ورود

وارد شدن به حساب کاربری

نام کاربری*
رمز عبور *
من را بخاطر بسپار

ساختن حساب کاربری

پر کردن تمامی گزینه های دارای * اجباری می باشد
نام
نام کاربری*
رمز عبور *
تایید رمز عبور*
ایمیل*
تایید ایمیل*
کد امنیتی*
Reload Captcha

انسان شناسی و فرهنگ

انسان شناسی و فرهنگ
اندازه فونت: +

مصر از اسلام تا مبارك

عفاف لطفی:  تلخیص ترجمه - محسن حجاریان

از تسلط اعراب مسلمان بر مصر در سال 639 تا اشغال این كشور به وسیله انگلیس در سال 1882، سرزمین مصر و مردم آن همیشه به وسیله بیگانگان اداره می شده است. پیش از این زمان، مصر در تیول امپراطوری بیزانس بود؛  پایتخت آن اسکندریه و آئین مردمان آن كه قبطی نامیده می شدند، مسیحیت بود. در ایام خلافت عمر، دومین خلیفه، سپاه مسلمین به سرکردگی عمرو بن عاص، در سال  639 م با هشت هزار سوار وارد مصر شد و این سرزمین را فتح کرد. گشایش مصر با مساعدت حکام بیزانس که دل خوشی از حکومت خود نداشتند کار فتح مصر را تسریع کرد. در آغاز مصری ها گمان می بردند که حکام عرب از رومی ها نرمش بیشتری در مالیات و غیره از خود نشان خواهند داد. قبطی ها برای نگهداری آئین خود به عرب ها فدیه می دادند و تا چندین قرن در آئین مسیحیت باقی مانده و با زبان قبطی به عبادت خدایان خود می پرداختند (١) .

شهر اسکندریه تا اندازه ای از مرکز دور بود. مسلمانان مرکز را به فسطاط (خیمه) منتقل کرده، خانه ها و مسجد در آن ساختند. مسجد عمرو معروف بود و هنوز هم خرابه های آن در كنار شهر فسطاط  پابرجاست. آتش سوزی کتابخانه اسکندریه كه ششصد سال بعد از ورود عمرو عاص نوشته شده، به نظر می رسد افسانه باشد.

در این زمان قبایل زیادی از اعراب به این سرزمین مهاجرت و از طریق ازدواج با جامعه قدیمی مصر، آمیختگی پیدا کردند. در دوران امویان، به علت فشار بر قبطیان تعداد زیادی از آنان آئین قدیمی خود را از دست دادند و به دین اسلام درآمدند. در زمان عبدالملک ابن مروان(685/705) زبان قبطی جای خود را به زبان عربی داد، با این حال، امروزه ده در صد جمعیت مصرهنوز قبطی هستند. در زمان عباسیان نیز فشار زیادی بر مصریان وارد آمد.

اولین حاکمی که از جانب عباسیان به مصر فرستاده شد تركی بود به نام احمد ابن تولون (868). او مردی آگاه و زیرک بود و به علت زیرکی و دوری از بغداد، حكومتی مستقل و خودمختار بدست آورد. وی پایتخت جدیدی را در شمال فسطاط تاسیس كرد؛ این پایتخت محل سكونت نظامیان بود كه به صورت قطاعی در آن اسكان گزیده بودند. مصر در روزگار تولون ها وضعیت خوبی داشت. سلسله کوتاه آنان به وسیله ارتش بغداد منقرض شد و شهر قطاعی هم با خاک ویران و تنها مسجدی از آن برجای ماند.

حکومت سی ساله بعدی مصر به دست گروه دیگری از ترکان به نام آخشیدی ها افتاد. الاخشید قبلا والی (935) مناطق سوریه بود. حکومت بعدی به دست خواجه ای افتاد به نام ابومشک کافور که معلم یکی از فرزندان آل اخشید بود. 

مشکلات قحطی و طاعون و ویرانی نابود كننده ی در تاریخ این دوران ثبت شده است. المتنبی شاعر بزرگ عرب، در دربار ابومشک کافور شاعری می کرد. با مرگ ابومشک کافور در سال 968، فاطمیان که از پیش در شمال آفریقا حکومت می کردند وارد مصر شده و قدرت را در دست گرفتند. المعزالدین الله فاطمی که خود را از سلاله فاطمه دختر پیغمبر می دانست از اسماعیلیان شیعه بغداد بودند که سالها پیش ازین در شمال آفریقا نفوذ داشتند. آنها در ابتدا در مناطق قیروان و مراکش حكومت می كردند. در سال 969 قوای فاطمیان از غرب مصر وارد این سرزمین شد. فرمانده قوای فاطمیان جواهر نام داشت که در آغاز كار خود، شروع به ساختن قلعه نمود. ستاره شناسان مغربی محاسبه کردند که شهر جدید را در کجا بسازند، آنها طناب ها را روی چوب های میخ شده در زمان معینی نصب کرده و منتظر رصد و سعد   نحس زمان منابسی بودند تا کلنگ شهر را بر زمین بزنند که در این لحظه کلاغی بر یکی از طناب ها نشست و زنگ ها را به صدا درآورد. در این زمان کارگران شروع به کندن کردند. البته این آن زمان دلخواه ستاره شناسان نبود. وقتی در آن لحظه به "ستارگان و سیارات" نگاه کردند، مارس را دیدند، و از این جهت نام مارس را كه به معنی جنگ و "قاهره" است را برای این مكان انتخاب نمودند. جواهر، پیش از ورود رهبر فاطمیان، دستور داد مسجدی به نام حضرت زهرا دختر پیغمبر بسازند (سال 970 میلادی) كه آن را الازهر نامیدند. در این زمان تعداد زیادی از مردم مصر به آئین تشیع درآمدند. فاطمیان ( تا سال 1171میلادی) به مدت دو قرن بر مصر حکومت کردند. یکی از نوادگان فاطمیان به نام الحکیم بامرالله قوانین عجیبی وضع کرد؛ از جمله آنكه کفاشان نباید کفش برای زنان بدوزند چون آنها از خانه بیرون می روند؛ غذای مولوکیه را کسی نباید بپزد و بخورد چون معاویه این غذا را می خورده است. بازی کردن قدغن شد و آبجوها و شراب ها را هم در نیل ریختند. تمثال زنی را برسردر دروازه فسطاط به دار آویختند. وی کتابخانه ای درست کرد که آن را بیت الحکیم می گفتند و همه مردم می توانستند از آن استفاده کنند. این "حکیم" وزیری داشت به نام "درزی". روزی حکیم ناپدید شد و جسد او هم دیگر پیدا نشد0 از آن زمان این وزیرمعتقد بود که حکیم یک روز "آشکارا" خواهد شد (البته خواهرحکیم او را با توطئه کشته بود). درزی بعد از مدتی به سرزمین لبنان رفت و به تبلیغ این آئین پرداخت که آنرا آئین "دروزی" خواندند. کتابخانه فاطمیان نزدیک به صدهزار کتاب داشت که با ورود ترکان مقدار زیادی از آنها طعمه حریق گردید.

اولین جنگ های صلیبی که به سرزمین مسلمین وارد شد در سال 1099 در اردن بود. شاید اگر حمله صلیبیون چند دهه زودتر انجام می شد، حمله های آنها به وسیله سلجوقیان دفع میشد و اگر چند دهه بعد اتفاق می افتاد به وسیله مملوک خنثی می گردید. در این زمان وزیرهای مصر، به امید اینكه صلیبیون با مردم مهربانی خواهند كرد، از آنها استقبال کردند، اما  به محض ورود به مصر، هفتاد هزار تن از مسلمانان را قتل عام کردند. در سال 1169 نورالدین زنج حاکم سوریه،  مصر را به تصرف درآورد. شهر فسطاط هم به طور ناگهانی از جانب وزیرها به آتش کشیده شد، زیرا آنها می خواستند این شهر به دست صلیبیون نیفتد. از این زمان به بعد، صلاح الدین ایوبی عموزاده یكی از وزیرها روی کار آمد. با روی كار آمد وی، دولت فاطمیان که دو قرن بر مصر حکومت کرد، در 1171 میلادی به پایان رسید.

 صلاح الدین ایوبی در مصر پایگاه خود را محکم کرده و از جانب فاطمیان آسوده خاطر و چون از زنجی هم تنها فرزند خردسالی برجا مانده بود ازین بابت هیچ دلنگرانی نداشت. وی قلعه بزرگ و بسیار محكمی كه بعداً به "سیتادل" معروف شد در قاهره ساخت. جانشینان صلاح الدین تا سال 1250(نزدیک به هشتاد سال) بر مصر حکومت کردند. جانشینان صلاح الدین را ایوبیان می خواندند. آنها در مدت حكمرانی خود خدمات چشم گیری به مصر كردند؛ کانال کشی و آبیاری، رونق تجارت مسلمین، آرامش نسبی اجتماعی، تأسیس تعدادی مدارس و غیره از جمله كارهای برجای مانده از آنها است.

بعد از ایوبیان، شخصی بنام صالح ایوب، از ترکان بارگاه بغداد، چنین شنیده بود که صلیبیون دوباره به مصر آمده اند. وی با سپاهی به سرداری مردی بسیار تنومند بنام "ظاهر بی بار بندقداری"، سواران صلیبیون را در دلتاهای اطراف شمال نیل از بین برد. بعد از صالح ایوب پسرش تورانشاه که از نظر فکری و دماغی ثبات چندانی نداشت و با نامادری خود بر سر حکومت در جدال بود و سپاهیان هم از او ناراضی، بعد از مدتی بدست سپاهیان کشته شد و قدرت به دست همین زن كه "شجرة الدر" نام داشت افتاد و قرار بر این شد تا زمانی كه فرزند خردسال او بزرگ نشده، بر منصب حكومت حكم رانی كند. در این زمان، دولت عباسیان در بغداد نامه به مردم مصر نوشتند که آیا در مصر مردی برای حکومت پیدا نمی شود، كه همین امر موجب شد "شجرة الدر" با "ایبک"، یکی از سرداران مملوک ازدواج کند. نزاع بر سر کسب خزانه داری بین این دو در گرفت؛ "شجرة الدر"، ایبک را به قتل رساند كه در پی آن سپاهیان هم "شجرة الدر" را كشتند. 

