ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

فضا در دیدگاه هنری لفبور


کتاب تولید فضا ((The production of space پنجاه و هفتمین اثر هنری لفبور بود که بانگ شکوه در تحقیقات شهری و پرسش های فضایی را برآورد. این کتاب به گونه ای شخصی برای لفبور دارای اهمیت بود، زیرا این اثر نقطه ی پایانی سایر آثار او تا دوره ی زندگی دانشگاهی پر افتخار وی به شمار می رفت. زمان بازگشت این لحظه ی خاص در سایه روشن حرفه ای لفبور، زمانی است که لحظه ادبی او به یکباره آشکار می شود.
اكتشافات درعرصه ی توليدات فضايي اکتشافاتی در مورد يك متغير شگفت آور، در 73 سال گذشته ي ماركسيست فرانسه ، ثبت شده اند. البته ، نزدیکی بیشتری نسبت به سبك قديمي غیر رسمی ماركسيسم وجود دارد: هگل اغلب از آن بهره برده ؛ روح نيچه در آن لمس شدني است ؛ و فهم لفبور از شعر رمانتيك ، هنر مدرن، و معماري قابل شرح و اثبات است . در اين اثنا ، او بحثی را درمورد طريق تاريخ فلسفه ي غرب به راه انداخت ، به گونه ای که هر كسي كنايه هاي بدون مرجع او یا ابهامات بازيگوشانه و قاپوقهاي نيشدار او را در می یابد . امر مهم در اينجا تناقضات لحظات در اثر ادبي خود اوست . لحظه ي فلسفي او ، لحظه ي ادبي او ، لحظات تاريخي و سياسي او ، به علاوه ي لحظه اي كه ما ميتوانيم آن را به عنوان لحظه ي مواجهه توصيف كنيم. كتاب با نقشه اي از عملكرد حاضر آغاز ميشود. آغازي زيركانه از همدوستي استادانه ، بحث او با ثبات تحليلي و وضوح مشخصي پيش ميرود. بلافاصله ، ما به شرحي فشرده از مفهوم فضا ميرسيم ، شنيدن اينكه چطور فضا در تفكر غربي درون سنت دکارتی، با كانت ، برگسون و زبانشناسي ساختاري خدشه دار شده است و درك ارزیابی خود لفبور براي گام نهادن در مسير اين چشم انداز لكه دار . بر رونماي آن ، همه ي اين صداها مثل يك معماي غامض فلسفي بيروح است ، دشوار است فردی دنیا را تغییر دهد. اما چنانكه ما لفبور را از طريق توليد فضا به پيش ميبريم ، به زودي اظهارات راديكالي را در او ميبينيم.
بعد از مدتي ، پیگیری او براي "تئوري واحد از فضا " به گونه اي انتقادي و شعله وار ، آشكار ميشود. طرح او فضاشناسي را بنيان مينهد و آن را با امور ديگر درگير ميكند ، نوعي دوستي ميان فضاي فيزيكي (طبيعي)، فضاي ذهني (انتزاعات رسمي در باره ي فضا ،و فضا ي اجتماعي ( فضاي ارتباطات انساني) . آنچنان که لفبور می گوید، اين زمينه هاي متفاوت از فضا، در دستان فلاسفه، دانشمندان، و علوم اجتماعي، به طور شایان ذکری تلف شده اند ، زيرا آنها را به عنوان قلمروي مجزا درك كرده اند . فرآورد جستجوي فضا هرچيزي را در جهت خوانش پوشش انشقاقات و نورسته ها ، منفجر ميكند؛ لفبور به چند پارگي و جدايي ادراكي به عنوان كمكي واضح براي خاتمه ي نظريات ايدئولوژيكي ، توجه ميكند. جدایی فضاها از یکدیگر حفظ وضعیت موجود است. با آوردن اين وجوه متفاوت فضا در کنار یکدیگر ، درون نظريه اي واحد، لفبور قصد افشا كردن و رمز گشايي فضا را داشت، تا انديشه ي توليد ماركس را به روز كرده و بسط دهد، تا محيط پر سرو صدا، جائيكه هر چيزي روي نماي ظاهر اتفاق مي افتد را رها سازد ، در چشم انداز کامل هر کسی و با ورود به مسكن پنهاني ، در آستانه ي آن اين نكته آ ويخته است كه : " پذيرشي نداريم مگر امور مرتبط با تجارت!"
البته تأكيد بر امر توليد تا حد زيادي ماركسيستي است . راديكال بودن ،براي ماركس، فرا چنگ آوردن ریشه ای اشیاء است. وسواس فكري او نسبت به توليد به گونه اي طراحي شده بود كه تنها به آن بپردازد:تا ريشه ي جامعه ي سرمايه داري را بدست آورد،تا شي پرستي كه در فراسوي ظاهر قابل رؤيت است را بدست آورد، تا پويايي دروني و تضاد بيروني آنها را به صورتي كل گرايانه و تاريخي رمز گشايي كند.لفبور به همين صورت فضاي جامعه ي سرمايه داري را بوسيله ي رمز گشايي پويايي و لحظات زايايي داخلي آنها ،راز زدايي ميكند. در همه ي تنوعات فيزيكي و نقابهاي ذهني آنها ،در همه ي ابهامات سياسي و مادي آنها. در اينجا زايا به معني "فعال" ، "خلاق" ، و خلقت ، آنطور كه او ميگويد ، در حقيقت يك فرايند است. بنابراين در اين جنبه هاي زاياي فضا ضرورت كشف اينكه چطورفضا فراورده را فعالانه فراهم مي آورد ، حاصل ميشود. مجددا، همانند ماركس در جستجوي نظري اش براي تبيين ، لفبور دريافتهاي سياسي خود را از فرايند تفكر، درک واقعيت در جنبشهاي سيال ، موجوديت گذرا و در طبيعت فاني ، ايجاد ميكند.
