ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

سفرنامه مغولستان (بخش یازدهم)


 بازگشت از صحرا

روز هشتم شنبه هفتم مرداد 1396
چون آب معدنی نمانده بود، به سراغ آب مخزنها رفتیم که میگفتند برای نوشیدن بد نیست. آبی که برای حمام و دست و رو شستن آورده بودند دو گالن هزار لیتری بود. در پایان روز ششم به پایان رسید، در حالیکه حدود 30 نفر (یهنی ما به اصطلاح «مغول پژوهان جوان» و چند نفر هم از خودشان) از آن استفاده میکردند.
صبح پس از صبحانه زیر آفتاب که البته من نتوانستم زیاد بخورم (کالباس بود و خیار و گوجه که کالباسهایشان تکه های درشت گوشت و چربی داشت و دلم را به هم میزد). سپس کلاس زبان مغولی آغاز شد. من متنی را که برای تمرین دریافت کرده بودم، خواندم. استاد خوشش آمد. بعد هم گرامری از زبان مغولی را خواست یاد بدهد که چون تقریبا گرامر مانندش را در زبان ترکی آموخته بودم، زود یاد گرفتم این را و دانشجویان تعجب کردند. زبان ترکی و مغولی خویشاوند هستند.
کلاس که به پایان رسید، خواستند پیش از ناهار، شیوه درست کردن «بوتس» که گونهای پیراشکی گوشتی است را یادمان بدهند. یک سکه هم میخواستند درون یکی از بوتسها بگذارند تا ببیند به چه کس خوشبختی میرسد. در میان پول های تازه ی مغولی، سکه ندارند. بنابراین به دنبال سکه میگشتند و من یک سکه پانصد تومانی دادم. ما هم در درست کردن بوتس همکاری کردیم. اما چند تا از دخترها بیش ازدیگران علاقمند به این کار بودند.
ناهار (بوتس) که آماده شد، نتوانستم بیشتر از دو تا بخورم و بنابراین بقیه اش را به دیگران دادم. چون گوشت و سبزی ای که درون نان بوتسها گذارده بودند به نظرم خام بود، آن از کالباس صبحانه و این هم از بوتس ناهار. امروز خیلی گرسنه ام شد و هر چه بیسکویت و شکلات میخوردم هم افاقه نمیکرد.
پس از ناهار هر کسی به «گیر» (چادر مغولی) رفت برای آسودن. اما هوا گرم بود و برخلاف دیگر روزها، باد نمی آمد. رفتم بیرون و زیر سایه اتوبوس نشسته و مشغول نگارش سفرنامه با تبلت شدم. بقیه هم یکی یکی آمدند کنارم. مجموعا هفت هشت نفری شدیم. وندان (پسر مغول-روس) هم یکی از بوتسهای ناهارش که مانده بود را آورد و داشت میخورد که به یکباره سکه از درونش پیدا شد. یعنی باید خوشبخت میشد در آینده.
همینطور که داشتیم با وندان شوخی میکردیم، ناگهان یکی از اسبها که گله شان در فاصله پنجاه متریمان بود شروع کرد با سرعت دویدن و بنابراین نگاههای ما را هم به خود کشاند. اما هنوز بیست متر بیشتر ندویده بود که افتاد روی زمین. بقیه اسبها هم دورش گرد آمدند. خانواده اردنه هم که همان نزدیکی بودند خودشان را بالای سرش رساندند. اما کمی لرزه به اندامش افتاد و مرد. به همین سادگی. هیچکسی باورش نمیشد. بلند شدم راه افتادم به طرفش. چند تا از بچه های دیگر هم آمدند تا مانند من ببینند چه شده. اما خانواده اردنه گفتند نیایید. گمان بردم شاید باور یا سنتشان باشد. بعدا از هر کدامشان که دلیل مرگ اسب را پرسیدم، یک چیزی میگفت. اما بیشترشان میگفتند چون هوا امروز زیاد گرم شده، از گرما مرد. هنوز نیم ساعت از مرگش نگذشته بود که باد وزیدن گرفت و به اندک زمانی، تبدیل به طوفان شد. همراه با رگبار پراکنده. یعنی اگر نیم ساعت بیشتر دوام آورده بود زنده میماند؟ نمیدانم. اما به هر روی مرگ نابهنگامش جلوی چشمانم حالم را گرفت.