با سقوط بغداد در سال 1258 بدست هلاکو خان، سلسله عباسی منقرض گردید. سپاه هلاکو برای گسترش به جانب سوریه حرکت کرد اما در عین جالوت از سپاه بیابار فرمانده مملوک شکست خورد. مملوک ها از ترکانند که بطور مزدوری در سپاه خدمت می کردند. آنها از ساكنین اورال روسیه در استپ های آسیای مرکزی بودند که برای کارهای نظامی خریداری شدند، اما دیری نپائید كه به دین اسلام درآمدند. آنها یک الیگارشی بردگی در دولت به وجود آوردند و در این سیستم حکومتی، معماری و هنر و آثار زیبایی شناسانه را گسترش داده و مدارس عرفانی و صوفیگری نیز تاًسیس كردند. یكی از ممالیک "بایبار" نام داشت. او از ترکان قپچاق بود؛ اندامی بلند و غول آسا داشت با چشمانی آبی كه لکه ای بر روی آن دیده می شد. وی سرزمین ها را بطور اقطاعی در میان قشون تقسیم کرد. مردم مصر از او افسانه های قهرمانی و فولک ها ساختند. داستان های رمانس او را با ساز رباب یک سیمه در قهوه خانه ها می نواختند. بعد از وی پسرش قلاون به حکومت رسید که در كار حكومت استعداد چندانی نداشت. در زمان وی معماری و تذهیب و خط و شیشه کاری و موزائیک و رنگرزی و استفاده از سنگ های رنگی رونق گرفت.

چیزی نگذشت كه یكی از ممالیک به نام غوری، كه تصور می كرد سلطان سلیم میخواهد دمشق را اشغال كند، وارد سرزمین شام شد. سلطان سلیم او را مطمئن ساخت كه به مصر حمله نخواهد كرد، با این حال، دو سپاه ترک و مملوک در حلب رودرروی شدند و سپاه مملوک خسارات زیادی دید. در این جنگ سلطان سلیم از آتش توپخانه استفاده می کرد و چنین می گویند که عثمانی ها با رشوه دادن به "خیربیک"، یکی از فرمانده های مصری، موجب شکست مملوک را فراهم ساخت

بعد از غوری یکی دیگر از بردگان او به نام تومان بیک به حکومت رسید. سلطان سلیم به او نامه ای نوشت که به عنوان ویسوری تحت قیمومیت عثمانی درآید. بالاخره سپاه دولت عثمانی در سال 1517 وارد قاهره شد و زمانی نپائید كه تومان بیک را در ملاء عام در "باب زویله" بدار آویختند.  دولت عثمانی "خیربیک" را به عنوان ویسوری مصر انتخاب كرد، اما مردم او را "خائن بیک" نامیدند. او تا پایان عمر به عنوان والی در مصر باقی ماند.

در زمان سلطان سلیمان قانونی، مصر را به چهارده ایالت تقسیم کردند که هر کدام را یک والی می گرداند. با این که مصر تحت فرمان عثمانی بود اما مملوک در مدیریت کارها سرنوشت ساز بودند و در اکثر کارها نقش تعیین کننده ای ایفا می کردند. اوضاع مصر رفته رفته وخیم شد، قحطی و گرسنگی و امراض مزمن مردم را به آدم خواری انداخت. در این زمان ارتش ناپلئون (1798) مصر را تسخیر کرد. ارتش فرانسه از توپخانه استفاده می كرد و مصری ها قدرت مقابله با آنها را نداشتند. ناپلئون پس از یازده ماه در بی خبری مصر را ترك كرد و كارها را به ژنرال كلیبر سپرد، اما بعد از مدتی او را به قتل رساندند و ژنرال واك منو امور كارها را در دست گرفت. وی با یك دختر مصری در شهر روزتا ازدواج كرد، به همین خاطر فرانسوی ها و مصری ها او را به باد تمسخر می گرفتند.   

پایان دوران مملوك

در سال 1801، دولت عثمانی با كمك انگیس، فرانسه را از مصر بیرون راند، كه البته دیگر توانی از قدرت عثمانی در مصر دیده نمی شد. با مداخله این دو دولت، اوضاع مصر رو به پریشانی نهاد؛ در این زمان تنها یك نفر توانست به مصرها كمك كند، او محمد علی نام داشت و از افسران جوان، از اهالی آلبانی بود كه با قوای عثمانی به مصر آمده بود. محمدعلی به سرعت ارتقا یافت و معاون قوای شاخه های آلبانی ها شد. 

بین سال های 1801 تا 1805 وقتی که نیروهای عثمانی و انگلیسی و مملوک برای کسب قدرت در یک وضعیت آشفته با یكدیگر در کشمکش بودند، دولت عثمانی برای مقابله، سربازان خود را از سوریه به جانب مصر گسیل کرد. این سربازان که با آنان دلهی می گفتند به دهات حمله برده، به زنان تجاوز کرده و اموال مردم را غارت می کردند. بالاخره علما و مردم، محمدعلی را به حکومت مصر منتخب کردند، اما وی از 1805 تا 1811 در مقابل مملوک ایستادگی کرد تا آنها را از میان برداشت. گذشته محمد علی چندان روشن نیست، بعضی می گویند تیره خانوادگی او از ترکان و بعضی می گویند از کردان بوده است. او سلسله ای در مصر روی کار آورد که تا 1945 در قدرت ماندند. محمد علی صنعت و کشاورزی را گسترش داد، ناوهای دریائی ساخت و ارتشی تقریبا منظم تدارك دید. صنعت نساجی و پنبه بافی و ابریشم را رونق داد و کوشش کرد تا از نظر نظامی از عثمانی مستقل باشد. وی كوشش كرد تا هویت مصر به مصری ها بازگرداند.

 در این زمان یونان برای دولت عثمانی دردسر درست می كرد. دولت عثمانی، ابراهیم پاشا را به یونان فرستاد. دولت تزاری روسیه با عثمانی ها در عناد بود و از این بابت می خواستند از روس ها کمک بگیرند، اما از سوی دیگر، نگران نفوذ روس ها در سرزمین خود بودند. از این جهت، به جانب انگلیس روی آوردند. انگلیس، یونان مستقلی را می خواست. در اروپا هم، نفرت مسیحیان به خاطر تجاوزات ابراهیم پاشا به سرزمین آنها، بالا گرفته بود كه این امر موجب اتحاد كشورهای مسیحی علیه ابراهیم پاشا شد. درگیری هایی كه بین اتریش، انگلیس و فرانسه با مصر و عثمانی صورت گرفت، این كشورها، ناوهای مصر و عثمانی را غرق کردند و ارتش ابراهیم پاشا را مجبور به بازگشت نمودند. مصر در سال 1833 سرزمین لبنان را به تصرف درآورد. تجاوز به سرزمین های لبنان و سوریه، که بخشی از منابع تجارت و داد وستد انگلیس محسوب می شد، نگرانی دولت پالمرسون را بوجود آورد. تجارت انگلیس با بحران رو به رو شده بود. ابراهیم پاشا با كمك انگلیس به سرزمین سوریه روی آورد. انگلیس ناوهای جنگی خود را به سواحل اسکندریه فرستاد؛ وقتی محمدعلی ازپنجره کاخش ناوها را دید، احساس شکست بر او مستولی شد.

در زمان محمدعلی اوضاع کشاورزی رونق گرفت، صدها نوع درخت به کشاورزی مصر افزوده شد، گیاهان زیادی کشت شدند، صادرات بالا گرفت و مدارس علوم و تکنولوژی تأسیس شد. وی در سال 1849 به بیماری مغزی مبتلا شد و همان زمان درگذشت.

 بعد از وی عباس روی کار آمد؛ او در سال 1854 راه آهن قاهره به سوئز را کشیده شد، اما در همین سال نیز درگذشت. بعد از وی عموزاده اش که سعید نام داشت به حکومت رسید. فریناند دولسپس فرانسوی دوست او بود. او است كه با نقشه دولسپس برنامه کندن کانال سوئز را عملی ساخت. در برنامه كندن كانال، تعداد زیادی از كشاورزان مصری كار خود را از دست داده و به صورت بیگاری و بدون اجرت در كندن كانال با سه شیفت شبانه روزی به كار واداشته شدند.

اسمعیل پاشا، در سال 1869 مراسم افتتاح کانال سوئز اعلام كرد. اکثر پرنس های درباری اروپا برای مراسم افتتاح به مصر دعوت شدند. بندرهای تازه ساز اسماعیلیه و پورت سعید چراغانی شده، کاخ های مجلل در این شهرها ساختند. اپراخانه قاهره کوشش کرد تا تم یک اپرا را بر پایه یک داستان افسانه ای کهن مصری به نگارش درآورد. این کار را شامپولیون، مصرشناس معروف، که نوشته های هیرگلیفی را ترجمه کرده بود، به عهده گرفت. داستان مربوط به آیدا، یكی از بردگان عهد باستان، بود. در شب اجرا، لباس های اپرا آماده نبودند و گیوسپ وردی کمپوزر ایتالیائی که برای اجرای همین اپرا به مصر دعوت شده بود، به جای آیدا، اپرای ریگولیتو را اجرا نمود.

در اواخر روزگار اسمعیل، اوضاع اقتصادی رو به وخامت نهاد. او کوشش کرد تا سهم خود از کانال سوئز را بفروشد. در این زمان مقدار زیادی از سهام کانال به دولت انگلستان به معادل چهارمیلیون لیر فروخته شد. این فروش باعث نفوذ سیاسی انگلستان در این منطقه گردید. بدتر از این، تحمیل کاپیتولاسیون بود که به تابعین خارجی داده شد [در ایران هم این اتفاق در همین زمان ها روی افتاد]. اسمعیل در سال 1879 درگذشت و پسرش توفیق پاشا جای او را گرفت که تا سال 1892 حكومت كرد. در روزگار وی، تعداد زیادی از اشراف، که عنوان پاشا را داشته و صاحبان زمین بوده، دنبال امتیازات بیشتری بودند. اکثر آنها، و حتی خود توفیق پاشا، عضو لژ فراماسیونری بودند. این زمانی است كه سید جمال الدین افغانی برای تبلیغات آزادی خواهانه به مصر آمده بود. جمال الدین، بعد از مدتی که در دسته بندی های طبقه حاکمه مصر نفوذ کرده بود، مورد غضب کنسول انگلیس قرار گرفت و شبانه به دستور توفیق با لباس شب از مصر بیرون رانده شد [مقایسه شود با بیرون راندن او از ایران با لباس شبانه در زمان ناصرالدین شاه با سمت عراق]. 