در حال حاضر ، فضا نه به عنوان امري مهجور كه در زير چيزي يا شيئي مدفون شده بلكه به گونه اي مؤثر و زنده، باز تفسير شده است. فضا داراي تپش است،‌و ميتپد ، جريان مي يابد و با فضاها ي ديگر برخورد پيدا ميكند. استعاره هاي مورد علاقه ي لفبور از علم هيدروديناميك سرچشمه ميگيرد. فضاها در ضوابط " نهضتهاي بزرگ ، نواختي پهناور ، موجي نامتناهي ، توصيف شده اند-همه ي اينها بايكديگر "مداخله" و برخورد دارند؛ از طرف ديگر نهضتهاي كوچكتر ، در هم نفوذ پيدا ميكنند". "همه ي اين فضاها" ،كه او جمع بسته ، " بوسيله ي هزاران جريان منقطع شده اند. فراپيچيدگي فضا بايستي حالا آشكار شود، بايستي آن را به عنوان آنچه كه هويت و شخصيت خاص افراد را شكل ميدهد و به عنوان نكات، جنبشها ،‌جريانات و موجهاي نسبتأ ثابت، در آغوش كشيد. و اين نفوذها- به ميزان زيادي با عرفيتهاي متفاوت- مازاد بر نياز فضاي حاضر، بر يكديگر سوارند؛ لايه هاي متفاوت زمان در چشم انداز ساخته شده ، نقش بسته اند،‌به گونه اي تحت اللفظي بر روي يكديگر اندوخته شده اند،يكديگر را قطع كردند و به خاك سپردند ، درون اشكال عيني سه بعدي كه از زبان مسطحي تكلم ميكند ، ملموس و تحريف شدند، حقيقتي تك بعدي. بنابراين " اين امرهرگز آسان نيست" ، لفبور هشدار ميدهد، " بازیابی از عين به فعاليتي كه آن را توليد و يا خلق ميكند" به راستي ، آن هنگام " ساخت كامل است كه داربستها خراب شده ؛ به همين وجه، سرنوشت چك نويس خشن نويسنده اين است كه پاره پاره شود و به دوري انداخته شود". بازبيني مقر ساختي متروكه، كاوش در سبد كاغذ پاره هاي تاريخ، بازيابي حواله اي خرد شده ، همه از اين پس به مثابه " تجديد ساخت فرآيند تكوين آن و توسعه ي معني آن ، هستند."
در اينجا ما جلوه هايي از روش " واپس گرايانه – ترقي خواهانه ي" ( regressive- progressive ) لفبور و، همچنين تعبير فضايي گرايانه ي تحليلهاي مشهور ماركس بر شي وارگي كالاها را داريم. از حالا ، از مخمصه اي واقعي ، رويكرد لفبور انتقالي وارونه ميابد ، گذشته را مي كاود ،آن را به گونه اي مفهومي دوباره ردگيري ميكند، درون زمين در وراي سبزه ها نقب ميزند ،سپس به دنبال آن دوباره خود را جلو می برد ، به پیش می راند به ميان مرزهاي مجازي، به حال حاضر. آنچنان که او می گوید تولید فضا، " با داشتن آنچه از سطوح زبانشناسانه و مفهومي کسب کرده ، فعاليتهاي معطوف به گذشته ، جنبه ها و لحظات آن را که تا به اكنون مورد كژ فهمي بوده است، فاش می کند . گذشته با وضوح متفاوتي آشكار شده است، و ازاين رو فرايندي كه بوسيله آن گذشته وارد زمان حال ميشود همچنين جنبه هاي ديگر را نيز متعهد ميشود" . ايضا براي ماركس ، كه در خلاف جهت " thing-like" موجود، كالا-شكل ، حركت كرد ، گسترش آن د رنيمه ي قرن 19 انگلستان ،براي بازسازي تماميت گذشته ي سرمايه داري و آينده ي پيش رو، ‌بسيار چشمگير بود .
كالايي كه ماركس گفته، تصرف كيفيتي رمز آلود و پيچيده در غبار است كه او برچسب شي وارگي را برآن مينهد.در بازارها ، در سطح مبادله – دريك فروشگاه زنجيره اي ، در فروشگاه ماشين، در Gap - درك فعاليتها و استثمارهايي كه در يك فرايند كار توليدي رخ ميدهد ، غير مكن است. ماركس ميگويد: آن چيزهايي كه اساسا چند فاعلي مرتبط شده اند،توسط مردم به عنوان امري عيني ، به عنوان " رابطه ي اجتماعي روشن ميان انسانهايي كه در چشمان آنها مفروضند ، درك شدند ، شكل تخيلي از ارتباط ميان چيزها" . جابجايي معرفت شناختي لفبور، از درك چيزها در فضا به آن توليدات واقعي از فضا در خودش، مانند جهش كوآنتومي ماركس در سطح وسيع آن ايجاد شده ، همه ي تحليلهاي به هم پيوسته ِشيوه ي توليد سرمايه داري :

به جاي كشف روابط اجتماعي(شامل روابط طبقه اي) كه در فضا پنهان شده اند، به جاي متمركز كردن توجه بر توليدات فضا و روابط اجتماعي ماندگار در آن – روابطي كه تناقضات خاص درون توليد را نشان ميدهند، آنچنانكه تناقضات میان مالكيت خصوصي ابزار توليد و منش اجتماعي اجبار توليد را باز تاب می کند - ما با رشوه هاي فضا در دام خود فضا می افتیم . بياييم به موضوع فضائيت ، بنابراين به فضاي طلسم شده در معبر حافظه ي شي وارگي قديمي كالاها ، بينديشيم، آنجا كه تله در مبادله جا گرفت ، و توجه به اشیاء در انزوا، همچنانكه" اشياء در درون خودشان"، اشتباه بود.

اكنون، فضا بيشتر يك روبناي انفعالي نيست ، لوح سفيدي كه قادر به روي دادن چيزها و عمل در اطراف جايگاه خود نباشد ؛ فضا ،‌همچون ديگر كالاها، خود به گونه اي فعال زاينده است : فضا صرفا چهارچوب نمايشي زندگي كه به اعضاي كاست حق عضويت ميدهد ، نيست. در واقع ، فضا لحظه اي فعال در واقعيت اجتماعي است، چيزي است توليد كننده پيش از آنكه باز توليد شود، بر طبق قوانين مشخصي آفريده شده ، توسط" مراحل مشخصي از توسعه ي اجتماعي " مشروط شده (همانگونه كه ماركس در مقدمه ي Grundrisse گفته است). هر روشي از توليد، فضاي خاص خود را داراست، و" انتقال از شيوه ای به شيوه ي ديگر مستلزم توليد فضاي جديدي است"؛ سرمايه داري صنعتي فضاي فئودالي را پياده كرده است ، سرمايه داري اخيري كه توليد شده-و همچنان توليد ميشود- به گونه اي تاريخي بخصوص در اشكال شهري و صنعتي ، ادامه ايست بر استعمار و فضاي كالايي ، براي خريد و فروش آن ، خلق كردن و پاره پاره كردن آن ، استفاده و سوء استفاده از آن ، تفكر بر روي آن و جنگ بر سر آن .تاريخ جغرافياي بورژوايي در واقع يك جغرافياي تاريخي مصادره است ، هم ملك و هم مردم ، با عينك شك و بناي در حال ريزش ، در حال آگاه شدن هستند. آنچه كه در تاريخچه ي تمدن درنامه هاي آتش و خون نوشته شده است.
