ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

سفرنامه مغولستان، بخش سوم


روز نخست، جمعه سی ام تیر 1396
ساعت سه و نیم صبح تاکسی آمد دنبالم. ساعت چهار پایانه کاوه اصفهان بودم. چون درهای پایانه بسته بود تا ساعت پنج روی صندلی‌های بیرون نشستم. بالاخره درهای پایانه باز شد، بلیطی که اینترنتی خریده بودم را از گیشه گرفته و ساعت 5:15 سوار اتوبوس شدم. چون شب اصلا نخوابیده بودم، یکی دو ساعت توی اتوبوس خوابیدم. ساعت ده و نیم رسیدیم به فرودگاه امام. این امکانی است که برخی شرکتهای اتوبوسرانی برای خطوط اصفهان به تهران گذاشته‌اند. یعنی شما بلیط اصفهان به تهران می‌خرید، اما اتوبوس شما می‌رود روبروی فرودگاه امام و شما بی‌دردسر به فرودگاه می‌روید. برای همین است که توی خیلی از این اتوبوسها، گردشگران خارجی‌ای را می‌بینید که اصفهان را گذاشته‌اند به‌عنوان آخرین شهر در سفرشان به ایران و از آنجا با اتوبوس مستقیما به فرودگاه می‌روند. اینکه شما از اصفهان تا فرودگاه امام را با اتوبوس وی‌آی‌پی با پرداخت سی هزار تومان بروید، خیلی منطقی‌تر است تا اینکه تهران به فرودگاه را با تاکسی‌های هشتاد هزار تومانی بروید و هیچ چاره دیگری هم نداشته باشید. فرودگاه امام ایران، جزو انگشت‌شمار فرودگاه‌های دنیا است که به جز تاکسی، هیچ وسیله جابجایی همگانی دیگری ندارد؛ نه اتوبوس، و نه مترویی که تاکنون چندین بار افتتاح و افتضاح شده است (چون در این‌باره یادداشتی در سایت فرارو با نام «جولان تاکسی‌داران فرودگاه امام خمینی» نوشته‌ام، در اینجا بیشتر از این نوشته را به بی‌راهه نمی‌کشانم).
از درب امنیتی نخست وارد شدم و چون زود رسیده بودم، نگارش سفرنامه مغولستان را از «ب» بسم‌الله آغاز کردم. مسافرانی که دور و برم نشسته بودند، بیشتر از کشورهای عربی و به‌ویژه عراق بودند. به این می‌اندیشیدم که چرا با این همه توانمندی‌ای که در جذب گردشگران عرب، افغانستانی و پاکستانی داریم، این همه گیر داده‌ایم به گردشگران غربی؟ نه اینکه گردشگر غربی خوب نباشد؛ اتفاقا خیلی هم خوب است که گردشگر غربی به ایران بیاوریم، اما وقتی مشکلات زیادی در این راه هست (که این دو سه سال اخیر، مشکلی که امریکا برای‌شان ایجاد کرده، یعنی هر کسی در گذرنامه‌اش مهر ورود به ایران خورده باشد نمی‌تواند به امریکا برود، به مشکلات پیشین افزوده شده)، نمی‌توانیم دست روی دست بگذاریم تا آن مشکلات برطرف شود. ضمن اینکه اگر غربیان هم به ایران بیایند، باز هم نباید توانمندی بازار گردشگرفرست کشورهای عربی و افغانستان و پاکستان را نادیده بگیریم (باز هم بگذریم، که در این باره مفصل‌تر در گفتگو با خبرگزاری ایسنا در گفتگویی با نام «نگاه ما به گردشگران افغانستان مناسب نیست» منبر رفته‌ام).
بالاخره ساعت 2 ظهر که شد، گیشه بلیط استانبول باز شد. کوله‌پشتی‌ام را تحویل داده و بلیطم را گرفتم.  وارد بخش اصلی فرودگاه شدم. 300 دلار ارز مسافرتی را از باجه بانک ملی که در طبقه پایین فرودگاه است گرفتم. ساعت 3 سوار هواپیما شدم و ساعت سه و نیم پرواز کرد به سوی استانبول. هواپیمایی ترکیش ایرلاین خدمات خوبی به مسافران می‌دهد. در ترکیه کلا یازده شرکت هواپیمایی داریم که ترکیش ایرلاین شناخته شده‌ترین‌شان است. این شرکت توانسته یکی از گسترده‌ترین شبکه پروازهای دنیا را در اختیار بگیرد و برخی سالها هم به عنوان بهترین خط هوایی اروپا برگزیده شده است. همچنین ترکیه با برنامه‌ریزی توانسته فرودگاه آتاترک را تبدیل به بزرگترین فرودگاه خاورمیانه و سومین فرودگاه اروپا کند.