در این زمان سه جریان سیاسی در مصر بوجود آمد:  دسته اول، پاشاهای مصری بودند كه با همدیگر تعاون کرده و یك جریان ناسیونالیستی به را انداخته و خواستار محدود کردن اتوکرات ها بودند. این گروه به زمینداران بورژوا وابسته بودند. دسته دیگر روشنفکران مصری بودند که قانون اساسی می خواستند و دسته سوم نظامی ها بودند که خواست های دیگری پیش پای دولت می گذاشتند.

سیاستی که ترک های سیرکاسیون (چركس ها) در ارتش اعمال می کردند این بود که افراد مصری بیش ازهفت سال حق خدمت در ارتش را نداشتند، از این جهت آنها نمی توانستند به مقام های بالای نظامی دست یابند. این مسئله اعتراض مصری ها را برانگیخت و شعارمصر برای مصری ها را همراه داشت. در این زمان، شخصی به نام احمد عریبی (به ضمه عین) از ارتش مرخص شده و دست به رهبری مردم زد. جماعتی گرد عریبی جمع شده و شعار قانون اساسی را سر میدادند. شایعه ی پراکنده شده که عریبی می خواهد خدیو را از حکومت برکنار کند. اوضاع متشنج شد؛ مردم هر لحظه منتظر اعمال نفوذ انگلیسی ها و فرانسوی ها بودند. در این موقع در اسکندریه یک یونانی از یك جوان مصری الاغ دار، سواری خواسته بود و جوان صاحب الاغ را با چاقو زده بود، مردم خیال کردند که قتل عام شروع شده است. دست به حمله برده، از خارجی ها و مصری ها تعداد زیادی کشته شد. عریبی در این موقع در قاهره بود؛ فورا خود را به اسکندریه رساند. خدیو توطئه کرد که انگلیسی ها و فرانسوی ها برای حمایت او آمده اند؛ عریبی را از کار برکنار و او را یاغی خواند. عریبی، خدیو را خائن خواند. نیروی انگلیس از اسکندریه و اسماعیلیه وارد کانال شده و قوای مصر را شکست دادند. عریبی صحنه نبرد را ترک کرد و به جانب قاهره رفت. خدیو از قوای انگلیس خواست که در مقابل اعتراضات مردم، از او حمایت کند. ماندن موقت نیروی انگلیس همان و لنگر انداختن آنها تا سال 1954 همان [مقایسه شود با تقاضای محمدعلی شاه در ایران از قوای روس]. مهمترین سودی که انگلیس از این ماجرا برد، کنترل کامل بر کانال و استثمار بیشتر هند  بود.

بعد از فوت توفیق، پسرش عباس حلمی ( 1892 تا 1914 ) جای او را گرفت. در این موقع مردم از حضور ممتد قوای انگلیس در کشورشان خسته شده بودند و خدیو هم از این وضعیت رنج می برد. در این موقع جوانی بنام مصطفی کمال با ایده های ناسیونالیستی به مقابله با حضور خارجی ها پرداخت که خدیو هم از او حمایت می کرد. خدیو به مصطفی کمال کمک کرد تا به فرانسه برود و افکار عمومی را علیه حضور انگلیس در مصر برانگیزد. وی در اروپا کاری از پیش نبرد. در این موقع انگلیس کشاورزی مصر را به تک محصولی پنبه تبدیل کرده بود و مشتری آن هم تنها کمپانی لانکستر بود.

حادثه ای که در سال 1906 اتفاق افتاد این بود که در دهکده کوچک دینشاوی، برج کبوتری بود كه انگلیسی ها برای شكار كبوتر به آنجا می رفتند. فلاحین، غالبا کبوتران را برای فروش به بازار می بردند. برسر این موضوع نزاعی بین انگلیسی ها و فلاحین درگرفت. یکی از انگلیسی ها در معرکه کتک خورد و وقتی به جانب کمپ فرار می کرد در فاصله راه قلبش گرفت و افتاد و مرد.  تمام مردم دهکده را دستگیر کردند. انگلیسی ها دادگاه نظامی تشکیل دادند و پنجاه و دو نفر را محکوم كردند. چهار نفر اعدام  که در ملاء عام، در دهكده، بدار آویخته شدند، دو نفر به بیگاری در کمپ و شش نفر شش سال زندان و بقیه به شلاق محکوم شدند. تمام دهکده به زور می بایست مراسم اعدام و شلاق خوردن را نگاه کنند. احساسات ناسیونالیستی در سراسر آن منطقه پراکنده شد. اشعار فولک سروده شده در باره این جنایت، تا سالهای متمادی در این ناحیه خوانده می شدند. مردم علیه حضور انگلیس شعار می دادند، انگلیس خدیو را از سلطنت برکنار و عموزاده او را بر تخت نشاند. اوضاع داخلی بسیار بد بود، بیگاری که نزدیک دو دهه پیش ملغی شده بود باز از جانب انگلیسی ها اعمال شد.

در سال 1918 یک گروه مصری که خود را "وفد" (نماینده ) می نامیدند تشکیلاتی به همین نام تآسیس كردند. به آنها اجازه داده شد تا در کنفرانس صلح پاریس شرکت کنند و مسئله مصر را مطرح سازند. این گروه هدفشان استقلال مصر بود. انگلیس تقاضای وفد را رد کرد. در این موقع خدیو، فواد بود که جای خدیو مخلوع را گرفته بود [مقایسه شود با خلع احمد شاه و سلطان عثمانی در هیم زمان]. نماینده مصر، سعد زغلول بود که قبلاً جز کابینه مصر بود. در سال 1919 مصر با بحران های سیاسی مواجه شد، از آن جمله، سعد زغلول را دستگیر و به مالتا تبعید كردند. مردم اعتصاب و اعتراض کرده كه بعد از مدتی زغلول را آزاد و با بازگشت دوباره وی، وضع بهم خورد و دوباره او را دستگیر کردند و این بار او را به عنوان تروریست تبعید کردند. در سال 1922 دولت انگلیس حکومت نظامی مصر را برداشت؛ مصر استقلال خود را بدست آورد.

هنگامی که انگلیس یک جانبه استقلال مصر را اعلام کرد، چهار اصل را برای خودش محفوظ دانست. دفاع از مصر در صورت حمله بیگانگان، نظم ارتباطات و منافع انگلیس ( کانال سوئز)، حمایت از منافع بیگانگان و اقلیت و اوضاع سودان. هنگام آزادی سعد زغلول، عده ای که قبلا به گروه وفد وابسته بودند و اکنون انشعاب کرده، نام خود را "الاحرار الدستوریون" ("قانون اساسی گرایان آزادی خواه") نام نهاده و در مقابل زغلول، حزب خود را تشكیل دادند. 

نمایندگان، قانون اساسی را تدوین کرده، هرچند قانون ناقصی بود، با این حال، پادشاه آن را امضا نکرد؛ البته انگلیس از  شاه پشتیبانی می کرد. طبق قانون اساسی، شاه می توانست وزرا و کابینه را از کار برکنار کند. تنها جریانی که در مقابل این اصل مقاومت کرد، جریان وفد وسعد زغلول بود. او فلاحین را پشت سر خود داشت و وفد هم از زمین داران ثروتمند تشکیل شده بود.

انتخابات در سال 1924 انجام شد، سعد زغلول 151 صندلی و لیبرال ها 7 صندلی را اشغال کردند. زغلول نخست وزیر شد؛ وی فوراً دستور داد ترک ها و سیرکاسیان (چركس ها) را از کار برکنار کرده ومصری ها را به جای آنها به كار گماردند [رابطه سعد زغلول و فواد به تقریباً به رابطه شاه ایران و مصدق شبیه بود]. زغلول از طریق قانون اساسی با فواد می جنگید و همیشه مردم را به شتیبانی خود به خیابان ها می کشاند. تمام هم و غم زغلول این بود تا چهار اصل تحمیلی انگلیس را از گرده مصر بردارد، که انگلیس هم بهیچ روی زیر بار زغلول نمی رفت. 

یکی از اعضا پیشین وفد که علیه زغلول مبارزه می کرد و نتوانست به صندلی پارلمانی دست یابد، گروهی درست کرد تا فرمانده قوا (سردار)، که یک انگلیسی به نام "سی لی استاک" نام داشت، را بکشد. قتل "لی استاک"، که دوست صمیمی "الن بای" فرمانده عالی کمیسیون انگلیس بود، به پای زغلول گذاشته شد. او می خواست از زغلول انتقام بگیرد. الن بای، فوراً دستور داد تمام نیروی مصر از سودان خارج شود (که در اصل هیچ ربطی به قضیه كشته شدن لی استاك نداشت) و دوم اینکه به مصر تحمیل كرد تا نیم میلیون لیره حق خون (دیه) مقتول را بپردازد. زغلول پول خون را فوراً پرداخت، که البته این كار منجر به استعفای او نیز شد و دیگر این كه هرگز به پست نخست وزیری دست نیافت.

زغلول در سال 1927 در گذشت. او مورد احترام مردم و شاه و رقیبان خود بود. او از نیروی تظاهرات و توده مردم بمثابه نیروئی علیه نظام استبداد استفاده می کرد.  با این حال، وی با استفاده از اتوکراسی خود، هزاران اندیشه ور با استعداد را از کار انداخت و تنها به افکار خود تکیه می کرد، با این حال، او از راه پارلمان و قانون اساسی به مصر خدمت نمود.