به نظر ميرسيد سرمايه داري ميزان زيادي از قابليتها و ظرفيتهاي توليدي و سوددهي خود را در دوران بعد از جنگ از دست بدهد : كجا را بگردد ، چه كاري انجام دهد ، چه كسي را استثمار كند ، و سر چه چیزی کلاه بگذارد؟ سيستم الهام تازه اي در جهت استيلاي فضا پيدا كرد . نه فضاي استراتوسفري بلكه فضاي انساني ، جهان هر روزه ي ما ، با برنامه هاي جديد باشكوه بر گستره ي خاكي ، دگرگون كردن هسته شهري و نواحي حومه ي شهر، مرز هاي بين كشوري ، شالوده ي ارتباطاتي ؛ شبكه هاي تبادلي بين قاره اي جديدي را درون بازار جهاني پيش رو القا ميكند. آنگونه که لفبور می گوید سرمايه داري به همین منوال زمان را خارج از فضايي كه آن را تسخير كرده ، خارج از فرورفتگيهاي جغرافيايي كه با آن خلق شده و محيط فيزيكي و اجتماعي كه آن را جذب كرده ، خريده است . سرمايه داري تناقضات داخلي خود رابه اندازه اي كه آنها را دروني كرده است ، رفع نكرده ، آنها را به جاي ديگري انتقال نداده بلکه منتشر و عميقشان كرده است . تناقضات سرمايه داري از اين پس خود را به عنوان تناقضات فضايي آشكار ميكنند. دانستن اينكه فضا چه چيزي را و چگونه دروني ميكند ياد گرفتن اين است كه چگونه چيزي را بهتر توليد ميكند ، ياد گرفتن اينكه چگونه شهر ديگري را و فضاي ديگري را خلق ميكند، فضايي جامعه گرا و براي جامه گرايي . تغيير زندگي تغيير فضاست ؛ تغيير فضا تغيير زندگي. هر دو غير قابل اجتنابند. اين آرزوي تابناك لفبور است ، عينيت مجازي آرمانشهر قرص و محكم او . آرزويي كه خلق فضا را تقويت ميكند.

* * *

دانش انتقادي بايستي به تصرف انديشه ي فرايندهاي واقعي توليد فضا در آید ، اين است سرانجام پيام لفبور. نظريه بايد كيفيات معلومي از فضا را كه هم بااحساس قابل ادراك هستند و هم بدون آن ، ارائه دهد. اين امر وظيفه اي است كه هم تحقيقات تجربي و هم نظري را ناگزير به انجام آن ميكند، و احتمال اين وجود دارد كه امري مشكل باشد. آنچه كه بي ترديد كاوش و بازسازي دقيقي را در بر خواهد گرفت ؛ تضمين استقرا و استنتاج ، سفري ميان عين و انتزاع ، سفري ميان محلي و جهاني ، ميان خود و جامعه ، ميان آنچه ممكن و آنچه ناممكن است. نظريه بايد پويايي هاي واقعي و فعل و انفعالات پيچيده ي خود فضا را استخراج كند – از ساختمانها گرفته تا مقبره ها ، از همسايه ها و شهرها ، از ملتها و قاره ها - فرايندهاي غير قابل مشاهده و گوناگون آنها را رمز گشايي كرده و به نمايش گذارد، همچنانكه شيوه هاي قابل مشاهده ي نيروي بيرحم و بي عدالتي ساختاري را . اما ااين امر چگونه امكانپذير است ؟
لفبوربوسيله ي ساختن مجموعه اي اكتشافي ، از طريق اين مسائل غامض كار ميكند : او آن را "تثليث فضايي" مينامد، كه اركان پديدار شناسانه ي توليد فضا را شكل ميدهد . بدبختانه- يا خوشبختانه- او اين رويه را تنها در روش مقدماتی طرح ميكند ، ما را ازاد می گذارد که بر ماده و محتوای خویش بیفزاییم تا آن را به عنوان بخشی از فصل کتاب یا فهرست تحقیقاتی خود بازنویسی کنیم. آنچه بيشتر است ، هنگاميكه لفبور خاطر نشان ميكند كه تثليث چيزي است كه ما با آن " باز هم بيشتر و بيشتر" در توليد فضا مواجه خواهيم شد، ظاهر آن در فراسوي فصل آغازين بيشتر تلويحي است تا واضح و آشكار ، و بيشتر فرضي است تا اثباتي . چرا ؟ به دليل اينكه تثليث ، كالبد مكانيكي و نشانه شناسي وقف شده ي آن نيست ، بلكه يك اختصار ديا لكتيكي (جدلي) ، جاري و زنده ، با سه لحظه ي خاص است كه در يكديگر محو ميشوند: بازنمايي فضا ، فضاي بازنمايي و اعمال فضايي .
بازنمايي فضا به فضاي ادراكي ارجاء ميدهد ، به فضا يي كه توسط تكنوكراتها و حرفه ايهاي مناسب ، ساخته شده است. ليستي كه امكان دارد شامل ، نقشه كشها و مهندسين ، توسعه دهندگان و معماران ، شهر سازان و جغرافي دانان ، و ساير دانشمندان باشد. اين فضا نشانه ها و زبانهاي نامفهوم متنوع ، نقشه ها و پارادايمهاي عيني شده ي استفاده شده بوسيله ي اين نمايندگان و نهادها را در بر ميگيرد. بازنمايي، دنياي انتزاع را به كار ميبرد ، آن چيزي كه در سر است تا اينكه در بدن باشد. لفبور ميگويد يك چنين چيزي همواره فضاي ادراكي است ؛ به طور معمول ايدئولوژي ، قدرت و دانش درون تظاهرات آن ، به كمين نشسته اند. اين فضاي مسلط هر جامعه ايست ،"به طور صميمانه اي با روابط توليد گره ميخورد و به ُدستورالعمل ُ اين روابط و بنابر اين به دانش ، به نشانه ها به كدها و به روابط ُپيش روُ ، تحميل ميشود". زيرا اين فضا ، فضاي سرمايه ، دولتي ، و بورژوآزي است ، تظاهرات فضا " نقشي اساسي و تأثيري خاص در توليد آن ، بازي ميكند" ، با كشف "تجلي عيني " در مقبره ها و شهرها ، در كارخانه ها و بلوكهاي اداره ، در "قدرت گرایی سياسي و بروكراتيك همه جا حاضر فضايي سركوبگر".