بلند شدم کمی در اطراف قدم زدم تا بهتر شوم. دو تا از سگها را این چند روزه که آنجا بودیم، بسته بودند به فاصله پنجاه متری گیرها. اردنه نهی مان کرده بود که نزدیک سگها نشویم، چون حمله میکنند. همین که نزدیکشان شدم شروع کردند به پارس کردن (برخی از درست تر بودن فعل «پاس کردن» سخن میگویند و اینکه پاسبان هم از همین ریشه می آید). در فاصله چند متریشان ایستادم و آرام آرام نزدیک شدم. بالاخره به آنها رسیدم و شروع کردم به نوازششان. دراز کشیدند و شروع کردند به لوسبازی در آوردن و لیس زدن دستهایم. بعد دوباره به گیر آمده و چند تا بیسکویت برایشان بردم. دیگر حسابی دوست شدیم. بچه ها هم وقتی دیدند مشکلی نیست، یکی یکی آمدند و خلاصه در روز پایانی، دوستیمان با سگها حسابی گرم شد. جانور به این مظلومی و وفاداری را ما توی ایران به طرز وحشیانه و با مجوز و پشتیبانی شهرداری ها می کشیم. این کار نه با باورهای دینی جور در می آید، نه اخلاقی است و نه انسانی.
هوا داشت تاریک میشد که به گیر برگشتیم. روی گیرمان یک موجود کوچک و عجیب در حال راه رفتن بود. نور چراغ قوه را به طرفش گرفتیم و دانستیم خفاش است. با دستم گرفتمش و شروع کردم به نوازش کردن. مقاومتی نمیکرد. بعد هم به انگشتم آویزان شد و همینجوری ایستاد. صحنه جالبی بود برای بچه ها که عکس بگیرند. اما بالاخره پرواز کرد و رفت.
هوا که کاملا تاریک شد، دوباره دیسکوی صحرایی به راه انداختند. پیش از دیسکو، خانم بایارتول (که جزو آموزگاران زبان مغولی بود) به من گفت که چون در دیسکوی چند روز پیش شرکت نکرده بودم، این بار حتما بروم. من هم قول دادم که میروم. دیسکو که راه افتاد، به فاصله چند متریشان ایستادم و کمی تماشا کردم. بعد هم زیر نور ماه که کمابیش روشن کرده بود دشت را، کمی پیاده راه رفتم. سپس به گیر برگشتم برای نوشتن ادامه سفرنامه. اما خانم بایارتول که مرا در جمع ندیده بود، ونسان (اهل لائوس) را فرستاد دنبالم. به ونسان گفتم که تماشا کردم و دیگر حوصله نداشتم بیش از این؛ بنابراین به گیر برگشتم. ونسان هم رفت و یک دقیقه بعد با خانم بایارتول با هم برگشتند. بایارتول گیر داده بود که چون همه آنجا هستند، خوب نیست من نباشم. برایش توضیح دادم که واقعا رقصیدن بلد نیستم. گفت بیا و تنها کمی خودت را تکان بده. خندیدم و گفتم من از همه اینها ده پانزده سال بزرگترم. راضی به این نباشید که سوژه خنده شان شوم. همین که آنها خوشحالند و دست می افشانند و پای میکوبند، برای من هم خوشحال کننده است. راضی شد و دیگر چک و چانه نزد.
در همین میان بود که ونسان به خانم بایارتول گفت: «امیر گوشت نمیخورد و این چند روزه گرسنه مانده». البته که ونسان اغراق کرده بود، اما انصافا خوارکی هایشان خیلی پر گوشت بود و بدتر اینکه به نظرم گوشت شان خوب و کافی نمی پخت. من هم گوشت میخورم، اما زیاد نه. اینجا هر روز دو تا سه وعده گوشت میخورند (حتی گاهی صبحانه) و انصافا از توان من بیرون بود. گوشت نیمه پخته (البته به باور من. چون گویا بقیه مشکلی نداشتند) به همراه پی و دنبه واقعا از گلویم پایین نمیرفت و حالت تهوع دست میداد.
خلاصه با این حرف ونسان، خانم بایارتول با شگفتی پرسید که: «چرا نگفته بودی گیاهخواری؟ ما که اعلام کرده بودیم هر کسی گیاهخوار است خبر بدهد تا برایش جداگانه خوراک آماده کنیم. مورگانا (دختر امریکایی) و موس (دختر لهستانی) هم گیاهخوارند و برایشان خوراک گیاهی آماده میکنیم. تو هم به آنها اضافه میشوی». توضیح دادم که گوشت میخورم، اما نه زیاد. چون گروه خونیام O+ است و نیاز به گوشتش بیش از دیگر گروههاست. خلاصه قرار شد در این چند روز باقیمانده، خوراکیهای گیاهی بخورم.
ساعت دوازده بود که دیسکوی صحرایی به پایان رسید و خاموشی و خواب و سرما، همه جا را فرا گرفت.