بعد از زغلول، صدقی، نخست وزیر شد؛ او کاری ازپیش نبرد، البته در این موقع فرمانده کمیسیون انگلیس برداشته  و "سیر پری لورین" جای او را گرفت. در این هنگام، اوضاع نا بسامان بود، مردم همه جا دست به تظاهرات می زدند، شعار مرگ بر شاه داده می شد، یكبار هم  ترور صدقی به طورناموفق صورت گرفت. انگلیس از صدقی حمایت می کرد؛ جوانانی که دنباله رو افکار زغلول بودند دچار گیجی و سردرگمی شده بودند. سازمان "وفد" و دیگر گروه ها کاری از پیش نمی بردند. در این زمان یک تشکیلات با نام "جامعه اخوان المسلمین" تأسیس شد که رهبر آن یک معلم مدرسه به نام شیخ حسن البناء نام داشت. این سازمان در مقابله های خود با دولت، مردم را قانع کرد که فرهنگ بیگانه را باید از مصر بیرون راند. بناء دیدی بنیادی داشت كه شعارهایش همه جا به سرعت پراکنده شد. او در سال 1930 به قاهره آمد و سازمان وفد را در سایه به حاشیه راند. شعار او این بود که مردم با یكدیگر متحد شوند و جدا از هر حزب سیاسی به یكدیگر کمک کنند و بسوی مذهب روی آورند. در این زمان اتحادیه های کارگری در مصر وجود نداشتند و تشکیلات های صوفیگرایانه هم ازجامعه برچیده شدند و مدرنیسم جای آن را گرفته بود. تشکیلات جامعه اخوان المسلمین پیشنهاد  داد تا به جای آموزش در مدرسه های جدید، به آموزش روش سنتی آئین اسلام روی آورند. جامعه زنان را به آئین های اسلامی آموزش می داد. اعضاء این تشکیلات همیشه لباس های نو و تمیز می پوشیدند. هر خطائی که در جامعه وجود داشت به حساب اروپائی هایی که سالها مصر را استثمار کرده و آنها را از فرهنگ خود بیگانه ساخته بودند، می گذاشتند. نیروی جامعه اخوان المسلمین نه تنها توده های فقیر و طبقات پائین را در بر می گرفت، بلکه اقشار متوسط جامعه را نیز در برمی گرفت، زیرا اوضاع اقتصادی جامعه در وضعیت بدی به سر می برد.

سازمان دیگری که به تقلید از مسیولینی تأسیس شد، گروه "جوانان مصر" با نام "مصر الفتات" بود. آنها پیراهن سبز می پوشیدند و البته درمقابل جوانان وفد، که پیراهن آبی می پوشیدند، فعالیت چندانی نداشتند. قابل ذكر است كه هیچکدام از این گروه ها به اندازه "اخوان المسلمین" گسترده نبود.

مردم که می دانستند چه کسانی صدقی را به وزارت اقتصاد گماشته اند، مردم از او ناراضی بودند. اقتصاد کشور در لبه ورشکستگی قرار گرفته بود. مردم می دانستند که استقلال سیاسی بدون استقلال اقتصادی ممکن نیست. صنعتی شدن، با پیدایش بانک مصر، بوسیله طلعت حرب و وابستگان او تأسیس شد که اکثر سهام داران آن مصریان صاحبان زمین بودند.

در سال ها 1920 كه تعدادی از ناسیونالیست ها دستگیر شدند، زنان عضو این سازمان، چادرها را برداشته و در خیابان ها تظاهرات کردند. یکی از اولین رخدادهای کشف حجاب به سال 1923 بر می گردد و آن زمانی است که "هدی اشراوی"، همسر یکی از پایه گذاران وفد که از اروپا برمی گشت در بندر اسکندریه بدون چادر از کشتی پیاده شد. از آن زمان تعدادی از زنان مصر سعی می کردند از او تقلید کنند. حادثه دیگر زمانی اتفاق افتاد، كه جمعی از زنان برای جمع آوری اعانه در سالنی جمع شده و پرده ی بین آنها و مردان آویزان بود. زنان در آن سوی پرده بدون چادر بودند؛ پرده افتاد، از آن زمان زن ها در جامعه کم وبیش بدون چادر ظاهر می شدند.

پیش از جنگ جهانی دوم اکثر احزاب و دسته ها متحده شده تا مسئله سرنوشت مصر را از دست انگلیس یکسره کنند. در سال 1936 فواد پادشاه درگذشت. فواد یک دیکتاتور بی رحم بود. او سخت كار بود و دانش کافی داشت. او دانشگاه فواد را تأسیس کرد که اکنون دانشگاه قاهره نامیده می شود.

با روی کار آمدن "نحاس" از جانب وفد و تأکید وی بر روی حل مسئله انگلیس، مخصوصا کانال، قرارداد کانال تا بیست سال دیگر یعنی تا سال 1948 تمدید شد. رابطه مصر و انگلیس در حد رد و بدل کردن سفیر بود. در مصر، سفیرانگلیس، خود را بالاتر از هر سفیر دیگری می دانست. قوای انگلیس در منطقه کانال ماندند و اجازه نمی دادند مصری ها بدون اجازه وارد این منطقه شوند و هواپیماهای مصری هم اجازه پرواز از بالای کانال را نداشتند. با این حال، درهای آکادمی نظامی بر روی طبقات پائین جامعه گشوده شد و درصدی از کم بضاعت ها را بدون هزینه پذیرفت. عبدالناصر یکی از افراد طبقه پائین مصر بود که به این آکادمی راه یافته بود.

در جنگ جهانی دوم، نبرد انگلیسی ها با قوای ایتالیا در غرب مصر و ورود آنها به اکثر شهرها و حضورشان در خیابان ها و رفت و آمد آنها در خانه هائی که با نام روسپی خانه تأسیس شده بود، احساسات روحانیون ومردم مذهبی را جریحه دار می کرد. گروه سازمان اخوان المسلمین که می دید زنان فقیر چگونه با پول های انگلیس به خودفروشی کشانده شده اند، بیشتر مردم را تحریک می کردند.

عده ای از سیاست موسیو لینی پشتیبانی می كردند كه این امر موجب شد تا انگلیس تصور كند وضعش به خطر افتاده است و از این جهت، روز چهار فوریه 1942 با تانک های خود کاخ شاه را محاصره کرده و به او التیماتوم داد که نحاس را باید به نخست وزیری برگزیند یا خود او از تخت برکنار خواهد شد (نحاس طرفدار انگلیس بود). بعد از جنگ جهانی دوم و پیدایش سازمان ملل متحد مصر به این سازمان پیوست. در این روزها مردم تظاهرات خیابانی راه انداخته و تقاضای پیوستن سودان به مصر را داشتند. سودانی ها نمی خواستند به مصر ملحق شدند.

اما پیشتر از این، در سال 1936، افزایش روز افزون یهود در سرزمین فلسطین، دلنگرانی اعراب را دامن می زد. مصری ها و نخست وزیر آنها، نحاس، دلنگرانی خود را از ازدیاد و مهاجرت یهود در سرزمین فلسطین، با سایر ممالک عرب ابراز داشتند. ازسوی دیگر، بطور محرمانه به دولت های عربی هم  گفته شده بود که هیچ گونه همدردی، یا جمع آوری پول برای فلسطینیان انجام ندهند. از هواداران و رهبران فلسطینی هم در مصر از اشاعه اخبار و تبلیغات جلوگیری می شد. چنین وضعی، سازمان اخوان المسلمین را به تبلیغ علیه صهیونیست و دفاع از مردم فلسطین برانگیخت. در دوران جنگ هیچ کس نمی توانست کاری از پیش ببرد و از سوی دیگر یهودیان هم به متفقین پیوسته و آموزش نظامی می دیدند. هنگامی که قیمومیت انگلیس از فلسطین در ماه می 1948 به پایان رسید و اسرائیل به عنوان دولتی اعلام موجودیت کرد، کشورهای عربی را به جنگ با دولت جدید اسرائیل کشاند که مصر هم جز این کشورها بود. ارتش مصر برای جنگ اصلا آماده نبود و وسائل جنگی آنها هم همه ابزار کهنه انگلیسی ها بودند؛ مصر فاقد هواپیما بود. با این که وضعیت ارتش را به شاه گفته بودند، با این حال، مصر به اسرائیل اعلام جنگ داد. دوران جنگ بسیار کوتاه بود، شاه از بلژیك تقاضای خرید اسلحه کرد؛ این كار خود موجب ملیونر شدن شاه و دلالان اسلحه شد. اسلحه ها همه قراضه و کهنه های جنگ جهانی دوم بودند كه هنگام انفجار ارتش مصر را از بین می بردند تا دشمن را. ارتش مصر منطقه غزه را اشغال کرد اما به محاصره اسرائیلی ها درآمد. درجمع این ارتش، عبدالناصر هم بود که غالبا هنگام محاصره، از افسران یهود می پرسید که چگونه از دست انگلیسی ها رهائی یافته اند؛ ناصر در سال 1952 رهبر انقلاب مصر گردید0 جنگ با اسرائیل، هم ارتش و هم مبارزه پارلمانتاری را در مصر صیقل داد. در این موقع افراد و اعضا اخوان المسلمین داوطلبانه به جنگ با اسرائیل رفته و كشته شدن در جنگ را جهاد می دانستند.

در این زمان، نقریشی نخست وزیر بود و بیشتر دل نگران اوضاع امنیت داخلی. او در سال 1948 دستور انحلال اخوان المسلمین را صادر و از جانب دیگر حکم اعدام سه تن از اعضاء آنها را امضا کرد. با اعلام این خبر، اخوان المسلمین او را کشتند. در مقابل هم، حسن البناء را در مقابل ترور نخست وزیر، ترور کردند. تعداد زیادی از آزادی خواهان و اخوان المسلمین و چپی ها بازداشت شدند. جنگ با اسرائیل هم به پایان رسید و کشورهای عربی از به رسمیت شناختن اسرائیل امتناع کردند.

جنگ با اسرائیل كه توان اقتصاد کشور را از پا درآورده بود موجب نابسامانی اوضاع سیاسی نیز گردید. شایعات راجع به دزدی و رشوه خرید ابزار جنگی همه جا شنیده می شد. تظاهرات خیابانی همه جا را گرفته بود. جوانان مصری با دسته های گریلائی به ارتش انگلیس در منطقه کانال سوئز حمله می کردند. ارتش انگلیس که کارش را در منطقه فلسطین تمام کرده بود نیروی خود را به منطقه کانال آورد. انگلیسی ها خیال می کردند که گریلاها از شهربانی اسماعیلیه نیرو می گیرند. در 25 ژانویه 1952 ارتش انگلیس پاسگاه شهربانی اسماعیلیه را محاصره کرد؛ پلیس با دستور وزارت کشور از تسلیم شدن امتناع نمود. انگلیسی ها پاسگاه را با تانک محاصره کرده و چهل نفر را کشته و هفتاد نفر را زخمی کرده، بقیه هم تسلیم شدند. در این موقع بخش های زیادی از قاهره را به آتش کشیدند و تمام دارائی خارجی ها را غارت کردند. دود سراسر فضای قاهره را گرفته، شهر به ویرانه ای شبیه شده بود. آتش سوزی قاهره سرفصلی برای دورانی جدید بود که نه پارلمانتاریسم و نه لیبرال ها و نه شاه هیچکدام قادر به پاسخ گوئی به شرائط موجود نبودند. شاه هم در چشم پارلمان و هم در دید مردم بی اعتبار شده بود. همه این آشفته کاری ها منجر به کودتای نظامی جولای 1952 گردید.