فضاهاي بازنمايي مستقيما فضاهاي زندگي اند ، فضاي تجربه ي هر روزه . آنها دنياي غیر متخصص زبان عامیانه (argot )نسبت به زبان حرفه ای (jargon )، نمادها ، و تصاوير "ساكنان" و "كاربران" و " فضاي فيزيكي اندود شده هستند که كابرد نمادين اشياء فضا را ، ايجاد ميكند". فضاهاي بازنمايي؛ كافه اي در كنجي ، نماي بلوك پارك ، خيابان سوم سمت راست بعد از Cedar Tavern ، نزديك اداره ي پست ، هستند .امكان اين هست كه فضاهاي بازنمايي به گونه اي برابر به سمت و سوهاي مخفي و زيرزميني زندگي متصل باشند و از قوانين سازگاري و پیوستگی پيروي نكنند ، و زياد خود را درگير سرستون نكنند: انها بيشتر در پي احساس هستند تا فكر. فضاي بازنمايي زنده است : " صحبت ميكند. هسته يا مركزي موثر دارد : خود ، تخت خواب ، اتاق خواب ، محل سكني ، خانه؛ يا، ميدان، كليسا، قبرستان. اين فضا مكانهاي عشق، عمل، و شرايط زنده را در برميگيرد، و بنابر اين بلافاصله زمان را به كار مي گیرد. در نتيجه ممكن است به طرق مختلفی واجد شرایط باشد: ممكن است هدايتي، موقعيتي، يا رابطه ي باشد، زيرا اساسا كيفيتي، جاري و پويا است" فضاي زنده گريزان است، آنقدر گريزان كه فكر و ادراك براي چيرگي بر آن نياز به ضبط و تسلط آن را دارند.
فعاليتهاي فضايي فعاليتهايي " رازآميز" براي فضاي جامعه هستند؛ آنها فضا را در يك تعامل ديالكتيكي مطرح كرده و ارائه ميدهند.فعاليتهاي فضايي ميتوانند بوسيله ي " رمزگشايي " فضا آشكارشوند و پيوستگي نزديكي با فضاي ادراكي، با درك مردم از دنيا، دنياي آنها، بخصوص تداول هر روزه ي آن، داشته باشند. بنابراين فعاليتهاي فضايي واقعيت زنده را ميسازند، كه جاده ها و شبكه ها، الگوها و تعاملاتي كه مكانها و افراد را به يكديگر متصل ميكند، تصاوير به همراه واقعيت،‌ كار به همراه فراغت، را شامل ميشود. "توان تصويري " ادراكي فضاها – مقبره ها، علائم متمايز، راهها، مرزهاي طبيعي و مصنوعي( همچون رودخانه ها يا بزرگراها)- احساس افراد را ياري رسانده يا برحذر ميدارند از موقعيت و شيوه ي كه فرد بر آن اساس عمل ميكند. لفبور ميگويد: فعاليتهاي فضايي، توليد و بازتوليد، ادراك و اجرا را در برميگيرند، آنچنانكه زيستن ادراك شده؛ آنها به نوعي انسجام، تداوم و آنچه را لفبور "شايستگي فضايي" مينامد را به گونه اي اجتماعي تضمين ميكنند. با اين حال به هم پيوستگي ضرورتا انسجام را ايجاب نميكند، و موضع لفبور در قبال اينكه چگونه افعال فضايي ميان ادراك و زندگي قرار ميگيرند، اينكه افعال فضايي چگونه بازنمايي هاي فضايي و فضاي باز نمايي شده را در عين جدايي ازهم با يكديگر حفظ ميكنند، مبهم است. تنها چيزي كه او از آن مطمئن است، این است که به هر حال اينجا" سه عنصر" موجود است نه دو تا . آنچه كه سيستم دودويي ساده ميان زندگي و ادراك نيست بلكه "تعيني سه بعدي" ((triple determination است: هر نمونه دروني ميشود و از طريق نمونه هاي ديگر معنا ميگيرد.
ارتباط ميان فضاهاي ادراك – دريافت – زندگي همواره ثابت نيست، نبايستي به شكلي مصنوعي يا خطي آنها را دريافت. اما لفبور به اندازه ي كافي جستجو كرده تا دريابد تجربه ي زندگي همواره بوسيله ي ادراك، فضاي انتزاعي ادراك شده، و بوسيله ي انتزاعي عيني شده، درهم شكسته و خرد ميشوند. در اين حس، فضاي انتزاعي- تجسم- آنچه كه ادراك ميشود، فضاي بازنمايي تعميم يافته است. اين عقيده در مورد"انتزاع" مجددا وابستگي شديدي با نظريات كارل ماركس دارد: فضاي انتزاعي همشكلي غريبي با نظر ماركس در مورد كار انتزاعي ، در بر ميگيرد، اگرچه جسارت لفبور از ماركس بيشتر است، براي كسيكه " انتزاع " آشكارا به عنوان مقوله اي فاني عمل ميكند. ماركس، به خاطر آوريد، تاکید می کند كه تفاوتهاي كيفي ( محسوس) فعاليتهاي كاري به یک اندازه اي كمي ( مطلق ) فروكاسته است: پول. دوختن لباس كار محسوس و مادی يك خياط است كه ارزشي را كه توسط بهاي بازار براي لباسها تصويب شده ، به كار ميبرد؛ آنچه كه بواسطه ي ارزش مبادله اي تعیین شده. در يك چنين موضوعي، آنچه مادي ، كاربردي، و خاص بود انتزاعي، محرک پول، و جهاني می شود. پول مخرج مشترك تمامي اشياء مادي از هر فعاليت كاري كه كالاها را خلق ميكند، ميشود؛ ماركس اين نوع از کار، کار انتزاعی( (abstract laborرا ابداع كرده، كار به صورت متداول ،‌ اقامه كننده ي ارزشي کار پرزحمتی كه به گونه اي صميمانه با "قانون ارزش" ، با زمان كاري ضروري جامعه، گره خورده است.
