولین فیلسوفی بود که به شرح زندگی روزمره و نقش تکنولوژی و فرهنگ در دنیای مدرن پرداخت. او برای نخستین بار متوجه میشود که زندگی روزمره خلاف آنچه متافیزیک غربی میپندارد، محل وقوع حوادث تکراری و بیارزش نیست بلکه ساحتی است که حتی اگر آدمی قرار است به اصالت برسد، باید در متن آن به تعالی دست یابد. زندگی روزمره به تعبیر «مایک فدرستون» زیست- جهانی است که زمینهای غایی را برای تمام مفهومپردازیها، تعاریف و روایتهای ما فراهم میسازد. این مقوله فارغ از دانشهای قوامیافته و روشمندیهای مرسوم عمل میکند و تاکیدی دارد بر آنچه روزمره اتفاق میافتد. در واقع منظور برنامههای یکنواخت و تجارب تکرار شونده بدیهی انگاشته شده و باورها و اعمال، جهان معمولی پیش پا افتاده که وقایع بزرگ و امور خارقالعاده- به تعبیر فدرستون- بر آن هیچ تأثیری ندارد، است. زندگی روزمره به یک معنا امر پیش پا افتادهای محسوب میشود و به همین دلیل ممکن است در نگاه اول چندان جدی و قابل مطالعه به نظر نرسد، اما این جمله هگل که «امر آشنا ضرورتا امر شناخته شده نیست»، مورد توجه فیلسوفان زندگی روزمره بوده است. در مطالعات فرهنگی، مطالعه زندگی روزمره به یک معنا بررسی فرایندهایی است که به مدد آنها مناسبات موجود قدرت خود را بازتولید میکنند. در واقع، نگاه به زندگی روزمره برای مطالعات فرهنگی- که دانشی برای تحلیل جامعه سرمایهداری تثبیت شده تلقی میشود- اهمیتی فراوان دارد. از این منظر، مطالعات فرهنگی گرایشی برای نقد زندگی روزمره است. در اینجا زندگی روزمره قلمروی وسیعی در نظر گرفته میشود که در آن تولید، توزیع و مصرف فرهنگ عامه اتفاق میافتد.
در تمام توجهات به زندگی روزمره، نکته مهم،کشف مناسباتی است که به زندگی روزمره توده مردم شکل داده است. نکته در اینجاست که در جامعه معاصر دیگر نمیتوان مرزبندیهای اجتماعی میان گروههای مختلف یک جامعه و نیز جوامع مختلف را با هم در ویژگیهای انتسابی ثابت آنها همچون طبقه، جنسیت، نژاد یا زبان تلقی کرد؛ بلکه مرزبندیها به صورت تأملهایی ترسیم میشود که هویت جمعی گروهها و جوامع به واسطه الگوهای مشترک سلیقه، عادت و علایق حاصل میشود؛ سلیقه، عادت و علایقی که خود را در زندگی روزمره افراد مینمایانند. اساسا مطالعه اجزای زندگی روزمره- که معمولی و دم دستی مینماید- به ما کمک میکند که منطق فرهنگی هر جامعهای را به گونهای انتقادی درک کنیم. با بسط و گسترش درک انتقادی درباره زندگی روزمره است که میتوان از توصیف صرف فعالیتهای پروبلماتیک کنشگران اجتماعی در درون شبکههای اجتماعی خاص فراتر رفته (اتفاقی که در دانش جامعهشناسی رخ نمیدهد) و به تعبیر گاردینر- به شیوهای تحلیلی- این فعالیتها را به تحولات اجتماعی-اقتصادی گستردهتری مربوط سازیم.نظام عینی و مفهومی «مرگ» یکی از اجزای مهم زندگی روزمره است. به عبارتی دیگر مرگ دیگران و ترس از مرگ خود همواره «تجربه» میشود و نوع این تجربه بخش مهمی از نظام مفهومی و عینی فرهنگ را میسازد.
هرچند مرگ نیز مانند دیگر عناصر زندگی روزمره (پوشش و مد، موسیقی، رسانهها و...) در همه جا تجربه میشود و عمومی است، اما به غیر از اینکه نوع این تجربه در جوامع و گروههای مختلف، متفاوت است (مانند دیگر اجزای زندگی روزمره) این ویژگی منحصر به فرد را دارد که از قدمتی طولانی- به مثابه ابژه شناسایی و فهم- برخوردار بوده است (برخلاف دیگر اجزای زندگی روزمره). مرگ از گذشتههای دور یکی از موضوعات و دغدغههای بشری بوده که همواره بدان اندیشیده است. سابقه فربه و ادبیات قابل توجه فلسفی- ادبی مرگ که در فلسفه و هنر فرهنگهای مختلف متجلی شده است ، گویای این ویژگی منحصر به فرد «مرگ»  بوده است که مرگ همواره تجربه «اندیشیده شده» بوده است. در اینجا لازم است که به تمایز دو نوع تجربه اشاره شود؛ تجربه زیسته و تجربه اندیشیده شده. ریچارد پالمر در کتاب