جمهوری مصر

ارتش مصر همیشه پشتیبان شاه بود و هیچگاه وارد مسائل سیاسی نمی شد. در سال های 1936 قشر جدیدی از نظامی ها به خدمت ارتش درآمده که تقریبا ده سال بعد از آن به جنگ اسرائیل رفته و چشم و گوششان باز شده بود. گروهی از این افسران باشگاه خود را درست کرده بودند؛ تعداد زیادی از این افسران از وضعیت موجود ناراضی بودند. شایعه ای پراکنده شده بود که محمد نجیب قصد کودتا دارد. شاه از وزیر دفاع خواست تا در این مورد تحقیق کند. وزیر دفاع از عموزاده خود عبدالحکیم امیر خواست تا در این مورد تجسس کند. وی به وزیر گزارش داد که خبری از كودتا درمیان نیست. اما روز بعد رادیو اشغال شد و صدای کودتا همه جا به گوش مردم رسید. سه روز بعد فاروق همراه همسر و فرزندانش خاك مصر را ترک کرد. شاه، ولیعهد را پادشاه خوانده و هیأت امنای سلطنتی را برگزیدند. یک سال بعد مصر اعلام جمهوری کرده و محمد نجیب را اولین رئیس جمهورکشور اعلام کردند.

بعد از دوهزارسال، بعد از حکومت فراعنه، برای اولین بار مصریان توانستند برسرنوشت خود حاکم شوند. در سال های 1936 که مصری ها توانستند درجات بالایی در ارتش را بدست آورند، دسته های مخصوص خود را در ارتش تشکیل دادند. ناصر و انورسادات به گروه اخوان المسلمین پیوستند، در حالیکه تعداد دیگر به سازمان هائی مانند "مصرالفتات" و تعداد دیگر به چپی ها ملحق شدند.

دو دسته به وجود آمد: یکی پارلمانتریست ها و دیگر ناصریست. بالاخره در سال 1953 ژنرال نجیب به رئیس جمهوری انتخاب شد. چیزی نگذشت كه نجیب در خانه اش محاصره شد و ریاست جمهوری را به احمد لطفی السید پیشنهاد کردند که وی از قبول آن امتناع کرد. از این زمان به بعد ناصر رئیس جمهور شد. دولت جدید، قانون اساسی پیشین را ملغی اعلام کرد و یک دوره سه ساله را دوره انتقالی خواند. تشکیلاتی به نام "تجمع نیروی آزادی"، مسئول تدارك کارها شد. قانون محدودیت مالکیت زمین اعلام گردید. افرادی كه در گذشته از كار بركنار شده بودند دوباره به کار برگشتند.

در سال 1954، ناصر از جانب اخوان المسلمین مورد سوء قصد واقع شد. آنها می گفتند که ما شما را روی کار آورده ایم و می بایست درحکومت سهم داشته باشیم. با اینکه جامعه اخوان المسلمین دارای پایه توده ای بود، اما با این کار اعتبار خود را از دست داد و تقریبا به یک سازمان زیرزمینی مبدل شد.

در این زمان توجه کانال نظرهمه را جلب کرده بود. باردیگر گفتگو پیرامون آن آغاز گردید. البته از پیش، ضربات گریلاها تأثیر خود را بر ارتش انگلیس در این منطقه گذاشته بود. دولت انگلیس چشم نداشت که به این زودی و با این وضعیت و شرائط، کانال را تحویل دهد.  قرار براین شد که انگلیس، کانال را تا ماه جون (اردیبهشت) 1956 تحویل داده و از آن به بعد نگهداری آنرا به عهده مصر واگذار نماید. 

در سودان هم انتخابات و رفراندوم صورت گرفت که اگر بخواهند به مصر ملحق شوند و گرنه خود دولت مستقل خود را داشته باشند. دولت مصر افسری به نام صالح سلیم را برای نظارت رأی گیری به سودان فرستاد.  زمانی نپائید كه عکس این افسر را با شورت در حال رقص انداخته و آنرا در روزنامه های انگلیسی پخش کردند. سودان استقلال خود را از مصر بدست آورد.

با شرائطی كه برای دولت مصر پیش آمده بود و عبدالناصرهم اعتباری به هم زده، این دولت تصورمی کرد مصر رهبر جهان عرب و ممالک شمال آفریقاست. مسئله جنگ سرد شوروی و آمریکا و فشار بر مصر از جانب فوستر دولس وزیر امور خارجه آمریکا و پیدایش تشکیلات هائی مانند ناتو و سنتو و پیمان بغداد، مصر را به سوی شوروی سوق داد. در این موقع رادیوی مصر با نام صدای عرب به نوری سعید نخست وزیرعراق حمله می کرد و او را خائن جامعه عرب می نامید. عراق تنها کشوری نبود که مورد حمله رادیوی مصر قرار می گرفت، تعداد دیگری از دولت های عربی با نام فئودال و مرتجع، از جمله اردن و عربستان هم مستقیما مورد حمله قرارگرفتند. این جریان در مصر از نهرو در هند و تیتو در یوگسلاوی سرمشق می گرفت. سوکارنو در اندونزی، در سال 1955، در بدانگ، کنفرانس کشورهای بی طرف را تاًسیس كرد. ناصر را در این کنفرانس به عنوان رهبر کشورهای جهان سوم علم کردند که بوسیله چوئن لای مورد تقدیر قرارگرفت. ناصر در این كنفرانس اعتبار زیادی بدست آورد. زیرا این او بود که رژیم کهنه پادشاهی را برچیده بود و با دولت مقتدر انگلیس مقابله کرده بود. این زمانی بود که مبارزات ضد کلنیالیستی درهمه جا گسترده شده بود. دراین کنفرانس بود كه ناصر را یکی از رهبران عمده مبارزات کلنیالیستی اعلام کردند. چنین وضعیتی آمریکا را نگران کرده بود؛ مخصوصا در شرائط جنگ سرد با شوروی. فوستر دولس از شرکت ناصر در کنفرانس باندانگ خشمگین بود. بعد از کنفرانس باندانگ، ناصر به عنوان یک رهبر بیرون از کشورش شناخته می شد، اما در داخل، جایگاه یک رئیس را داشت. در این موقع آمریکا فروش اسلحه به کشورهای عربی را پیشنهاد کرده بود، اما ناصر از طریق چکسلواکی از شوروی اسلحه تهیه می کرد. خرید اسلحه از چکسلواکی بیش ازهر چیز فوستر دولس را خشمگین ساخت.

ناصر در صدد ساختن سد اسوان بود، در این زمان به پول احتیاج داشت و می خواست از بانک جهانی وام بگیرد. فوستر دولس برای تحقیر ناصر، بانک را تحت نفوذ خود قرار داد و اجازه نداد  به مصر وام بدهد. ناصر هم برای مقابله، کانال سوئز را ملی اعلام کرد و اعلام کرد که درآمد آن صرف هزینه سد خواهد شد. ملی کردن کانال باعث خوشحالی فراوان مردم مصر گردید. کانال بیش از هر جای دیگر محلی برای حمل ونقل سوخت انگلیس و فرانسه بود و این مسئله می توانست به این دو کشور خسارات فراوانی وارد آورد. بیش ازهرکس دیگر، ایدن وزیر امور خارجه انگلستان به ناصر بدبین بود و تصور می کرد که ناصر در مورد قرارداد سد در سال های پیش به او دروغ گفته و تصورمی کرد که ناصر در سرداشته که به مجرد اینکه آخرین سرباز انگلیسی از کانال خارج شود کانال را ملی اعلام کند.  ناصر به او دروغ نگفته بود، فقط برای مقابله با فوستر دولس و بانک جهانی کانال را ملی کرد. وقتی کانال ملی شد، ایدن با نگرانی کانال را ترک کرد و این رفتار مصر را اخاذی خواند. از سوی دیگر، مصر در مبارزات آزادی خواهانه و ضد استعماری الجزایر به مردم الجزایر کمک کرد كه این مسئله نیز فرانسه را تحریك می ساخت. اسرائیل هم دل نگران خرید اسلحه های مصر از چکسلواکی بود و تصور می کرد که این اسلحه ها برای مقابله با اسرئیل تهیه می شوند. با این حال، قدرت های اروپائی از ناصر دعوت کردند که در کنفرانس اروپا شرکت کند تا مسائل کانال را همه جانبه حل کنند. ایدن در این كنفرانس به ناصر اهانت كرد و او هم از حضور در كنفرانس خودداری نمود. همین امر باعث شد تا ناصر قهرمان جهان سومی ها شود. در آغاز تصور می کردند کارگران مصری قادر نخواهند بود مدیریت کانال را اداره کنند، اما مصری ها نشان دادند که به خوبی از توان آن برمی آیند. در این موقع فرانسه و انگلیس و اسرائیل نقشه ی سه جانبه ای علیه مصر تدارک دیدند و تصور می کردند که اگر به مصر حمله كنند مردم مصر به تنگ خواهند آمد و ناصر از کار برکنار خواهد شد. مردم به پشتیبانی از ناصر تظاهرات خیابانی به راه انداخته و او را حمایت کردند.

اسرائیل به سرعت صحرای سینا را اشغال کرد و تا نزدیک کانال سوئز پیش رفت. فرانسوی ها نیروی هوائی مصر را نابود کرده وشهر پرت سعید را بمباران و تلفات زیادی به مصر وارد ساختند. آمریکا و روسیه مداخله نموده و جنگ را متوقف ساخته و از سه کشور مهاجم خواستند که از حمله های خود جلوگیری کنند. آتش بس اعلام شد و محافظین سازمان ملل واسط نیروهای متخاصم گردید. این جنگ نه تنها نفعی برای فرانسه و انگلیس نداشت، بلكه موجب حقارت آنها را هم فراهم آورد. 