در هيچ شيوه اي "انتزاع" دلالت بر انتزاعي ذهني نميكند: كار انتزاعي موجوديت اجتماعي بسيار واقعي دارد،‌ نه تنها به عنوان ارزش مبادله اي بلكه به نفع قيمت و نرخ سهام، كار ميكند. به همين نحو، فضاي انتزاعي پايگاه و مزاياي هستي شناسانه ي واقعي دارد كه به شكلي عيني در ساختهاي ويژه، مكانها، فعاليتها،‌و شيوه هاي معامله ي بازاري برفراز و سر تاسر فضا ، تظاهر ميابد. با اين حال پويايي متضمن آن مشروط بر منطقي است كه ربط غير واقعي را براي تفاوت كيفي به نمايش ميگذارد. داور نهايي براي آن خود ارزش است، ميزان جهاني ارزش (پول) فضاي انتزاعي را برمي انگيزد. اينجا ضرورت بانكها و مراكزتجاري،‌توده هاي توليدي و بزرگراههاي اطلاعاتي، قانون ونظم همگي در حد اعلي حكمفرما ميشوند- يا تلاش ميكند كه اينگونه شوند. و زمانيكه بورژوآزي تمايل را در توليد و سازمان خود حفظ كرده،‌فضاي انتزاعي ميل به زدودن هر كسي در امتداد خود ، قالبگيري مردم و مكانها در تصوير خود، متحد كردن حومه ها به عنوان مراكز پيراموني شده ي خود، به یکباره بی رحم و چالاک بودن، اتحاد جعلي خارج از چند پارگي، را دارد. لفبور از ما ميخواهد كه چشمانمان را باز كنيم، تا دنيا را به گونه اي منطقي تجسم كنيم، تا ببنيم كه چگونه فضاي انتزاعي همگن، خود را در يك نماي آشفته و تجزيه شده از سرمايه داري ، آشكار ميكند، فضاي جهاني گردان به دور"توسعه اي ناجور و متغير" و تمايزي در هم و برهم."فضايي كه همگن شده،"لفبور اظهار ميكند، " بنابراين هيچ چيز همگني در ارتباط با آن ندارد."

* * *

هيچ چيزعيني يا شفافي در مورد فضاي انتزاعي وجود ندارد؛ اين فضا نميتواند به راهبردي مجرد كاسته شود. اگرچه طبيعت آن تباني از گونه هاست، ولي اين فضا تنها توطئه و تباني نيست. درون فضاي مجازي مكانيزمهاي سياسي و ايدئولوژيكي دقيقي است ، كه ديالوگ دائمي ميان خود فضا و كاربران، تلقين ميثاقهاي مطلوب و "غير پرخاشگرانه" را حفظ ميكنند. اقتدار شبه قانوني فضاي مجازي " مقابله به مثل " و " همانندي " كاربرد را تحميل ميكند،‌ درست مثل اينكه فرد " در خيابان است "، لفبور به گونه اي مشابه شوخي ميكند، " هر فردي به گونه اي فرض شده که به سمت آنچه می بیند حمله ور نشود؛ هر كسي از اين قانون تخطي كند به عنوان گناهكاري كه دست به عمل جنايي زده تصور ميشود". شما به گونه اي غريزي مكان خود را ميشناسيد، به صورتي خودبه خودي ميدانيد چيزها متعلق به كجا هستند؛ همين خرده كاركرد پيچيده به درون اراده ي كلان فضاي مجازي ، نفوذ ميابد. فضاي مجازي افراد را اشباع ميكند، آنها را به عنوان ساختهایی فضايي و موضوعاتی طبقه ای، اجتماعي ميكند؛ توافق دروني موجود در آن اصلي است كه اين اجازه را به آن ميدهد كه درون فضاي زندگي عمل كند و به عنوان همه ي آنچه كه براي ادراك موجود است ،‌رشد يابد. درست همانگونه كه كار مجازي كار مادي واقعي ، كه كار را بدون اضافه ي بازاري ارائه ميدهد، انكار ميكند، فضاي مجازي نهايتا فضاي كيفي محسوس را انكار ميكند: اين فضا عموميت آنچه را لفبور فضاي تمايزي (افتراقي) مينامد،‌انكار ميكند، فضاي آنچه كه جامعه گرايي ميبايستي باشد، فضايي كه به گونه اي سطحي متفاوت نگاه نميكند بلكه فضايي متفاوت است، متفاوت با هسته ي غني خود. متفاوت است به دليل اينكه جزئيات را به گونه اي واقعی و تجربي، تقديس ميكند، به علاوه ی این که "حق تفاوت" ( right to difference )قابل معامله نیست.
نظر اجمالي جالب توجهي در آرمانهاي فضايي لفبور در مورد پیکره و نفسانیت جسماني شاعر، مقاله نويس، و ملك الشعراي اصيل، اكتاويو پاز (Octavio paz (1914-98 ))، وجود دارد. در توليد فضا، لفبور مكررا بر تفاسير ديالكتيكي سورئاليست پاز درمورد بدن و" نشانه هاي بدن "( بوسيله ي آیینه ها) ترسيم ميكند. لفبور، همچنين، ابهام شعر پاز را به عنوان سرلوحه اي براي توليد فضا به كار ميبرد. در اين بين،او با تز" انفصال " پاز در مورد؛ بدن در تفكر دكارتي غرب، همراه ميشود و اين تز در "اتصال" با شرق است‌، سنتي غير مسيحي. بدني كه توسط چهار ديواري فضاي مجازي محبوس شده ، بدنهاي ما از آن ما نيستند، لفبور و پاز هر دو اين را متذكر ميشوند؛ جنسيت ما انكسار و حد مياني اش را بوسيله ي انعكاس بيخردي دريافت ميكند،‌بوسيله ي اينكه ما چگونه متناسب هستيم خود را در جامعه ميبينيم. " جداي از فقدان تخيل و شهوتراني،" پاز مينويسد، " در جامعه ي سرمايه داري پستي بدن هم وجود دارد. علم، بدن را به يك سري تركيبات مولكولي و شيميايي تقليل داده است، سرمايه داري به موضوعي فايده گرا- مانند هر چيز ديگري كه توليد صنعت آن است. جامعه ي بورژوآزي تمايلات جنسي را در سه بخش تقسيم كرده است : مورد خطرناك آن توسط كدهاي جزايي كنترل ميشود؛ ديگري براي حوزه ي سلامت و رفاه جامعه ؛ و سومي در جهت صنعت سرگرمي است."