در فرودگاه آتاترک (که بیشتر ویژه پروازهای خارجی است؛ برخلاف فرودگاه گوکچه صبیحا که بیشتر برای پروازهای درونی است) یکی دو ساعتی وقت داشتم. از دستگاه‌های خودپرداز، هزار و پانصد لیره از کارت بانکی‌ام برداشت کردم. ماهانه 1400 لیره بورس ار دولت ترکیه دریافت می‌کردم (به جز خوابگاه و خوراک و بیمه و دانشگاه رایگان). ترکیه سالانه چند هزار دانشجوی خارجی در همه رشته‌ها و همه مقاطع آموزشی بورس می‌کند و به همه‌شان خدماتی اینچنین می‌دهد. اینها بالاخره روزی سفیران فرهنگی ترکیه خواهند شد و چه چیزی برای ترکیه بهتر از این؟ تقریبا از همه کشورهای دنیا (حتی امریکا و اروپا) دانشجو بورس می‌کند و بنابراین در آینده در سراسر دنیا نیروهایی دارد که کم و بیش دل‌شان با ترکیه است. خود من هم راستش تا پیش از اینکه بورس ترکیه بگیرم، نگاه چندان خوبی به این کشور نداشتم. چرایی‌هایش را جداگانه خواهم نوشت. اما اکنون نگاهم تعدیل شده؛ آن هم نه به‌خاطر خدماتی که از این کشور دریافت می‌کنم، بلکه به خاطر واقعیتهایی که در جامعه‌اش می‌بینم. به جز دانشجویان خارجی، به تقریبا نیمی از دانشجویان خودش هم خدمات تقریبا مشابهی می‌دهد. به هر روی پیشرفتی که ترکیه می‌کند، سزاوار این کشور و مردمانش است.
تا هنوز از کنار دستگاه خودپرداز فاصله نگرفته‌ام، این را هم بگویم که اگر شما از یک خودپرداز به جز خودپرداز بانک خودتان پول دریافت کنید، به ازای هر پانصد لیره، 5.25 لیره پول کم می‌کند. چه ده لیره بگیرید چه پانصد لیره، 5.25 پول‌تان خواهد رفت. و بنابراین از من برای 1500 لیره، 17.75 لیره کم کرد. چون خودپرداز بانک خودم (واقف بانک) آن نزدیکی‌ها نبود. در این یکی، دست‌کم سیستم بانکی ما خدماتش بهتر است. امیدوارم مسئولین بانکی‌مان این را نخوانند.
سوار هواپیمای اولان باتور شدم. چهار ساعت و نیم دیگر در بیشکک فرود آمدیم. یک ساعتی در فرودگاه کوچک بیشکک گشت زدم و دوباره سوار شدیم. گاهی که فاصله پروازها زیاد باشد، شما می‌توانید بروید در شهر بیشکک هم گشتی بزنید؛ به شرط اینکه ایرانی نباشید یا اگر ایرانی هستید، زحمت گرفتن روادید را بر خود هموار کرده باشید. و الا شهروندان بیشتر کشورها می‌توانند بدون روادید به این کشور بروند. این غرغرهای من نه به معنای این است که از ایرانی بودن خودم ناخرسندم و نه توی سر خودمان زدن است. تنها دارم یادآوری می‌کنم که به خاطر استراتژیهای غیرواقع‌بینانه‌مان، چه فرصتهایی را بی‌خود و بی‌جهت داریم از دست می‌دهیم. بخش عمده‌ای از اینها مربوط به سیستم سیاستگذاری‌مان است؛ اما نه همه‌اش. بخش اصلی آن به باور من، به گردن خودمان است. اگر بخواهیم، می‌توانیم. مگر نه اینکه دولتمردان، از دل همین ما بیرون آمده‌اند؟ چند سال پیش یادداشتی در روزنامه قانون نوشتم و تاکید کردم که آقای احمدی‌نژاد، مردمی‌ترین رئیس‌جمهور تاریخ ایران است و از همه سیاستمداران به رفتارهای بدنه مردم نزدیکتر. ما گمان می‌کنیم برای خدمت به میهن حتما باید رئیس‌جمهور بشویم تا کلنگ برداشته و ریشه همه آن نهادها و آدمهایی که به باورمان مایه بدبختی کشور شده‌اند را بکنیم و بعد آنچه فکر می‌کنیم درست است را انجام دهیم. خب این کار را که الحمدالله همه روسای‌جمهور و وزرا و مسئولین‌مان انجام می‌دهند. من همین که از ناوگان همگانی به جای خودروی شخصی استفاده کنم؛ راه‌هایی را که امکان‌پذیر است پیاده یا با دوچرخه بروم؛ زباله‌ها را به جز درون سطل زباله، آن هم به تفکیک نوع زباله نیندازم؛ از زمان کاری‌ام ندزدم، مقاله دانشگاهی‌ام را اگر دانشجو هستم ندهم کافی‌نت سر هم‌بندی کند و اگر استاد هستم، مقاله دانشجو را به نام خودم منتشر نکنم و...، وظیفه‌ام را برای میهنم انجام داده‌ام. اگر به همین کارهای کوچک و اینچنینی توجه کنیم، باور کنیم ایران گلستان می‌شود.