 از سالهای 1949 در سوریه کودتاهای متعددی صورت گرفت. ازین زمان یک جنبش عربی به نام بعث (رنسانس) که در سال های 1940 آغاز شده بود منجر به تأسیس همین حزب بعث گردید که از جانب دو نفر از روشنفکران عرب به نام های میشل افلق و صلاح البیطار صورت گرفته که شعارشان وحدت تمام کشورهای عربی زیر نام یک ملت واحد عرب بود. در آغاز رهبران بعث بالقوه ناصر را رهبر این جریان می دانستند و حزب بعث را تشکیلات ایدئولوژیکی آن. تعدادی از کشورهای عربی نسبت به این موضوع بدبین بودند، علی الخصوص که ناصر بعضی از کشورهای عربی را فئودال و مرتجع می خواند. از طرف دیگر، در سوریه نیز جریانات چپ گرایانه هم به وجود آمده بود که مانع رشد و وحدت چنین جریانی می شد. رئیس جمهور سوریه شکری قواتلی، پیرمرد سیاستمدار ناسیونالیستی بود که علیه اشغال فرانسه در سوریه مبارزه کرده بود. ارتش سوریه علیه او کوتا کرد و او را مجبور نمود تا در مصر بماند. در سال 1958 ناصر به سوریه دعوت شد تا در مورد وحدت کشورهای عربی گفتگو كند. سوریه و مصر و یمن در این موقع عضو وحدت عربی بودند. بعد از مدت کوتاهی، لغو حزب بعث در سوریه و مصر، اوضاع وحدت را به مخاطره انداخت. در مصر یك جریان تک حزبی، كه اعضای آن بیشتر دهقانان یا خرده بورژوازی بسیار ناتوان بود، بدنه حزب را بوجود می آورد. در مقابل، سوریه دارای تشکیلات بورژازی و ایدئولوژی توانمندی بود. ساختار اجتماعی سوریه و مصر با یکدیگر متفاوت بود. اختلافی که بین سوریه و مصر به وجود آمد بر سر تقسیم قدرت بود؛ سوریه معتقد بود که مصر همیشه دست بالا را می گیرد و می خواهد دستورها را چه از نظر نظامی و چه از نظر اجتماعی از بالا صادر کند. در این هنگام عبدالحمید سراج، دوست صمیمی ناصر، كه فرد بسیار بی رحم و منفوری بود، به مقام فرماندهی سازمان اطلاعات نظامی سوریه منصوب شد. مردم سوریه از این روابط و اوضاع نیمه سوسیالیستی - تجاری ناراضی بودند. این تنها نارضایتی مردم سوریه از مصر نبود، بلکه بعضی از سران ارتش نیز عدم رضایت خود را از مصر نشان می دادند. در این موقع ناصر، دوست صمیمی خود، عبدالحکیم امیر، رئیس ستاد ارتش مصر را به سوریه فرستاد تا شاید بتواند در تحکیم دوستی نقش مثبتی ایفا کند. عبدالحکیم امیر، در سوریه اوقات خود را بیشتر با یک خواننده زن الجزایری صرف می کرد و به مسائل عمده بین دو کشور نمی پرداخت. بالاخره یک شب عبدالحکیم امیر و آن زن خواننده الجزایری، هر دو را با لباس خواب در هواپیما گذاشته و به مصر روانه کردند. چنین برخوردی به روابط مصر و سوریه لطمه زده و تمامی عنوان اتحادیه عرب را زیر سؤال برده و مصر را مورد تمسخر دیگران قرار داد.  این رفتار سایر سران عرب را تحریک کرد. پادشاه عراق و اردن به شدت از این جریان نگران بودند. در لبنان کمیل شمعون مواضع ضد ناصری گرفته و روی به آیزنهاور آورده و تدارکات خرید اسلحه از آمریکا را در دستور كار خود قرار داد. شمعون پارلمان لبنان را بازیچه قرار داده بود تا بار دیگر او را به رئیس جمهوری انتخاب کند. از سوی دیگر، اعمالی از این دست موجب طغیان مردم گردید و تضاد بین مسیحیت و مسلمین بیروت را تشدید كرد. اوضاع لبنان نا آرام شد. شمعون از نیروی دریائی آمریکا برای برقراری آرامش کمک خواست. ورود نیروی دریائی آمریکا نه تنها کاری از پیش نبرد بلکه باعث تشنج و ناآرامی بیشتر مردم گردید؛ علی الخصوص این که اوضاع تجارت و اقتصاد داخلی و تضاد بین مرونیت های مذهبی، مسحیان ارتدکس و مسلمانان بالا گرفته بود.

در عراق اوضاع به کودتای نظامی عبدالکریم قاسم و قتل عام خانواده فیصل و نوری سعید و روی کار آمدن عبدالسلام عارف، در آغاز چشم انداز رابطه با ناصر را خوش بین نشان داد. ناصر منتظر ورود عراق به اتحادیه عرب بود، زیرا عارف طرفدار ناصر بود. عراق در این کار تعلل کرد. عبدالکریم قاسم جریان طرفداران عارف را به خاک و خون کشاند و پس از آن نوبت کمونیست آمد و آنان را نیز از میان برداشت.

در سال 1962 انقلابیون کمونیست در یمن شمالی، علیه امام یمن (امام بدر) کودتا کرده، حکومت جمهوری یمن شمالی را تأسیس كردند. امام بدر به قبایل یمنی پناه برد و از آنان تقاضای کمک کرد؛ عربستان هزینه و اسلحه امام بدر را تأمین نمود. رهبر انقلابیون یمن، عبدالله سلال نام داشت كه از مصر کمک خواست. ناصر نه تنها اسلحه در اختیار او گذاشت بلکه نیروی نظامی خود را به یمن فرستاد. ارتش مصر با منطقه آشنا نبود و از جنگ های پارتیزانی هم چیزی نمی دانست، در نتیجه، تعداد بسیار زیادی کشته برجای گذاشت. کشته ها هزینه سنگینی برمصر وارد آورد. گذشته از این، چنین شرائطی، مصر و عربستان سعودی را به عنوان دو متخاصم رو در روی یکدیگر قرار داد. آمریکا که از متحدین عربستان بود، مصر را در تنگنا قرار داده و باعث شد که ناصر هرچه بیشتر در انزوا قرار گیرد. این جریان تا سال 1967 که جنگ اعراب و اسرئیل به وقوع پیوست مصر را در حال تخاصم با عربستان نگه داشت. 

در داخل مصر، ناصر با تردید به امیر، رئیس ستاد نظامی خود نگاه می کرد. به دستور ناصر یک سازمان جاسوسی که بتواند اطلاعات و اخبار داخل ارتش و مردم را به ناصر برساند ساخته شد. این سازمان "مخابرات" نامیده شد (درعراق و مراکش آن را "استخبارات" می گویند). کار این سازمان، تجسس در افکار و رفتار نظامیان بود كه در بیشتر موارد اطلاعات نادرست باعث دردسر برای افراد می شد. تمام اطلاعات می بایست به ناصر داده شود. این وضعیت شرائطی از سوء ظن را بین مردم به وجود آورده بود. 

رابطه مصر با آمریکا کاملا رو به تیرگی نهاده بود، علی الخصوص زمانی که نیروی دریائی آمریکا در سال1958 در لبنان نیرو پیاده کرده و بدتر از آن زمانی بود که آمریکا سلاح های پیچیده ای از قبیل موشک های جنگی هواک را به اسرئیل تحویل می داد. در این زمان زمزمه این که اسرائیل دارای بمب اتمی است کشورهای عربی را به وحشت انداخت. همین مسئله باعث شد تا سوریه و مصر، علیرغم اختلافات پیشین خود، دست به یک اتحاد نظامی در مقابل حمله احتمالی اسرائیل بزنند. برخوردهای پراکنده بین قوای اسرائیل و سوریه در مرزهای این دو کشور گاهگاهی به وقوع می پیوست که این خود تشنج بین دو نیروی متخاصم را به وجود آورده بود. آنچه که باعث ایجاد دردسر بیشتر شد، گزارش سفارت شوروی در مصر مبنی بر این بود كه اسرائیل قوای خود را برای حمله به سوریه در مرز متمرکز ساخته است. اطلاعات روس ها در این مورد نادرست بود و این خبر را خود اسرائیلی ها به نادرستی برای گمراهی اذهان روس ها پراکنده بودند و خود منتظر نتیجه آن بودند تا جنگ با سوریه و مصر را دامن بزنند. اسرائیل بطور پراکنده به مرزهای سوریه حمله می کرد. سوریه، مصر را متهم می کرد که خود را در پشت میله ها و نیروی سازمان ملل متحد پنهان کرده  و قصد دفاع از سوریه در مقابل حمله اسرائیل را ندارد. اسرائیل که نیروی نظامی خود را برتر می دانست، هر لحظه تحریکات خود را گسترش می داد. ناصر در ماه مه ( اردی بهشت) با یک بلوف توخالی، از سازمان ملل متحد خواست تا نیروهای اضطراری خود را از منطقه "شرم الشیخ" - كه وظیفه اشان جلوگیری از برخوردهای نظامی مصر و اسرائیل بود – بیرون ببرد. شرم الشیخ باریکه ای است بین عربستان، اردن، مصر و اسرائیل که یک جانب آن به دریای سرخ مرتبط می شود. درهمین لحظه هم راه کشتی های اسرائیل را از تنگه تیران مسدود نمود. اوضاع حالتی جنگی داشت. فرماندهان نظامی مصر، از ناصر می خواستند تا حمله را آغاز کند، اما ناصر نپذیرفت و اعلام کرد که وی دوست دارد از طریق مذاکره با حضور شوروی و آمریکا به حل مسئله بپردازد و آماده بود که نمایندگان خود را به واشنگتن گسیل دهد. در همین موقع سلطان حسین پادشاه اردن به مصر وارد شد و قرارداد دفاع نظامی خود را با مصر امضاء کرد.