تفاوت رسایی حق خود را به رسایی حق شهر فریاد می زند. برا ي لفبور، اين دو به گونه اي متناسب وحدت يافته اند، به طور زائدي درون كالبد هر فضاي آزادشده، هر فضاي متمايزشده، بافته شده اند، بيان جغرافياي " حقوق متفاوت،" حركت در فراسوي "حقوق در كل " ساده و بيتكلف- چنان كه لفبور آن را در تمايزات آشكار (Le manifeste differentialiste(1970)) قرار ميدهد. لفبور هشدار ميدهد حق تفاوت، " دشواري كسب هستيي رسمي و شرعي را دارد." به راستي، در میان تعداد زیادی از حقوق مجازی، حق تفاوت منبعی برای آنهاست. "اگر امروز این برنامه متجاوز از قلمرو است به عنوان" پسا مدرن"ديده می شود، لفبور آن را به عنوان ايده اي انساني به قبضه ي خود آورده است، با اتخاذي از عارف آلماني Angelus Silesius (1624-77) براي توضيح : يك گل خود را به شكل خاصي از طبيعت تقليل نميدهد؛ طبيعت خود جزئيات بارز را به گل هديه ميكند. يك گل شكل، بو، رنگ، و سرزندگي خاص خود را دارد، هنوز هم تماميت طبيعت ، جامعيت كيهاني آن، و قدرت ذاتي آن را در بر ميگيرد. " گل سرخ براي بودن نياز به چرايي ندارد،" اين را سيلسيوس به گونه اي بسيار عالي بيان داشته. " آنها گل هستند به اين دليل كه گل هستند". بنابر اين، به گونه اي بسيار جامع قطعي است، خاص است، تكيه گاهش هويتي گسسته است، دقيقا به همين صورت، لفبور ادعا ميكند، ماركس در كتاب سؤال يهودي بحث كرده ((1844 آزاد سازي انسان، به نسبت روشهاي پيراموني ديگر، ضمانتي بر آزادسازي سياسي است. اجراي حق تفاوت مستلزم " مبارزه اي عظيم ميان قدرتهاي هم جنس و ظرفيتهاي متفاوت است. اين قدرتهاي هم جنس تواناييهاي شگرفي دارند: روشها، احزاب، مركزيتها، ايدئولوژيها ( توليدگرايي، رشد نامحدود). اين چنين قدرتهايي، امكان هر گونه توجه به جزئيات و تمايز را از بين ميبرند، خودشان را از طريق علمي و فني شدن و نيز بوسيله ي اشكال خاص عقلانيت ، تقويت ميكنند."
ظرفيتهاي مجزا، از جهت ديگر، غالبا تدافعي ادامه ميابند و قادر به بيان خود به شكلي تهاجمي نيستند، آنچنانكه قدرتهاي چند مركزي، به گونه اي ناهمگون بر عليه انتزاع متحد شده اند، نيروي همگون- كه به گونه اي متفاوت و متغير خود را در سراسر فضاي جهاني گسترده كرده است. "كشاكش عظيم" سر راست و بي پرده نيست؛ تهديداتی که لفبور بازشناخته است، به گونه ای پنهانی در كمينگاه، بخصوص درون سنت ماركسيست، جایی که روح لنينيسم، با ذهنيت يكپارچه اش، خط مشي حزب و طبقات كاري جهاني اش ، پاتوق های جدلي و سايه هايي از هر "بيانيه ي تمايزي"، منتظر هستند. درون فضا، اين معما به يكباره ساده و هم پيچيده تر ميشود. "با دقت بيشتري در بررسي فضا،" لفبور تبيين ميكند، "با ملاحظه ي فضا نه فقط با چشمها، نه فقط با هوش عقلي بلكه با همه ي احساس،‌با تمام كالبد، فرد نسبت به تضادهاي كاري درون آن آگاه ميشود، تضادهايي كه انفجار فضاي مجازي و توليد فضايي به گونه اي ديگر را ميپرورد" بنابر اين، درو ن فضاي مجازي، جنگ طلبي درون خلل و فرج زندگي اين فضا، درون خون حياتي و سلولهاي ارگانيك آن ،‌برانگيخته ميشود:

در سايه ي نيروهاي بالقوه ي گروههاي مستعد براندازي فضاي همگن در جهت اهدافشان، فضايي تئاتري و نمايشي شده مسبب طغيان است. فضا مسئول شهواني بودن و به حالت اول برگرداندن ابهام است، زادگاه متداول نيازها و آرزوها، بوسيله ي موسيقي، توسط سيستمهاي افتراقي و ارزش دهنده اي كه استقرار سفت و سخت نيازها و اميال را درفضاهايي كه به گونه اي فيزيكي (جنسي) يا اجتماعي تخصيص يافته اند، غوطه ور ميسازد.تلاشي نابرابر، گاهي همراه با خشم، گاهي با شدتي كمتر، تفسير مكان ميان شناخت و ضد شناخت، اين ضوابط در عريض ترين حس ممكنشان ، هستي ميپذيرند- حسي كه نيچه درآن ، آنها را به كار ميبرد. شناختي كه به گونه اي كالايي، تنظيم شده و طبقه بندي شده، ايجاد ميشود: اين شناخت دانش را ترويج داده و آن را به استخدام قدرت در مي آورد.تمايل باشكوه نيچه، بوسيله ي تضاد، جستجويي براي غلبه بر تفرقه -تفرقه و جدايي ميان كار و توليد، ميان امر تكراري و افتراقي، يا نيازها و آرزوها .