روز نهم: یکشنبه هشتم مرداد 1396
ساعت شش و نیم صبح بیدار شدیم. صبحانه از هفت آغاز شد و سپس وسیله ها را جمع کرده و در اتوبوس نهادیم. بعد به گیر میزبانمان که خانواده اردنه بودند رفتیم برای سپاسگزاری و خدانگهداری گفتن. پس از یک هفته زندگی در گیرهای مغولی در میانه دشت و صحرا، امروز میخواستیم برگردیم به پایتخت، اولانباتور. این چند روزه تجربه خیلی خوبی بود برای همه مان. هم دور از شهر و مظاهرش، هم دور از جهان مجازی و اعتیادش، هم دور از مردمان و ازدحامشان. حالا هم دل کندن از این محیط برایمان کمی دشوار بود. همچنانکه دل کندن از خانواده خونگرم اردنه که در این چند روز به بهترین شیوه از ما پذیرایی کرده بودند. برایمان آیراق (دوغ تخمیرشده اسب) آوردند و نوبت به نوبت بر پایه رسومشان آیراق خوردیم. من که گلویم درد میکرد با احترام پوزش خواستم. اما برای بقیه دو دور گرداندند.
بعد هم یکی یکی در آغوششان گرفتیم، سوار شده و راه افتادیم. اما هنوز نیمساعت نشده بود که آیراق نوشیدن ها پیامدش را نشان داد و اتوبوس در میان صحرا ایستاد برای دستشویی رفتن. و نیمساعت دیگر. و نیمساعت بعدش. و دوباره نیمساعت. تا خود اولانباتور هر نیمساعت یا یکساعت یکبار می ایستاد برای دستشویی رفتن. هر کسی به فاصله بیست-سی متری اتوبوس یک جایی گیر میآورد برای دستشویی رفتن. اما نه جایی که لزوما پنهان از دید دیگران باشد. بنابراین به سادگی بدنش دیده میشد. حتی دخترها و خانم هایی که دستشویی میکردند!
به شهر اردینیت با آن یادگاریهای بازمانده از میراث شوم شورویاش که رسیدیم، جلوی یک بازار ایستادیم تا آنهایی که لباس رسمی ندارند، برای فردا که قرار بود از ساختمان دولت بازدید کنیم، پوشاک رسمی بخرند. چند تا از دخترها کفش و پوشاک رسمی خریدند و بقیه هم خوراکیهایی مانند بستنی و... . دوباره راه افتادیم. ناهار را هم در همان اتوبوس خوردیم. برای من هم ماکارانی بدون گوشت آورده بودند. اتوبوس هم در این میان داغ کرده بود و تند تند جوش می آمد و مجبور می شد بایستد تا کمی خنک تر شود. و این ایستادن ها با دستشویی رفتن های بچه ها یکی شد. از نزدیکیهای غروب، رگبار و آذرخش هم گریبان مان را گرفت و جاده لغزنده و سرعتمان باز هم کاسته شد. در ساعتهای پایانی، دیگر همه خسته و کلافه شده بودند. کسی دل و دماغ حرف زدن یا شوخی کردن نداشت. تا اینکه ساعت یازده شب به خوابگاه رسیدیم.
شام را دادند دستمان که در اتاقهایمان بخوریم. اما همه سریعا به اینترنت وصل شدیم تا این هشت روز بیخبری مان از جهان مجازی را جبران کرده باشیم و ببینیم چه خبر. گشتی در اینترنت زده، شام را خورده، پس از یک هفته با آب داغ دوش گرفته و خوابیدیم. البته وندان تا ساعت دو بیدار بود و لامپ را هم روشن گذاشته و هی سر و صدا میکرد. هرچه غلت زدم و نوچ نوچ کردم، دیدم سودی ندارد. بنابراین ساعت دو خیلی جدی به او گفتم: «لطفا لامپ را خاموش کن بخوابیم».
ادامه دارد...

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
مبانی فکری و هنریِ گلستان

Related Posts