ناصر خیال می کرد بدون برخورد نظامی، با بلوف می تواند پیروزی ممکنه را بدست آورد. از این روی ناصر به حرف و مشورت نظامیان خود گوش نداد؛ نظامیان از او خواسته بودند که ارتش مصر را از یمن فراخواند، زیرا این تنها ارتش کاردیده مصر بود. در روز پنجم ماه جون (خرداد)، اسرائیل نیروی هوائی مصر را به سرعت فلج کرد. ارتش مصر بدون هیچ گونه پشتوانه هوائی وارد صحرای سینا شد اما به محاصره اسرائیل در آمد. نیروی اسرائیل تا کانال سوئز پیش رفت و به سرعت از طرف دیگر بلندی های جولان در سوریه و ساحل غربی رودخانه اردن را اردن اشغال کرد. سه چهارم نیروی هوائی مصر کاملا متلاشی شد. نزدیک دوازده هزار نفر از ارتش مصر کشته شدند. ارتش در نهایت توان خود، مقاومت کرد، اما بدون پشتوانه نیروی هوائی کاری از پیش نبرد. اكثر سربازان مصری دهقانانی بودند که تعلیمات نظامی چندانی ندیده و با تاكتیك های جنگی هم آشنا نبودند. چند سال پیشتر از وقوع این جنگ، شمس بدران رئیس کابینه ناصر، اکثر نظامیان کاردان را به سرپرستی ادارات غیرنظامی منتقل کرده بود. در این لحظه که آنان را فراخواندند، قابلیت چندانی از خود نشان ندادند.

شکست بدفرجام جنگ، روحیه سپاهیان را خراب کرده و باعث آزردگی نظامیان نیز گردید. گناه شکست را بیشتر به گردن ناصر می انداختند، زیرا گفته می شد که با این کارها ارتش را به بازی سیاست گرفته است. شکست 1967 پایان کار ناصر بود. ناصر و مصر، هر دو در یک شوک غیرمنتظره ای فرو رفتند. هیچ کس نمی دانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. ناصر مبهوت از سرنوشت، از ریاست جمهوری استعفا داد. چند دقیقه بعد، تظاهرات خود به خودی سراسر خیابان های قاهره و سایر شهرهای مصر را فرا گرفت. تظاهرکنندگان شعار می دادند، ناصر باید استعفایش را پس بگیرد و همچنان در قدرت باقی بماند. احساس تظاهر کنندگان بیشتر برای بازگرداندن خود ناصر نبود، بلکه بر این پایه بود که تو ما را در این مهلکه انداخته ای و تو باید ما را از این مهلکه بیرون آوری. ناصر استعفایش را پس گرفت. اما دیگر همه خیالات گذشته به سرابی مبدل شده و تمام تصوراتی که از توانمندی نبرد جهان عرب برخاسته بود، همه، در یک لحظه بر باد شدند.

قدرت ناصر در امور داخلی تا اندازه ای ضعیف شده بود و وی از طریق رقیبان خود مورد برخورد قرار گرفت. او گناهان را ابتدا به گردن گرفت بعد آن به ارتش و بعد به گردن نیروی هوائی انداخت. عبدالحکیم امیر، فرمانده قوا و دوست نزدیک ناصر و تعداد زیادی از افسران عالی رتبه استعفا دادند. امیر تقاضای آزادی مطبوعات کرد؛ این اولین باری بود که کسی در مصر چنین تقاضائی را اعلام می كند. او اعلام کرد که هرچه زودتر ارتباط با شوروی باید قطع شود. ناصر نگران این بود که نکند امیر با عده ای از سران ارتش بر علیه او وحدت کرده و می خواهند او را از حکومت ساقط کند. البته شایعاتی هم در ارتش وجود داشت که امیر قصد برخود به ناصر را دارد که چرا ارتش را از یمن فرانخوانده است. قبل از این که امیر دست به اقدامی بزند، ناصر او را بازداشت کرد. بعد از دو هفته خبر خودکشی امیر مردم مصر را شوکه کرد. خبری که مردم آن را با ناباوری می پذیرفتند، اما ناصر را مسئول کشتن او می دانستند.

دادگاه نظامی تشكیل و تعدادی از افراد را به محاکمه کشاند. دو تن از افسران نیروی هوائی به مجازات های سنگین محکوم شدند. دانشجویان دانشگاه و توده های مردم علیه دادگاه و رأی آن دست به تظاهرات زده؛ عده ای از دانشجویان در دانشگاه بست نشسته و تقاضای انحلال "اتحادیه سوسیالیست عرب" را داشته و خواهان شورای آزاد برای اجرای رفرم های گسترده داخلی شدند. ناصر همه تقاضاها را یکی پس از دیگری پذیرفت، و روزنامه ها در تأیید قبول آنها مطالب نوشتند که هیچ یک از آن وعده ها به مورد اجرا درنیامد.

از پدیده های جالب بعد از جنگ، معجزه مجسمه "مریم عذرا" در یکی از کلیساهای قاهره بود که نور آبی رنگ اطراف آن همانند هاله ای عیسی مسیح را درآغوش گرفته و مردم رنگ ها را در حال دگرگونی می دیدند. جماعتی از مسیحیان و مسلمانان شب و روز برای دیدن این مجسمه به کلیسا می آمدند و کار به جائی کشیده شد که تا ماه ها سازمان های به اصطلاح خیریه بلیط تماشا را پیش فروش کرده بودند. در کنار چنین حادثه ای، رشد دسته های مذهبی قرآن خوان بود كه مردم و دسته های روشنفکر را به سوی مذهب دعوت می كرد. در بحبوحه ی چنین نگرش های اجتماعی، ناصر هم توضیح شکست جنگ را مقدر و خواست خدا دانست و همه جا گفته می شد علیرغم شکست هیچگاه نباید فراموش کرد که خداوند همیشه در کنار مصری ها خواهد بود. طبیعتاً چنین باورهائی هم می توانست در شکست های روحی مردم آرامش مخصوص خود را داشته باشد.

بعد از 1967 اقتصاد مصر به سرعت رو به خرابی گذاشت. تقریبا هشتاد در صد وسائل جنگی کشور نابود شده بود. دولت عربستان جبران هزینه خسارت ابزار نظامی مصر را تقبل کرد. توافقنامه ای که از طریق سازمان ملل متحد تهیه شد و آن را قطعنامه 242 نامیدند خواهان ترک سرزمین های اشغالی از جانب اسرائیل بود. از آنجائی که واژه سرزمین ها یک ترم مبهم بود، اسرائیل علم شنگه درآورده و می گفت محل و جای سرزمین ها چندان روشن نیست. بهرجهت، مصر قطعنامه را پذیرفت و دیگر ممالک عرب نیز آن را قبول کردند. جنگ فرسایشی بین مصر و اسرائیل ادامه داشت. گاهگاهی اسرائیل حملاتی به مصر می کرد و خسارات نظامی و شخصی به مصر وارد می ساخت. در این موقع شوری، با تقویت موشک های زمین به هوا و فرستادن خلبان به مصر از نیروی هوائی مصر حمایت کرد. وضعیت نه جنگ و صلح برقرار بود. با روی آوری دوباره مصر به سیاست شوروی، بار دیگر، ناصر به روس ها اجازه داد تا درکنار دریای مدیترانه یک پایگاه نیروی دریائی تأسیس کنند.

بالاخره در سال 1970 مصر و اسرائیل آتش بس موقت را پذیرفتند. اما مبارزات "سازمان آزادی بخش فلسطین" با هواپیما ربائی و انواع دیگر فعالیت ها و حملات به پایگاه های اسرائیلی، اسرائیل را تهدید می کرد. ملک حسین در اردن تصور می کرد که کارهای فلسطینی ها ممکن است تاج و تخت او را به خطر بیندازد. ملک حسین پایگاه های فلسطینی ها را با خاک یکسان کرد و تعداد کثیری از آنان را کشت که این حادثه به سپتامبر سیاه موسوم گردید. ناصر کوشش کرد تا بین "سازمان آزادی بخش فلسطین" و پادشاه اردن مذاکراتی انجام دهد. او با ساختن پناهگاه برای فلسطین در لبنان و پایان دادن به خون ریزی های اردن موقتاً کار را خاتمه داد. ناصر در آن زمان بیماری قند خون و چند بیماری دیگر داشت. کمتر کسی از مصری ها از وضع مزاجی او مطلع بود. او برای معالجه به روسیه رفت. دکترهای روسی از او خواستند که خود را از اضطراب و تشنج به دور بدارد. کاری که برای او امکان پذیر نبود. ناصر دو روز بعد از حل اختلاف بخشی از امور فلسطینی ها، در ماه سپتامبر 1970 درگذشت. 

بعد از مرگ ناصر، کسی که بیش از همه با او کار کرده بود و در مقام معاونت او باقی مانده، انور السادات بود. بعد از ناصر ریاست جمهوری به سادات منتقل شد. سیاست سادات روی آوری به جهان غرب بود. مردمان قاهره برای چرخش سادات به غرب طنزی درست کرده بودند بدین مضمون. اولین روزی که راننده لموزین او را به كاخ می برد، وقتی كه راننده به تقاطع خیابان می رسد، سادات از او می پرسد، "رئیس از اینجا به چه سمتی می پیچید؟"، راننده می گوید: "به چپ"، سادات به راننده می گوید: "به راست به پیچ".

سادات در سال 1971 اعلام کرد که امسال سال تصمیم گیری است، اما سال بعد نشان داد که هیچ تصمیم جدی اتخاذ نكرده است. در همان سال، اسرئیل سیزده تا از جت های سوریه را سرنگون کرد، سادات و حسین و اسد با همدیگر ملاقات کردند تا علیه اسرائیل به حمله ای اقدام نمایند. عربستان هزینه جنگ را تقبل کرد و روسیه وسائل جنگی را در اختیار مصر قرار داد و موشک های سام و آموزش و تعلیمات جنگی را به افسران مصری تعلیم داد. نیروی هوائی مصر از حملات پراکنده هواپیماهای اسرائیلی جلوگیری می کرد. تا این که در ماه جولای (تیرماه) 1972 سادات اعلام کرد که از پرسنل روس ها خواسته که مصر را ترک کنند. روس ها تا اندازه ی منفور بودند و مصر دیگر به تکنولوژی روس ها نیازی نداشت.  کار زشت روس ها هنگامی آشکار شد که وقتی که مصر را ترک می کردند وسائل رادار و مساحی الکترونیکی را هم كه برای دفاع مصر ضروری بود، با خود بردند. دلیل سادات برای چنین تصمیمی روشن نبود اما شاید او تصور می کرد با این کار آمریکا میتواند به او کمک کند و وسائل جنگی در اختیارش بگذارد. وقتی آمریکا جواب مثبتی نداد او دوباره به سوی روس ها روی آورد. 