توليد فضا بدينوسيله تأكيدي بر سهم نيچه در هدايت به تفاوت، به سوي برتري دادن زندگي بر ادراك ، است. يا،بهتر ازنيچه(و ماركس)،لفبور جستجويي وراي يك جدايي دروغين تحت سرمايه داري مدرن، انجام داده است، افتراقي ميان تفكر و كنش، ميان نظريه و عمل، زندگي و انديشه- گسست و برشي كه بيگانگي و لاقيدي را هجي ميكند. گرايش لفبور به نيچه در اينجا شديدا شخصي و عميقا سياسي بود. پافشاري اخير او بر چيرگي بر گذشته و جهشي براي آينده، به علاوه ی هویتی كه او به مسیحيت ارائه داد - به روشني با كنايه ي " خدا مرده است" بیان داشت – جذبه ی آشکاری براي هر آن كس كه خورشيد محبوب مصلوب او را ديده است، داشت. "آنها خورشيد را به صليب كشيده اند! آنها خورشيد را به صليب كشيده اند!" لفبور جوان سالها پيشتر ماتم زده شد، با آرمیدن تحت صليبي غول پيكر طي راه پيمايي دراز مدت در Pyrenees. او همان كسي بود كه به صليب كشيده شده، لفبور اين را در La Somme et le Reste(Tome I, pp. 251-52)، بازگو ميكند. نيچه به لفبور نشان داد كه چگونه ميتواند خورشيد را از صليب برهاند و، البته همراه با داغي ناچيز، رقص طلايي درخشنده را به آسمان ، جاييكه به آن تعلق دارد،‌باز گرداند. در عين حال، نقد نيچه از عقلانيت، از حقايق و بتهاي جهاني، از انگيزه هاي نخست و تفكر سازماندهي شده فريادها را براي لفبور بازگو كرد،كسي كه همانند ديگراني چون ماركس، گروچ (Groucho)، بوسيله ي هر انجمني كوشش كرد او را به عنوان يك عضو بپذيرد.
در زايش تراژدي( The Birth of Tragedy)(1872)، نيچه نبرد ميان اشكال هنري Dionysian و Apollonian را فراخواند. و هرچند لفبور اين تحليلها را" ناكافي" ميداند، با اين وجود او " معناي حتمي" آن را با توجهي كه به "سيماي دوگانه ي هستي زندگي و رابطه ي آن با فضا "كرده ، دريافته است. با وام گيري از خدايان يوناني، نيچه گفته است ديونيزيس و آپولو دو تكانه ي فرهنگي متفاوتند، استعاره اي براي تمدن و شخصيات ما: توجهات نامعقول قبلي، خلاقيت و خود تخريبي را از بند رها كرده " تشنج مستي"؛ عقلانيت اظهار شده ي اخير، هارموني و مهار، " آرامش خداي پيكره ساز."لفبور تصوير نيچه از ديونيزيس را برميگزيند، راه رفتن بر لبه ي چاقو ميان شناخت منسجم، منظم و جدلي (Logos) و خلاقيت و بي سابقگي غير منطقي ديونيس (Anti-Logos).
"تحت افسون ديونيزيس،" نيچه اينگونه نوشته است، " نه تنها ميان انسان و انسان باز اظهار شده مشترك است، بلكه ذاتي كه بيگانه، دشمن، يا منكوب شده ، بار ديگر؛ اين بار بيشتر، آشتي خود با فرزند گمشده اش ، انسان را جشن ميگيرد."((21 از جانب ديگر شناخت، آپولو، " عقلاني است، دائما خود را در قواره ي اشكال سازماندهي شده، اثبات ميكند، جنبه هاي ساختاري صنعت، سيستم ها و تلاشهايي براي سيستماتيك كردن همه چيز...تجارت و دولت، نهادها، خانواده، ُمؤسسه ُ." از جانب ضد شناخت، جانب ديونيزيس ، اجباري برای جستجوي فضاي مجازي بازمناسب شده: " اشكال متنوعي از خود تنظيمي يا كنترل موجوديت زميني و صنعتي كارگران، اجتماعات و كمونها، تلاش گروههاي نخبه براي تغيير زندگي و فرارفتن از احزاب و نهادهاي سياسي".
با فضاي افتراقي،‌ در يك لحظه ي قاطع لفبور ورق نهاني نيچه ماركسيستي خود را نمايش داد، به عنوان جغرافيداني نوآور كه به نظر ايده آلهايش بيشتر به Orpheus(ارفئوس،شاعرو موسيقيدان يوناني) شباهت دارد تا Prometheus (پرومتئوس).قهرمان آييني ماركس پرومتئوس بود، كسيكه به دليل دزديدن آتش از خدايان عذاب كشيد. همان كسيكه در نقاب اصيل پرولتاريا ي متصل به سرمايه، ظاهر شد. يك پرومتيان اصيل ،‌جسور، مخترع، و بارور است، در عين حال روح ارفئان لفبور نه رنج ميكشيد و نه فرمان ميداد. دخالتي بيحاصل داشت، ميسراييد، بازي ميكرد و به موسيقي گوش ميداد ( بهSchumann موسيقي مورد علاقه اش)،در فضاي ديونيزي از عيش و نوش ، از مسخره بازي و طعنه زدن، لذت ميبرد. فضاي افترقي سيستماتيك نيست ،‌و بنابراين شكل و محتواي توليد فضا از طریق پروسه ي " كف نفس" نيچه به گونه اي انفجاري، برهم زننده و غير سيستماتيك، آشكار ميشود. " من به همه ي دستگاههاي نظم دهنده بد گمانم " نيچه اينگونه گفته است؛ " من سيستم نميسازم ،" لفبور با اين گفته هم بر روي صفحه وهم در اصول سياسي، دم ساز شد.در اينجا هيچ چيز حتي به گونه اي جزئي شبيه به سيستم نيست، كنايه ي آخري، نه در شكل و نه در محتوا. "همواره سؤالي است از زندگي،" او در خطوط آخر Le manifeste diffe'rentialiste (آشكارسازي افتراقي) به تبيين اين امر پرداخته است. " نه تنها از تفكري متفاوت بلكه از بودني متفاوت،" بوسيله ي يكي كردن خود با نيروهاي حياتي متغيرمان و برساختن گونه اي شايسته ي از اين نيروها: يك " فضاي حقيقي،" او اين تعريف را در توليد فضا (The Production of Space) (p. 397)، اتيك زده است،‌ " حقيقت در باره ي فضا."