خب؛ من با اجازه‌تان از منبر سخنرانی بیایم پایین و سوار هواپیما بشوم. چهار ساعت و نیم دیگر در راه بودم تا بالاخره ساعت 10 صبح رسیدیم به اولان‌باتور. هواپیما که از بالای شهر داشت فرود می‌آمد، می‌شد نگاهی کلی به شهر انداخت و نشانه‌های فقر را در حاشیه شهر دید.
فرودگاه بسیار کوچکی دارد. نامش چنگیزخان است. کلا توی مغولستان هر جا می‌روید با نمادهای چنگیزخان سر و کار خواهید داشت. در این‌باره در بخشهای پایانی سفرنامه مفصلا نوشته‌ام. برگه‌ی چرایی سفر به مغولستان، جایگاه اقامتی در مغولستان و... را پر کردم تا مهر ورود را به گذرنامه‌ام زدند. کوله‌پشتی‌ام را تحویل گرفته و راه افتادم بروم بیرون. دو روز پیش به «اردنه» ایمیل زده و ساعت پروازم را گفته بودم. توی سالن انتظار ایستاده بود و همین که مرا دید، صدا زد «امیر!». برایم جالب بود که به سادگی شناخت مرا. اما بعدا که نگاهی به پیرامونم انداختم، دیدم چهره من کاملا خاورمیانه‌ای بود و در میان چهره‌های مغولی یا گردشگران اروپایی، به سادگی قابل شناختن است. به جای دست و روبوسی، مرا یک به سمت چپ سینه‌اش به آغوش کشید. به عادت خودمان خواستم برای بار دوم هم از سمت راست بدن او را بغل کنم، اما با واکنش‌اش فهمیدم که بغل کردن اینها تنها یکبار است و آن هم از سمت چپ بدن. به جز من، یک دختر لهستانی و یک دختر آلمانی دیگر هم در همان هواپیما بودند که قرار بود هم‌دوره‌ای باشیم. تا آنها وسیله‌های‌شان را تحویل بگیرند، گشت کوتاهی در فرودگاه زدم. از خودپرداز فرودگاه با کارت واقف بانک ترکیه‌ام پنجاه هزار «توگروگ» (Tِgrِg) گرفتم. هر توگروگ که واحد پول‌شان است، پانزده ریال ما می‌شود.
راننده تاکسی‌های زیادی به دنبال گردشگران اروپایی می‌گشتند تا آنها را به هتل‌شان رسانده و اگر خوش‌شانس باشند، این چند روزه در مغولستان راهنما و راننده‌شان بشوند. هوای شهر بارانی و بسیار خنک بود، آن هم در آخرین روز تیر ماه تابستان. سوار خودروی اردنه شده و به خوابگاه دانشجویی رفتیم.
خوابگاه درب و داغانی بود. یادگار دوره شوروی. طبقه چهارمش برای دانشجویان خارجی بود. بیشتر این دانشجویان خارجی، بورسیه هستند. هم دولت مغولستان بورس تحصیلی می‌دهد و هم برخی کشورهای همسایه همچون لائوس، گروه‌هایی از دانشجویان‌شان را به این کشور می‌فرستند. هر دو اتاق دارای یک یخچال و یک دستشویی بود. حمام و آشپزخانه برای همه در سالن بود. یک حمام برای دختران و یکی هم برای پسران. من با وندان (Vandan) که از مغولهای روسیه بود هم‌اتاق شدم. او با اتوبوس آمده و زودتر از من رسیده بود. سه بار تاکنون به مغولستان سفر کرده بود. اما مغولی نمی‌توانست سخن بگوید. تنها چند واژه یا جمله دست و پا شکسته.
کمی استراحت کرده و با وندان برای ناهار و گشتی در شهر بیرون رفتیم. پیاده تا مرکز شهر ده دقیقه راه بود. خیابانهای فرعی‌اش بسیار پر دست‌انداز، اما خیابانها و میدان اصلی‌اش بزرگ و باشکوه. مانند دیگر شهرهایی که زیر سلطه شوروی بودند. اولان‌باتور یعنی پهلوان سرخ و این نامی است بازمانده از شوروی. این شهر تازه‌ساز است و سرخ هم که رنگ غالب حکومت شوروی. ساختمانهای بازمانده از شوروی آپارتمانهایی بودند یک‌دست و بی‌روح. در مرکز شهر بیشتر آپارتمان بود و در پیرامون شهر بیشتر خانه‌های یک‌طبقه با سقفهای رنگ رنگی. بسیاری‌شان فقیرنشین بودند و این را می‌شد از نمای خانه دانست. در بخشهای پیرامونی‌تر و دورتر از مرکز شهر، تعدادی «گیر» (Ger) که همان چادر مغولی است و در بخشهای دیگر بیشتر درباره‌اش می‌نویسم، بر پا بود. مغولها توی گیر خیلی راحت هستند.

ادامه دارد....

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

بانوى قصه ها
سیاحت و ماجراهای من در ایران (18)

Related Posts