روزهای بحرانی ماه رمضان 1973 كه مصادف با ایام "یام کیپور" یهود بود و اسرائیل در این موقع هرگز منتظر حمله  ای از جانب مصر و سایر کشورهای همسایه نبود و خود را هم برای دفاع آماده نکرده بودند، ارتش مصر و سوریه به مناطق اسرائیل حمله کرده و پیروزی نسبتاً کوچک روانی به دست آوردند.

در حالی که افسانه شکست ناپذیری اسرائیل در اذهان مردم فروریخته شد، اما پیروزی چندانی نصیب اعراب نگردید. اسرائیل به سرعت دست به حمله زد و خطوط قوای مصر را شکست و ارتش سوم را محاصره کرد. هم روسیه و هم آمریکا از صدور اسلحه به کشورهای متخاصم خودداری کردند و سپس سازمان ملل در روز شانزدهم اکتبر آتش بس اعلام کرد. البته بعد از آتش بس بارها اسرائیل به کرانه های سوئز حمله می کرد و در مقابل مصری ها نیز تا خط "بارلو" پیشروی کرده و آن را نشانه پیروزی خود می دانستند.

پیروزی های نسبی جنگ برای اعراب، تا اندازه رضایت بخش و خوشحال کننده بود. در مقابل، کشورهای عربی صادر کننده نفت، فروش نفت را به غرب مسدود کردند. با اینکه این عمل کاربرد چندانی نداشت، اما در مقابل، بهای نفت را چندین برابر بالا برد. آنچه در این رابطه اتفاق افتاد، بالا رفتن قیمت نفت از جانب سایر کشورهای صادر کننده نفت مانند ایران بود.  بلیون ها پترودلار (دلار نفتی) به هزینه فروش نفت کشوری مانند ایران افزوده شد. شاه از طریق دست یابی به چنین گنج بادآوری، بلیون ها دلار را صرف خرید اسلحه از غرب کرد. شاه، خود با این اسلحه ها به پلیس منطقه مبدل گردید. 

سادات در جهان عرب اعتباری کسب کرد و با استقلال، جایگاهی به دست آورد. در سال 1974 موافقتنامه کسینجر را امضاء كرد. بر اساس این موافقتنامه، اسرائیل مقدار ناچیزی از زمین های شرق سوئز و بلندی های جولان را پس داد. روس ها از مصر برای همیشه بیرون رفتند. ارتش مصر با مشکلات تهیه اسلحه مواجه بود.

هیچ خانواده ای نبود که کسی از آن در یکی از جنگ ها کشته نشده باشد و یا به عللی با مسئله گرفتاری جنگ سروکاری پیدا نکرده باشد. بعد از جنگ، تورم و بیکاری و فقر گریبان مردم مصر را گرفت. دولت تصور می کرد که بعد از جنگ مصر جای مناسبی برای سرمایه گذاری بیگانگان خواهد بود. سادات در این موقع سیاست درهای باز (انفتاح) را پیش کشید. در همین زمان بدهکاری های مصر بالا گرفته و بهره های بانکی که مصر می بایست آنها را به پردازد، چندین برابر شده بود. سوبسیدی (یارانه) که دولت به تهیدستان می داد قطع گردید. مردم تظاهرات خیابانی راه انداخته و شعارهای ضد سادات را سر می دادند. در این زمان سادات به اورشلیم رفت و با مناخیم بیگن ملاقات کرد. ملاقات سادات و بیگن در اورشلیم بسیاری از اعراب را متحیر ساخت و تعدادی نیز شجاعت و شهامت او را تمجید کردند. مردم مصر از اقدام صلح جویانه سادات پشتیبانی کردند، چه سالها از شرائط جنگ های فرسایشی خسته شده بودند. جنگ های پی در پی و فرسایش اعصاب مردم مصر و فروپاشی وضع اقتصادی عواملی بودند که مردم را در پشتیبانی صلح به خیابان های قاهره کشاند تا حمایت خود را از عمل سادات بروز دهند. ملاقات اورشلیم قرارداد "کمپ دیوید" در سال 1978 را به دنبال داشت. اما قرارداد "کمپ دیوید"، مصر و سادات را از جهان عرب منزوی کرد.  در داخل مصر کسانی هم با چنین قراردادی به مخالفت برخواستند. مردم عرب در آغاز منتظر نتایج گفتگوی دوجانبه ای بودند که در اورشلیم صورت گرفته بود. سادات گفته بود که او اصلی جداگانه را با اسرائیل مطرح نکرده است و این در حالی بود که قرارداد کمپ دیوید صلح جداگانه را مورد نظر داشت و آن بازگشت صحرای سینا به مصر بود. گفته می شد که او در این قرارداد تعجیل کرده و کمتر با مشاوران خود مشورت نموده و امتیاز بیش از اندازه ای به اسرائیل داده است.

اوضاع اقتصادی و اجتماعی به سرعت به جانب جامعه مصرفی پیش می رفت. کالاهای سرگرم کننده اروپائی در بازارها همه جا را پر کرده بودند. غرب گرائی در استفاده از کالاهای لوکس، فروشگاه های سلف سرویس و رفتن به رستوران به سبک اروپائی، همه جا، جا باز کرده بود. و این در حالی بود که تعداد کثیری از مردم، حقوق و درآمد پائین داشتند. رشد غرب گرائی در جامعه و قرارداد کمپ دیوید موجب خصومت مردم علیه سادات گردید.

آزادی های نسبی اجتماعی از قبیل برداشتن سانسور مطبوعات و بیان عقاید به وجود آمد. با انتقاد از سادات، سانسور و تفتیش عقاید بار دیگر در جامعه حکمفرما شد. فعالیت هائی برای تأسیس احزاب صورت گرفت. منبرهای مساجد جایگاه تبلیغات و فعالیت های سیاسی گردید. هر اندازه که سادات در سطح بین المللی اعتبار پیدا می کرد در داخل جامعه خود مورد تردید و نفرت قرار می گرفت. سادات با اعضاء کابینه خود کمتر مشورت می کرد و همیشه رأی خود را اعمال می کرد. او قانونی در مجلس گذراند که اگر کسی به او یا اعضاء خانواده و بستگان او اهانت کند جرم محسوب شود و باید مورد مجازات قانونی قرار گیرد. این قانون شامل حال کسانی که در خارج از مصر بودند هم میشد. چنین قانونی موجب گردید تا تعدادی از مردم را دستگیر كنند. از جمله بازداشت شدگان حسنین الهیکل و دکتر نوال سداوی و بیش از هزار و پانصد نفر دیگر بود. جرم دکتر سداوی تنها این بود که جامعه مصر را یک جامعه مردسالارانه توصیف کرده بود. 

در سال های روی کار آمدن سادات، وی کوشش کرد تا جریان های مذهبی را علیه ناصری ها متشکل کند. او امیدوار بود روزی از نیروی آنها به نفع خود بهره گیرد. با تشویق جریانات مذهبی، سر و وضع زنان و مردان عوض شده و لباس های بلند زنانه با پوشش های اسلامی همه جا گیر شده بود. از سوی دیگر، لباس تعدادی از جوانان به اصطلاح غرب زده که شلوارهای تنگ و پیراهن های یقه باز می پوشیدند تضاد ظاهری و باطنی این دو بینش را نشان می داد. در این زمان نیروی های مخالف، سکوت کرده بودند. اما دیری نپائید که گروه های مذهبی مخالفت خود را نه با غرب بلكه با شرائط جامعه نشان دادند. عدم رضایت مردم از رابطه با اسرائیل و تئوری "درهای باز" مورد انتقاد شدید قرار گرفت. مسئله فلسطین و حمله به پایگاه های عراق از جانب اسرائیل مسائلی بودند که اذهان مصری ها را به خود جلب کرده بود. بی توجهی به سرنوشت فلسطین را نتیجه قرارداد کمپ دیوید می دانستند. 

سادات تصور می کرد که مردمان قصد دارند یک حکومت مذهبی را روی کار بیاورند. بازداشت هزار و پانصد نفر از مردم، نفرت شدیدی را به دنبال داشت. در یکی از رژه هائی که تمام متوجه پرواز هواپیماهای مصری بودند، گروهی از مذهبی ها، سادات و تعدادی از اطرافیان او را با مسلسل از پا درآوردند. مرگ سادات در جامعه مطبوعات و سیاست آمریکا با اندوه تلقی گردید، در حالی که در مصر کسی برای او اشکی نریخت.

(١) در زمستان ١٩٩٤ \ ٩٥، برای پژوهش موسیقی به مصر می رفتم که پیش از رفتن به ضرورت می بایست تاریخ مصر را مطالعه کنم. از میان نوشته ها، کتاب عفاف لطفی با عنوان مصر از اسلام تا مبارک بیشتر توجهم را جلب نمود. همان زمان تلخیص ترجمه آنرا به فارسی برگرداندم که اکنون، اگر مفید باشد، آنرا در دسترس خوانندگان گرامی پایگاه انسان شناسی و فرهنگ قرار می دهم.

     

Afaf Lutfi, al Sayyid Marsot, 1985 – A Short History of Egypt, London: Cambridge University Press. 

دکتر محسن حجاریان عضو شورای عالی انسان شناسی و فرهنگ است.

  

  

  دوست و همکار گرامی

چنانکه از فعالیت های داوطلبانه کانون «انسان شناسی و فرهنگ» و مطالب منتشر شده در سایت آن بهره می برید و انتشار آزاد این اطلاعات و استمرار این فعالیت ها را مفید می دانید، لطفا در نظر داشته باشید که در کنار همکاری علمی، نیاز به کمک مالی همه همکاران و علاقمندان نیز وجود دارد. کمک های مالی شما حتی در مبالغ بسیار اندک، می توانند کمک موثری برای ما باشند.

 

حامی گرامی اطلاعات مالی کانون انسان‌شناسی و فرهنگ هفته‌ای یکبار در نرم افزار حسابداری درج می‌شود شما میتوانید شرح فعالیت مالی کانون را از طریق لینک زیر دنبال کنید.

 

https://www.hesabfa.com/View/Login

 

 

 

سریال ترکی «بهزادچ: پلیس آنکارا» و نقد جنسیت اجتما...
آینده، اکنون است(3)

Related Posts