در مقدمه اي براي ابتكار ابتدايي اش به سال 1985 ، لفبور 80 ساله برخي شكافهاي تز يازده ساله اش را پر كرد.زمانيكه مارگارت تاچر و رونالد ريگان طوفاني را بر صحنه، ‌در پي تنبيه امپراطوري شيطاني و برپايي جنگي در آتلانتيك جنوبي، ايجاد كرده بودند. در همين حين ديوار برلين متزلزل شد زمان كه واژگوني ، از درون متلاشي بود هنگاميكه از بيرون داغان و كهنه شده بود؛ فضاي استبدادي قبل،‌خارج از قلمرو روابط اجتماعي سرمايه داري، به آهستگي تشكيل ميشد، آشيانه ي بازار مجازي ديگري را ارائه ميكرد. توليد فضا شروع كرد به حاشيه گذاري خود به سمت بيرون بر سطحي جهاني، ظرفيت توليدي كه به گونه اي عميق درمراكز سنتي قدرت موجوديت يافته آن هنگام كه اين قدرت فضاها را در جاي جاي جهان ميسايد، ‌ آنها را متلاشي و سپس درون مدار فضايي پسا –پسا جنگ، دوباره تجديد ميكند. تمامي انديشه هايي كه تا به حال در مورد سياستهاي ملي و محلي پذيرفته شده، بوسيله ي مرزهاي مطلق محدودي لبريز شده بنابراين شروع به ذوب شدن در هوا كرد؛ چند پارگي نو، سلسله مراتبي، با هم گوني مناظر- نوعي" فشرده سازي تصاوير" چشم انداز نو سرما يه داري- يخ بسته.(22 )
با فرصتهاي كمتري، لفبور اصطلاح جهاني بودن را به اهتزاز در مياورد، كه به پيوستار جهاني رسيدن به اين فرايند، اشاره دارد،بحثهاي خود را حول جهاني شدن پيش ميبريم. به علاوه، او گفته است، هيچكسي قادر به چشم پوشي نيست،‌ جايگزيني برنامه ريزي دولتي و demand-led علوم اقتصادي بوسيله ي " نو ليبراليسمي كه به طرز بدي تجديد ساخت شده،" علامت دهي پايان برنامه ريزي نه بوسيله ي خطاي انحراف معيار بلكه reemphasis آن، مكانيزم جديد دولت ليبرال-بورژوازي ،‌ حالا به طرزي بيشرمانه در همدستي با سرمايه ، به خصوص سرمايه ي مالي، است.اين دولت ارتدوكسي جديد، توليد تازه و كنترل فضاي جهاني را موازي ميسازد،‌ يك "نظم جهاني تازه،" با عقلانيت و غير عقلانيتي بيشتر د رنفوذ و انقياد فرا مليتي هر روزه خود.
در طي اين دوره ي 11 ساله ي يكنواخت، جناح راست نو ليبرال با " metanarrative " خود در بازار، پيروزي شد. در اين 17 سال، بين The Production of Space و مرگ لفبور، در سراسر گام هاي زندگي- در سياست و تجارت، در مكاتب دانشگاهي و تجاري، در تخيل آدمها- معقوليتي تازه درباره ي واقعيت، دانشي متداول شد، تحميل اصطلاح آنچيزي كه ممكن هست(يا نيست). به زودي، همه ي بايد و شايدها در پس حصار سيمي خاردار "هست"، مهرو موم شد- همچون اركان سازمان تجارت جهاني ژنو- . يك نوع حكمراني جهاني بر راهپيمايي طولاني خود جلوه یافت، با گسيل مبلغين بازاري به اينجا ، با گسترش آيينهاي TINA(گزينه ي ديگري موجود نيست) در آنجا، طعنه وار و با ابهت ، براي بسط آرام بازار جهاني ،‌ به گونه اي سازشي و نه جدلي يا مشاجره اي، اراده ميكند.
دولت و اقتصاد به گونه اي يكنواخت درون واحدي غير قابل تفكيك ، ادغام شدند، بوسيله ي آيينهاي چرخشي اداره شدند،‌ چرخشي كه مديران درجه ي دكتري به آن داده اند. فضاي مجازي شروع كرد به نوشتن بر فراز همه ي دنيا، پژوهشگران و روشنفكران بازگشتي به فعاليت انتزاعي و به محيطهاي كاري دانشگاهي در فضاي مجازي ديگري ، داشتند. ناگهان،‌ بيان آزاد و كار ذهني به هم پيوسته- خلق و انتشار ايده هاي انتقادي- به سرعت مورد حمله قرار گرفت چيزي شبيه به همان كالايي شدني كه لفبور سعي داشت كه پرده از راز آن بردارد. ناگهان و به طريقي،‌فضاي روشنفكري- فضاي آكادميك و واقعي در دانشگاهها و روي صفحه ی مجازی- تا كنون فضاي نواستعماري سرمايه داري ديگري شده است،‌ و دانشمندان همگي با هم قرباني و متهم ،‌استعمار كننده و استعمار شده، زندانبان و زنداني ، هستند.
قدرت كاري آكادميك بسيار بيشتر از فروش و بنابراين استيجاري است، و توليدات آنها- كتابها و مقاله هاي بي پايان- براي هميشه بيگانه شده است،‌به گونه اي فزاينده بوسيله ي عملكردهاي خاص،‌بوسيله ي طرحهاي فروش ناشر،‌ داوري ميشود- ويا بوسيله ي توانايي آنها براي توجيه ارزشهاي موجود. بنابراين، هنگاميكه نويسندگان و پژوهشگران وارد غوغاي لفبوريان ميشوند، هنگاميكه آنها درباره ي زندگي روزمره و فضاي جهاني مينويسند، آنها بايستي بسيار با دقت در مورد زندگي روزمره اي كه در باره ي آن صحبت ميكنند، فكر كنند، فضايي ( و هر انچه) كه آنها معني ميكنند. هنگاميكه آنها در مورد روشنفكران راديكال چون لفبور مينويسند، آنها بايد به نقشي كه خودشان به عنوان روشنفكران راديكال دارند، بينديشند، نقد گرايي لفبوريانها به خودشان برميگردد، فضا و زندگي روزمره ي خودشان را در همان دوره به همان شكلي كه سرمايه داري جهاني را تحليل ميكنند،‌مورد موشكافي قرارميدهند.

منبع: Henry Lefebvre: A Critical Introduction Merrifield, Andy.
, New York London, 2006.( chapter 6)

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

نئولیبرالیسم و جنون مهارگسیخته
و حالا انتخاب

Related Posts